كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

خسته و كلافه كیفم رو بر می دارم تا از اداره بزنم بیرون.. دیگه دیدن این رئیس لعنتی غیرقابل تحمل شده...

تمام كارش روی دوش منه و ترفیع و تشویق و پاداش تو جیب اون!

خیلی خستم .. سریع خودم رو به ایستگاه اتوبوس می‌رسونم كه با اولین سرویس فرار كنم!!! كیفم رو از این دست به اون دست می‌كنم و گردنم رو چپ رو راست.. صدای مهره های گردن و كمرم رو می‌شنوم.. ترق.. تروق..

زیر درخت كوچولو ی  بی برگی می ایستم و به خیابون خیره می‌شم.. به مردم...

به داد و فریادهای یه زن سر پسر بچه كوچیكش.. اشك‌های گوله گوله....

به ماشین شیشه دودی.. موسیقی بلند.. ( آهای دختر رشتی.. با اون اخلاق مشتی..)

بوق.. بوق.. و یه نیش ترمز..

صورتم رو برمی‌گردونم.. و آروم آروم صدای آهنگ ازم دور می‌شه...

هدفون رو توی گوشم می‌زارم و آهنگی كه تصمیم داشتم برای كلاس آواز تمرین كنم رو play می كنم:

نیابی یك روز.. نصیب از گردون.. كه دادی آخر.. فریبم گلنار..

گلنار.. گلنار..

سعی می كنم آروم تحریرهاش رو تكرار كنم.. حالا دیگه كاملا تو دنیای خودم غرقم.. اتوبوس می‌رسه و سوار می‌شم..

می ایستم و دستم رو به میگیرم به میله جدا كننده مردا و زنا.. میله ای كه از ورود ما به جهنم جلوگیری می كنه!!

تو دنیای خودم هستم كه متوجه می شم یه دختربچه صورتش رو روی دست من گذاشته..

حس عجیبی تو تنم شعله می‌كشه.. انگار دستم خشك شده..

یه نگاه سرتا پا بهش می كنم..

روسری گلدار قرمز.. موهای مشكی كه از جلوی روسری ریخته بیرون.. عینك بزرگ با شیشه‌ای قطور..

یه پیراهن پسرونه وشلوار لی.. و میله‌هایی كه از كفش تا ساق پاش رو حصار كشی كردن..

چشماش ُ آروم باز می كنه و بانگاه آبی رنگش حِسم وحشی تر می‌شه.. حسی كه نمی دونم اسمش چیه..

(متنفرم از نگاه مردمی كه به چشم سرنوشت، به دختر بچه كنار من نگاه می كنن.. دوست دارم ساختار كرموزمی رو برای همشون شرح بدم تا ضعف ژن های معیوب خودمون رو گردن خدا نندازن....)

هنوز خواننده با تحریرهای ظریف توی گوشم داره می خونه..

گلنار.. كجایی كه از غمت.. ناله می‌كند.. عاشق وفادار.. گلنار...

دوباره چشماش رو می‌بنده و روی دستم می خوابه.. انگار با بستن چشماش دنیای من خاموش می‌شه..

اتوبوس می‌ایسته.. زن چادری دست دختر بچه رو می گیره.. قبل از اینكه ازم دور بشه دستم رو می‌بوسه........ چرا؟..................

خودم رو توی شعله های بیرحمی حس می‌كردم كه داشت به تنم چنگ می‌زد..  با نگاهم دنبالش می كنم..

نمی تونه خوب راه بره ومامنش آروم آروم از پله‌ها می‌برش پایین..

بغض می كنم..  بیماری سندروم دَون.. (عقب افتادگی به خاطر یه دونه كروموزوم..)

نه این تقدیر نیست.. این خواست خدا نیست.. این ...

این انصاف نیست...

اتوبوس حركت می كنه... خواننده هنوز داره می خونه:

گلنار.. كجایی كه بی تو شد.. دل اسیر غم .. دیده‌ام گوهر بار....

به دستم نگاه می‌كنم.. انگار جای بووس كوچولوش هنوز داغ داغ..

آروم شعله پاك روی دستم رو می‌بوسم....

