كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

چقدر آشفتم .. دوری و نبودن هر روز تكرار می شه و من هر روز به شكل جدید از دلتنگی می رسم..




دلتنگی من شبیه ویروس آنفلانزاست و نمی زاره برام تكراری بشه!! انگار چیزی به اسم عادت به این لغت شش حرفی در من مرده!



امروز با یه حس از خواب بیدار شدم یا نه.. با یه خاطره..

(خاطره مهربونه اما این چیزی كه درون من زنده شده بود مهربون نبود)

به شكل وحشیانه خودش رو فریاد می كشید.. مثل لاك سرخ روی دست های چروك پیر زنی 1000 ساله!

اما لاك من سیاه بود.. نه، سرخ .. همون سرخ بود...




مثل یه جسد كه كفنش رو كنار می زد و تو چشمام خیره می شد.. اما من هرگز نخواستم كفنش كنم.. خاكش كنم.. هرگز........

ذهنم بوی آسفالت می داد.. كفش خاكی.. بند...........

اینجا هر روز سالگرده دفن خورشیده.. مرگ نور...........................................

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:35 | نظرت شما ()

امروز اتفاقی یاد روزای خوش دبیرستان افتادم.. چه روزایی بود.. برنامه های سر صف و خوندن سرود سر زد از افق با تن آوازی و چشم غره های ناظم.. چه كارایی كه نمی كردم.. خوندن یه كتابخونه كتاب.. شعر های بی پروا.. لوح تقدیر.. توبیخ.. سانسور..

 

 

یه رژ صورتی من و یاد روزای دبیرستان انداخت و ناظمی كه با ابروهای پر پشتش همیشه بهم اخم می كرد و می گفت: عقد كردی؟؟؟!!! می گفتم نه و می گفت: آهان.. نه خیلی آرایش كردی فكر كردم عقد كردی!! زنگ تفریح بیا پیشم!!

 

 

این در حالی بود كه پشت لبم مثل یه مرد سیبیل داشتم و ابروهام تا پشت سرم كشیده شده بودن!! و فقط یه ضد آفتاب و پنكك رو صورتم بود. كم كم فهمیدم این جمله ی طعنه آمیز ناظم ، تا به ما درس زندگی بده!

 

 

با اون خانم ناظم خیلی مشكل داشتم... درحالی كه همیشه در بیشتر مسابقات مدارس نفر اول بودم و برای دبیرستان كوچیكمون افتخار آفرینی می كردم ولی روزای بد و تلخی رو توی اون چهار دیواری آجری وحشتناك گذروندم.

 

 

 

 به خاطر علاقه به كتاب ادیان مختلف و كنجكاوی در مورد دیگر ادیان متهم به .. می شدم و بار ها و بارها برای من كلاس توجیهی می زاشتن.. تو دلم می خندیدم.. سال سوم دبیرستان دیگه عادت كرده بودم به اخم و تخم كه البته كمتر شده بود. اما هنوز طعنه های عمیقش تو ذهنمه.. :

شما با این افكار قراره یه روز مادر بشید؟..

 اصلا با این نگاهی كه تو داری فكر نمی كنم ...

فكر كردی می تونی دنیا رو تغییر بدی؟..

مسیر زندگیت رو اشتباه اومدی..

و..

اون وقت ها در برابر چنین حرفایی سكوت می كردم و فقط به راه دور و جدای من و ناظم خاكستری فكر می كردم. اما امروز سكوت كمتر برام معنا داره و از همسرم یاد گرفتم حرفی رو كه باید زد بزنم و با سكوت به نگاه بسته ی آدم ها بها ندم.

 

 

اون روزا گذشت و از دست ناظم خاكستری خلاص شدم.. وقتی پیش دانشگاهی بودم ترم دوم یه روز ناظم خاكستری با یه دسته گل اومد خونه ی ما..!!

برای خواستگاری از من برای برادرش كه یه طلبه بود!!

 

 

تو سرم یه دنیا سوال اومد.. مگه من.. پر از نقص و ایراد نبودم.. چه نقطه ی مشتركی بین من و برادرش دیده؟!! هنوز هم از خودم می پرسم كه چرا؟؟.. اون ناظم خاكستری چطور یه دفعه صورتی شد؟.. اصلا صورتی شد؟..

با خودم فكر می كنم كه اگه تا امروز تلاشم برای تغییر دنیا از نگاه تو بی نتیجه بود حداقل تونستم دنیای خاكستری كوچیك تو رو تغییر بدم و مجبورت كنم به چیزایی فكر كنی كه هیچ وقت فكر نكردی.. هیچ وقت..

ای بابا.. نگاه كن یه رژ صورتی من و تا كجا برد..............

راحیل

 

 

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:24 | نظرت شما ()

 

داشتم تو دشت و دمن بلاگ ها گشت می زدم.. مثل همیشه قلم بچه ها فكوس = بزرگنمایی (برای پاس داشتن فارسی از الفاظ ركیك و وقیح انگلیس استفاده نمی كنیم!!) كرده بودن روی اخبار جدید.. اخباری كه زیر میزی میاد و می ره اما خر من و تو گرفته میشه!! اونم چه گرفتنی.. مثل واكی وایاشی كه لحظه گل شدن توپ, اون و رو خط می گیره!!

 

 

مثل تصویب طرح نسبت یابی!

خوندن این طرح جالب، من و یاد یه خاطره مربوط به سال 1386 انداخت (یادش بخیر)....:

یه روز بعد از ظهر پر از شور و شوق جوانی (!) لباس اسپرت تن كردم، هدفون رو گذاشتم تو گوشم و رفتم خیابون تا كمی یادم بره دارم كجا زندگی می كنم و از همه چیز فاصله بگیرم.. قدم می زدم و نگاهم به مردمی بود كه موزیك متن زندگیشون رو به دلخواه انتخاب می كردم.. چه مزه ای میداد..

 

 

من همیشه یكی از بزرگترین تفریحام خوندن تیتر روزنامه ها و دیدن واكنش مردم از تصادف با اخبار بوده البته روزنامه های با ارزش نه روزنامه های....

(خیلی وقته رنگ دكه های روزنامه رو ندیدم...)

 

 

خلاصه مشغول خوندن تیتر بودم و خریدن روزنامه كه دستی روی شونم خورد..

      -    چیكار می كنی؟..

هدفون رو درآوردم  و گفتم روزنامه می خرم..

-         تو خونه شما مرد نیست كه تو میای روزنامه می خری؟!!! چی گوش میدی؟ مجازه؟!..

شوكه شده بودم.. تصمیم گرفتم سینه سپر كنم وحرف حق رو بزنم...

-         موسیقی جرم نیست.. روزنامه خریدن هم همین طور.. دارم غیر مجاز گوش می دم...

-     خوبه.. خانم بیا این و ببر.. یه شب كه آب خنك بخوره.. یاد می گره با ادب حرف بزنه.. برا من زبون در میاری.. ؟...

یه خانم... مچم رو گرفت .. وای.. كجا؟.. من؟.. چرا؟....

زیر پوستم چیزی رشد می كرد.. بغض توی گلوم بود اما نمی خواستم اشك بریزم.. می خواستم قوی باشم..

 دوست ندارم حرف ها و كارای بعدی رو بنویسم .......

اون روز تعهد دادم... انگشت زدم...

تعهد دادم كه دیگه از این كثافت كاری ها نكنم... كه دیگه روزنامه نخرم و موسیقی گوش ندم..

 وقتی رسیدم خونه بغضم تركید.. اون روز اون شخص خواسته یا ناخواسته.. و از روی چیزی نا معلوم حسی رو در من ریشه داد كه امروز تمام تنم رو گرفته...

 

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:06 | نظرت شما ()

به دور و برم نگاه می كنم.. مردم هستند و نفس می كشند.. كسی یادش هست؟..

ای بابا.. بزن فارسی1 

 

 

گور بابای طناب ضخیم و گردن كبود..

گور بابای انگشت اشاره و جوهر آبی...

یاد گرفتیم كه هروقت گفت : نه.. بگیم: آره.. حالا اگه یه روز خواست از موضع من سوء استفاده كنه و عمدا بخواد كه من بگم نه.. من باز هم نباید فكر كنم؟!

تبلیغات منفی علیه شبكه ای منفی.. تا من و تو به نظاره مرگ زمان بشینیم.. سالوادور بشه الگو مرد ایرانی و ایزابل زن آرمانی افكار تو باشه.. و اصالت زیر خاك مدفون بشه تا از دنیای ایستادگی غافل بشیم....

 

 

در ابتدای شروع كار شبكه خوشحال بودم از فرهنگ سازی، آخه زیاد از حد بین ماها حریم های پوسیده قدیمی وجود داشت.. باید با احتیاط از خیلی چیز ها كه عادی بودن حرف می زدیم كه مبادا كسی لب گزه نره!  و مسائل زنده ی دنیای امروز رو زنده به گور می كردیم یا توی بقچه قایم می شدن.. سریال خوبه، شناختن فرهنگ ملت های دیگه هم چیز بدی نیست.. دیدن زندگی های مختلف هم اشكالی نداره اما...

امروز بی زارم از این شكستن های بی حد و حصار.. دیروز توی تاكسی دختر 5 ساله ای به مامانش گفت:

مامانی زود بریم خونه الان اسكار شروع می شه!!!

 

سر تاسف تكون دادم.. این نسل به چه چیزی خواهد رسید؟ .. و چه چیزی رو فراموش خواهد كرد.... ما که با پسر شجاع , توشیشان , فوتبالیستا , میتیکومان و داداش کایکو بزرگ شدیم,شدیم این.. اینا چی می خوان بشن!!!

حالا مگه چی شده؟.. گور بابای روزنامه و تفسیر و آمار و نمودار و رنگ و تزویر..

بزن فارسی1

 

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:15 | نظرت شما ()

 

هر روز ساعت 5 و 45 دقیقه از خواب بیدار می شم.. به زور قطره های ولرم آب چشمام رو باز می كنم و یه نگاهی به آسمون می اندازم.. هوا گرگ و میشه .. چند تا خمیازه می شكم و به خودم می گم امروز یه روز خوبه..

آماده می شم و می رم سر ایستگاه تا سرویس اداره بیاد. تا اینجا هیچ نكته جالبی نبود اما اون مسئله چشمگیر یكی از همكارای خانم منه كه همیشه یك دستگاه كوچیك مشكی تو دستشه! لبش تكون می خوره و اون دكمه رو فشار می ده.. تیك..

 

 

وقتی به من می رسه با یه نگاه اخم آلود بهم سلام می كنه! بعد هم با چشمهای پر غضبش به موهام و نیمچه آرایشم  تندی می كنه!

برام جالبه.. كه این اخم و خشم منشاء چی می تونه باشه.. برام جالبه كه چرا ذكر های رسیدن به خداش رو می شمره.. می ترسه خدا یادش بره؟.. !

یا نذر كرده 100000 تا ذكر بگه كه به خواستش برسه!

 

http://17.media.tumblr.com/Uqe3zEhNVp595q8x1PvLh4qRo1_400.jpg

 

ذكر....

زیر چشمی تمام  مسیر، تا اداره بهش نگاه می كنم.. به دستاش.. به اخمش.. به لبایی كه از حركت نمی ایسته..

 

 

ای خدا.. تو از ما چی می خواستی؟.. چی شد؟..  به كجا چنین شتابان می دویم؟ به قهقرا؟.. به دور شدن؟.. به فراموش شدن یا فراموش كردن؟..

من ذكر نمی گم اما به تو لبخند می زنم..

 

 

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:33 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic