كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

امروز 17 اسفند 89.. زادروز مردی كه برای من مقدس.. دایی علی..

این مقدس نه یه تعارف و نه یه حرف احساسی.. من مردی رو می‌شناسم كه چهارچوب خاصی برای خودش داره.. چهارچوبی عقلانی كه اون رو از زمینی بودن دور می‌كنه.. مردی كه خودش رو محدود نكرده و چهارچوبش روشنُ آزاده.. همیشه به من یاد می‌ده اما هرگز نصیحت نمی‌كنه.. آزادی رو به معنای واقعی كلمه درك كرده..

كتابهایی رو می‌خونه كه خوندش جراًت می‌خواد.. نمی ترسه از پیش رفتن و فكر كردن به عالمی كه همیشه به ما گفتن نباید بهش فكر كنی!

نمی‌ترسه از شكستن و زیر پا گذاشتن خرافات، از سنگ شدن حراسی نداره..!!

من معنای واقعی واژه‌های س*بز رو ازش یاد گرفتم.. پر*واز... می‌*توان.. پیر*وزی.. استق*امت و..

به خاطر اعتقادات خاص خودش تنها زیستن رو ترجیح داده تا كسی چهارچوبش رو تحمیل شده نبینه.. ادعای هیچ اعتقادی رو نداره اما تا امروز نه قلبی رو شكسته و نه كسی رو ناراحت كرده..

موسیقی خاصی گوش می‌ده اما باز هم محدود نیست..

گاهی احساس می‌كنم به دنیا با نگاهی نگاه می‌كنه كه من قادر به دركش نیستم.. چیزهایی رومی‌بینه كه من نمی‌بینم..

برای من مردی روشنِ ..

هرگز اشكهای گرمش رو برای دختری كه روی زمین جون داد از یاد نمی‌برم..

از یاد نمی‌برم وقتی كودكی رو نجات داد و بهش شلیك شد...

از یاد نمی‌برم.......

ما روزهای قشنگی رو داشتیم.. و داریم.. كودكی من با نگاه كردن به شخصیت این مرد شكل گرفت..

دوست داشتم مثل اون قوی باشم.. صادق باشم .. برای خودم زندگی كنم و به ندای درونیم گوش بدم..

توی خونه كوچیكش موسیقی گوش دادیم.. آگاه شدیم.. شاعر شدم.. پرواز رو یاد گرفتم..

چند روز پیش وقتی احساسش رو نسبت به من گفت روی ابرها بودم.. استاد شاگرد رو تایید می‌كرد و خودم رو موفق شده می دیدم..   

و امروز زادروز این مرد روشن و هوای لطیف تر از هر روز شده...

تولدت مبارك دایی...

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 10:14 | نظرت شما ()

امروز 5 اسفند 1389
23 سال پیش یه شب بارونی.. یه دختر بچه.. با یه گریه از ته دل برای اولین بار در این دنیا نفس می كشه
شاید باورتون نشه اما الان احساس می كنم حتی اولین تصویر وارونه از دنیا توی خاطرم مونده و تا همین امروز همچنان دنیای من وارونه است!
چقدر همه چیز زود گذشت.. 23 سال ..
چقدر شیطونی كردم:
ظهر یواشكی از دیوار خونه بالا رفتم..!
همیشه مادر عروسكام بودم اما یه مادر با اسلحه!
دامن كوتاه رو با چادر گلدار پوشیدم..!
كاغذهای باطله مدرسه رو آتیش زدم..!
جوجه های رنگی رو
  عمل كردم!
و..
و.. روزهای خاكستری:
برای عروسكم توی حیاط خونه مراسم تدفین گرفتم و دفنش كردم..
به خاطر یكی از دوستام اسباب بازیام رو به حراج گذاشتم..
10 ساله بودم .. یواشكی رمان ((شب شراب)) رو خوندم و به عشق فكر كردم ..
(خوشحالم كه حس 10 سالگیم امروز با همون عمق در سینم متولد شده.. یحیی من..)
شب ها زیر پتو گریه كردم برای روزی كه پدر و مادرم پیر خواهند شد ..
(اون روزا نمی دونستم پدرم هرگز پیر شدن رو تجربه نخواهد كرد)
عاشق دریا شدم..
و...
وقتی خوب فكر می كنم می بینم خیلی زود بزرگ شدم و بچگی رو بچگی نكردم..
اما پشیمون نیستم.. تا امروز به چیزایی كه تو ذهنم بوده رسیدم هرچند مسیر ساده ای نداشتم و گاهی زمین هم خورم..
اما گاهی دلم برای راحیل كوچولوو تنگ می شه.. چون معصوم بود و هنوز چیزی از اخم جامعه نمیدونست.. دنیای عروسكاش بی خطر نبودن اما كاش خطر زندگی های امروز هم عروسكی بود و بازی..
راحیل كوچولوو تو اجتماع تنه نخورده بود.. شعرهاش سانسور نشده بود.. پرواز رو آرزو نمی كرد چون هربار كه می خواست می پرید..
دوستاش نفس می كشیدن.. و همیشه از ته دل می خندید..
من امروز خوشحالم اما دیگه بال ندارم .. یادم نمیاد كجا بالهام رو جا گذاشتم.. و تمام دستو پازدنهای من برای پیدا كردن دوباره ی بالهای پروازمه.. دلم برای آسمون تنگ شده..
با تمام این حرفا حس می كنم امروز تولد من نیست و تولد همون دختر بچه است...
تولدت مبارك راحیل كوچولوو...






راحیل
موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 17:50 | نظرت شما ()

لحظات گرم و سرد می‌شن و من شاید ترك بر‌میدارم...

به چشمهای معصوم مردی كه دیوانه وار عاشقش هستم، در تاریكی شب خیره می‌شم و به وسعت شب آرامش پیدا می كنم...

راهروی سفید.. پرستار آشنا... آزمایش من و تو...

هر دو ادیسون می شیم و برای هم برق..!! چقدر با تو نورانی شدم...

شب طولانی یلدا..

باز انبساط و انقباض بی رحم دنیا و تن شیشه‌ای ما...

1 دی..

روز تولد خورشید و روز پیمان ایرانی.. اسم منو تو برای همیشه در دفتر هم رقم می‌خوره..

وقتی برای بار سوم از من پرسید.. وكیلم؟ زیر چشمی به مردم كه تصویرش توی آینه نقش بسته بود نگاه كردم.. به حس بی نهایتی كه درونم بود ایمان داشتم و با لبخندی كه شاید هیچ كس ندید گفتم:

با اجازه مادرم و بزرگترها .. بله...

و تو چه شیرین تر از من پیمان بستی وقتی گفتی:

 با نام و یاد یزدان نیك اندیش..بله

اون لحظه احساس كردم كسی دنیا رو از روی شونه‌ةای لاغرم برداشت.. و شاید دستهای تو بود و تو....

اما چیزی درونم رشد می‌كرد..

دلم هوای لبخندت رو كرده بود...

وقتی بر‌می گشتیم انگار در عرض چند ساعت در نگاهم چیزهایی تغییر كرده بود و مكرر درونم احساسهایی زنده می‌شد.. غریب بود شیرین..

وقتی توی ماشین كنارت نشسته بودم، دستهای بزرگ و مردونت انگشتان نحیفم رو به آغوش كشیده بود و با حرارتش به وجودم اطمینان می داد. یواشكی به چشمهای عمیقت نگاه می كردم .. در ذهنم دنیای ما نفس می‌كشید..

بی اختیار با خودم پیمان می‌بستم:

باید برای تو بهتیرن باشم..

در هر شرایطی در كنار تو..

در مشكلات، قوی و پر از آرامش..

راهی برای پیشرفت تو..

بالی برای پروازهای بلند..

مادری خوب برای فرزندانمون..

و..

و...

و به هدفهای خودم كه با تو جون می‌گرفتن و پررنگ تر می‌شدن..

اینچنین آسمون آبی تر شد و پیمان ما ابدی...

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:11 | نظرت شما ()

یادمه كوچیك كه بودیم هرسال كریسمس توی خونه ما جشن گرفته می‌شد.. بابا و مامان با لذت و دقت برای انجام كارای كریسمس وقت می زاشتن.. شكلاتهای خوشمزه و كادوهای پای درخت. هنوز چند تا از جورابایی كه داخلشون كادوی كریسمس گرفتم رو یادگاری نگه داشتم..

امسال هم مثل شش سال گذشته برای تمام كارای كریسمس بابا نبود....

اولین سال تنهایی ما ، كریسمس رو جشن نگرفتیم اما از سال بعدش مامان یه درخت كوچیك خرید و كریسمس دوباره در خونه ما متولد شد...

سال پیش وقتی صبح كریسمس از خواب بیدار شدیم مامان زیر همون درخت كوچیك توی جورابایی كوچولو برای ما كادو گذاشته بود اما هر سه ما یادمون رفت برای مامان كادو بخریم........

دو شب پیش خواب عجیبی دیدم..

خواب دیدم بابا اومده بود دم در خونه.. من وصدا كرد.. هیچ كس جز من بابا رو نمی دید! خواست با هم بریم بیرون.. مثل بچگی ها دستم رو گرفت و رفتیم.. انگار شده بود بابای 15 سال پیش.. شاد و سرحال با قدمهای تند و لبخندهای بی وقفه...

كلی توی بازار گشتیم و خوش گذروندیم.. بابا یه كیف دستی برای مامان خرید.. از من خواست بدمش به مامان .. وقتی دم در خونه رسیدیم نمی خواستم ازش جدا بشم و التماسش می كردم كه بیاد تو خونه.. بهش گفتم كه همه خیلی دلتنگش هستیم.. بهش گفتم كه مامان چقدر دوست داره دوباره......

 اما بابا فقط سكوت كرده بود و  نگاهش رو به زمین دوخته بود....

آروم گفت: نمی تونم....

وقتی داشت می رفت و من با تمام وجود اشك می ریختم گفت: به مامانت نگو این كیف و من براش خریدم.. نمی خوام غصه بخوره....

وقتی از خواب بیدار شدم چشمام خیس بود.. اون لحظه هیچ كس نمی تونست تصور كنه چه غمی توی سینم بود.. به وسعت دنیا..

عصر رفتم بیرون و برای داداشا و مامانی كادوی كریسمس خریدم..

برای مامان همون كیفی رو خریدم كه بابا توی خواب بهم داد....

دیشب به مامان نگفتم این كیف و بابا براش خریده نمی خواستم زیر قولم بزنم......

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:04 | نظرت شما ()

كاغذی رو از توی كیفت در آوردی..

-    این شعر رو چند روز پیش گفتم..

مشتاق از دستت گرفتم اما بعد خواستم خودت برام بخونی.. صدای تو دنیای دیگه رو برام رقم می زنه..

-    برام می خونیش؟؟

-    معلومه كه می خونم...

و صدای تو من و لبریز كرد ..  دلم برای دل خاكستریت گرفت...

این همون برگه هاست...

http://up.iranblog.com/images/k0elcoxbn0x6nj9meta.jpg

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:06 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | « 7
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic