كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
خواستم بنویسم اما  ازچی؟؟؟

مگر این قصه سیاه پوش را می شود روایت کرد؟؟

اگر روایت کنم که درد درمان نمی شود؟؟

فقط می دانم  که زیر آوارم و حتی فریاد نمی زنم....

 
بگزار پابه پای تن سرد تو .. زنده به گور شوم.....














نعش دلدارمرا لای پتو آوردند

بنویسید زنی بود که زنبیل نداشت
 
پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت
.....

موضوع مطلب : خط خطی,زیر پوست شهر,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:15 | نظرت شما ()

اپیزود اول:

روی صندلی مترو نشستیم...

سرم رو به شونه یحیا تكیه دادم و آروم با نوك انگشتم پوست مردانه دستهای مهربونش رو نوازش می كنم.... صدای زنگ مترو و ایست....

دانشگاه شریف....

و ایستگاه بعد آزادی..

پسری به همراه پدرش سوار میشود و روبه روی من می نشینند.. مترو حركت می كند، از توی پلاستیك دسته‌دار كتاب درسی اش را در می‌آورد... نگاهم به معصومیت كودكانه اش خیره مانده... برگ میزند و تند تند می‌خواند... به پدرش نگاه میكند و با شیطنت نجیب میگوید: اگه گفتی ارتفاع اورست چقدر بود؟؟؟

پدربا لبخند...: 8 هزار و...... (مكث می‌كن تا پسرش بگوید...)

پسرك با هیجان می گوید...: 8840... دیدی یادت رفت..

پدر لبخند خسته ای می زند و با اشاره به كودك می گوید كه درسش رابخواند.....

نگاه جسور كودك لایه كتاب می‌دود اما فكرش جای دیگریست...

دوباره می پرسد، اما این‌بار آرام...

-        بابا ارتفاع دماوند چقدر؟؟ 

-        نمیدونم...

-        از اورست بلند تره؟؟

-        نه.. فكركنم خیلی كوتاه تر باشه...

-        كاش بلند تر بود...

مكث می كنه و انگار بغض.... من خیره هستم و متعجب......از دنیای كودكانه‌ای كه چقدر بزرگ است.... ادامه می‌دهد...

-        نمی شه یه كاری كنیم بزرگتر بشه...؟!

-        نه (دوباره با لبخندی خسته)

-    اگه توی جیبامون سنگ ببریم و بریزیم روی كوه چی؟؟ هر روز همه توی جیباشون سنگ بریزن ببرن روی كوه دماوند... بابا بزرگ میشه.. مگه نه...؟؟

پدر این بار لبخند نمیزند .. دلش هم نمی‌خواهد پاسخ منفی بدهد....

-        آره بزرگ میشه... بزرگتر از اورست....

كودك لبخند میزند و انگار به فردا فكر می‌كند كه باید مردم را خبر كند.. تا جیبهایشان را پُر از سنگ كنند و به بالای كوه ببرند.....................

مترو می ایستد...

ایستگاه آزادی...

دست یحیا را محكم می‌گیرم و بلند می‌شویم...

نگاهم روی پدر و پسر جا مانده... سرم را برمی‌گردانم كه برای بار آخر نگاهش كنم...

پسر آرام از لای كتابهای درسی توی ساك‌دستی‌اش بسته های دستمال جیبی را در میاورد و پدر بسته‌های لواشك....... لابه‌لای جمعیت گم می‌شوند..........................................

اپیزود دوم:

به فرودگاه مهرآباد می‌رسیم...

دلم پیش یحیاست و انگار نمی‌خواهم بروم... می‌دانم چند روز بیش‌تر نیست اما چقدر دلتنگم... كارت پرواز رو می‌گیریم و به سمت ورودی سالن می‌رویم... یحیا می‌ایستد تا با هم خداحافظی كنیم... دستش را محكم می‌گیریم و قلبم به طپش می‌افتد...

آرام و بیشتربا نگاه همدیگر را به خدا می‌سپاریم...

یحیا به سمت در خروج می‌رود و من تا انتها نگاهش می‌كنم و زیر لب ...... دوست دارم...

سوار هواپیمای كهنه فوكر 100 می‌شویم... جمعیت اندك است و بیشتر صندلی‌ها خالی... به مهماندار سلام می‌كنم و  با كلافگی عجیبی پاسخ می‌دهد... ته دلم منجمد می‌شود... !

پرواز راس ساعت 7:15 دقیقه در آسمان است.. و من همچنان نگاهم به مهماندار مضطرب...

با پوزش اعلام می‌شه كه سیستم خنك كننده دچار مشكل می‌باشد... همه خودشان را با كارت راهنمای پرواز باد می‌زنند ... فضا غیر قابل تحمل است كه تكانهای شدید شروع می‌شود... همه ترسیده‌ایم...

گریه‌های كودكی چند ماهه، بیشتر همه را عصبی می‌كند...

غذا سرو می‌شود....

ساعت 7:55 دقیقه است و 40 دقیقه از پرواز گذشته.....

تكانها همچنان ادامه دارد..

گاه گاهی صدای دعا و زمزمه‌ی صلوات می‌شنوم...!!

ساعت 7:10 دقیقه... 55 دقیقه از زمان پرواز گذشته....

خبری از آسمان اهواز نیست...

كسی اعتراض می‌كند و مهماندار همچنان مضطرب است....

من فقط به این فكرمی‌كنم كه كاش می‌شد گوشی را روشن كرد... می‌خواهم صدای یحیا را بشنوم.....

ساعت 7:15 دقیقه ..60 دقیقه گذشته........

تمام پرواز در سكوت است .... مهماندار می‌ایستد و با كلامی كه هرگز آرامش ندارد به مردم اطمینان می‌دهد كه طولانی شدن پرواز یك امر عادیست!!!

ساعت 7:20 دقیقه و بالاخره آسمان اهواز پیدا می‌شود.....

انگشتان منجمدم را به هم فشار می‌دهم وگوشی را از كیفم در می‌آورم.... منتظرم بشیند تا صدای یحیا را بشنوم....

پرواز بعد از 1 ساعت و 10 دقیقه می‌نشیند..... پروازی كه باید 55 دقیقه طول می‌كشید.....

گوشی را روشن می‌كنم... نگران یحیا هستم....به محض روشن شدن گوشی تماس می‌گیرد... و وقتی صدایم را می‌شوند قطع می‌كند......

بغض می‌كنم و می‌دانم كه این 15 دقیقه اضافی برای یحیا 15 سال گذشته..........................

آرام بلند می‌شوم...  صدای مردم در گوشم است كه با هیجان سالم بودنشان را به منتظران خود خبر می‌دهند........   

اپیزود سوم:

به رامین فكر می‌كنم... برادری كه همیشه خیلی بیشتر از یك برادر است و آنچه با هم گذراندیم و تجربه كردیم ما را چقدر به هم نزدیك كرده...

روزهایی كه هرگز نمی‌توانم بنویسمشان.... روزهایی كه .....

رامین چشمان شرقی نجیبی دارد...

موهای مشكی و پوستی سفید...

چقدر ایرانی هستی .. رامین.....

برادری كه همیشه برایم مقدس است..

اما چقدر وحشیانه تو را زیر پاهایشان له كردند...

تو آرام شدی و به گوشه‌ای تاریك، خودت را پناهنده كردی......

رامین... پیله‌ات را بشكاف... بیرون بیا و دوباره رامین باش.....

می‌دانم كه پشت آن نگاه پاك، خدا و زندگی جریان دارد.... 

تولدت گرامی برادر عزیز من..... تولدت گرامی مرد حقیقی..مرد بزرگ....

 راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:43 | نظرت شما ()

صدای گاه و بی‌گاه ترقه‌ها یادم میاره كه چهاشنبه سوری.... چقدر این آتش گرم رو دوست دارم و روزهای قبل از عید رو... 

 ماه اسفند برای من عالمی دارد....

دستفروشانی كه نوروز، حراج كرده‌اند...

ماهیان سرخ در تنگ‌های بلور و بسته‌های آماده از سین‌های هفت سین...... سبزه....

با یحیا از لابه‌لای جمعیت می‌گذریم .. دیدن دستهای خالی و دست‌های پُر... بچه‌های نو و كودكان كهنه!... و دختركی كه دو جوجه‌ی رنگی را در نایلون گذاشته و چند لحظه یكبار با بغض به مادرش می‌گه: گرسنشونِ.......

مادر دست دخترك رو می‌كشه و با كلافگی هربار جواب می‌ده: اگه گریه كنی همینجا می‌دَم گربه بخورشون....!

و نگاهم لابه‌لای جمعیت گُم می‌شه......

چقدر خیابان شلوغ است.... كاش همه بتوانند نوروز را آنطور كه باید لمس كنند.... نو بپوشند و خانه‌هایشان پُر از نور باشد....

به نیایش احمقانه‌ام پوزخند می‌زنم...... و سعی می‌كنم این بار احساسم را لابه‌لای جمعیت گُم كنم......

به خانه می‌رسیم....

با یحیا از مردم و خیابان‌های شلوغ حرف می‌زنم كه دوباره چشم هردوئه ما به در خانه همسایه می‌افتد..... درِ راه راه صورتی كه كسی روی آن رنگ سیاه پاشیده....

مادر تعریف كرده بود...:

صبح كوچه خیلی شلوغ بود... وقتی می‌رفتم بیرون دیدم همه اقلیت‌های كوچه جلوی در خونه همسایه جمع شدن... یه نامه دستشون بود .... وقتی جلو رفتم و پرسیدم كه چی شده زن همسایه با بغض در خونه رو نشون داد.... پرسیدم كی اینكارو كرده؟ و مرد همسایه نامه رو دستم داد... نامه‌ای كه با دست‌خطی وحشی نوشته شده بود....

((این جا رو ترك كنید.. اینجا مال شما نیست... شما كافرید.....از كشور اسلامی ما برید بیرون... و......))

و یك سری حرفهای ركیك و بی‌پروا....خجالت زده بودم و شرمنده.... نمی‌دونستم چی‌بگم..... سكوت كردم..........

...

و حالا دوباره حرفهای مامان در ذهن هردوئه ما مرور می‌شد.... و من فقط به تعلق فكر می‌كنم... به كسانی كه اینجا را برای خودشان مرزبندی كرده‌اند.. به جمله‌ی خاكستری ((اینجا مال ماست)) به ترس... ترسی كه در دل كودكان همسایه امروز نشست... و آن كسی كه حالا امرش را به معروف كرده (!) و سر آسوده بر زمین می‌گذارد...

بی‌زارم می‌شوم از... از..... اَه.... هنوز شجاع نیستم...  چراغ‌ها را روشن كنید.. من از تاریكی می‌ترسم..........................

عید نویس:

-    از صمیم قلب برای همه دوستانم در كافه سال خوبی رو آرزو دارم.. برای همه ایرانیان امید، آرزو می‌كنم.. (یاد فیلم رستگاری در شائوشنگ افتادم.... كاش من هم با یه چكش 30 سانتی به رستگاری می‌رسیدم..)

-    بعد از چند هفته تمرین، مجوز اجرای گروه كُر فریاد برای عید باطل شد و ما فقط سكوت كردیم... البته این ابطال را می‌پذیریم چون ما خیلی مبتذل (!!) بودیم.. آهنگهای مبتذل (جان مریم. ایران كورش یغمائی. دو آهنگ فولكلور بختیاری. یك آهنگ فولكلور شیرازی ، ایران سالار عقیلی و... راستی لباس گروه هم طرح نیمانی بود و این یعنی عمق ابتذال!!)

 -        دیشب شیشه‌ها را شكستید... در آپارتمان‌ها ریختید... تیر هوایی هم كه ....  یعنی یك چهارشنبه سوری و این همه ترس؟؟؟؟؟؟

 -        و دیگر هیچ.........

راحیل / زمستان 90

 

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:08 | نظرت شما ()

بارها و بارها خواندمش... سیر نمی‌شدم... درخانه.. برای همه بلند بلند خواندم و باز هم می‌خواستم بخوانمش... چقدر دلم خوش می‌شود با این لحظه‌ها.. افتخارات... حرف‌ها... وقتی اصغر فرهادی بزرگ و همراهانش می‌توانند، یعنی این مردم.. این ملت.. این سرزمین می‌تواند.. می‌تواند، اگر بخواهد...

نامه پیمان معادی عزیز به عالیجناب اصغر فرهادی:

اصغر فرهادی عزیزاز زمان بازگشتم از مراسم گلدن گلوب و حلقه منتقدان لس آنجلس كه همراه با تو و فیلم مان در آن حاضر بودم، می خواستم این نامه را بنویسم؛ اما تلاش برای آماده شدن فیلم اولم «برف روی كاج ها»، مجال مناسبی باقی نگذاشت.

در مراسم پایانی جشنواره فجر، وقتی فیلمم جایزه بهترین فیلم از نگاه مردم را می گرفت، یاد تو افتادم. تو كه همیشه قدردان مردم سرزمینت، سرزمین مان، بودی و هستی؛ و با خودم گفتم حالا وقت این نامه است. به خصوصكه كمتر از ۱۰روز دیگر به برپایی مراسم اسكار مانده؛ و خواهم گفت ربط این ماجرا با آن یاد و ارزش مردم و نظرشان چیست.  یكی از خطاهای دید آدمی، این است كه وقتی چیزی را از نزدیك تجربه می كند، متوجه عظمت آن نمی شود. سفر و تجربه های اخیری كه با دیدن و شنیدن واكنش های مختلف نسبت به «جدایی نادر از سیمین» در كنارت داشتم، به تلاشم برای اینكه دچار این خطای دید نشوم، بسیار كمك كرد. مطمئنم خیلی از مردم ایران از خواندن این واكنش ها شادمان خواهند شد. خصوصا در روزهایی كه عده ای تلاش دارند، موفقیت های این فیلم را به دلایل واهی به سیاست ربط دهند و همین انگیزه برای من كافی است تا این نامه را بنویسم و منتشر كنم.  واكنش‌های دیگری هم كه پیش می‌آید، ممكن است حرف‌هایی را در پی داشته باشد كه چندان اهمیتی ندارد. از قدیم می گفتند همیشه بدتر از این كه پشت سرت حرف بزنند، این است كه پشت سرت هیچ حرفی نزنند!

همان اوایل سفر اخیر، وقتی محمود كلاری كه در شرق آمریكا و در تجربه تحسین شدن فیلم در حلقه منتقدان نیویورك همراهت بود، در تماس تلفنی به من گفت كه تجربه بسیار عجیبی در مورد این فیلم در انتظارمان است، به قدركافی تعجب كردم.  كلاری می گفت نكته اساسی این است كه ما با سینما زندگی كرده ایم وسال های سال فیلم و مراسم سینمایی را دیده ایم؛ و حالا به خودمان می گوییم قرار است بعضی از نام های بزرگ را در این گونه مراسم ببینیم، درحالی كه این بار در كمال تعجب، آنها منتظرند تا ما را ببینند! و این خاصیت فیلم های بزرگ است. تجربه های قبلی البته میزان تعجب یا هیجان آدم را از این واكنش ها كمترمی كند. اما هرگز آن را از بین نمی برد. حس پشت حرف كلاری را بعدا ذره ذره لمس كردم.

وقتی وودی آلن كه همیشه در نظرم سرچشمه خلاقیت بوده، به واسطه خواهرش برایت پیغام داده بود كه طبق معمول نمی تواند - یانمی خواهد - به مراسم بیاید ولی دوست دارد در نیویورك ما را ملاقات ودرباره فیلم صحبت كند، تازه فهمیدم آنچه از قول او درباره فیلم شنیده بودم، چه معنایی داشت: آلن گفته بود سال ها بود نه تنها از سینمای ما، بلكه به طور كلی از سینما انتظار نداشته كه در این دوران بتواند چیزی بیافریند كه چنین تاثیری روی او بگذارد!

وقتی توماس لانگمن پسر كلود بری، كارگردان و تهیه كننده مشهور و تازه درگذشته فرانسوی كه خودش تهیه كننده فیلم آرتیست و برنده انبوهی جایزهاست، می گفت همه دارند از محصول من تعریف می كنند اما وقتی فیلم تو رادیدم، آرزو كردم كه كاش من آن را تهیه كرده بودم، همه چیز داشت معنای كامل تری پیدا می كرد.

وقتی براد پیت می گفت شب قبل از برگزاری جلسه مطبوعاتی گلدن گلوب، دی وی دی جدایی نادر از سیمین را در دستگاه گذاشته اند و در میانه های همان صحنه دادگاه اول فیلم، آنجلینا جولی با دیدن آن جدل زناشویی فیلم رانگه داشته، متاثر شده، فاصله ای انداخته و بعد از چند لحظه باز تماشا راادامه داده اند، اطمینانم بیشتر شد وقتی آنجلینا جولی درباره كار بعدی ات پرسید و ساده و راحت درخواست كرد كه در فیلمت بازی كند و در پاسخ حرفت كه گفتی شخصیت زن فیلمت فرانسوی زبان است و گفت تا آن تاریخ می تواند زبان فرانسه یاد بگیرد، من غرق در غرور شدم.

وقتی مریل استریپ درباره جزییات كارگردانی یا بازی صحنه های مختلف فیلممی پرسید و با اشتیاق گفت دوست دارد با تو كار كند، وقتی استیون اسپیلبرگگفته بود كه اعتقاد دارد جدایی نادر از سیمین با فاصله زیاد بهترین فیلمامسال دنیاست، وقتی دیوید فینچر نیم ساعت وقت گذاشت تا با تو حرف بزند ونظرهایش را بگوید، وقتی چند سینماگر سرشناس می گفتند كه فیلم راندیده اند اما تعریف های زیاد فرانسیس فورد كوپولا را درباره آنشنیده اند و خیلی كنجكاوند، وقتی الكساندر پین كه خودش گلدن گلوب فیلم وكارگردانی را گرفت فقط به دلیل علاقه به فیلم تو در طول آن روزها به یكی از نزدیك ترین دوستان هم صحبت ات بدل شده بود و در هر دو مراسم گلدن گلوب و حلقه منتقدان لس آنجلس می گفت در طول حرف هایت روی صحنه سعی می كرده انرژی مثبت به سمت تو بفرستد. وقتی دیگرانی كه مجاز نیستم نام شان رابیاورم، از فیلمت به عنوان یكی از محبوب ترین های فهرست شخصی شان در دو، سه سال اخیر یاد می كردند، تازه درست دستگیرم شد كه فیلم در دل آدم های یكه سالی ده ها فیلم بزرگ و تاثیرگذار می بینند یا یكی ، دوتایش را هر سالمی سازند، چه مرزهایی را درنوردیده و چه قله هایی را فتح كرده است.

در مراسم برگزیدگان منتقدان آمریكا (Critics’ Choice Award) كه باب دیلن بزرگ قطعه جدید بسیار زیبایی را روی صحنه اجرا كرد، ما از لذت شنیدن ودیدن اجرایش حرف می زدیم و به ما گفتند اگر می دانستید خود باب درباره فیلم تان با چه لذتی حرف می زد، چه می گویید. و این تازه بخشی از آن چیزی است كه من شنیدم و دیدم. باقی اش بماند برای روزگاری دیگر، مخصوصا داستان تو و رابرت دنیرو كه امیدوارم آقای كلاری روزی تعریفش كند.

اصغر فرهادی عزیز، در جلسه مطبوعاتی ویژه گلدن گلوب، یكی از چهار، پنج باری كه حاضران به شكلی استثنایی در میان حرف های تو دست زدند، در جواب سوالی بود كه می پرسید چطور با محدودیت های توی ایران چنین فیلمی ساخته ای. گفتی هیچ كس مرا مجبور نكرده بود آنجا با وجود محدودیت ها فیلم بسازم، خواست خودم و قصه ای كه داشتم، طوری بود كه باید همانجا و با همان شرایط ساخته می شد و برای ساخت این فیلم شما فكر كنید همه چیز همان طور كه من دلم می خواسته فراهم بوده است.

گفتی نمی خواهم بگویم شرایط فیلمسازی در كشورم آرمانی است، اما تصویری هم كه شما از فیلمسازی در ایران دارید، خیلی دقیق نیست. این حرف هایت وقتی یادم آمد كه لابه لای حرف ها و كارها و مصاحبه های مختلف، به من راجع به طرحی می گفتی كه قرار است در آینده در تهران بسازی و آن را خیلی دوست داری.

حرف دیگرت كه باز به تشویق حاضران آن جلسه انجامید، همان بود كه گفتی تفاوت های مردمان نقاط مختلف دنیا بسیار كمتر از شباهت هایشان است، امابه نفع سیاست است كه تفاوت ها و فاصله ها را بیشتر جلوه دهد و بر آنها تاكید كند.

این روزها كه در ایران خبر جوایز فیلم تو حتی مانند نوعی گسترش فرهنگی عمل می‌كند و از جمله، گاهی حتی طیف هایی را به پیگیری اخبار فرهنگی وامی دارد كه به طور معمول هیچ كاری به اتفاق های هنری نداشتند، اینروزها كه تبریك های هر همكار و هر دوست، هر رهگذر خیابان و حتی هر بیماراتاق های بیمارستانی كه برای بستری كردن و ترخیص پدرم به آن پا گذاشتم، امید را در دل آدم می كارد و می پروراند، یاد همان حرفت می افتم. بله، بین مردمان مختلف دنیا و احساس های انسانی شان، تفاوت ها ناچیز است. اما آن نفعی كه گفتی، آنقدر همه جا رخنه كرده كه همین مردم این روزها در گذرو خیابان از من می پرسند وقتی از آمریكا برگشتی، كاری با تو نداشتند؟

در خود مراسم، چه حال خوبی بود وقتی من هم مثل میلیون ها ایرانی حرف هایت را موقع دریافت جایزه شنیدم. از آن بالا كه چشم می انداختی، می دیدی همه بزرگان سینما كه عمری كارهایشان را دیده ای و درباره شان خوانده ای، بهت زل زده اند؛ و انگار عشق و انرژی مردم ایران باعث شده بود ما آنجا محكم بایستیم. آن لحظه ای كه تو از مردم یاد كردی، می دانستم میلیون ها نفر در كشورمان هم به ما زل زده اند و تو به پشتوانه عشق شان، به جای هر عزیز دیگرت از آنها یاد كردی؛ و راستش اصغر، آن بالا چه حالی داد ایرانی بودن.

قدر و منزلتی كه تو برای این مردم قایلی، زمانی با آن نمایندگی كردن به درستی پیوند می خورد كه حرف آن منتقد آمریكایی را به یاد بیاوریم؛ كه در یادداشتی بر جدایی نادر از سیمین نوشته بود: «اگر می خواهید تهدیدی نثار این كشور كنید، بهتر است قبل از آن این فیلم را ببیند، تا بدانید باچه مردمانی روبه رویید، تا در تصمیم خود تجدید نظر كنید.»

اینكه یك فیلم بتواند چنین دستاوردی، چنین تاثیری داشته باشد، یعنی اینكه تو بارها بیشتر از آن جمله هایی كه در ستایش مردمان دیارمان می گویی، دین خودت را به آنها ادا كرده ای. حالا دیگر واقعا مهم نیست كه فیلم در یكی از دو رشته «فیلم خارجی» و «فیلمنامه» كه نامزد شده، جایزه آكادمی رابگیرد یا نه. مهم تر این است كه این فیلم در طول این مدت به این مردم امید، اشتیاق و افتخار بخشید.

برای همین امید، اشتیاق و افتخار است كه می خواهم با صدایی صد بار بلندتراز آن فریادی كه بعد از جایزه گرفتن ات در جشنواره برلین، در سالن برلیناله پالاس برآوردم، فریاد بزنم: اصغر؛ خیلی چاكریم

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:47 | نظرت شما ()

این روزها زندگی سگی را در پیكره‌ی سازمانی وقیح و سیاه‌پوش تجربه می‌كنم...

دیروز در ذهنم فرار بود و یك نامه...

نامه پایان كار...

و حالا در ذهنم چیز دیگریست....

چیزی مبهم.. دستهای خیسم را بر پیكره‌ی رقصان تفكر رُسی‌ام می‌كشم.... سعی می‌كنم آنچه هست را بسازم....

می‌توانم؟

گاهی از دستهایم بیزار می‌شوم....

سر انگشتانم فریاد می‌كشم: این چیست كه تایپ می‌كنی؟؟؟

گاهی از خودم خسته می‌شوم: بكش.. دست بكش... كافیست.... كافیست...

در خیالم آغازی تازه است و پایانی خوشایند....

می‌خواهم چیزی را فرو بریزم و آبادی بسازم...

در گوشم صدای مردان و زنانیست كه آرام پشت دیوار شیشه‌ای با مردی دارای لقب دكترای افتخاری (!) پچ پچ می‌كنند و تنم از شنیدن حرفهایشان می‌لرزد....

اما در خودم فریاد می‌زنم:

من می‌توانم...............................

جنگنده عاشق مرگ است. نه مرگ در بستر بیماری بلکه مرگی که در میدان نبرد سر می رسد

مرگ هر زمانی خجسته و مبارک است ولی برای جنگنده ای که برای آرمان خود -حقیقت- می میرد خجستگی آن دو چندان است.

ماهاتما گاندی

راحیل

 

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:48 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic