كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

اپیزود اول

به كفش‌های خاكی نگاه می‌كنم كه زیر میز اتاقم قایمشون كردم..

كفش‌هایی كه دوسال پیش توی پام بود وقتی می‌تونستم برای اولین بار حرف دلم رو روی پوست شهر هَوار بكشم..

روزهای عجیبی رو می‌گذرونم ، هرلحظه یاد بچه‌ها.. یاد... آخ...

 

 

با هم بودیم و دستهامون به هم حلقه شده بود.. اما حالا.. به دستهام نگاه می‌كنم.. دوباره تنهام.....

دوباره من و اتاق سرمه‌ای.. من وكاغذ و قلم و فقط می‌نویسم....

 

 

روزهام پراز روزمرگی رژه می‌رن ومن برای شكستن تكرار دست‌و پا می‌زنم..

كتابهای جدید.. طرح‌های جدید.. شعرهای جدید اما اینجا همه چیز كهنه است....

دلم رو جایی جا گذاشتم.. كاش هنوز جای كبودی‌هاروی تنم بود.........

 

اپیزود دوم

دیشب موهای مادرم رو رنگ كردم.. وقتی دسته های مو رو توی دستم گرفتم تازه فهمیدم من و مامان چقدر از هم دورشدیم..

موهای مامان سفید شده بود ومن ندیده بودم..

تارهای سفیدروی سرش شورش كرده بود و قبیله‌ی سفیدپوش به چشمهای من دهن‌كجی می‌كرد..

یاد 6 سالگی افتادم.. وقتی یه شب با ترس از خواب پریدم.. دور و برم رو نگاه كردم.. دنبال مامان می‌گشتم.. توی خوابم مامان پیرشده بود... ترسیده بودم.. رفتم و یواشكی از لای در اتاق نگاه كردم..

مامان توی بغل بابا بودوموهای مشكی روی بالشت خودنمایی می‌كرد..

رنگ مشكی موها آرومم كرد اما اونشب تا صبح نخوابیدم.. زیر پتوم قایم شدم و گریه كردم.. برای روزی كه دیگه مامان جوون نخواهد بود...

و حالا موهای سفیدمامان لای انگشتای منِ.. تندتند با بُرُس رنگ رو روی موهای مامان می‌كشم تاخودم روگول بزنم.......

 

اپیزود سوم (آواز)

صبح از اداره زدم بیرون و سریع رفتم دانشكده تا امتحان بدم و برگردم.. (لعنت به مرخصی ساعتی) آفتاب وحشی شده بود و احساس می‌كدم واقعا دارم می‌سوزم.. دوباره ذهنم پُر بوداز بچه‌ها و به آخرین روز ماه خرداد فكر می‌كردم.. و شاید موهای سفید مامان...........

امتحان رو دادم و برگشتم. جلوی شهرك ورودی اداره یه بزرگراه دوبانده هست كه پُل عابرپیاده  غول پیكری اونجا ایستاده.. نفس نفس زنان از پله های برقی همیشه خاموش بالا می‌رفتم كه پله چهارم پام لیز خورد و با كف دست افتادم روی پله‌ها.. مثل بچه كوچولوهایی كه دنبال بهانه باشن خواستم بزنم زیر گریه.. اما نه.. می‌خواستم با همه‌چیز، حتی اشكام مبارزه كنم...... بی تفاوت پله‌های بعدی رو بالا رفتم.

همیشه وقتی روی پُل می‌رسم حس خاصی دارم ، زیر پام ماشین ها با سرعت رد می‌شن و من توی بغل آسمون هستم... نزدیك خدا..

بی اختیار شروع كردم به آواز خوندن:

باور كن صدام و باور كن...... صدایی كه تلخ و خسته است..

باور كن قلبم و باور كن........ قلبی كه كوهه اما شكسته است..

...

قدم‌هام رو كُند كردم و تمام طول پُل رو از ته دل آواز خوندم..

هیچ‌كس اونجا نبود و من دوباره توی شهر احساسم رو فریاد می‌زدم.. اما بدون بچه‌ها..........

زیر پام شهر زجر می‌كشید و بالای سرم خدایی كه شاید خواب بود...

كاشكی پُل عابر پیاده هیچ وقت تموم نمی‌شد.. دلم هنوز فریاد می‌خواد...................

 اپیزود چهار (تولد یك همسایه)

امروز می‌خوام یه كافه جدید رو بهتون معرفی كنم.. كافه بی تعارف!

صاحب كافه یه مرد روشن كه همتون تا حدودی ازش شناخت دارید.. یحیی..

همسرم بعد از یك سال و نیم فراز و نشیب دوباره در فضای وب نویسی دست به قلم شده.. 

این مدت شعرهای زیادی گفت كه من مثل همیشه تنها شنونده اونا بودم.. و خوشحالم كه امروز دوباره برای همه می‌نویسه.. چون سزاوار خوانده شدنِ.

                          كلیك كنید كافه بی تعارف

  راحیل                                    

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:39 | نظرت شما ()

می خوام از چی بنویسم؟ .. نمی دونم .. فقط دارم انگاشتام رو می كوبم روی دكمه های كیبورد... 

یعنی واقعا چیزی برای نوشتن وجود نداره؟...

چرا هست اما نمی خوام دوباره از درو دیوار شهری بنویسم كه با من لج كرده!

نمی خوام از لحظه هایی بنویسم كه دهن كجی می‌كنن ..

فكركنم دیوانه شدم!!

آخه مگه  شهر اخم میكنه؟؟

مگه ساختمون بداخلاق می شه؟؟

مگه ساعت نق می زنه؟؟

مردم شهر.. ساكن ساختمون.. آدمها در هر لحظه.. و...

همه انگشت ها به سمت انسان هاست..

امروز می خوام توی این چاردیواری خودم رو محكوم كنم! چون من یك انسان هستم..

انسانهای اولیه اینترنت.. كتاب.. علم و خیلی چیزهای دیگه نداشتن.. فقط در حدی میدونستن كه گرسنه نمونن و شكار نشن..

همه زندگی در لذت حیوانی، شكم و زنده موندن ختم می‌شده.. دانشگاه نمی‌رفتن و ادعایی نداشتن..

 

اما همین انسانهای اولیه، امروز به امثال ما ختم شدن .. این نشون می‌ده در لحظه لحظه زندگیشون خواه یا ناخواه آگاهی وجود داشته كه تونستن پیشرفت كنن...

(قسمت، تقدیر و آدم و حوا فقط داستانهای قشنگی هستن !)

اونا خودشون رو به خواب نزده بودن بلكه خواب بودن.. برای همین تونستن بیدار بشن..

اما امروز..

داشتم نظرات كافه رومی‌خوندم..

 

خوشحالم كه همیشه حرف همدیگه رومی‌فهمیم و جامعه‌ی كوچیكی داریم با شهروندانی متمدن كه حتی اگر نظر یكسان نداشته باشیم ،  این درك وجود داره كه عقاید همدیگه رو بپذیریم و بهشون فكركنیم. چون ما هم نمی خوام توی یه چهارچوب بمونیم و دوست داریم روز به روز پیشرفت كنیم.

اما برای من سوال پیش میاد كه چرا دوستانی كه هیچ علاقه‌ای به متنها و عقاید من ندارن باز هم میان اینجا؟

دوستانی كه نه میخوان من و اصلاح كنن و نه به افكارم فكر میكنن.. و هرگز منتقد نیستن.

گاهی شبیه گنده لاتهای قدیمی هستن كه كافه رو به هم می‌ریزن.. و با لبخند عصبی ازدر اینجا می‌زنن بیرون..

امروز كسی برای من نوشت ((هرزه)) !

ناراحت نشدم بلكه معنی این واژه برای من تغییر كرد!

حتما در قانون شما زنی كه فكرمی‌كنه، كتاب می‌خونه، سوال ‌می‌پرسه، حرف میزنه، هرزه است..

و شاید هم امثال من برای زمین شما مثل علف هرزیِ كه نمی‌زاره رشد كنی..

(البته رشد ازنگاه شما یعنی تكثیر امثال خودتون)

پس درود بر انسانهای اولیه كه جرآت تغییر كردن داشتن.

چقدر حرف زدم..

چون دلم پَره از آدمهایی كه فكر می‌كنن آسمون یه وجبه..... یا بهتر بگم: دوست دارن فكركنن كه آسمون یه وجبه!

بعد نوشت!!

1.        این نقاشی ها احساس آنی من به جمله‌های خودم

2.       در اولین فرصت باارائیه نقاشی‌های واقعیم از هنرم اعاده حیثیت خواهم كرد

3.      از اینكه گنده‌لاتهای با مرام رو بااین آدمهای بی مرام مقایسه كردم شرمسارم

4.      به دلیل یه عالمه سوال هنوز به بودن یا نبودن آدم و حوا شك دارم (با عرض پوزش)

5.      خِلاص

راحیل
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:39 | نظرت شما ()

هر روزكه از خونه می زنم بیرون اتفاق ها و لوكیشن های مختلف جلوی من صف می‌كشن.. سكوت می كنم و بهشون خیره می‌شم.. پیش خودم می‌گم: چه اتفاق جالبی.. حتما می‌نویسمش.. برای بلاگ...

چقدر بی اهمیت به این بدبختی سیاه نگاه می كنم.. و فقط هدفم قلم زدنش می‌شه.. مگه دیگران بیرون نمیان؟؟ مگه دیگران باهاش دست و پنجه نرم نمی‌كنن..؟؟.. من.. چرا میام و از نكبتی می‌نویسم كه هر روز باهاش دست به گریبان هستیم؟؟..

شایدچون اینجا خبری از آسمان نیست.............................

و دیروز..

صبح از خونه می زنم بیرون.. بارون نم نم می باره و من با لبخند به در و دیوار آجری قدیمی سلام می كنم و به خودم می‌گم امروز یه روز بی نظیر خواهد بود..

می رسم اداره..

خبر اول: به دلیل كسر بودجه اضافه‌كاری از اقلام حقوق كم شده!

می‌خندم و می‌گم: مهم نیست.. 100تومن هم شد پول؟.. بود و نبودش فرقی نمی‌كنه!!

توی اتاق پیش همكارا هستیم كه پچ پچ شروع می‌شه.. برام اهمیتی نداره اما حرفا بالا می‌گیره.. همكارم گوشی رو برمی‌داره و شروع می كنه به تعریف..گوشم رو تیز می‌كنم..

(( آره.. دیدنشون.. خانم فلانی توی دستشویی با آقای فلانی بودن كه درو روشون باز می كنن...... میگن داشتن....... آره.... ))

كاش نمی‌شنیدم.. اینجا كجاست..

دوباره می‌خندم و زیر لب می‌گم:  زندگی ادامه داره....

عصر از راه اداره باید برم دانشكده.. دو تا امتحان و تا ساعت 8 كلاس دارم..

سوار اتوبوس می‌شم.. 45 دقیقه بعد جلوی دردانشگاه اتوبوس می‌ایسته.. می‌خوام پیاده بشم كه هجوم دانشجوها برای جا گرفتن مانع می‌شه.. از بین جمعیت خودم رو می‌كشم كه به در برسم.. اتوبوس پُرشده اما هنوز هل می‌دن و بالا میان.. گیر می‌كنم.. مقنعم از سرم در میاد.. له می شم.. به خودم لعنت می‌فرستم... راننده برای اینكه دیگه كسی سوار نشه در رومی بنده.. و من از اتوبوس پرت می‌شم پایین.....

به اتوبوسی نگاه می‌كنم كه داره دانشجوهای مملكت رو با خودش می‌بره.. اینها دانشجو بودن......  و شاید بدبختی توی جلدشون بود وقتی داشتن هجوم می‌آوردن.....

می رسم دانشكده.. 30دقیقه تا كلاس وقت هست. یه ساندویچ و نوشابه توی آلاچیق‌های تازه ساخته شده توی محوطه می‌چسبه..

تو دنیای خودم هستم كه پشت سرم بچه ‌های رشته حقوق بحثشون بالا می‌گیره:

ما قانع نیستیم.. برای همین همیشه اعتراض دارم.. باید سعی كنیم با بد‌بختی و مشكل كنار بیاییم!! این مشكلات بخشی از زندگی همه آدم‌هاست.. چه اشكال داره اگه كفه ترازو روبه‌روی هم قرار نگیره؟!!!!!!!

یكی از بچه‌ها بین 4نفر دیگه بااین حرف‌ها مخالف بود ولی كسی صداش رو نمی‌شنید ....

هدفون روتوی گوشم گذاشتم و صداش روتا ته بلند كردم.. نمی‌خواستم شاهد آموزش كنار اومدن با شب باشم....

چقدرراحت صبح از یاد می‌ره.. انگار كه هیچ وقت خورشیدی وجود نداشته......................

امتحان رو می‌دم.. خوب بود.. اما تمام طول كلاس نگاه سنگین یكی از دانشجو ها آزارم‌ می‌ده..

وقتی كلاس تموم میشه سریع خودش رو به من می‌رسونه و...

اونكه می‌دونه من ازدواج كردم..

اینجا كجاست؟؟....

ساعت 8 و دیگه می تونم برم خونه..  دیگه پا توی اتوبوس نمی‌زارم و تاكسی می‌گیرم..

توی تاكسی كنارم دوتا خانم كه  ظاهرشون حكایت خواهرانه‌ای داره.. یكی تقریبا 38 ساله ودیگری 18 ساله..

گوشیش زنگ می‌خوره ..

-الو.. سلام.. حال شما؟؟ ممنون.. خدا بیامرزه رفتگانتون.. آره .. برای خودمون هم غیر منتظره بود.. اما خوب.. آدم دیگه..

.......  شرایط بدنیست.. خدارو شكر..

وقتی گفت خداروشكر اشك روی صورتش قََُل خوردو پایین اومد.. تلفنش رو قطع كرد..

خواهر كوچیكش گفت: من از ترم دیگه نمی‌خوام دانشگاه برم..

- بهش فكرم نكن.. از زیر سنگ شده پول ترم تو رو جور می‌كنم.. بابا مرده ..من كه نمردم.....

-..............

-خونه رو سر ماه كه خالی كنیم می‌ریم پیش عمه اینا خرمشهر.. تو اینجا بمون.. خوابگاه می‌گیرم برات... نگران هیچی نباش..  

روش روبه سمت شیشه كردو زیر لب با خودش حرف می‌زد...

باید كار پیدا كنم...  باید.. باید....

نگاهم رو از همه چی دزدیدم... دوست داشتم گوشام رو بگیره و از دنیا فرار كنم....

دوباره از خدا گله می كنم كه دستش رو زیر چونش گذاشته و داره خمیازه می‌كشه..

شاید هم نه.. یاد یاد دانشجوها می‌افتم... یا هم كلاسی.. یاد همكار.. یاد......

شاید خیلی وقت ها من هم كاری می‌كنم كه كسی سر تاسف تكون می‌ده....

و حالا ایمان دارم كه خدا اینجا بی تقصیر...

خودم رو جمع می‌كنم و غرق در چهارچوب خاك گرفته‌ی شیشه‌ای می‌شم و آدمهایی كه با سرعت از كنارم رد می‌شن.................

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:00 | نظرت شما ()


مثل هرروز  روی میزم پر میشه از روزنامه های خاكستری كه بی حوصله برگ می‌زنم و با یه نگاه اجمالی وقت یخ زده ی اداری رو آب می‌كنم..

دیروز یه تیتر كوچیك كه انگار یواشكی خودشون رو توی صفحه اول جا داده بود نظرم رو جلب كرد.. تیتری كه انگارخودش هم ازخودش خجالت می‌كشید!!

(( به زودی اینترنت حلال در ایران راه‌اندازی خواهد شد))

(حضور آقای انیشتین فقط به دلیل علاقه شخصی می باشد وهیچ ربطی به موضوع ندارد!! چهار دیوار اختیاری!!)

حلال؟ چی؟   

كی؟ ....من؟ كی؟....این؟

الان یه عالمه چیز هست كه گفتنش چیز داره  و بلاگم چیز میشه!!

خلاصه اینكه بچه ها خوشحال باشید كه همه به زودی از اینترنت حلال استفاده خواهیم كرد و این اینترنت خیلی خوب خواهد بود و من خیلی خوشحال می‌باشم وازخدا ممنون هم می‌باشم ومن یواشكی از هیچ چیز چیز كننده ای استفاده نخواهم كرد چون میدانم حتی در اتاقهای خالی خدا هست كه مواظب ما می باشد كه چیز نكنیم ودر آخر اینكه ثروت بهتر از علم است نه ببخشید یعنی علم همیشه بهتراز ثروت می باشد!!!

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:00 | نظرت شما ()

خیلی اوقات از زن بودنم معترض بودم.. گاهی می خواستم پسر باشم، چون آزادی رو توی این واژه می‌دیدم.. شادی و هیجان مال این جنس بود و من با تمام وجود می خواستم شاد باشم و پُر هیجان.. دوست داشتم بازی و كنم هرچی دوست دارم بپوشم..

 اون وقتا لطافت و زیبایی خودم رو درك نمی كردم.. هرچی بزرگتر می‌شدم بیشتر خودم رو قایم می كردم و نشانه‌های زنانه‌ام برام مایه خجالت بود! قطعا مسئله، نقص در درك من نبود بلكه اشكال در افكار جامعه‌ای بود كه در اون رشد می‌كردم.. جامعه كه روز به روز سعی می‌كرد من و بیشتر قایم كنه وهر روز به پارچه‌های دور من اضافه می‌كرد!

تلخ بود وقتی می‌خندیدم و در برابر شادی عمیق من نگاهی چشم غره می‌رفت و لبی لب‌گزه.. تلخ بود وقتی هر روز توی گوشم می‌خوندن صدای بلند تو رو كسی نباید بشنوه!! حرفهای معلم دینی هنوز یادمه:

شما باید خودتون رو بپوشونید.. اگر صدای دخترونه‌ی شما روزی باعث گناه مردی بشه اون گناه به اسم شما نوشته خواهد شد(!!) اگه حتی رنگ روشن لباس شما مردی رو به سمت گناه ببره عذاب جهنم در انتظار شما خواهد بود..اگه..اگه..اگه..

(اون روزا از خدا كینه داشتم و تو ذهنم یه پیر مرد بداخلاق بود)

وقتی بزگتر شدم مشكلات هم رشد كردن و بیشتر و بشتر دورم رو گرفتن.. حالا دیگه در برابرم جامعه‌ای بود با دسته بندی جنسیتی و من در خیلی‌ جاها خط می‌خوردم و حذف می‌شدم.. نا خوداگاه فمنیسم شدم و با نگاهی كینه آلود با مردا نگاه می‌كردم چون حق من توی دستهای اونا بود.. كوچیك بودم و دنیا بزرگ.. و چیزی عوض نمی شد.. فیلمهای ایرانی پُر بود از زنای مانتو خفاشی با روسری‌های بلند مسخره.. توی سریالها مردا سالار بودن و كتك خوردن زن‌ها نقطه جذاب فیلم بود.. دیدن این چیزها آسون نبود چون من هم سكانس تلخ فیلم بودم.. من یه زن بودم...

اما هرچی زمان گذشت به خودم گفتم باید به زن بودنم افتخار كنم.. از خودم لذت ببرم و به هیچ نگاه و حرف خاكستری اهمیت ندم.. سرزنش شدم اما بالاخره تونستم جرات كنم و از خیلی چیزها نترسم.. از زندگی كردن.. از نفس كشیدن.. از زیبا بودن.. رها بودن..

البته بازهم نگاهایی بود كه من و بسته می‌كرد.. نگاهایی با لبخند كه احساس امنیت رو از من می‌گرفت!!

و من فهمیدم كه باید با توجه به آدمهای اطرافم این چهارچوب رو تغییر بدم..

و امروز..

به دستهام نگاه می‌كنم.. نشان عشق انگشتم رو در بر گرفته.. و مردی رو كنارم حس می كنم كه برام نشان امنیت، آرامش، پیشرفت، زندگی، پرواز و عشق..

(من به چیزی كه خواستم رسیدم اما آیا بقیه زن‌ها هم رسیدن؟) دیگه فمنیسم نیستم اما هنوز دلم از مردهای سیبیل كلفتی كه به من می‌گن ضعیفه و ناقص العقل  پُره.. مردایی كه به خاطر اونا من به جهنم می‌رم(!!!).. مردایی كه امنیت من رو ازم می‌گیرن.. مردایی كه..

بگذریم.. راستی امروز روز زن.. روز من..

راحیل


صفحات وبلاگ : ... | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات