كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

در پست قبل از شعری نوشتم كه نیمه های شب بین خواب و بیداری من متولد شد...

واژه‌ها در هوای اتاق لخته می‌شدند و من پوست می‌انداختم... در زیر پوست كهنه‌ام تنی پُر جراحت پنهان شده بود... تنی با تن‌پوش خون...

نام هزیان شبانه‌ام را ((خواب قبیله)) گذاشتم

امروز تصمیم گرفتم این هزیان رو در كافه به تصویر بكشم:

شب بود و خانه تاریك      چشم قبیله بسته

حجم سكوت عریان       عالم به خواب رفته

ناگه یه خواب وحشی     با پیكری دریده

چنگی زد و فرو ریخت     آرامش از قبیله

ماتم به تن عجین شد      شیران به خواب رفتند

فواره‌های اَُمید        در ما اُفول كردند...

بابا به نعشگی رفت       مادر به تن فروشی

نان را نماز كردند       با هیبت و خروشی

كاشانه‌ام ویرانه         دیوار تا خدا رفت

شب بر زمین دمید و      خورشید بی‌صدا رفت

ابلیس شاه معبد      تبعید حكم یزدان

بودا شكنجه می‌شد      با دست سرد ایمان

در بند بند این خاك     جسمی هلاك می‌شد

آن گربه قدیمی     زنده به خاك می‌شد

از ترس جان گرفتیم     شب بود قانع گشتیم

رخت سیاه تن شد     ما جشن می‌گرفتیم

فریاد لخته می‌شد     در زیر پوست لحظه

تشویش منزوی شد     در كوچه‌های هرزه

در چشم من تبارم     تیر خلاص می‌خورد

تاریخ داغ می‌دید      خاكم یتیم می‌شد

با شیهه‌های كابووس   از خواب شب پریدم

شولای ترس تن‌پوش    نفس‌بریده بودم

در نقب شب صدایی   هم بستر سكوت است

چیزی به ناله می‌گفت   از این دیار می‌رفت:

((بر شریان ایران    صد دشنه در كمین است))

((شب یك نقاب خوشرنگ     بر نكبت زمین است))

درد نوشت:

-        شاید بهتر باشه پایان شعرم رو با سكوت همراه كنم..

-        ......

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 18:55 | نظرت شما ()

وقتی برای كنكور درس می‌خوندم یه عالمه اشتیاق داشتم و هیجان.. هِی با خودم فكر می‌كردم: وارد دانشكده می‌شم،  درس می‌خونم.. از نظر علمی پیشرفت می‌كنم و در زمینه‌ای كه علاقه دارم می‌تونم به درجه‌های بالا برسم.. یه عالمه كتاب توی اتاقم تلنبار شده بود..

پرورش حیوانات اهلی..

تغذیه سگ..

آنچه باید از ماهیان آكواریومی بدانیم..

مارها و انسانها..

پرندگان خانگی..

پرورش طیور..

بیماری‌های مشترك انسان و دام...

و..

احساس می‌كردم پام كه به دانشكده برسه می‌تونم علم دامپزشكی رو متحول كنم..

كنكور دادم.. دانشكده سراسری، رشته دامپزشكی یه شهر دور قبول شدم..

 اجبار، مانع از رفتن من به اون دانشكده شد و اعتصاب غذا چقدر بی‌اثر بود. البته امروز از اون اتفاق و اجبار خیلی خوشحالم كه اگر نبود من اینجا نبودم و خیلی چیزها وجود نداشت... در نهایت رشته‌ای نزدیك به دامپزشكی در شهر خودم قبول و وارد ساختمان غول‌پیكر دانشگاه شدم..

اوایل چیزهای خیل ساده تو ذوقم می‌زد.. و بعد كم‌كم این چیز‌ها جیز شدن و دست ما سوخت!!!

دیدن خیلی رفتارها و خیلی برخوردا.. من اون وقتا كاری با پایه نداشتم و معتقد بودم بخش بزرگی از نقص خود ما هستیم (هنوز هم به این معتقدم اما درصد 30 به 70 من شده 50 به 50) وقتی كارای بچه‌ها رو می‌دیدم.. شیطنت‌هایی كه خیلی فراتر از جوونی كردن بود (تكرارش برام تلخِ و البته می‌دونم خیلی از شما هم دیدین وهم شنیدین)

 توی سرم كلی رنگ بود و اشتیاق.. احساس می‌كردم در انقلاب فرانسه هستم و می‌‌تونم رهبر تحول‌های بزرگ باشم..

بچه‌هارو توی كلاس جمع می‌كردم تا از افكارمون بگیم.. البته تعداد بچه‌هایی كه جمع می‌شدن خیلی زیاد نبود (بیشترمواقع از سه نفر تجاوز نمی‌كرد!!) این كار با شكست مواجه شد.. تصمیم گرفتم از دانشكده مجوز نشریه هفتگی بگیرم..  مجوز مقاله نویسی و چسبوندن اونها در بُردهای محوطه و سالن.. موافقت نشد!!

(ما یه گروه بودیم كه با شكست‌های مختلف پراكنده شدیم و امروز چیزی از ما باقی نمونده..)

همه چیز مختص یه قشر خاص بود و ما فقط در صورتی می‌تونستیم این كارها روانجام بدیم كه یه كارت جدید به اسممون صادر بشه!! اما هنوز دل‌زده نشده بودم.. بودن اساتیدی كه از گفتمان با اونا لذت می‌بردم و یاد می‌گرفتم.. از لحظه‌ای كه وارد دانشكده شدم احساس كُند شدن پیشرفت در من شكل گرفت.. دروس در قالب كتاب بودن و طرز بیان كتاب‌ها گیرا نبود.. ماهی یه بار به بخش نگهداری دام‌های مرتبط با رشته سر می‌زدیم و بقیه روزا سر كلاس باید در ذهنمون گاو روتصور می‌كردیم و باقدرت ذهن (!) تشریح رو انجام می‌دادیم..

هرروز بیشتر از روز قبل سرد می‌شدم.. كتابای دانشكده دوباره كنار رفت و كتابای خودم جای اونارو گرفت! نمره ها افول كردن اما شعورم در علمی كه به من تدریس می‌شد صعود. وقتی این مسئله رو با رئیس بد اُنق دانشكده درمیون گذاشتم جواب جالبی داد:

شما قرار نیست از اینجا یه دكتر بیرون برید بلكه اینجا زمینه رو فراهم می‌كنه تا بعد در حین كار، آموزش تكمیلی رو ببینید!!!

گفتم: پس اگه باعث مرگ یه اسب اصیل مسابقاتی شدم چی؟؟ اگه كار من مرگ تك گاو یه خانواده روستایی رو باعث بشه تكلیف چیه؟؟

از جاش بلند شد .. كاغذها رواز روی میز جمع كرد و بی تفاوت گفت:

- اونا تجربست..

گفتم:  پس علم چی‌می‌شه ؟؟ مگه من اینجا نیستم تا تجارب درست دیگران رو یاد بگیرم و چیز كهنه شده‌ای رو دوباره با حماقت و عدم آگاهی تجربه نكنم؟؟ راستی كار دانشكده چیه؟؟ من چرا اینجام ؟؟ كه به صِرف یه تیكه كاغذ لقب دكتر و مهندس بگیرم؟؟.....

پرونده‌ای خط‌خطی و بی‌پروایی كلامی كه آزارش می‌داد باعث شد برای بار هزارم این جمله رو از رئیس دانشكده بشنوم: همین كه اینجایی و داری درس می‌خونی خدا رو شكر كن.. و من خدا رو شكركردم!!!!!!!

دیروز نوبت انتخاب واحد ترم تابستانه بود.. بی‌تفاوت صفحه دانشكده رو باز كردم كه 6 واحد بگیرم و برم.. مثل زندانیا كل واحدا و دروس رو توی كاغذ چاپ كردم و هر درسی كه پاس می‌شه روش روخط می‌كشم.. و از تعداد دروس مونده تا آزادی (!!) كَسرش می‌كنم .

اما اینبار هم مثل همیشه تصویر جالبی روی صفحه انتخاب واحد بود.. دروس مجاز برای انتخاب واحد ترم تابستانه:

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

منم مثل شما چند دقیقه فقط نگاه كردم ....

زیر لب گفتم: اینجا ایران است....

چیز نوشت:

-         دانشكده‌ای كه در اون درس می‌خونم جز سه دانشكده بزرگ كلان شهر ماست

-         پرونده دانشگاهی من پر از كاغذهای متفرقه شده!!

-    با نوشتن این متن تصمیم نداشتم خودم رواز كل دانشكده جدا كنم.. تصمیم داشتم زبان قشر بزرگ دانشجوهایی باشم كه در دانشكده به فقر فرهنگی برخوردمی‌كنن و پوچی...

-    با تصویری كه از صفحه انتخاب واحد گذاشتم قصد توهین به اعتقاد هیچ كسی رو ندارم فقط بحث من بر سر تناقض وانحرافات درسی در دانشكده است

-         خیلی وقتِ دستم به نوشتن نمی‌ره اگر تاریك نوشتم و بی‌نفس، عذر می‌خوام...

-        در ادامه مطلب عكس حیواناتی رو گذاشتم كه در 5 سال گذشته از اونها نگهداری كردم

-         خِلاص..

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 15:42 | نظرت شما ()

روزنامه‌ی سرد رو از روی صفحه فلزی داغ دكه روزنامه فروشی بر‌میدارم..

پول رو به فروشنده می‌دم .. و سریع می‌رم سمت تاكسیا..

(دوست ندارم به مردمی نگاه كنم كه جلوی عابر بانك صف كشیدن، برای گرفتن حق.ی كه جیره‌بندی شده)

-        مستقیم؟

-        سوار شو..

وقتی دستم رو به دستگیره در تاكسی می‌زنم انگشتام می‌سوزه.. اماسوخته تر از این حرفام كه مغلوب نور آفتاب بشم.. توی تاكسی می‌شینم و چشمام رو می‌بنم.. دلم نمی‌خواد روزنامه رو بخونم فقط دوست داشتم به یاد روزهای خوشرنگ، دوباره روزنامه بخرم........

صدای زن چادری كه كنار دستم نشسته توجهم رو جلب می‌كنه..

-        100تومن.. 500 تومن..2000تومن.. 300 تومن.. 1000تومن.. همش میشه 4000تومن.. (آه می‌كشه...) تا آخرماه... این ماه میوه نمی‌خرم...

زیرچشمی بهش نگاه می‌كنم.. پولهای مچاله رو توی كیفش هُل می‌ده و دهن كیف رو می‌بنده.... چند تا پلاستیك كه باروغن و برنج و سبزی و .. پّر شدن جلوی پاشِ.. با دست چادر عقب رفته رو روی موهای خاكستریش می‌كشه و به نا معلوم ترین افق خیره می‌شه..

من سكوت می‌كنم...

بالاخره به مقصد می‌رسم و پیاده می‌شم.. هنوز فكر زن و چهار هزار تومن پول تا آخر ماه توی ذهنمِ.. راستی امروز چندمه؟؟ 4 تیر... چقدر تا آخر ماه مونده؟؟؟ خیلی......

خورشید لعنتی كم‌كم داره گورش روگم می‌كنه و آسمون آروم آروم لباس غروب می‌پوشه..   برای اینكه سریع‌تر به خونه برسم و ازشلوغی وحشی اما بی‌تفاوت(!) شهر فرار كنم و چشمم به ماشینهای سفید مب.ارزه با بی..ح.. جا.. نیوفته، هم‌مسیر كوچه ‌پس‌كوچه‌ها میشم..

توی ذهنم دوباره پر از فكر بود و تصویر كه یه صحنه سیاه خودش رو فریاد زد..

سه تا پسر و یه زن با ظاهری آشفته و رنگارنگ... هربار دست یكی از پسرها به تن زن می‌خوره و صدای خنده ‌تلخش به گوشم می‌رسه..

 دندونهام روبهم می‌ساوَم.. پیش خودم می‌گم: تنت چند می‌ارزید..؟؟ به چه قیمت؟؟ چطور می‌تونی فردا صبح به خونه برگردی؟؟ اما یه دفعه یاد زن سیاه پوش توی تاكسی می‌افتم.. نكنه تو هم تا آخر ماه فقط چهار هزار تومن پول داشتی؟؟ نكنه تو جرآت روبه‌روشدن با نگاه سنگین بچه‌ات رو نداشتی.. شاید دل تو میوه‌ می‌خواست!!!!

و تیتر تلخ روزنامه صبح توی سرم خودش رو نعره می‌كشه: ((زنی به خاطر سرقت دوبسته گوشت متهم به یك 1ماه و بیست روز حب.س شد..  و....))

من فقط سكوت می‌كنم.....

صدای اس ام اس گوشی من و از سكانس شهر كات می‌كنه..

گوشی رواز جیبم در میارم و شروع می‌كنم به خوندن sms:

-         میدونی اگه ایرانیا دوتا قلب.. دو تا مغز.. دو تا كبد.. دوتا صفرا داشتن چیكار می‌كردن؟؟ از هر كدوم یكی رو می‌فروختن تا زندگیشون رو بسازن!!!!!

گوشی و توی جیبم هُل می‌دم..

و دوباره به رسم شهر سكوت می‌كنم...

.

.

.

وقتی كوچیك بودیم صدامون بلند‌تر بود .. دستای هم رو ‌می‌گرفتیم و فریاد می‌زدیم:

این دختره .. اینجا نشسته .. گریه می‌كنه .. زاری می‌كنه.. بیا پیش ما.. دست به دست ما... بازی می‌كنیم.. شادی‌ می‌كنیم...

(یاد بچگی كه جسارت داشت، بخیر..)

اما حالا خاكستری اپیدمی شده واگر حلقه‌ای از این زنجیر نشیم فقط سكوت می‌كنیم و سكوت...

وقتی هم در این قبیله كسی صداش به گوش برسه ما پشت دیوار قایم می‌شیم و با انگشت نشونش می‌دیم...

زیر لب زمزمه می‌كنم:

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان !

●●●

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


●●●

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

تلخ نوشت:

-        این اتفاقات توی یه روز برای من پیش نیومد اما برای خلاصه نویسی سه روز رو در یك روز تعریف كردم..

-        از تمام بچه ها به خاطر دست بردن در شعر كودكیمون عذر خواهی می‌كنم.. راستش هرچی فكر كردم ادامه شعر یادم نیومد...

-        خواستم انتهای متن بنویسم به پاس داستان هزار و یك شبی كه جریان داره یك دقیقه سكوت كنید اما كاش می‌شد یك دقیقه از ته دل فریاد دزد....

-        نمی‌دونم چرایاد جمله استاد شاملو افتادم: ((آن زن كه برای مُزد گناه می‌كند و آن مرد كه برای گناه مُزد می‌دهد....))

-        و در آخر، كافه خیلی وقته سوت و كور......

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 15:38 | نظرت شما ()

رویای زیبایی وقتی یك انسان در وجودم رشد كنه.. انسانی كه از عشق متولد می‌شه.. من هرلحظه احساسش كنم.. درونم غلت بخوره.. آروم رشد كنه.. شكل بگیره.. پنجه های كوچیكش رو مشت كنه.. و گاهی در آرامش انگشتش رو بمكه.. به شكمم لگد بزنه و من لذت بخش ترین درد دنیا رو تجربه كنم...

واژه‌ای كه امروز ازش صحبت می‌كنیم خیلی عمیق تر از این حرفاست اما چیزهایی می‌بینم كه یه دسته بندی رو توی ذهنم قائل می‌شه..

اینكه هر زن بچه دار مادر نیست..

اگه امروز واژه مادر به این اوج رسیده قطعا به خاطر صفات خوشرنگی كه در سلول سلولش جوونه زده.. گاهی زنی رو می‌بینم كه بچه‌ای نداره اما مادر ترین زنی كه دیدم.. چون همون صفات خوشرنگ مثل یه پیچك دورش پیچیده..

و اما زنهای بچه داری كه دوست ندارم مادر صداشون بزنم...

وقتی در یك عشق بازی وحشیانه اسپرم و تخمكی به زور همدیگه رو به آغوش می‌كشن و كسی آرام بی خبر متولد می‌شه.. كسی در تاریكی رشد می كنه در حالی كه زن در دنیای روشن نما تلاش می‌كنه تا سقط رو تجربه كنه....

وقتی از سر كنجكاوی لمس و لذت در رابطه‌ای بی احساس، كسی دیگر آرام نبض حیاتش روشن می‌شود..

وقتی در برابر پول..

وقتی...

(می‌دونم توی ذهنتون به شرایط جامعه فكر می‌كنید.. منم فكر می‌كنم..و هرگز زنی رو كه در زیر آوار مشكلات له شده، متهم نمی‌كنم..)

فاجعه و درد وقتی كه كودك سالم در برابر سقط مقاوم باشه و اثر قرص و آمپول اون رو به انسانی معلول تبدیل كنه.. بعد اسمش میشه قسمت و پیشونی نوشت و هركس هم اون زن رو ببینه براش دل سوزی می‌كنه.. اسم اون زن مادر نیست...

و خیلی مثالهای دیگه..

هرگز صفحه حوادث رو دوست نداشتم اما این روزها خبری كه هرلحظه می‌شنوم كودك آزاری...

كودك آزاری.. آزار دادن كودك.. كودك رو اذیت كردن.. وای خدای من .. معنی این واژه چیه..؟

اینجا چه خبره؟؟؟

چرا بچه؟؟؟ تو باهاش چیكار می‌كنی لعنتی...

انگار كسی داره به فرشته های خدا در ملع عام تج.او.ز می‌كنه.........

این عكس یه بچه‌است..

با یه مداد رنگیِ نارنجی ، كه شاید می‌خواد رنگ دنیای سیاهش رو عوض كنه.. اما چرا نمی خنده..؟؟ چرا زیر چشمش كبوده؟؟ چرا روی دستش سوخته؟؟ چرا خوشحال نیست؟؟ چرا زخمیه............................................

لعنت....

كافیه...

توی روزهایی كه هر روز روی پوست ما تیغ می‌كشن چرا خودمون به خودمون رحم نمی‌كنیم..

یادم رفت بگم.. روزت مبارك.. مادر راستكی....

(در ادامه مطلب نامه‌ای برای مادرم نوشتم و نقاشی چهره‌اش رو در روزگار جوونی كشیدم)

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 17:27 | نظرت شما ()

می خوام از چی بنویسم؟ .. نمی دونم .. فقط دارم انگاشتام رو می كوبم روی دكمه های كیبورد... 

یعنی واقعا چیزی برای نوشتن وجود نداره؟...

چرا هست اما نمی خوام دوباره از درو دیوار شهری بنویسم كه با من لج كرده!

نمی خوام از لحظه هایی بنویسم كه دهن كجی می‌كنن ..

فكركنم دیوانه شدم!!

آخه مگه  شهر اخم میكنه؟؟

مگه ساختمون بداخلاق می شه؟؟

مگه ساعت نق می زنه؟؟

مردم شهر.. ساكن ساختمون.. آدمها در هر لحظه.. و...

همه انگشت ها به سمت انسان هاست..

امروز می خوام توی این چاردیواری خودم رو محكوم كنم! چون من یك انسان هستم..

انسانهای اولیه اینترنت.. كتاب.. علم و خیلی چیزهای دیگه نداشتن.. فقط در حدی میدونستن كه گرسنه نمونن و شكار نشن..

همه زندگی در لذت حیوانی، شكم و زنده موندن ختم می‌شده.. دانشگاه نمی‌رفتن و ادعایی نداشتن..

 

اما همین انسانهای اولیه، امروز به امثال ما ختم شدن .. این نشون می‌ده در لحظه لحظه زندگیشون خواه یا ناخواه آگاهی وجود داشته كه تونستن پیشرفت كنن...

(قسمت، تقدیر و آدم و حوا فقط داستانهای قشنگی هستن !)

اونا خودشون رو به خواب نزده بودن بلكه خواب بودن.. برای همین تونستن بیدار بشن..

اما امروز..

داشتم نظرات كافه رومی‌خوندم..

 

خوشحالم كه همیشه حرف همدیگه رومی‌فهمیم و جامعه‌ی كوچیكی داریم با شهروندانی متمدن كه حتی اگر نظر یكسان نداشته باشیم ،  این درك وجود داره كه عقاید همدیگه رو بپذیریم و بهشون فكركنیم. چون ما هم نمی خوام توی یه چهارچوب بمونیم و دوست داریم روز به روز پیشرفت كنیم.

اما برای من سوال پیش میاد كه چرا دوستانی كه هیچ علاقه‌ای به متنها و عقاید من ندارن باز هم میان اینجا؟

دوستانی كه نه میخوان من و اصلاح كنن و نه به افكارم فكر میكنن.. و هرگز منتقد نیستن.

گاهی شبیه گنده لاتهای قدیمی هستن كه كافه رو به هم می‌ریزن.. و با لبخند عصبی ازدر اینجا می‌زنن بیرون..

امروز كسی برای من نوشت ((هرزه)) !

ناراحت نشدم بلكه معنی این واژه برای من تغییر كرد!

حتما در قانون شما زنی كه فكرمی‌كنه، كتاب می‌خونه، سوال ‌می‌پرسه، حرف میزنه، هرزه است..

و شاید هم امثال من برای زمین شما مثل علف هرزیِ كه نمی‌زاره رشد كنی..

(البته رشد ازنگاه شما یعنی تكثیر امثال خودتون)

پس درود بر انسانهای اولیه كه جرآت تغییر كردن داشتن.

چقدر حرف زدم..

چون دلم پَره از آدمهایی كه فكر می‌كنن آسمون یه وجبه..... یا بهتر بگم: دوست دارن فكركنن كه آسمون یه وجبه!

بعد نوشت!!

1.        این نقاشی ها احساس آنی من به جمله‌های خودم

2.       در اولین فرصت باارائیه نقاشی‌های واقعیم از هنرم اعاده حیثیت خواهم كرد

3.      از اینكه گنده‌لاتهای با مرام رو بااین آدمهای بی مرام مقایسه كردم شرمسارم

4.      به دلیل یه عالمه سوال هنوز به بودن یا نبودن آدم و حوا شك دارم (با عرض پوزش)

5.      خِلاص

راحیل
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:09 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات