كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

هوا گرم و خورشید دوباره انگار می خواد تلافی كنه كه با تمام قدرت نورش رو می كوبه تو سر ما! من توی شهر دنبال یه عابر بانك خلوت پای جای پای مردمی می زارم كه سرگردون تر از یه قاصدك بی خبر هستن..

از كنار هم چیز می گذرم ....

بالاخره عابر بانك پیدا شد و من بخشی از یه صف كوتاه می شم.. صف.. نوبت.. حقوق بشر.. دموكراسی..

كی ؟ من؟

توی صف بودم و از شدت گرما تمام تنم خیس عرق بود و اون لحظه احساس می كردم نسبتی با موجودات دوزیست دارم گرچه همه ی ما به نوعی دو زیست هستیم!! و گاهی چند زیست!!

یه حضور جالب كنار دیوار نظرم رو جلب كرد.. یه مرد میانسال با چهره آفتاب سوخته كه جلوی خودش پارچه سفید كهنه ای پهن كرده بود ، روی پارچه سنگ و كاغذ های عجیب به چشم می خورد..

میخ این شرایط بودم و دستای مرد كه روی كاغذ های باریك چیزهایی می نوشت و با تلفن همراه صحبت می كرد!! من توی این شهر شلوغ یه دعا نویس با تلفن همراه رو شكار كرده بودم..

هنوز تو كادر نگاه من بود كه دو تا خانم جوون اومدن و كنار همون فضا روی زمین نشستن! شروع كردن به صحبت ..

- گفتی بیام تا یه دعای جدید بهم بدی..

- خوب كردی.. اگه به فكر انجام كارتی باید بیای.. این پوست مار هندی.. بجوشون و آبش رو بریز دور خونت..!!

ای خدا .. می خواستم داد بزنم.. آخه مشكلات یه زندگی چه ارتباطی با مار هندی می تونه داشته باشه؟ اونم پوست مار هندی..

داشت گریم می گرفت .. ظاهر زن امروزی بود اما دیروزی ترین آدمی بود كه تا امروز دیده بودم..

دوست داشتم برم و باهاش صحبت كنم.. می خواستم تنبیهش كنم .. باید به من جواب می داد.. یه تنه یه ملت و زیر سوال برده بود... خودم و دلداری می دادم.. این جور آدما زیاد نیستن.. اما توی همین دقایقی كه توی صف بودم 5 نفر اومدن و مشكلاتشون رو با پوست مار هندی و موی خرس غمگین حل كردن..!!

یه آه بلند كشیدم و یاد هدف های بزرگمون افتادم..

شاید بد نبود اگر منم می رفتم و برای دموكراسی.. بیان.. حضور.. یه چند تا پوست از حیوون های مختلف می گرفتم.. شاید اینطوری شكم بچه های گرسنه اتیوپی سیر می شد و بم زلزله نمی اومد....

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:27 | نظرت شما ()

از خودم سوالهایی پرسیدم همه بی جواب و بی جواب..

اینكه چی شد و چی نشد.. اینكه چرا هربار كه می خوام بنویسم تصویرهایی تو ذهنم نقش می بندن؟.. از....

قلمم مثل كاكتوس شده !

چرا تیتر می میره؟ چرا حرف نفس تنگی می گیره؟ چرا كفش های كهنه ام رو دوباره از خاك پاك می كنم؟..

 

راستی چقدر امروز دلتنگم...

دلم هوای یه جای دور كرده.. یه جای سرد و مه آلود..

دلم برای قدم های من و تو لب ساحل تنگ شده...

 

برای دست های گرمت...

من امروز پر از دلتنگی ام و چقدر شیرین كه تو هستی و من می تونم با تمام وجود دلتنگت باشم بدون اینكه كسی من و قصاص كنه.... !

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:45 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 5 | 6 | 7 | 8 | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic