كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

یادمه دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی همش رویای دانشجو شدن رو داشتیم..

فکر می کردیم  دانشجو یعنی به همه چیز رسیدن! یعنی دیگه آخرش!! وقتی کسی تو خیابون  فکر می کرد ما دانشجو هستیم می خواستیم بال در بیاریم که وای... این فکر کرده من دانشجو ام!..

روزها گذشت و کنکور دادیم و پامون به چهار دیواری بزرگ دانشگاه باز شد.. وقتی کارت دانشجویی رو بهمون دادن و گذاشتیمش تو کیفمون , بی اختیار سرمون رو بالا گرفتیم و....انگار شاخ غول شکسته بودیم..

ترم اول صفر کیلومتر بودیم و  عجب جوی گرفته بود مارو! چقدر درس می خوندیم, بعد کم کم فهمیدیم تو دانشگاه خیلی هم نباید درس خوند! ترم دوم بودم که انتخابات شد..یه دستبند سبز اومد دور مچم و لای تمام کتابام عکس سبز مردی بود که... تبلیغات و بحث با بچه ها خیلی مزه می داد..سر کلاس ژنتیک بحث به افکار باز مرد سبز می رسید !!!... سر کلاس دامپروری بحث داغ نقص های دولتی نمایان می شد....!!! عجب روزایی بود.. دانشجو بودن چقدر مزه می داد.. انتخابات شد.. برگه های مارو باد برد.........................

اون روزا خیلی چیزا فهمیدیم.. فهمیدیم که واحد بات.وم و کت.ک رو هم باید پاس کنیم.. فهمیدیم توبیخ شدن علتش گفتن حرف دله!.. فهمیدیم گاهی یه رنگایی می تونه باعث بشه مم.نوع الورود به دانشگاه بشی!! واحدات حذف بشه... صد بار تا دفتر ریاست بری و بیای...

فهمیدیم برای  پرسیدن سوال هم, از دانشجو تعهد می گیرن !  ما چقدر چیزا فهمیدیم...!راستی امروز روز دانشجوئه.. دانشجو الان یه کارت نیست..یه ملته... اینجا ایرانه و یه ملت دانشجو داره..صدای گ.لوله.. بوی خون.. کب.ودی وزخم..زن.دان.. اینا یعنی دانشجو... روز دانشجو... .مبارک.....

(این متن رو 16 آذر سال پیش نوشتم وقتی دلم خیلی پر بود و هنوز پُرِ.. دوست داشتم امسال هم دوباره همین رو بزارم تا بدونن هیچی در زیر پوست من تغییر نكرده..)


راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:12 | نظرت شما ()

دیروز .. امروز.. فردا..

یه روز سفید، یه روز سیاه.. یه روز كنار تو و یه  روز در فكر تو..

صبح با رِخوت بیدار شدم.. كتاب درسی رو توی كیف سامسونتی (!) گذاشم و كشون كشون رفتم تا اداره. با خودم فكر میكردم كاش می‌شد پتو و بالشتم رو هم توی كیف جا بدم!

دوباره تایپ..تلفن.. اینترنت و...و...و..

در این بین كتاب دانشكده رو هم ورق می زدم. از یه طرف فكرم پیش جلسه ساعت 2 رئیس بود و هماهنگی های لازم ، از طرف دیگه به بیماری آبریزی زبون گاو نجدی فكر می كردم و حساسیت سُم چپ نژاد تالشی!

(این گاو نژاد هُلشتاین علاقه شخصی باعث شده این عكس رو بزارم!!)

كارم تمام شد و با سرعت رفتم سمت دانشكده. دقیقا 5 دقیقه قبل از شروع امتحان اونجا بودم. خاكستری از حرفها و اتفاقات روز، روی صندلی ولو شدم.. استاد داشت برگه ها رو پخش می كرد كه ویبره گوشی من و از خواب پروند.. گوشی رو از جیبم در آوردم و آروم بردم زیر مقنعه..

- الو..

- سلام..

- سلام عزیز دلم..

- دوست دارم..

و قطع شد.. یه لبخن شیرین گوشه لبم جون گرفت و حباب خاكستری متلاشی شد..

5 ثانیه صدای مرد من باعث شد امتحان رو خوب بدم.

با انرژی از دانشكده زدم بیرون و سر ایستگاه ایستادم.. اینجا اتوبوسها هم عالمی دارن!

همیشه با حسرت قسمت آقایون رو نگاه می كنم كه چقدر آروم 10 تا 15 تا آقا سر جاشون نشستن و منتظر رسیدن به مقصد هستن اما قسمت خانم‌ها:

وقتی اتوبوس می ایسته و در باز می شه چند تا خانم كه با زور و فشار سوار شده بودن می افتن بیرون!! در طی یك عملیات فشار یونانی و گاهی ضربات تروی (!!) دوباره سوار می شن و چند تا خانم دیگه هم بهشون اضافه می شه

با هر نیش ترمز كلیه خانم ها به هم فشرده تر می شن.. هر لحظه هم صدای حرف به گوش می رسه:

- امشب می خوام قرمه درست كنم.. سبزی تازه گرفتم..

- یلدا باز بهش زنگ زدی؟.. خیلی خری....

- ننه.. ایستگاه مصلا كجا می شه؟...

- خانم بلیط اضافه داری؟

- نكبت اینقدر بهم نچسب..

- وای چه بوی عرقی میاد....

- ...

- ...

(وقتی خیلی اَفسردم سوار اتوبوس می شم.. دیدن این دنیای وارونه برام جالبه)

بین این همه فشار نگاه من به یه تصویر وصله می خوره.. پسر بچه كوچولویی كه تو بغل مامانش چرت می زنه.. هر چند لحظه یه بار از خواب می پره و آروم آدامس خرسیش رو می جوه و دوباره خوابش می بره...

(بوی آدامس خرسی من و می بره به دوران دبستان و صداقت كودكی)

با این همه صدا چقدر لطیف و آروم از دنیای وارونه فاصله داشت..انگشتم رو آروم روی لپ پسر بچه كشیدم.. انگار داشتم صورت خوشبختی رو ناز می كردم... یه لحظه احساس كردم نوك انگشتم سبز شده.. من جوونه زدم....

كاش من هم می تونستم تو این همه شلوغی و هوار ، بین بازوان گرم و صادق تو بخوابم.........

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 10:05 | نظرت شما ()
سلام.. امروز مثل هر روز چیزهای عجیبی دیدم! به این نتیجه رسیدم که ما خود عجایب چندگانه ی دنیا هستیم(!)
بزارید فضای اداره رو برای شما تصویرسازی کنم و در قالب این تصویر حرفم رو بزنم:
یه اتاق تقریبا بزرگ و پنج تا میز کامپیوتر.. دیوارهایی پر از پرونده های بایگانی شده و چندتا آدم کاری (!) پشت کامپیوترها..
به هرکس که نگاه می کنی می بینی که  با تمام وجود به مانیتور روبه روش خیره شده به حدی که فکر می کنی بخشی از اون سیستم به روز (!) کامپیوتریه!!
یه عالمه کاغذ روی میزهاست و اون آدمهای سخت کوش محکم روی دکمه های کیبورد می کوبن و با تمام وجود تو حس کار و زندگی روبه روشون هستن.
من به خودم افتخار می کنم که در این اداره کارمندم.
راستی گوشه اتاق نزدیک میز نفر اول (رئیس) یه سینی چای هم هست. از جام بلند می شم و به سمت سینی چای می رم (بعد از چند ساعت کار مداوم برای ارضای حس نوستالوژی شاغل بودن یه لیوان چاق چای می چسبه)
لیوانم رو توی دستم می گیرم و آروم به سمت میزم می رم.. در این حین نگاهم خیلی غیر ارادی به روی مانیتور بچه ها میوفته..
مانیتور اول:  سایت خبر ورزشی بازه و داره تند تند نتایج بازی های لیگ رو وارد دفتری می کنه که جلوش بازه!!
مانیتور دوم:  صفحه گوگل بازه و داره تایپ می کنه (جوک باحال) و باحال ترین جوک هارو توی صفحه  تایپ می ریزه تا بعد از ادیت پرینت بگیره و ببره خونه!!
مانیتور سوم: صفحه ای پر از مدل های لباس پاییزه بازه و....................
به کامپیوتر خودم می رسم: دارم یه سری چیزها دانلود می کنم و برای اینکه سرعت دانلودم کم نشه کارها رو گذاشتم برای بعد!!
کامپیوتر رئیس روی اسکرین سیور .. حتما رفته دنبال کارهای واجب اداره..
تو این فکرم که رئیس وارد اتاق می شه و در حالی که دستای خیسش رو با دستمال پاک می کنه از نفر دوم در مورد دعوای آندرانیک تیموریان و داور بازی دیشب می پرسه!! بعد پشت کامپیوتر می شینه و گوگل رو.........
خوب... مارو متهم به هیچ چیزی نکنید حتما اون کاغذهایی که روی میزمون تلمبار شدن کاغذ باطله هستن نه چیز دیگه!!
(یک ساعت بعد)
من در راه دستشویی (روم به دیوار) توی دستشویی دو تا کاغذ و نوشته های جالب دیگه هیچ حرفی برای گفتن باقی نمی زاره..









راحیل
موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:53 | نظرت شما ()

داشتم تو اینترنت گشت می زدم و صفحات كامل لود شده (!) اینترنت رو با سرعت نور (!) میخوندم كه یه مطلب جالب باعث شد آه عمیقی از انتهای نهادم با سرعت غیر مجاز از نفسم سبقت بگیره !

خوندم كه توی فرانسه و انگلیس مردم خودشون  (تاكید میكنم: خودشون) دست به فرهنگسازی جالبی زدن.. اینكه وقتی كتابی رو می خرن بی توجه به قیمت و چیزهای دیگه بعد از خوندن كتاب اون رو در اماكن عمومی میزارن تا افراد دیگه هم اون كتاب رو بخونن! (ما كجا و اونا كجا..)

كم كم این فرهنگ شدت می گیره تا جایی كه امروز دومیلیون و پونصد كتاب در گردش وجود داره.. این رقم شوخی نیست.. و جالبتر اینكه سایتی هم برای كتاب های در گردش ساختن كه بشه كتاب رو پیگیری كرد (wow)

www.bookcrossing.com

این یه فرهنگ ساده و پیش پا افتاده نیست.. خوب بهش فكر كنید.. به خدا خیلی حرف..

جالب بود كه اولین بار یه شخص توی آمریكای جهان خوار دست به چنین فرهنگ سازی زده! شعار این دسته از آدما هم این هستش كه جهان رو به یك كتابخانه ی بزرگ تبدیل كنیم..

قطعا اگرروزی تمام جهان كتابخونه بشه ایران از این قاعده جدا خواهد بود وقتی میانگین سالیانه ی كتابخوانی هر نفر در ایران دو دقیقه است.. فقط دو دقیقه..

دیروز روز گفت و گوی تمدن ها بود.. چی؟؟ تمدن؟؟.. تمدن چیه؟.. هان راستی ما یه چند هزارسالی تمدن داریم!!!... خدا روشكر بی تمدن نیستیم!

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:51 | نظرت شما ()

دیروز برگشتم خونه.. دوباره تنها..

ساعت نزدیك 10 شب بود كه هواپیمای بخیه به تن (!) روی نعش آسفالت سر خورد. باد گرم و سرد تاریك، خودش رو به پوستم می كوبید.. از گرگ و میش صبح سه روز پیش پر از دلتنگیم..

وقتی توی آغوشت بغض كردم و مثل همیشه به جای ((خدانگهدار)) گفتم: مواظب خودت باش.. زود بیا..

لعنت به ...

نمی خوام غصه بخورم چون  قول دادم قوی باشم و باید باشم.

 روزهای قشنگی رو توی طبیعت محض گذروندیم ، زندگی جریان داشت و من دوباره و دوباره عاشق تر می شدم..

هوا ابری شد.. بارون بارید..

 من گرم بودم در میان شعله ی وجود تو ..

مرد من..

لعنت به...

دوباره جدایی.. همه هستن.. اما دنیای من اینجا نیست.. سكوت می كنم و به شهر پر تشویش كنارم , آروم و بی صدا خیره می شم..

جاده كندوان.. تصادف ترسناك ماشین ها.. مردن آدمها.. به همین سادگی..

خبر قیمت آزادی.. 500 میلیون برای دیدن آسمون راه راه!

توی پرواز دوتا آدم جالب كنارم بودن.. وكیل و متهم به اختلاص میلیونی! كه برنامه دادگاه فردا و حرفهایی كه باید زده می شد رو تمرین می كردن!

هواپیما توی آسمون از ترس سقوط می لرزید و وكیل با اشتها به ساندویچ مرغ گاز می زد..

شهر..

بیلبوردها مزه ی قهوه تلخ می داد..  هنوز سر چارراه بچه های سیاه سفید (1) اسپند دود می كردن..

وآدم فضایی ها (!) كنار خیابون روی كارتنهای پاره می خوابیده بودن..

و من همچنان پر از سكوت به شهر بی شهری كه شوك هم احیاش نكرد, نگاه می كنم و چقدر دلتنگم...........

اما با خودم فكر می كنم كه خوشبختم..

 

خوشبختی یعنی دلتنگی.. دلتنگی یعنی تو .. و انتظار یعنی بودن تو..

راحیل
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:28 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic