كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

این روزها دلم خیلی هوای ساز و آواز كرده..

تن‌پوش خاك مثل لباس‌خواب توری بر تن قوس‌دار و هوس‌انگیز ویلن نشسته و نمای زنی نیمه عریان رو در گوشه اتاق نقش زده.. زنی پُر هوس در پی دستانی قوی!

به برگه‌های چسبیده به دیوار و روزهای خوش گروه كُر فریاد فكر می‌كنم.. چقدر راحت خط خوردیم و به خاطر صدای سوپرانوی زنان گروه، از اجرا محروم شدیم.. لباس ایرانی ما كه تحقیر شد و سرپرستی كه به خاطر حفظ ارزش و باورهاش، حاضر به اجراهای مجانی و پولی به قیمت از دست دادن اعتقادش نشد..

و حالا صدای ما سكوت می‌شود.. پشت بلندترین دیوارهای اِجبار..

در خودم غرقم و دست و پا می‌زنم.. آی آدم‌ها...

جلوی تلوزیون لَم می‌دم و بی‌هدف، حرص و غُصه‌ام رو بر تن دكمه‌های‌ ریموت تخلیه می‌كنم..

 داداش بزرگم از بیرون میاد.. من هنوز در این دنیا نیستم كه چنگ میندازه و با صدا كردن اسمم پرده تاریك افكارم رو از هم می‌دره:

-         راحیل...

-         سلام.. چیه؟

-         استاد (..) رو می‌شناسی؟؟ استاد سازای سنتیِ و تدریس هم می‌كنه..

-    (مثل برق از جام می‌پرم..) آره.. كارش شاهكاره.. كَمانچش معروف.. من اجراش رو توی فرهنگسرا دیدم.. افتخاری چندتا قطعه اجرا كرد.. (انگار دلم می‌خواست با كسی از موسیقی حرف بزنم)

-         می‌دونی الان كجاست؟!

-         نه.. خیلی وقت نیستش.. شنیدم دیگه تدریس هم نمی‌كنه..  

-         من الان خونش بودم.. با یكی از بچه‌ها كه دوست نزدیكشِ...

-         (دهنم از هیجان باز مونده بود.. و نفسم بالا نمیومد..) خوش به حالت..

سكوت كرد و شروع كرد به وَر رفتن با گوشیش.. دوست داشتم از استاد  بگه .. اینكه كجاست و چیكار می‌كنه بعد بی مقدمه گفت:

-         می‌دونی كجا زندگی می‌كنه؟؟

-         نه..... (یه كم از سوالش جا خوردم..)

-         این عكس خونش... (گوشی رو گرفت جلوی چشمام....)

 

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

دیگه نتونستم چیزی بگم.. عكس خرابه‌ای كه نعش ساز استاد كَفِش بود .. از هرچیزی خالی شدم و فقط من بودم و عكس و قطره‌های اشكی كه از ارتفاع صورتم سقوط می‌كردن.... گوشی رو بین دستام گرفتم.. پلك نمی‌زدم.. صدای كمانچه استاد توی سرم بود..

داداشم ادامه داد:

-    می‌گن مجوز تدریس و اجرا نداره!! البته خودش هم وضع مالی درست حسابی نداشت .. وقتی توی خونش بودیم هیچی نمی‌گفت.. فقط لحظه آخر اَزش خواستم برام كمانچه بزنه.. راح.ی..ل.....

صدای داداش توی سرم گنگ و محو می‌شد.. گوشی رو زمین گذاشتم و به حجم سُرمه‌ای اتاقم پناهنده شدم...

درد نوشت:

-    این روزها دارم توی هر لحظه‌ام جست و جو می‌كنم و یاد صفحات خط خورده زندگیم می‌افتم.. صفحاتی كه خط زدند و زیر تیغِ ویرایشِ سیاه، دریده شد..

-    صدای سوپرانو زنانه در گروه كُر محسوسِ و زیبایی خاصی به اجرا می‌ده.. اما چون متمایز از صدای مردان هست خیلی جا‌ها خط می‌خوره... البته هستند گروه‌هایی كه با همین سبك كار می‌كنن اما نمی‌دونم چرا این شامل حال ما نشد!!

-          اسم اُستاد رو ننوشتم.. شاید باید می‌گفتم..

-         روزهای من پراز این اتفاقات گذشتند و می‌گذرند..

-         اون تصویر عكس حقیقی از خونه یه اُستادِ ....

-         به مدت دو هفته به سفر می‌رم.. به سرزمین جنگل و دریا و سكوتی نوازش‌وار...

-         ببخشید كه قلمم چروك شده و انگشتانم پیر... قول می‌دم دوباره جوانه بزنم...

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:10 | نظرت شما ()

وقتی برای كنكور درس می‌خوندم یه عالمه اشتیاق داشتم و هیجان.. هِی با خودم فكر می‌كردم: وارد دانشكده می‌شم،  درس می‌خونم.. از نظر علمی پیشرفت می‌كنم و در زمینه‌ای كه علاقه دارم می‌تونم به درجه‌های بالا برسم.. یه عالمه كتاب توی اتاقم تلنبار شده بود..

پرورش حیوانات اهلی..

تغذیه سگ..

آنچه باید از ماهیان آكواریومی بدانیم..

مارها و انسانها..

پرندگان خانگی..

پرورش طیور..

بیماری‌های مشترك انسان و دام...

و..

احساس می‌كردم پام كه به دانشكده برسه می‌تونم علم دامپزشكی رو متحول كنم..

كنكور دادم.. دانشكده سراسری، رشته دامپزشكی یه شهر دور قبول شدم..

 اجبار، مانع از رفتن من به اون دانشكده شد و اعتصاب غذا چقدر بی‌اثر بود. البته امروز از اون اتفاق و اجبار خیلی خوشحالم كه اگر نبود من اینجا نبودم و خیلی چیزها وجود نداشت... در نهایت رشته‌ای نزدیك به دامپزشكی در شهر خودم قبول و وارد ساختمان غول‌پیكر دانشگاه شدم..

اوایل چیزهای خیل ساده تو ذوقم می‌زد.. و بعد كم‌كم این چیز‌ها جیز شدن و دست ما سوخت!!!

دیدن خیلی رفتارها و خیلی برخوردا.. من اون وقتا كاری با پایه نداشتم و معتقد بودم بخش بزرگی از نقص خود ما هستیم (هنوز هم به این معتقدم اما درصد 30 به 70 من شده 50 به 50) وقتی كارای بچه‌ها رو می‌دیدم.. شیطنت‌هایی كه خیلی فراتر از جوونی كردن بود (تكرارش برام تلخِ و البته می‌دونم خیلی از شما هم دیدین وهم شنیدین)

 توی سرم كلی رنگ بود و اشتیاق.. احساس می‌كردم در انقلاب فرانسه هستم و می‌‌تونم رهبر تحول‌های بزرگ باشم..

بچه‌هارو توی كلاس جمع می‌كردم تا از افكارمون بگیم.. البته تعداد بچه‌هایی كه جمع می‌شدن خیلی زیاد نبود (بیشترمواقع از سه نفر تجاوز نمی‌كرد!!) این كار با شكست مواجه شد.. تصمیم گرفتم از دانشكده مجوز نشریه هفتگی بگیرم..  مجوز مقاله نویسی و چسبوندن اونها در بُردهای محوطه و سالن.. موافقت نشد!!

(ما یه گروه بودیم كه با شكست‌های مختلف پراكنده شدیم و امروز چیزی از ما باقی نمونده..)

همه چیز مختص یه قشر خاص بود و ما فقط در صورتی می‌تونستیم این كارها روانجام بدیم كه یه كارت جدید به اسممون صادر بشه!! اما هنوز دل‌زده نشده بودم.. بودن اساتیدی كه از گفتمان با اونا لذت می‌بردم و یاد می‌گرفتم.. از لحظه‌ای كه وارد دانشكده شدم احساس كُند شدن پیشرفت در من شكل گرفت.. دروس در قالب كتاب بودن و طرز بیان كتاب‌ها گیرا نبود.. ماهی یه بار به بخش نگهداری دام‌های مرتبط با رشته سر می‌زدیم و بقیه روزا سر كلاس باید در ذهنمون گاو روتصور می‌كردیم و باقدرت ذهن (!) تشریح رو انجام می‌دادیم..

هرروز بیشتر از روز قبل سرد می‌شدم.. كتابای دانشكده دوباره كنار رفت و كتابای خودم جای اونارو گرفت! نمره ها افول كردن اما شعورم در علمی كه به من تدریس می‌شد صعود. وقتی این مسئله رو با رئیس بد اُنق دانشكده درمیون گذاشتم جواب جالبی داد:

شما قرار نیست از اینجا یه دكتر بیرون برید بلكه اینجا زمینه رو فراهم می‌كنه تا بعد در حین كار، آموزش تكمیلی رو ببینید!!!

گفتم: پس اگه باعث مرگ یه اسب اصیل مسابقاتی شدم چی؟؟ اگه كار من مرگ تك گاو یه خانواده روستایی رو باعث بشه تكلیف چیه؟؟

از جاش بلند شد .. كاغذها رواز روی میز جمع كرد و بی تفاوت گفت:

- اونا تجربست..

گفتم:  پس علم چی‌می‌شه ؟؟ مگه من اینجا نیستم تا تجارب درست دیگران رو یاد بگیرم و چیز كهنه شده‌ای رو دوباره با حماقت و عدم آگاهی تجربه نكنم؟؟ راستی كار دانشكده چیه؟؟ من چرا اینجام ؟؟ كه به صِرف یه تیكه كاغذ لقب دكتر و مهندس بگیرم؟؟.....

پرونده‌ای خط‌خطی و بی‌پروایی كلامی كه آزارش می‌داد باعث شد برای بار هزارم این جمله رو از رئیس دانشكده بشنوم: همین كه اینجایی و داری درس می‌خونی خدا رو شكر كن.. و من خدا رو شكركردم!!!!!!!

دیروز نوبت انتخاب واحد ترم تابستانه بود.. بی‌تفاوت صفحه دانشكده رو باز كردم كه 6 واحد بگیرم و برم.. مثل زندانیا كل واحدا و دروس رو توی كاغذ چاپ كردم و هر درسی كه پاس می‌شه روش روخط می‌كشم.. و از تعداد دروس مونده تا آزادی (!!) كَسرش می‌كنم .

اما اینبار هم مثل همیشه تصویر جالبی روی صفحه انتخاب واحد بود.. دروس مجاز برای انتخاب واحد ترم تابستانه:

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

منم مثل شما چند دقیقه فقط نگاه كردم ....

زیر لب گفتم: اینجا ایران است....

چیز نوشت:

-         دانشكده‌ای كه در اون درس می‌خونم جز سه دانشكده بزرگ كلان شهر ماست

-         پرونده دانشگاهی من پر از كاغذهای متفرقه شده!!

-    با نوشتن این متن تصمیم نداشتم خودم رواز كل دانشكده جدا كنم.. تصمیم داشتم زبان قشر بزرگ دانشجوهایی باشم كه در دانشكده به فقر فرهنگی برخوردمی‌كنن و پوچی...

-    با تصویری كه از صفحه انتخاب واحد گذاشتم قصد توهین به اعتقاد هیچ كسی رو ندارم فقط بحث من بر سر تناقض وانحرافات درسی در دانشكده است

-         خیلی وقتِ دستم به نوشتن نمی‌ره اگر تاریك نوشتم و بی‌نفس، عذر می‌خوام...

-        در ادامه مطلب عكس حیواناتی رو گذاشتم كه در 5 سال گذشته از اونها نگهداری كردم

-         خِلاص..

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:12 | نظرت شما ()

دلم امشب چه غوقاییست..

درون سینه‌ام طوفان به‌پا گشته

نفس امشب به راهش نیست

دلم دیوانه می‌كوبد..

خودش را بر تنم اكنون

كه طاقت‌ها به طاق است و من دیوانه سرگردون

تمام روح من هِیهات

همه آوارگی اینجاست...

كه در این خانه بی‌خانه

غریب آشنا تنهاست...

به دستم ((ها)) می‌كوبم

كه شاید پیله بِشكافد

دوباره بُگذرد از شب..

دوباره نور بشناسد

بدوزد مخمل خورشید

به آفاقی كه در خواب است

كِشد پرده از این صحنه

كه از آغاز ویران است...

دلم امشب چه غوقاییست...

شعر متوقف می‌شه و من انگار با دو زانو روی صحنه شهر زمین می‌خورم...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

همه جا تاریكِ و در چشم‌های من تصویر عشق‌بازی بچه هاست...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

یاد دیالوگ‌های صادقانه.. یاد شور.. شجاعت... یاد قرار سر ساعت.. رنگ خوشرنگ باور.. شعر (آ) تازه نفس.. یاد...

یاد سكانس آخر.... رنگ سرخ، بی مقدمه.. كشیدن پرده‌ها به زور...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و ما خیلی وقتِ نشستیم تا شاید كسی روی صحنه شهر، شور به‌پا كنه... كاش دوباره بازی می‌كردیم.. اما افسوس كه همه تماشاچی شدیم.. افسوس...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

تلخ نوشت:

-         امروز من و با خودش برد به یه دنیای دیگه..دنیایی كه من و جاگذاشت و رفت....

-         از اون روزها فقط یه ستاره برام مونده.. گرچه به خاطرش خط خوردم اما دوسش دارم..

-         بچه‌ها لطفا چراغ‌ها رو روشن نكنید......

-         18/4/............

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:42 | نظرت شما ()

دیروز توی عالم خودم بودم.. دلم هوای وقتایی روكرده بود كه زیر بارون راه می‌رفتم و با آهنگِ توی گوشم خلوت می‌كردم.. وقتایی كه نگاه شهر روی پوست سردم بی‌اهمیت بود و من دنیایی برای خودم داشتم..

دلم هوای رنگ روغن آبی كرده بود و بوم نقاشی كه دریا روی اون جاری كنم..

توی كُمد چوبی اتاقم دنبال رنگ و قم‌مو می‌گشتم و سرم پر از فكر دریا بود كه یه كاغذ مُچاله خودش روانداخت جلوی پام.. دستش رو گرفتم و بلندش كردم..

 وقتی نگاهم رو روی تنش ریختم تصویر یك شعر با خط‌خطی‌های سرخ من و بُرد به 5سال پیش... به فصل هفده سالگی...:

هوا سرد بود وبارون نم نم می‌بارید.. من با یه ناشر قرار داشتم.. اون روزها هنوز جراحت اجتماع روی تنم طراحی نشده بود و نگاهم چهارچوب خوشرنگ‌تری داشت.. می‌تونستم روزی چندتا شعر بگم و فكر می‌كردم تمام دنیا منتظر شعرهای من هستن... تصمیم داشتم یه كتابچه كوچیك از شعرهام رو چاب كنم و به انتظار دنیا پایان بدم!

با اشتیاق پُررنگی آماده شدم .. بارون و موسیقی تا در دفتر ناشر من و رسوندن و برام آرزوی موفقیت كردن... من و كتابچه كوچیك وارد دفتر شدیم..

یه فضای ساده اما پُر از كتاب.. دو تا مبل چاق كه روی زمین وِلو شده بودن.. ایستاده بودم و به فضا نگاه می‌كردم كه مردی هم هیكل مبلهای راحتی توی اتاق وارد شد.. موهای بلند، خاكستری و تاب‌دار.. پیراهن سفید ، شلواری به رنگ موها ، بندكهای مشكی... و عینكی كه توی قاب چروكیده‌ی صورتش گُم شده بود...

كمی عقب رفتم و با تردیدگفتم:

-        سلام.. آقای (...) ؟

-        بشین.. سلام.. خوبی؟

-    برای شعرها اومدم.. 50 تا شعر هست كه می‌خوام 30تاش توی یه مجموعه كوچیك چاپ بشه.. و خواستم در انتخاب از نظرات شما هم استفاده كنم...

دفترم رو روی میز گذاشتم و زیر نگاه میخِ آقای (..) ادامه دادم:

-         من چندان آشنائی با مراحل چاپ وانتشار ندارم و كم......

حرفم رو قطع كرد و بی مقدمه گفت:

-        چند سالته؟

-        هفده...

-        كتاب چند تا شاعر رو تاحالاخوندی..؟؟

-        خیلی .. كتابای... (خواستم توضیح بدم كه دوباره حرفم رو قطع كرد)

-        در مورد شعر چی می‌دونی؟؟ در مورد سبك شعری چی؟؟ می‌دونی غزل چیه؟؟ همه شعرات عاشقانست... نه....؟؟

(بی وقفه سوال می‌پرسید و من از جواب دادن محروم می‌كرد.. تپش قلبم رو بیشتر و بیشتر احساس می‌كردم.. انگار مبل راحتی، ناراحت من و بلعیده بود و به تنم فشار میاورد.. نمی‌خواستم چیزی از احساسم بدونه ولبخند لحظه‌ی ورودم رو همچنان روی لبم محكم نگه داشته بودم...) وقتی سوالاتش متوقف شد، آروم گفتم..

-    حق با شماست.. من هنوز خیلی چیزها هست كه باید بدونم گرچه با سوالاتتون بیگانه هم نیستم اما شعر رو بدون آگاهی و با احساسم شروع كردم ، این رو انكار نمی‌كنم، خوشحال می‌شم اگه یكی از شعرهای من و بخونید و از نگاه یه ناشر برای چاپ بهش نگاه كنید.. راستی متاسفانه شعر عاشقانه ندارم...

(با غرور دفترم رو بازكردم و جلوش گذاشتم.. )

 یه روان‌نویس قرمز از توی جیبش درآورد و باتمام هیكل روی دفتر كوچیكم سایه انداخت... تند تند خط می‌زد و جلو می‌رفت... 5 دقیقه بیشتر طول نكشید كه سرش رو بلند كرد...

-        بدنیست اما برای چاپ زوده.. من باید برم.. اگه كاردیگه ای نیست ....

از جاش بلند شد.. منم بالاخره خودم رواز بین آرواره های مبل كندم و بلند شدم..

-        ممنون كه وقتتون رو به من دادید..

-        خواهش می‌كنم.. روی شعرهات كار كن...

-        چشم... خدانگهدار...

واز در خارج شدم.. توی راهرو دفتر شعر رو باز كردم تا ببینم اون روان نویس قرمز روی تن شعرم چی نوشته..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و با یه تن خونی بین كاغذهای دفتر مواجه شدم... صدای ناله واژه‌هام رو زیرخطوط حذف و تغییر می‌دیدم.... ازتمام شعر فقط چند جمله باقی مونده بود.... بی اراده كاغذ رو كندم.. مُچاله كردم و توی كیفم گذاشتم... احساسی رو تجربه می‌كردم كه تا اون روز نداشتم... ناشر من و نقد كرد یا تحقیر.. نمی‌دونم....   غرورم رو انكار نمی‌كنم و این غرورخیلی وقت‌‌ها باعث می‌شد نقص‌ها رو نبینم... تصمیم برای انتشار خیلی زود بود و هنوز هم فكر می‌كنم  زودِ...

شعری كه داشت جون می‌داد جای زیادی برای نقد داشت و عاری از نقص هم نبود اما كاش نقد می‌شد نه تحقیر...

هدفون روتوی گوشم گذاشتم و خودم رو توی شهر گُم كردم...

بارون روی صورتم دست می‌كشید .. دلداریم می‌داد و صدای شهیار قنبری تلاش می‌كرد همه چیز رو از ذهنم پاك كنه...:

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست . یادت نیست

........................

چقدر زود گذشت... نمیدونم اون مرد توی زندگیم تاثیر مثبت داشت یا منفی...

تحقیر و شكسته شدن غرورم، چیزیه كه یادم میاد و شعری كه زیر روان‌نویس قرمز جون داد...

 از بین خط‌خطی‌ها، شعرم رو زمزمه می‌كنم:

درحضور ساعت شب

در تلاطم، غیبت نور...

باز این جلاد بی رحم.. مرگ صدستاره در دور...

من مكرر، واژه خونی

مردمان در عرش مَستی..

در پی مرگ ترانه.... قلب‌ها همه عفونی....

در حضور این نگاهم

دار باران می‌گذارند..

حرف غائب می‌نویسند...

چشم مرده می‌نگارند...

سلسله‌وار می‌خزیم ما در هیاهویی شكسته..

تن سیلی خورده‌ی نور..

پشت سایه‌ها نشسته..

میخ ما بر تن باد و شیهه‌‌ی تلخ خزان است

فصل ما بی‌رنگ مرده... فصل نكبت زدگان است...

این خرابه ساختنی نیست..

واژه‌هامان دركُمایند

حضم طوفان كار هرشب..

مردمان مرده نمایند..

این تماشاخانه عریان

دیدنی‌ها زنده آن دور

سایه‌ها سقفی حقیر و استخوان‌ها مرده در گور...

قامت خانه شكسته

در پس فریاد و فریاد

ما همه بشكسته در موج

قصه ما داد و بی‌داد...

...

...

راحیل‌

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:36 | نظرت شما ()

روزنامه‌ی سرد رو از روی صفحه فلزی داغ دكه روزنامه فروشی بر‌میدارم..

پول رو به فروشنده می‌دم .. و سریع می‌رم سمت تاكسیا..

(دوست ندارم به مردمی نگاه كنم كه جلوی عابر بانك صف كشیدن، برای گرفتن حق.ی كه جیره‌بندی شده)

-        مستقیم؟

-        سوار شو..

وقتی دستم رو به دستگیره در تاكسی می‌زنم انگشتام می‌سوزه.. اماسوخته تر از این حرفام كه مغلوب نور آفتاب بشم.. توی تاكسی می‌شینم و چشمام رو می‌بنم.. دلم نمی‌خواد روزنامه رو بخونم فقط دوست داشتم به یاد روزهای خوشرنگ، دوباره روزنامه بخرم........

صدای زن چادری كه كنار دستم نشسته توجهم رو جلب می‌كنه..

-        100تومن.. 500 تومن..2000تومن.. 300 تومن.. 1000تومن.. همش میشه 4000تومن.. (آه می‌كشه...) تا آخرماه... این ماه میوه نمی‌خرم...

زیرچشمی بهش نگاه می‌كنم.. پولهای مچاله رو توی كیفش هُل می‌ده و دهن كیف رو می‌بنده.... چند تا پلاستیك كه باروغن و برنج و سبزی و .. پّر شدن جلوی پاشِ.. با دست چادر عقب رفته رو روی موهای خاكستریش می‌كشه و به نا معلوم ترین افق خیره می‌شه..

من سكوت می‌كنم...

بالاخره به مقصد می‌رسم و پیاده می‌شم.. هنوز فكر زن و چهار هزار تومن پول تا آخر ماه توی ذهنمِ.. راستی امروز چندمه؟؟ 4 تیر... چقدر تا آخر ماه مونده؟؟؟ خیلی......

خورشید لعنتی كم‌كم داره گورش روگم می‌كنه و آسمون آروم آروم لباس غروب می‌پوشه..   برای اینكه سریع‌تر به خونه برسم و ازشلوغی وحشی اما بی‌تفاوت(!) شهر فرار كنم و چشمم به ماشینهای سفید مب.ارزه با بی..ح.. جا.. نیوفته، هم‌مسیر كوچه ‌پس‌كوچه‌ها میشم..

توی ذهنم دوباره پر از فكر بود و تصویر كه یه صحنه سیاه خودش رو فریاد زد..

سه تا پسر و یه زن با ظاهری آشفته و رنگارنگ... هربار دست یكی از پسرها به تن زن می‌خوره و صدای خنده ‌تلخش به گوشم می‌رسه..

 دندونهام روبهم می‌ساوَم.. پیش خودم می‌گم: تنت چند می‌ارزید..؟؟ به چه قیمت؟؟ چطور می‌تونی فردا صبح به خونه برگردی؟؟ اما یه دفعه یاد زن سیاه پوش توی تاكسی می‌افتم.. نكنه تو هم تا آخر ماه فقط چهار هزار تومن پول داشتی؟؟ نكنه تو جرآت روبه‌روشدن با نگاه سنگین بچه‌ات رو نداشتی.. شاید دل تو میوه‌ می‌خواست!!!!

و تیتر تلخ روزنامه صبح توی سرم خودش رو نعره می‌كشه: ((زنی به خاطر سرقت دوبسته گوشت متهم به یك 1ماه و بیست روز حب.س شد..  و....))

من فقط سكوت می‌كنم.....

صدای اس ام اس گوشی من و از سكانس شهر كات می‌كنه..

گوشی رواز جیبم در میارم و شروع می‌كنم به خوندن sms:

-         میدونی اگه ایرانیا دوتا قلب.. دو تا مغز.. دو تا كبد.. دوتا صفرا داشتن چیكار می‌كردن؟؟ از هر كدوم یكی رو می‌فروختن تا زندگیشون رو بسازن!!!!!

گوشی و توی جیبم هُل می‌دم..

و دوباره به رسم شهر سكوت می‌كنم...

.

.

.

وقتی كوچیك بودیم صدامون بلند‌تر بود .. دستای هم رو ‌می‌گرفتیم و فریاد می‌زدیم:

این دختره .. اینجا نشسته .. گریه می‌كنه .. زاری می‌كنه.. بیا پیش ما.. دست به دست ما... بازی می‌كنیم.. شادی‌ می‌كنیم...

(یاد بچگی كه جسارت داشت، بخیر..)

اما حالا خاكستری اپیدمی شده واگر حلقه‌ای از این زنجیر نشیم فقط سكوت می‌كنیم و سكوت...

وقتی هم در این قبیله كسی صداش به گوش برسه ما پشت دیوار قایم می‌شیم و با انگشت نشونش می‌دیم...

زیر لب زمزمه می‌كنم:

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان !

●●●

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


●●●

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

تلخ نوشت:

-        این اتفاقات توی یه روز برای من پیش نیومد اما برای خلاصه نویسی سه روز رو در یك روز تعریف كردم..

-        از تمام بچه ها به خاطر دست بردن در شعر كودكیمون عذر خواهی می‌كنم.. راستش هرچی فكر كردم ادامه شعر یادم نیومد...

-        خواستم انتهای متن بنویسم به پاس داستان هزار و یك شبی كه جریان داره یك دقیقه سكوت كنید اما كاش می‌شد یك دقیقه از ته دل فریاد دزد....

-        نمی‌دونم چرایاد جمله استاد شاملو افتادم: ((آن زن كه برای مُزد گناه می‌كند و آن مرد كه برای گناه مُزد می‌دهد....))

-        و در آخر، كافه خیلی وقته سوت و كور......

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:08 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic