كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

پنج‌شنبه‌ی آرامی بود...

مغازه‌ها چُرت می‌زدند و فروشندگان در انتظار مشتری، دست در زیه چانه و خیره به در...

زن و شوهر جوان كه تازه مغازه كوچكشان را بر پا كرده بودند گاه‌گاهی با لبخند به هم نگاه می‌كردند و بی‌توجه به خلوت شهر، شاد از آغاز تازه‌ی خود بودند...

سنگهای خوشرنگ روی شیشه‌های ویترین می‌درخشیدند و هر چشمی را خیره می‌كردند... زن آرام با انگشتش گوشواره‌های براق را لمس می‌كرد و در فكر فردا بود...

سكوت ، حضورش را سخت فریاد می‌زد كه پسربچه‌ای با گام‌های خاكی‌اش آن را در هم شكست....

نگاه زوج بر سر و رویش خیره ماند...

زن فكر كرد حتما گِداست و پول می‌خواهد... زیاد از این قشر می‌آمدند و می‌رفتند...

گویی كه در سرزمین گدایان زندگی می‌كردند.....!

پسرك كاپشن تیره و شلوارلی خاكستری به تن داشت... موهایش مشكی و كوتاه بود و كلاهی كهنه روی سرش... ویترین را خیره خیره نگاه می‌كرد كه زن گفت: اگر چیز خاصی مد نظرت هست، می‌تونم كمكت كنم...

كودك سرش را بالا آورد.. چشمهایش مشكی بود و عمیق... دستهای واكسی‌اش را روی پیشخون گذاشت و با كمی مكث گفت: یه جفت گوشواره می‌خوام.. گرون نباشه...

زن كه حالا دلش حال و هوای دیگری داشت آرام پرسید: تا سقف چقدر می‌خوای؟؟؟

-        سه تومن.. دو تومن.... همین قدر پول دارم..........

دوباره چشمهایش سُر خورد روی ویترین و لابه‌لای نور گُم شد.....

زن نگاهی به همسرش كرد .. در دل هردوئه آنها یك چیز بود.... آرام دسته‌ای از گوشوارهای  كوچك استیل را جلویش گذاشت.... و بعد با دست به گوشواره‌های طلایی اشاره كرد...

-        این یكی رو هم داریم...كدوم طرح رو بیشتر دوست داری...؟

كودك كه حالا كلاه را از سرش برداشته بود و نگاهش میخ برق طلایی گوشواره ها بود گفت:

-        اونا چیه؟؟

-        گوشواره ماه تولد... متولد چه ماهی هستی؟؟؟

-        آبان... 13 آبان 77.......

زن رو به همسرش پرسید: نماد ماه آبان چیه؟؟ و مرد آرام جواب داد: عقرب......

پسرك باكنجكاوی گفت:

-        عقرب؟؟ یعنی عقرب از همه ماه‌ها بالا تره؟؟

مرد شروع كرد به بیان دلیل عقرب بودن نماد آبان و زن در دنیای دیگری سیر می‌كرد...

پیش خودش می‌گفت: حتما برای خواهرش می‌خواد... شاید هم مادرش...  دستهای واكسیش چقدر لاغر و نحیف هستند و چشمهاش چقدر نجیب و عمیق.....

در حال و هوای خودش بود كه پسر گوشواره‌ها رو برداشت و آرام گفت: چقدر میشه؟؟

هم مرد و هم زن سكوت كرده بودند... خودش اتیكت روی ویترین را خواند .......

با دستهای كوچكش پولهای مچاله رو از جیب در می‌آورد....

زن به همسرش خیره شد و بانگاهش چیزی را خواست كه مرد هم در ذهنش بود.....

آرام گفت....

-        نمی‌خواد پول بدی... این هدیه برای تو...

-         ممنون... خیلی ممنون....

بعد پولهای مچاله رو از روی پیشخون جمع كرد... كمی مردد بود.. گفت: اگر الان گوشم كنم زشته؟؟

مرد و زن متعجب شدن... ظاهرش شبیه پسر بچه‌ها بود....

هردو گفتند...: نه.. اصلا...

زن پرسید...: اسمت چیه؟

-        ناهید....

-        چقدر اسمت زیباست....

-        همه فكر می‌كنن پسرم.. چون موهام كوتاس.....

-        خوب بزار بلند بشن.. البته همین طوری هم خوشكلی ناهید خانم.... (و هر دو به هم لبخند زدن..)

ناهید نمی‌توانست گوشواره‌‌های طلایی رو گوشش كنه.. زن كمكش كرد..

حالا شبیه سیندرلا بود... با موهای كوتاه... و گوشواره‌هایی كه هنوز بعد از گذشت ساعت 12 شب می‌درخشیدند و دل سیندرلا را خوش می‌كردند...

ناهید خداحافظی كرد و از مغازه بیرو ن رفت....

  در دل زوج آشوب بود و غم.... و سكوت دوباره حضور پیدا كرد....

ساعت كم كم نزدیك 10 می‌رسید و باید مغازه تعطیل می‌شد...

هنوز در دلشان فكر ناهید بود و دستهای واكسی‌اش ، موهایی كه برای كار و امنیت كوتاه شده بود... تا پسر بودن امنیتش شود... در جامعه‌ی اسلامی ایرانی......... !!!

دستهای مرد دستهای زن را محكم به آغوش كشید....

باران نم نم می‌بارید ... مرد زیر باران یك شاخه گل مریم خرید و با لبخند به زن هدیه كرد...

باران و عطر گل مریم و هنوز یاد ناهید...

 مرد گفت:

-        بیا تا خونه بدویم.... زیر بارون....

و دختر با لبخندش پذیرفت....

صدای رعد و برق سینه‌ی آسمان را شكافت.... باران با تمام وجود می‌بارید...

دستهای مرد وزن در هم گره خورده بود و با فریاد و لبخند زیر باران می‌دویدند.... خیس می‌شدند و خیس.....

و در لابه‌های خنده‌هایشان به ناهید فكرمی‌كردند.....

كاش آرام و گرم زیر یك سقف امن، خوابیده باشد....

تو فكر یك سقفم

یك سقف بی روزن
یك سقف پا برجا...محكم تر از آهن
سقفی كه تنپوش
 هراس ما باشه
تو سردی شبها
  لباس ما باشه
........

سقفمون افسوس وافسوس...
تن ابر اسمونه
یه افق...یه بینهایت
كمترین فاصلمونه

تو فكر یك سقفم...

حرف نویس:

-        این داستان واقعی بود....

-    دلم كمی شكسته.... نه از دوستانی كه در مطلب قبلی با من مخالف بودن (كه من همه دیدگاه‌ها و باورها را می‌پذیرم واحترام می‌گذارم) بلكه از كسانی كه در پیام‌های خصوصی مرا متهم به واژگانی بی‌حیا كردند..... شاید هنوز برای گفتن خیلی حرف‌ها زود بود.........

-    دوباره تیر را اندر كمان كن.. دوباره آرشی دیگر عیان كن... بتازان رخش را در بیشه‌هایت.. بزایان رستمی از ریشه‌هایت... ...... شكوفا كن شكوه شرقی‌ام را......... سكوتم را به فریادی بدل كن.... به مردانت بگو از  نسل نورند... بگو آزادگان از بند دورند........................................

-    و بخوانید از یحیا.. مرد من(مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود)

-        این لینك را حتما ببینید... مردانی كه هنر راه ایستاده نگه می‌دارند

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:45 | نظرت شما ()

 

یك سرزمین به تو می‌بالد مَرد....

باش و بُگذار به خاكم افتخاركنم.....

راحیل

 

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:05 | نظرت شما ()

درود... به تمام دوستان با ارزش و آگاه كافه نرودا.. همیشه شرمنده‌ی حضور و لطف كلام شما هستم... از شما می‌آموزم و مسئولیتی كه بر دوش احساس می‌كنم، هر روز از روزقبل سنگین‌تر می‌شود... بوسه بر دستان شما می‌زنم و محكم این دستان با ارزش را در دست می‌گیریم و باور دارم این دیوار فرو ریختنی نیست..

چندی پیش مرد من، یحیا در كافه همیشه بی‌تعارفش مطلبی نوشت با نام ((زیر پوست چرك‌آلود شهر ما)) مطلبی كه بی‌پروا نوشته شد و دوست دارم همه شما آگاهان آن كلام را بخوانید، چرا كه باعث می‌شود لحظاتی با خودمان و درونمان روراست باشیم .

و متن زیر پاسخ من به رقص خلسه‌وار واژگان بی‌پروای یحیاست:

درود...
پیش از هرچیز در برابر قلم قدرتمند و رقص پُر شور واژگانت كلاه از سر برمی‌دارم......

و اكنون حرفهای گفته و نا گفته:

در همان ابتدای كلام داغ دل تازه كردی... و از سكوت گفتی برای حفظ آرامشی بی‌‌حیا... از آنچه بارها و بارها دیده‌ام و شنیده‌ام... كلنجار رفته‌ام و شاید خودم هم روزی این كار را كرده باشم.... خاطرم نیست.......درد آن لحظه است كه در گوش‌ها فریاد می‌كشی: (( سكوت نكنید)) اما برای لحظه‌ای آرامش، به ویرانی خانه تن می‌دهند... برای انكار موج، پشت به ساحل می‌نشینند و در حالی كه چشمانشان دریا را نمی‌بیند از آرامشش با آب و تابی عجیب تعریف می‌كنند...یحیا جان، ما مردم سكوتیم ... ملتی كه برای حفظ این آرامش نكبت زده در چهاردیواری ویران خانه‌هایمان چشم بر همه‌چیز می‌بندیم.. چه برسد به حرمت چهاردیواری و كپك‌های زیر پوستی خانوادگی!

اینان كه دیگر اصلا مشكل نیستند!!!!!!

اصلا ارزش شكستن سكوت را ندارند!!!!!!!!

دارند؟؟؟؟؟!!!!!

همان آرامش را عشق است........!!!!

(( مرگ بر این آرامش سیاه……… ))

چندی پیش سخت امید داشتم به فردایی كه خواهیم ساخت اما وقتی به پیكره‌ی خودمان نگاه می‌كنم و تن‌پوشی كه خودمان هم باورش نداریم اما وقیحانه به نمایشش می‌گذاریم، امیدم خشك می‌شود و واهی....

نوشتم ((تن‌پوش)) چون افكار امروز همچون لباسیست كه رنگهای تند خودش را فریاد می‌زند... لباسی كه در یك لحظه از تن می‌دریم و لباسی دیگر تن می‌كنیم...

افكار و عقایدی كه خودمان هم به آنها پایبند نیستیم... افكاری كه بر پوستمان هست و نه در درونمان.....

...

یحیای همیشه بی‌تعارف، چقدر این جمله را دوست داشتم گرچه خیلی چیزها را به خاطرم آورد...خاطری دردناك....

((درک نکردیم که آنچه را که میگویند.. "آزادی" ما هست که در گرو آزادی دیگران هست نه "آرامش" ما در گرو آزادی دیگران...))

در سرم مثال پشت مثال می‌آید از این آرامش‌های واهی و آزادی ‌های مخرب....

مرد‌ها ... زن‌ها... و فرزندانی كه با این بی‌‌راهه راه می‌آموزند.....

افسوس....

و خوب درد‌ها را به رُخمان كشیدی.....

جهان چهارم.....

ابهامات آواره...

و دستانی كه صورت مسئله در پی صورت مسئله پاك می‌كنند...

چقدر این دست‌ها آشناست...

اما بعید نیست كه بی‌شرمانه دست‌های خودمان را هم انكار كنیم و باز از عقایدی دم بزنیم كه باورش نداریم....

اثر آثار هنرمد پیشگام رئالیسم،گوستاو کوربهGustave_Courbet 

راست گفتی كه كلمات و قوانین انسانیت، برای ما در زمان و مكان‌های مختلف تغییر می‌كند..

شاید بحث دوباره همان آرامش باشد و همان لذت كذایی...

لذتی كه به بهای ویرانیِ كاشانه‌ی ماست.... و تَرَكی كه سد این سرزمین را می‌شكند....

افسوس كه زیر سد كهنه و ترك خورده چه آرام به خواب رفته‌ایم........

و انكار می‌كنیم و انكار....

این ادغامی از بیماری و فریبكاریست...!

چرا كه از پدرانمان و زیر سقف خانه‌هایمان این درس سیاه را آموختیم و بدون پرسش تن دادیم، زیرا همان آرامش را می‌خواستیم....

یحیای عزیزم، فریادت جان مرا لرزند.. اما آنان كه پلك محكم بر هم می‌فشارند و دست بر گوش می‌گزارند چگونه بیدار خواهند شد؟؟؟؟

وقتی پشت روشنفكری سوخته و واهی، خودِ حقیقی را انكار می‌كنند....

افسوس...

افسوس.........

راحیل

لینك های مرتبط : كافه بی‌تعارف
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:04 | نظرت شما ()
برچسب ها : http://taboo-shekan.mihanblog.com/,

آروم آروم وسایلم رو جمع می‌كردم... و در این حین برنامه‌هایی كه روی صفحه كامپیوتر باز بود رو می‌بستم... حوصله نداشتم صبر كنم كامپیوتر خاموش بشه... انگشتم رو توی گلوی پاورفشار دادم...

1..2...3

تصویر سیاه شد...

كیفم رو برداشتم و از دفتر خارج شدم.. امروز نوبت آرایشگاه داشتم..  وقتی رسیدم سالن خالی بود... خانم آرایشگر كه دكتر پوست هم هست (!) با یه قرآن بزرگ توی دستش، از پله‌های طبقه بالا وارد سالن سفید آرایشگاه شد.. یه‌كم جا خوردم.. به سختی قرآن رو حمل می‌كرد! اون كتاب عظیم‌الجثه رو روی میز گذاشت .. بی‌اختیار زیر لب گفتم: قرآن...

انگار یاد روزهایی افتادم.. یاد كتابخانه‌ای كه سه سال در آن كتاب می‌خواندم و خدا را بین صفحات دینی جست و جو می‌كردم... خدایی كه انگار در همان كتابخانه جا گذاشتم.....

پرده گذشته را كنار می‌برم و دوباره، سكانس سفید:

مثل همیشه موهای قهوه‌ای كوتاه وكم‌پشتش رو ساده بسته بود و آرایشی ملایم روی پوست بی‌نهایت سفیدش، خودنمایی می‌كرد..  با لبخند جلو اومد..

-         سلام ، چه عجب..... حتما همسرت داره میاد كه اومدی آرایشگاه!

(مثل دخترك‌های تازه ازدواج كرده كه با بردن نام همسر، نیششون تا بنا گوش بازمی‌شه نیشم باز شد و گفتم)

-         سلام، آره فردا میاد.....

من در حال جمع و جور كردن این نیش تا بنا گوش باز شده بودم كه خانم دكتر رفت سمت صندلی و شروع كرد به آماده كردن وسایل....

در سالن باز شد و دو تا خانم وارد شدن.. با سبدهای نیمه خالیِ سبزی و میوه. چادر و ظاهری ساده. به محض ورود به سالن چادرها رو باحالتی كه انگار اجبار از سر رو روشون برمی‌دارن، برداشتن و نفس راحت كشیدن!!.

وقتی زن اول چادر از سر برداشت و گره روسریش رو باز كرد جای كبودی وحشیانه‌ای  روی گردنش به چشم می‌خورد.. زن همراه با تعجب و آروم گفت:

-        گردنت چی شده

-    هیچی.. كار شوهرمِ... دیشب....... (با لبخند و بی‌پروا از شب دونفره‌اش گفت و به زخم دستان بی‌رحم همسرش فخر فروخت..!!!)

 حرفهای زنانه به پایان رسید، به سمت ما آمدند با سلام و احوال‌پرسی از عجله داشتنشون گفتن و اینكه باید زود برن.. سكوت سالن سفید در هم شكست . از من اجازه گرفتن كه اول كار اونا انجام بشه و من كه برنامه خاصی نداشتم، پذیرفتم.. چشمم به گردن زن بود... به نقش وحشیانه‌ی پنجه‌های پُر هوس یك مرد......

آرایشگر نخ رو دور گردنش می‌پیچید كه اولی روی صندلی بزرگ و سیاه نشست...

نخ بین انگشتانش مثل بالهای پروانه بود كه با هربار جلو و عقب شدن گردن آرایشگر این بالها كوچیك و بزرگ می‌شدن!

نفر دوم بی‌اجازه تلوزیون توی سالن رو روشن كرد..

اینقدر این شبكه ها رو ندیده بودم كه آرم آبی گوشه تصویر برام تازگی داشت! چقدر بدقواره بود....

سخنرانی آقای (..جانی) در شهر سوسنگرد (یكی از شهرهای استان خوزستان) بود.. صدای نچسبش توی فضای سالن پیچید.. انگار جلوی من ایستاده بود و سخنرانی می‌كرد...

-    در ماه آینده یك بیمارستان 90 تختخوابه افتتاح خواهیم كرد.. برنامه‌های دولت برای رفاه حال این مردم است. اشتغال زایی می‌كنیم.. كارخانه‌ تاسیس می‌كنیم.. خوزستان نباید جوان بیكار داشته باشد و....

در ذهنم جوانان بی‌كاری را كه مستحق بی‌كاری نبودند، می‌شمارم.....

زنی كه زیر دست خانم دكتر بود در حالی كه پوست گونش رو از دو طرف می‌كشید و با هربار جلو عقب شدن گردن آرایشگر از درد كنده شدن موهای صورتش می‌پرید گفت:

-         به خدا ناشكریم!! ببین ... دیگه چی می‌خوایم... آخ...

بعد با همون پوستی كه مثل لبو سرخ شده بود سرش رو آروم به سمت تلوزیون برد و گفت:

-         دستتون درد نكنه... خیر ببینید!! (آنچنان خالصانه تشكركرد كه احساس كردم دور سرش هاله نور پدیدار شد!!)

خانم دكتر از بالای شیشه باریك عینكش یه نگاه به صفحه تلوزیون انداخت و سكوت كرد بعد انگشتش رو بالای لب زن گذاشت كه یعنی زبونت رو بیار پشت لبت.. و ادامه داد...

زن دوم كه كنار من نشسته بود گفت:

-         باید هم بیمارستان افتتاح كنن(!) بس‌كه مردم از گِرونی گُشنگی می‌كشن راهی بیمارستان می‌شن!

بعد با غرونلند گفت:

-         ملت زخم معده..!!

من فقط ناظر بودم ..

زن اول كه كار بند انداختن صورتش رو به اتمام بود و حالا با یه موچین به جون ابروهای پُر پشتش افتاده بودن درحالی كه از درد دندوناش رو روی لبای باریكش فشار می‌داد گفت:

-         حرفات از سر خوشیِ.. آخ.... حالا تو گُشنه‌ای؟! بی‌كاری؟....

همین لحظه آرایشگر یه تار موی زخیم رو با گوشتش از زیر ابروش كند و جیغ زن دراومد:

-         آخ.. آخ... زخم شد؟؟

زن دوم كه انگار دلش خنك شده بود گفت:

-         اگه ندار باشم و گُشنه، میام به تو می‌گم؟؟ تو باشی، به من می‌گی؟؟

زن از توی آینه بهش نگاه كرد، انگار چیزی شبیه خاطرات تلخ از توی ذهنش گذشت، آروم گفت:

-         نه.......................

بعد دوباره خوابید و چشم‌هاش رو بست..... انگار دردی كه درونش یادآوری می‌شد از این موچین فلزی تیز خیلی سوزنده‌تر بود......

 همه به بودن یا نبودن خیلی‌ چیزها فكر می‌كردیم... به چیزهایی كه می‌شد داشته باشیم اما نداشتیم.. به چیزهایی كه از ما گرفتند و چیزهایی هرگز به ما ندادند..... به.......

سرتاپای سالن سفید غرق سكوت بود... كار خانم دكتر هم به پایان رسید و آینه كوچیكی دست زن داد و با جمله‌اش سكوت شكست:

-         نگاه كن ببین خوبه؟؟ چیزی جا نزاشتم؟؟

زن بی میل و رغبت صورت قرمزش رو وارسی می‌كرد و بعد بلند شد و گفت:

-         دستت درد نكنه، زحمت كشیدید، چقدر میشه؟

-         قابل نداره، 10 تومن.....

-         گرون شده؟ 6 تومن بود...

-         آره دیروز از صنف اومدن و قیمتا رو تغییر دادن... همه چی‌گرون شده.... بازم بگو خدا خیرشون بده!!!!!

زن بی‌میل زیپ كیفش رو باز كرد و دوتا پنج تومنی روی میز گذاشت و گفت:

-         بمیرن الهی......

زن دوم كه با شنیدن قیمت كمی به تقلا افتاده بود یواشكی كیفش رو باز كرد و زیر چشمی توی كیف رو نگاه كرد... حواسم به چهره‌ی نگرانش بود و لبی كه انگار آرام چیزی رو می‌شمرد...

بعد گوشه لبش رو گاز گرفت و ابروهاش در هم رفت... كمی این پا اون پا كرد و از جاش بلند شد....

با لبخند كه به زور روی صورتش نقش بسته بود به من گفت:

-        شما كارت رو انجام بده.. من عجله ندارم!

سری تكون دادم و از جام بلند شدم..  روی صندلی سیاه وا رفتم.. خانم دكتر مشغول الكلی كردن نخ توی دستش بود و نگاه من از توی آینه، زن مردد رو خیره خیره می‌پایید...

زن جلوی آینه ایستاد... كمی صورتش رو وارسی كرد... انگار موهای اضافی ابروها و سیبیلش رو می‌شمرد و به چیزی فكر می‌كرد.... بی‌اختیار گوشه لبش رو گاز می‌گرفت و فكر از ذهنش سرازیر بود.... روسری رو دوباره سر كرد و آن سیاه اجباری‌اش را پوشید... سبد را برداشت و گفت:

-        خانم دكتر من یه روز دیگه مزاحمتون میشم..بچم خونه‌ تنهاست... برم بش برسم....

آرایشگر كه دروغ را از راست خوب فهمیده بود نگاهش را به تشویش زن خیره كرد...

-        بشین تا كارت رو انجام بدم.. خیلی طول نمی‌كشه... به بچت می‌رسی...

زن سرش را پایین انداخت و به سبد خالی‌اش خیره شد... سبدی كه فقط یك بسته سبزی ته آن وا رفته بود...

-        نه، ممنون.. باشه یه وقت دیگه..... خدانگهدار...

و سالن رو با عجله ترك كرد....

خانم دكتر از توی آینه به پرده‌ی راه راه پشت در خیره بود و پروانه‌ی دستانش بال نمی‌زد!...

چشمهایم را بستم و بیشتر خودم را در آغوش صندلی سیاه هُل دادم.....

لبانم بی‌اختیار گفت:

فقر.......

هیچ نویس:

-        راستی، ترمه از ایران رفت.....

-    تابستان گذشته بود، از اداره به خانه می‌آمدم كه دوستم با من تماس گرفت.. گریه می‌كرد و با ناله می‌خواست به‌خانه ما بیاید.. وقتی آمد، تمام تنش كبود بود... دست‌های بی‌رحم برادر تن نازكش را شكسته بود... با هم به دكتر رفتیم.. دنده 4 راست و فك پایین ترك خورده بودند..... دوستم خوب شد اما آن روح شكسته هرگز التیام نیافت... دیروز برای فرار از آن خانه و آن برادر، با مردی نالایق نامزد كرد...... و من هیچ كاری نتوانستم بكنم..... جز اینكه با او شاد شوم..... و روحم چقدر نگران فردای آن دخترك است.........

راحیل..

لینك های مرتبط : unique ترمه
خشونت علیه زنان
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:11 | نظرت شما ()

ابرهای سیاه توی تن لخت آسمون صف گرفتن... قدمهای سریع من، با كتونی سفید آسفالت كهنه رو پشت سر می‌زاره... ذهنم پُر از نگرانی فرداست... و دلتنگیِ عجین شده با لحظه‌ لحظه‌ی راحیل نگاه بی‌قرارم رو گاه گاهی به تن آسمون می‌چسبونه ...

دستم رو روی گل سر سبز كنار موهام می‌كشم كه مبادا یاد زندگی از روی موهای پُر پیچ و تاب عسلی شده‌ام، افتاده باشه....  

از بین كوچه‌های قدیمی شهر به خونه می‌رسم...

كلید بین دست و پای قفل چرخ می‌خوره و من وارد حیاط می‌شم... قبل از اینكه برم توی خونه نگاه منتظرم رو به ابرها نشون می‌دم شاید قطره‌ای، بارون متولد كنه...

دارم كفشهام رو روی جا كفشی می‌زارم كه صدای اشكان و همسرش مهسا به گوشم می‌رسه...

و داداش رضا كه هرزگاهی بین جر و بحث اون‌ها واژ‌گانش را مثل تاس می‌ریزد اما از شرایط پیداست كه خبری از جفت شیش نیست!

به محض ورود من رضا به سمتم میاد و دستم رو از مُچ می‌گیره (انگار بازداشت می‌شم!) و به سمت اشكان و مهسا می‌بره..

-        راحیل بیا اینجا می‌خوام یه چیزی رو برای اینا بگی...

-        چی؟؟؟ (متعجبم .. حتی فرصت سلام كردن به من نمی‌دن)

-        تا حالا شده یحیی گوشی تو رو چك كنه؟؟..  راستش رو بگو...

-    نه.. هیچ وقت (بدون مكث جواب می‌دم) گوشی یه چیز شخصی. در ضمن من و یحیی اگر به هم اعتماد نداشتیم كه ازدواج نمی‌كردیم......

رضا با لبخندِ رضایت به اشكان نگاه می‌كنه و چشمانِ پُر از حسرت مهسا... حالا دیگه می‌دونم اوضاع از چه قراره... عشق پنج ساله‌ی مهسا و اشكان كه بالاخره به سرانجام رسیده و دوماهِ عقد كردن، كمی با مشكل عدم اعتماد مواجه شده.....

رضا به من نگاه می‌كنه و می‌گه:

-        بیشتر براشون توضیح بده... از قوانین زندگی مشتركتون بگو... اشكان ..تو خوب گوش بده...

اشكان سرش رو بالا میاره و با نگاهی سرد منتظر حرفهای منه...

-    به نظر من زندگی مشترك به معنای اشتراك همه چیز و همه‌ی لحظه‌ها نیست... زندگی مشترك نباید باعث بشه دنیای شخصیمون و حریمی كه در نوجوانی برای داشتنش دست و پا زدیم از بین بره... من گاهی دوست دارم تنها باشم.. خلوت كنم... یحیی هم چنین چیزی رو می‌خواد.. و من هرگز دوست ندارم خودم رو به زور به تمام روزها و لحظه‌های یحیی تزریق كنم.... اگر نگرانش باشم گوشیش رو چك نمی‌كنم (مهسا با نگاهی دلگیرانه به اشكان خیره می‌شه) باهاش حرف می‌زنم.... من هرگز دوست ندارم كسی كنترلم كنه... این خصلت ما انسانهاست.. دنبال آزادی می‌گردیم و از زندان فرار می‌كنیم....

مهسا با دلخوری و بغضی كه توی گلوش چنگ انداخته و نگاهی كه همچنان بر تن اشكان سرازیر شده می‌گه:  

-    گوشیت و چی؟؟ فُرمت می‌كنه؟؟ پَس ورد لپ تاپت رو عوض می‌كنه؟؟ تماسهای ناشناس گوشیت و خودش جواب می‌ده؟؟ اگر یه لحظه بخوای تنها باشی متهمت می‌كنه به............

نگاهش رو از اشكان می‌دزده و حرفش رو می‌خوره.......

حرف زدن دراین شرایط سخت بود.. نمی‌خواستم باعث اختلاف بیشتر بشم. با لبخندی كه اجباری ترین لبخند دنیا بود به مهسا گفتم:

-        داداش اشكان اشتباه كرده قطعا خودش هم می‌دونه .. اما همیشه فرصت برای حرف زدن هست....

اشكان كه سرش رو بین دستاش گرفته و نگاهش به زمین كوك شده با صدای گرفته و دلخورش گفت:

-        وقتی با من ازدواج می‌كنه یعنی همه چیز ما مشترك... و من حق دارم به دنیای زنم سَرَك بكشم....

رضا می‌پرسه:

-        بهش اعتماد نداری؟؟

-        دارم...

-        پس چرا به حقوقش تجاوز می‌كنی؟؟؟

-        زنمِ....

جوابهای كوتاه و بی منطق اشكان رضا رو از پرسیدن سوال بعد سرد می‌كنه... همه سكوت كردیم.... در ذهنم به جوان امروز فكر می‌كنم... به نسل بی منطقی كه فكر می‌كردم رو به انقراضِ... حقوق زنانی كه شاید كمتر نقض می‌شد.... و اعتمادی كه دلیل برباد رفتنش رو نمی‌دونستم.... حرص زیر پوستم می‌دوید....

بی‌پروا پرسیدم:

-        مهسا تو چرا گوشی اشكان رو چك نمی‌كنی؟؟

مهسا به چشمهای من خیره نگاه می‌كرد.. و آروم گفت: خب من عاشقشم....... بهش اعتماد دارم.....

-    یعنی اشكان عاشق تو نیست؟؟ رابطه متقابل داشته باشید... (رو به اشكان) نظرت چیه؟ تو گوشیه اون و چك كن و اونم گوشی تو رو...

اشكان با همان صدای دلخور:

-        من مَردم...  (چه دلیل قانع كننده‌ای)

-    پس برای انجام هركاری مُجازی؟ مردونگی رو برای من تعریف كن... الان فرق تو با مهسا چیه؟ از تفاوت ظاهری نگو كه به تمام باورهات شك می‌كنم..... نكنه زن ناقص‌العقل و تو باید با كنترلت مانع از اشتباهش بشی؟؟... مهسا ترم آخر مهندسی... تو فوق دیپلمت رو هم نگرفتی... (ازاینكه مردی رو در برابر زنش تخریب می‌كردم احساس بدی داشتم اما بغض مهسا بغض یك نسل بود.. نسلی كه هنوز هم فكر می‌كردم منقرض شده..)

ادامه دادم:

-    مهسا می‌تونست 5 سال به تو پایبند نباشه.. می‌تونست به خاطر تو با خانوادش نجنگه... اما تو رو انتخاب كرد... به خاطر چی؟؟ به خاطر اینكه كنترلش كنی؟؟ آزادیش رو ازش بگیری؟؟ تو برای چی با مهسا ازدواج كردی؟؟

 

تمام سوالات من با سكوت جواب داده می‌شد.. مهسا با هر سوال به اشكان نگاه می‌كرد... انگار صدای اون از گلوی من بیرون می‌ریخت...  و سكوت تنها جواب سوالات من بود....

بین حرفهای تند و بی‌پروا، گوشی مهسا زنگ خورد.....

-        الو مامان.... خونه دوست اشكانیم.... میایم... تا نیم ساعت دیگه.....

هنوز پُر از حرف بودم... اما نمی‌خواستم بچه‌ها با دلخوری از پیشمون برن، گفتم: كاش شب رو می‌موندین..

 اشكان با تلخی از جاش بلند شد...

-        بریم مهسا....

و مهسا آروم كیفش روبرمی‌داره و پشت سر اشكان راه افتاد... تصویر عجیبیِ... انگار مهسا برام غریبه‌است... یه زن تحصیلكرده با روحیه‌ای كه روزی سركش بود......

یاد مادربزرگ می‌افتم... ((زن سنگ زیر آسیاب...)) و به این فكر می‌كردم كه ما این جمله و باور كردیم.... ترس از شكستن و ایستادن یه ژن قالبِ، كه نسل به نسل بین ما دست به دست شده........  به عصر زنان فكر می‌كنم... انقلاب زنان.... به رگ غیرت برادران.. به تعصب... زنانگی... پرده‌ی حیا.....

و اشكان...........

نسلی كه هنوز منقرض نشده بود.........

من و رضا بچه‌ها رو بدرقه می‌كنیم... توی كوچه اشكان با خداحافظی سرد قدمِ رفتن برمی‌داره .. مهسا هنوز جلوی در ایستاده و تنها رفتن اشكان رو نگاه می‌كنه... توی اون نگاه تلخ حس پشیمانی رو می‌بینم... آروم دستش رومی‌گیرم و می‌گم:

-        باز هم اینجا بیا......

وقتی نگاهم كرد چشمهاش پُر اشك بود... با یه پلك آروم گوله‌های درشت اشك روی گونه‌های استخونیش قِل خورد.... و بی صدا رفت....

رضا رفت توی خونه و من فاصله‌ی بین اشكان و مهسا رو نزاره‌گر بودم كه قطره‌های بارون روی صورتم كوبیده شد....

شاید هم اشكهای مهسا بود كه از آسمون می‌بارید...........

دردنوشت:

-        نسل ما با تمام پیشرفتهای فكری و علمی كه داشته هنوز به خَرمهره آبی اعتقاد داره!!

-        گاهی فكر می‌كنم حتی خدا هم سیبیل مشكی پهن داره و دستمال یزدی دور گردنش!!

-        حتی به قوی‌ترین زنان تاریخ هم ظلم شده بود!!

-    یه روز مادر بزرگم توی جمع بهم گفت: ایشاله یه صاحب خوب گیرت بیاد!!! و من احساس كردم خوشبختی من در ازدواج به وسعت لذت غذاییست كه همستر در لُپ‌هاش قایم می‌كنه!!

-        عموی دوستم با پوست سیاه، (به رسم دین و پیامبرش) به دنبال دختری چشم آبی و مو بور بود! (وای بر این ملاك ازدواج)

-        اطرافم پُر از مردهایی با ظاهر امروزیست كه هنوز امروزی نشده‌اند و انتهای افكارشان در دیروزها باقی مانده!

-        اشكان باعث شد به تمام دایناسورهای منقرض نشده‌ی اطرافم فكر كنم.... !

راحیل...

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:12 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات