تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
درود.. درود .. درود....
هر بار می آیم و برای دل خودم می نویسم که روزی دوباره خواهم نوشت... از نو..
از حرفهایم...
شعرهایی که گفتم و فرصت نشد برایتان بنویسم...
چقدر از اعتراش دورم و دنیای من شخصی شده....
جزیره ای دور تنم پیچ و تاب می خورد و مرا می بلعد...
اما باز هم می گویم... خواهم آمد... بدون نرودا مگر می شود؟؟؟!!...
اینجا زادگاه راحیل است...
سرزمین دوستی های بی پایان و پایان یافته...
انسانهای ماندگار و حرفهای گرم...
دوستان قدیمی و زخم های تلخ....
اینجا سرزمین من است...
جایی که پر از احساس امنیت در آن نفس می کشم...
و تمام قد راحیل هستم....
خواهم امد نرودای من...
خواهم آمد فرزند تنهای تنهای تنهای راحیل.......



راحیل......
موضوع مطلب : خط خطی,من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:57 | نظرت شما ()
تولدت مبارک راحیل...




91/12/5

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:12 | نظرت شما ()
درود..
امروز بعد از مدت ها دوباره سری به نرودا زدم.. به خانه اصلی خودم.. به جایی که صدای نفس های راحیل را مداوم می شنوم.. هرچند آرام.. هرچند گاهی سرد.. اما هست..
روزگارم خوب و آرام می گذرد گرچه فایلهای زندگی ام بسیار بسیار گسترده شده اما خوشرنگ است.. شیرین است..
طعم زندگی می دهد...
البته وقت مرا هم با دهان بزرگش بلعیده و هیچ جایی برای گذشته ام نگذاشته..
البته ترم آخر دانشگاه بودن .. تغییر در شرایط کاری و زندگی.. اضافه شدن شغل جدید و.. و.. بی تاثیر نبوده..
با تمام این حرفها دوستش دارم و گلایه ای نیست.. چون این لحظات و ارورهای مکرری که درونم برای ظرفیت پر شده (!) می دهد را هم دوست دارم و خودم انتخاب کردم.. که می دانم در نهایت به آنچه می خواهم و می خواهیم .. خواهیم رسید..
آنچه نه دور است و نه دست نیافتنی فقط اندکی تلاش می خواهد که اینجا بسیار هست..
اما در لابه لای تمام این فایلهای تازه .. تنها چیزی که نیست و دلم همیشه برایش می تپد شما و نرودای من هستید..
دوستانم.. دوستانی که چقدر به من همیشه نزدیک و نزدیک بودند.. و هنوز با تمام نبودنهایم و بی خبری هایشان .. نزدیک اند...
..
بگذریم.. زیاد نوشتم..
راستی از دنیای پیرامونم بی خبر نیستم اما قلمم را فعلا خرجش نخواهم کرد چرا که تصمیماتم تغییر کرده...
همچنان پرچم بالاست اما وقتی حریف خیلی چیزها را نفهمد و نداند باید سبک بازی را عوض کرد..
و من سبک ام را عوض کرده ام..
روشن نگاه  می کنم.. محکم قدم بر می دارم.. بزرگ می شوم و آنگاه من برایشان تصمیم خواهم گرفت...
..
باز هم بگذریم..
راستی یلدا ساگرد ازدواج من و یحیا بود..
خیلی خوشحال شدم که دوستانی یادشان بود و به ما تبریک گفتند.. سپاس که این تبریکهای داغ بسیار چسبید ..در شب یلدای گرم و روشن ما..
و  راستی کریسمس را هم با تاخیری چندین روزه تبریک می گم..
دیگر چه بود؟؟
باز یادم رفت...

..
سپاس و سپاس از همه شما....
سبز باشید و سبز اندیش...




راحیل


موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 17:36 | نظرت شما ()
درود..
در این مدت آموختم که باید در تاریک ترین شرایط روشن فکر کنم و لحظاتم را روشن بسازم.. یاد گرفتم از غم دیگران غمگین شوم اما آن را در زیر پوستم جا نگزارم.. که مبادا روزی آن اندوه بخشی از زندگی من شود..
دوستانم وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم همان طور که فکر کردم .. زندگی من شکل گرفت.. همه آن ترس ها متولد شدند و به حقیقت پیوستند.. بی آنکه بخواهم خودم باعث بخشی از دغدغه هایم شدم...
حالا خوب می دانم که اندیشه درست داشتن اولین قدم  درست زنگی کردن است..
من هموازه از فقر تلخ کودکان دنیا اندوهگینم اما این غم را به زندگی ام راه نمی دهم..
من هموازه برای سرزمینم نگرانم اما نگرانی ام را ثبت نمی کنم...
من برای بهشتی ها.. برای ندا... برای برادرم... و... بغض آلودم اما در بغض .. خودم را باقی نمی گزارم..
حالا به این فکر می کنم که من باید شاد.. قوی.. و پر انرژی گام بردارم.. بزرگ شوم و این ترسهای مشترک را بشکنم...
در کنار آنکه گوشه ای کز کرده نشینم و گریه کنم.. باید آنقدر خوب باشم که بتوانم دستانش را بگیرم و از زمین بلندش کنم....
من.. راحیل... باید پرواز بیاموزم تا بتوانم سرزمینم را به اوج ببرم...
و در آخر دوست دارم این چند بیت کوتاهی که ناگهان متولد شدند را به همه شما دوستان نرودا تقویم کنم که آشنایید.. همیشه آشنایید...



گاه در شهر غریب..
آشنایی با تو همدم می شود..
همچو عطر گل به دل می شیند و..
خستگی ها را مرحم می شود..
و چه خوش حادثه ایست..
پرتو ناب نگاه آشنا...


راحیل نوشت:

- در این خانه دیگر قهوه سردی وجود نخواهد داشت...
- بپاییز... فصل دلنشین رنگها..







- این کاریکاتورهای مفهومی رو دوست عزیزم حمید به میلم فرستاده بود.. دوست داشتم با هم ببینیم..









راحیل


موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 20:52 | نظرت شما ()

درود...

پس از نوشتن متن آخرم در کافه .. پس از خواندن حرفهای شما و غریبه های مجازی.. به خلسه ای بس عمیق فرو رفتم..

خوابگردی در این دنیا را تجربه کردم و اعتراف کنم که کمی از خودم خجالت کشیدم...

انگار شاگردی کوچک و ترسو شده بودم...

بی دست و پا..

تنها.. گوشه ی کلاس و پر از دلهره از خط کش چوبی بی رحم در دستان معلم بد...!

نه .. اینبار نه درس شجاعت می دادم و نه درس ایستادن.. و به یکباره شاگرد رفوزه (!) آخر کلاس بودم...

راست گفتید که نادر اینبار خودش سیمین شده و تصمیم به فرار دارد...

اگر قصدم ساختن است.. اگر تفکرم تغییر است.. اگر باورم آگاهیست باید بمانم و بمانم....

شرافتمندانه است که با دست اجبار کوچ کنم و نه اختیاری یخ زده و ترسو...

در این مدت حرفهایم همه خلسه وار بودند.. شبیه منشوری که هربار نور را از یک زاویه می تاباند.. و هرگز ازدهام نورهایش متمرکز نمی شود...

اما حالا کمی متمرکزم...

تصمیم به خودسوزی ندارم که هرگز شرافتمندانه نبود و نبود...

تصمیم به رفتنی اختیاری هم ندارم...

راست گفتید...

من راه را از میانه اشتباه آمدم.. و خانه ام را خودم کم کم بر باد دادم... اما خواهم ساخت.. نرودایم را دوباره خواهم ساخت...

و تا آمدن دست اجبار (!) ساکن همین خانه خواهم بود...

سرزمینمان را که هنوز نتوانستیم بسازیم .. می خواهم حداقل طعم ساختن را در این دنیا تجربه کنم....

سپاس از همه شما بزرگوارانی که مرا هرگز تنها نگذاشتید و همیشه به من می آموزید....

سپاس...

راحیل

 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 01:00 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | « 7