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:33 | نظرت شما ()

(حرفهایی که از این صفحه کوچ داده شد فقط درددل یه مادر بزرگ بود.. هرگز چیز طلب(!) نبودم و نخواهم بود امیدوارم افکار و باورهای من نسبت به پرواز در نگاه شما خوانندگان و دوستان همیشگی تغییر نکرده باشه.. )

و این مطلب می میرد.. چون نباید نوشته می شد......

راحیل
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:38 | نظرت شما ()

دیشب توی خیابون صحنه عجیبی دیدم!!

هوا به شدت سرد بود و كمی مه آلود.. از پشت شیشه بخار گرفته ماشین به خیابون های خلوت نگاه می كردم..

صورتم از سرما قرمز شده بود..

صفحه های كتاب سولفژ رو برای بار آخر برگ می‌زدم تا برای تمرین آماده باشم..

زیر لب آروم مرور می‌كردم:

DO.. SI .. LA.. SOL..   DO RE MI DO..

به كلاس رسیدم و از ماشین پیاده شدم، بچه پسرهای با مزه‌ای توی خیابون داشتن بازی می‌كردن..

بی اختیار روی لبم لبخندی جون گرفت..

دوست داشتم بایستم و بازی معصومانه بچه‌ها رو نگاه كنم..

یه لحظه انگار بچه شدم.. گوشه سرم روبان آبی اومد موهام توی هوا رها شد بدون اینكه كسی با اَخم بهم نگاه كنه....

دوست داشتم برم جلو .. دستام رو پشت سرم بگیرم و بگم:

بچه‌ها .. منم بازی  می‌دین؟؟ توروخدا.. من اینجا هیچ دوستی ندارم.. با من دوست می شین؟؟

توی رویاهای نقره‌ای كودكیم غرق بودم كه بازی اونا شروع شد.. یكی چشم گذاشت و بقیه با سرعت و بی صدا هر كدوم به طرفی دویدن، برای قایم شدن..

1.. 2... 3...4...5...6...7..8..9..10

اومدم...

وقتی گرگ (!) شروع كرد به پیدا كردن گوسفندا(!) صحنه عجیبی رُخ داد كه من و میخكوب كرد و دهنم باز موند!!

گرگ واقعا گرگ شده یود!!! سر جاش ایستاده بود و داد می‌زد:

-         امیر فلان فلان شده.. دیدمت.. از پشت اون دیوار آشغال بیا بیرون.. !!!!

-         سجاد عوضی.. كثافت پاهت پیداست..!!!!!!

-          سُكسُك میلا.... سگ!!!!

-         مادر.... گفته بودم بالای پشت بوم قبول نیست!!!!

همه‌ی اون حباب نقره‌ای دود شد رفت هوا.. معصومیت از كوچه بغلی فرار كرد.. كیسه‌آب كوچه وحشیانه پاره شد و تاریكی متولد...

دوست داشتم با همشون قهر كنم... تا روز قیامت..

نگاهم رو از بازی بچه‌ها دزدیدم و به راهم ادامه دادم.. انگار نمی‌خواستم چیزی رو ببینم یا باور كنم..

اینجا كجاست؟؟

ما به كجا می‌ریم؟؟؟

اولین چیزی كه توی ذهنم اومد درو دیوار خونه‌ای بود كه این بچه‌ها توش بزرگ شده بودن..

از ذهنم رد شد اولین حرفی كه در كودكی یاد گرفته بودند..

اولین كلمه دست و پا شكسته و هیجان بی‌نهایت پدر و مادر...

و...

برای اولین بار با دیدن بچه‌ها ذوق نكردم..

اما

زیر پوستم چیزی می‌نوشت: هیچ بچه‌ای خاكستری به دنیا نمیاد......

آه كشیدم...... یاد بچه‌های معصوم بخیر..

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:13 | نظرت شما ()

این چند روز مكرر زیر پوستم واژه  می‌خزید و می‌خواست روی تن كاغذ سُر بخوره.. در ذهنم ترافیكی بود از حرف و حرف و حرف..

به هرجا كه نگاه می كردم خبری و اتفاقی برای من دست تكون می داد!!

كسی دور از ایران اما با بوی خوش ایران، آمیخته با  حجم تلخ درون سینه اش ،  كالبدش را خوشرنگ كرد... و برای این نقاشی تلخ فقط یك لحظه زمان لازم  بود و یك سمفونی كوتاه...

بنگ...

اشكی از گوشه چشمم خودكشی كرد!

در شوك خبر بودم كه طنز مضحكی فریاد زد: هی.. من هم خودم رو فروختم!!!

نا امید از حمایتی كه تا امروز كرده بودم،  تمام صفحات صورت كتاب (!!) رو ورق زدم تا شاید یه حرف بگه، نه .... اما...

لعنت به آدم های ارزون  ویترینی!!

داشتم از عصبانیت دندون هام رو بی اختیار به هم می ساویدم كه زیر برف چیزی سقوط كرد!!!

75 نفر...

به همین سادگی..

شوك خبر من و بلعیده بود كه اخبار گو با لباس صورتی و لبخند تنفر انگیز گفت: امروز هواپیمای ایر باس سقوط كرد و تا این ساعت 73 نفر كشته شدن. در برزیل سیل شدیدی خانه هارا ویران كرد.. برف و بوران اروپا را سفید پوش كرد و.. و... و...

5 ثانیه تمام وقتی بود كه برای مرگ ایرانی ها داشتید... یا شاید قتل ایرانیا...

به پنجره خیره شدم..

بارون روی شیشه سُر می خورد و می ریخت پایین.. احساس می‌كردم تنم مثل یه شیشه‌ی  پُر ترك شده..

وچیزی تلخ و سیاه روی پوستم سُر می‌خوره اما پایین نمی‌ریزه......

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:23 | نظرت شما ()

یادمه دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی همش رویای دانشجو شدن رو داشتیم..

فکر می کردیم  دانشجو یعنی به همه چیز رسیدن! یعنی دیگه آخرش!! وقتی کسی تو خیابون  فکر می کرد ما دانشجو هستیم می خواستیم بال در بیاریم که وای... این فکر کرده من دانشجو ام!..

روزها گذشت و کنکور دادیم و پامون به چهار دیواری بزرگ دانشگاه باز شد.. وقتی کارت دانشجویی رو بهمون دادن و گذاشتیمش تو کیفمون , بی اختیار سرمون رو بالا گرفتیم و....انگار شاخ غول شکسته بودیم..

ترم اول صفر کیلومتر بودیم و  عجب جوی گرفته بود مارو! چقدر درس می خوندیم, بعد کم کم فهمیدیم تو دانشگاه خیلی هم نباید درس خوند! ترم دوم بودم که انتخابات شد..یه دستبند سبز اومد دور مچم و لای تمام کتابام عکس سبز مردی بود که... تبلیغات و بحث با بچه ها خیلی مزه می داد..سر کلاس ژنتیک بحث به افکار باز مرد سبز می رسید !!!... سر کلاس دامپروری بحث داغ نقص های دولتی نمایان می شد....!!! عجب روزایی بود.. دانشجو بودن چقدر مزه می داد.. انتخابات شد.. برگه های مارو باد برد.........................

اون روزا خیلی چیزا فهمیدیم.. فهمیدیم که واحد بات.وم و کت.ک رو هم باید پاس کنیم.. فهمیدیم توبیخ شدن علتش گفتن حرف دله!.. فهمیدیم گاهی یه رنگایی می تونه باعث بشه مم.نوع الورود به دانشگاه بشی!! واحدات حذف بشه... صد بار تا دفتر ریاست بری و بیای...

فهمیدیم برای  پرسیدن سوال هم, از دانشجو تعهد می گیرن !  ما چقدر چیزا فهمیدیم...!راستی امروز روز دانشجوئه.. دانشجو الان یه کارت نیست..یه ملته... اینجا ایرانه و یه ملت دانشجو داره..صدای گ.لوله.. بوی خون.. کب.ودی وزخم..زن.دان.. اینا یعنی دانشجو... روز دانشجو... .مبارک.....

(این متن رو 16 آذر سال پیش نوشتم وقتی دلم خیلی پر بود و هنوز پُرِ.. دوست داشتم امسال هم دوباره همین رو بزارم تا بدونن هیچی در زیر پوست من تغییر نكرده..)


راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:12 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات