كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

ابرهای سیاه توی تن لخت آسمون صف گرفتن... قدمهای سریع من، با كتونی سفید آسفالت كهنه رو پشت سر می‌زاره... ذهنم پُر از نگرانی فرداست... و دلتنگیِ عجین شده با لحظه‌ لحظه‌ی راحیل نگاه بی‌قرارم رو گاه گاهی به تن آسمون می‌چسبونه ...

دستم رو روی گل سر سبز كنار موهام می‌كشم كه مبادا یاد زندگی از روی موهای پُر پیچ و تاب عسلی شده‌ام، افتاده باشه....  

از بین كوچه‌های قدیمی شهر به خونه می‌رسم...

كلید بین دست و پای قفل چرخ می‌خوره و من وارد حیاط می‌شم... قبل از اینكه برم توی خونه نگاه منتظرم رو به ابرها نشون می‌دم شاید قطره‌ای، بارون متولد كنه...

دارم كفشهام رو روی جا كفشی می‌زارم كه صدای اشكان و همسرش مهسا به گوشم می‌رسه...

و داداش رضا كه هرزگاهی بین جر و بحث اون‌ها واژ‌گانش را مثل تاس می‌ریزد اما از شرایط پیداست كه خبری از جفت شیش نیست!

به محض ورود من رضا به سمتم میاد و دستم رو از مُچ می‌گیره (انگار بازداشت می‌شم!) و به سمت اشكان و مهسا می‌بره..

-        راحیل بیا اینجا می‌خوام یه چیزی رو برای اینا بگی...

-        چی؟؟؟ (متعجبم .. حتی فرصت سلام كردن به من نمی‌دن)

-        تا حالا شده یحیی گوشی تو رو چك كنه؟؟..  راستش رو بگو...

-    نه.. هیچ وقت (بدون مكث جواب می‌دم) گوشی یه چیز شخصی. در ضمن من و یحیی اگر به هم اعتماد نداشتیم كه ازدواج نمی‌كردیم......

رضا با لبخندِ رضایت به اشكان نگاه می‌كنه و چشمانِ پُر از حسرت مهسا... حالا دیگه می‌دونم اوضاع از چه قراره... عشق پنج ساله‌ی مهسا و اشكان كه بالاخره به سرانجام رسیده و دوماهِ عقد كردن، كمی با مشكل عدم اعتماد مواجه شده.....

رضا به من نگاه می‌كنه و می‌گه:

-        بیشتر براشون توضیح بده... از قوانین زندگی مشتركتون بگو... اشكان ..تو خوب گوش بده...

اشكان سرش رو بالا میاره و با نگاهی سرد منتظر حرفهای منه...

-    به نظر من زندگی مشترك به معنای اشتراك همه چیز و همه‌ی لحظه‌ها نیست... زندگی مشترك نباید باعث بشه دنیای شخصیمون و حریمی كه در نوجوانی برای داشتنش دست و پا زدیم از بین بره... من گاهی دوست دارم تنها باشم.. خلوت كنم... یحیی هم چنین چیزی رو می‌خواد.. و من هرگز دوست ندارم خودم رو به زور به تمام روزها و لحظه‌های یحیی تزریق كنم.... اگر نگرانش باشم گوشیش رو چك نمی‌كنم (مهسا با نگاهی دلگیرانه به اشكان خیره می‌شه) باهاش حرف می‌زنم.... من هرگز دوست ندارم كسی كنترلم كنه... این خصلت ما انسانهاست.. دنبال آزادی می‌گردیم و از زندان فرار می‌كنیم....

مهسا با دلخوری و بغضی كه توی گلوش چنگ انداخته و نگاهی كه همچنان بر تن اشكان سرازیر شده می‌گه:  

-    گوشیت و چی؟؟ فُرمت می‌كنه؟؟ پَس ورد لپ تاپت رو عوض می‌كنه؟؟ تماسهای ناشناس گوشیت و خودش جواب می‌ده؟؟ اگر یه لحظه بخوای تنها باشی متهمت می‌كنه به............

نگاهش رو از اشكان می‌دزده و حرفش رو می‌خوره.......

حرف زدن دراین شرایط سخت بود.. نمی‌خواستم باعث اختلاف بیشتر بشم. با لبخندی كه اجباری ترین لبخند دنیا بود به مهسا گفتم:

-        داداش اشكان اشتباه كرده قطعا خودش هم می‌دونه .. اما همیشه فرصت برای حرف زدن هست....

اشكان كه سرش رو بین دستاش گرفته و نگاهش به زمین كوك شده با صدای گرفته و دلخورش گفت:

-        وقتی با من ازدواج می‌كنه یعنی همه چیز ما مشترك... و من حق دارم به دنیای زنم سَرَك بكشم....

رضا می‌پرسه:

-        بهش اعتماد نداری؟؟

-        دارم...

-        پس چرا به حقوقش تجاوز می‌كنی؟؟؟

-        زنمِ....

جوابهای كوتاه و بی منطق اشكان رضا رو از پرسیدن سوال بعد سرد می‌كنه... همه سكوت كردیم.... در ذهنم به جوان امروز فكر می‌كنم... به نسل بی منطقی كه فكر می‌كردم رو به انقراضِ... حقوق زنانی كه شاید كمتر نقض می‌شد.... و اعتمادی كه دلیل برباد رفتنش رو نمی‌دونستم.... حرص زیر پوستم می‌دوید....

بی‌پروا پرسیدم:

-        مهسا تو چرا گوشی اشكان رو چك نمی‌كنی؟؟

مهسا به چشمهای من خیره نگاه می‌كرد.. و آروم گفت: خب من عاشقشم....... بهش اعتماد دارم.....

-    یعنی اشكان عاشق تو نیست؟؟ رابطه متقابل داشته باشید... (رو به اشكان) نظرت چیه؟ تو گوشیه اون و چك كن و اونم گوشی تو رو...

اشكان با همان صدای دلخور:

-        من مَردم...  (چه دلیل قانع كننده‌ای)

-    پس برای انجام هركاری مُجازی؟ مردونگی رو برای من تعریف كن... الان فرق تو با مهسا چیه؟ از تفاوت ظاهری نگو كه به تمام باورهات شك می‌كنم..... نكنه زن ناقص‌العقل و تو باید با كنترلت مانع از اشتباهش بشی؟؟... مهسا ترم آخر مهندسی... تو فوق دیپلمت رو هم نگرفتی... (ازاینكه مردی رو در برابر زنش تخریب می‌كردم احساس بدی داشتم اما بغض مهسا بغض یك نسل بود.. نسلی كه هنوز هم فكر می‌كردم منقرض شده..)

ادامه دادم:

-    مهسا می‌تونست 5 سال به تو پایبند نباشه.. می‌تونست به خاطر تو با خانوادش نجنگه... اما تو رو انتخاب كرد... به خاطر چی؟؟ به خاطر اینكه كنترلش كنی؟؟ آزادیش رو ازش بگیری؟؟ تو برای چی با مهسا ازدواج كردی؟؟

 

تمام سوالات من با سكوت جواب داده می‌شد.. مهسا با هر سوال به اشكان نگاه می‌كرد... انگار صدای اون از گلوی من بیرون می‌ریخت...  و سكوت تنها جواب سوالات من بود....

بین حرفهای تند و بی‌پروا، گوشی مهسا زنگ خورد.....

-        الو مامان.... خونه دوست اشكانیم.... میایم... تا نیم ساعت دیگه.....

هنوز پُر از حرف بودم... اما نمی‌خواستم بچه‌ها با دلخوری از پیشمون برن، گفتم: كاش شب رو می‌موندین..

 اشكان با تلخی از جاش بلند شد...

-        بریم مهسا....

و مهسا آروم كیفش روبرمی‌داره و پشت سر اشكان راه افتاد... تصویر عجیبیِ... انگار مهسا برام غریبه‌است... یه زن تحصیلكرده با روحیه‌ای كه روزی سركش بود......

یاد مادربزرگ می‌افتم... ((زن سنگ زیر آسیاب...)) و به این فكر می‌كردم كه ما این جمله و باور كردیم.... ترس از شكستن و ایستادن یه ژن قالبِ، كه نسل به نسل بین ما دست به دست شده........  به عصر زنان فكر می‌كنم... انقلاب زنان.... به رگ غیرت برادران.. به تعصب... زنانگی... پرده‌ی حیا.....

و اشكان...........

نسلی كه هنوز منقرض نشده بود.........

من و رضا بچه‌ها رو بدرقه می‌كنیم... توی كوچه اشكان با خداحافظی سرد قدمِ رفتن برمی‌داره .. مهسا هنوز جلوی در ایستاده و تنها رفتن اشكان رو نگاه می‌كنه... توی اون نگاه تلخ حس پشیمانی رو می‌بینم... آروم دستش رومی‌گیرم و می‌گم:

-        باز هم اینجا بیا......

وقتی نگاهم كرد چشمهاش پُر اشك بود... با یه پلك آروم گوله‌های درشت اشك روی گونه‌های استخونیش قِل خورد.... و بی صدا رفت....

رضا رفت توی خونه و من فاصله‌ی بین اشكان و مهسا رو نزاره‌گر بودم كه قطره‌های بارون روی صورتم كوبیده شد....

شاید هم اشكهای مهسا بود كه از آسمون می‌بارید...........

دردنوشت:

-        نسل ما با تمام پیشرفتهای فكری و علمی كه داشته هنوز به خَرمهره آبی اعتقاد داره!!

-        گاهی فكر می‌كنم حتی خدا هم سیبیل مشكی پهن داره و دستمال یزدی دور گردنش!!

-        حتی به قوی‌ترین زنان تاریخ هم ظلم شده بود!!

-    یه روز مادر بزرگم توی جمع بهم گفت: ایشاله یه صاحب خوب گیرت بیاد!!! و من احساس كردم خوشبختی من در ازدواج به وسعت لذت غذاییست كه همستر در لُپ‌هاش قایم می‌كنه!!

-        عموی دوستم با پوست سیاه، (به رسم دین و پیامبرش) به دنبال دختری چشم آبی و مو بور بود! (وای بر این ملاك ازدواج)

-        اطرافم پُر از مردهایی با ظاهر امروزیست كه هنوز امروزی نشده‌اند و انتهای افكارشان در دیروزها باقی مانده!

-        اشكان باعث شد به تمام دایناسورهای منقرض نشده‌ی اطرافم فكر كنم.... !

راحیل...

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:12 | نظرت شما ()

به دستهایم خیره مانده‌ام و انگشتان لاغرم را می‌شمارم...    یك.. دو...سه...........

نه، كمه...بیشتر از10تا بود! یك دست و چند بند انگشت دیگر كم دارم! 15 ماه و چند روز....

نگاهم هنوز بر دستان لاغر وارفته، اما چشمانم درلابه‌لای خطوط  درهم ، چیز دیگری را نظاره‌گر است....

روزهای خدمت سربازی..

یاد حرف پدر بزرگ می‌افتم: خدمت آدم و مرد می‌كنه!! زَمون ما بِش می‌گفتن اجباری... آقام بِزور فرستادم. پسر رفتم مرد برگشتم!

ازش می‌پرسم: پدر بزرگ پشت پات چی شده؟ (روی ساق پای پدر بزرگ جای فرورفتگی و تكه تكه شدنه!!)

-         این یادگاری اجباریِ.. شب تو بیابون باید كیشیك می‌دادیم.گرگ بهم حمله كرد و پشت پام و كَند...

سكوت می‌كنم تا شاید ارتباطی بین دندادن‌های گرگ و مردانگی پیدا كنم...

یادمه وقتی یك هفته مانده بود به شروع آموزشی یحیی، پُر از نگرانی بودم... صدها بلاگ از خاطرات سربازی و آموزشی خواندم... خاطراتی كه در پَس همه‌ی آنها غم هویدا بود.. حتی در شادی و لبخندهایشان دلتنگی حضور داشت و خلاءهایی به وسعت یك عمر......

خاطراتی خواندم و شنیدم..

از تیر خلاصی كه سرباز بی‌طاقت و دلتنگ به شقیقه‌اش ‌كوبید..

از آزارهای (..) در اتاق‌های نمور برای مردانگی بیشتر....

از فرار...

بیماری گال...

هپاتیت....

شكستگی دست و پا...

تحقیر و عقده.........

سیگار و اعتیاد...

غذای بد...

واژگان ركیك و سنجش قدرت تحمل در برابر الفاض ناموسی...

شرایط سیاه....

از مكانهای آموزشی می‌خواندم و كارهایی كه باید انجام می‌دادند... كارهایی كه توام با حقارت بود وتخریب.... كارهایی به قیمت از دست دادن جان ...

از عجب شیر گرفته تا پادگان مالك اشتر اراك... پادگانهای مرزی... 

و من همچنان در پس سكوتم به رابطه‌ها فكر می‌كردم.... به مردانگی...

وقتی یحیی به آموزشی رفت، یك روز بی‌خبری مثل یك عمر گذشت و آن شكاف دردناك تا امروز در سینه‌ی من مانده....

وقتی بعد از ساعت‌ها انتظار صدایش را برای 8 ثانیه شنیدم...

-         راحیل ....من خوبم... نگران نباش... دوست دارم...

-         یحیی.....

 

هربار كه از حال و روزش می‌پرسیدم با خنده‌ای كه می‌دانستم خاكستریست می‌گفت: همه چی خوبه...

اما نگران بودم چون می‌دانستم در تبعیدگاه اجباری چه می‌گذرد....

وقتی بعد از یك ماه و 20 روز دیدمش 7 كیلو لاغر شده بود و چقدر آرام تر ... هرگز برایم نگفت چه روزهایی را پشت سر گذاشت اما از دفترچه‌ها و نامه‌های پُر از دلتنگی‌، از شعرهای تاریكش كه با غمی سیاه توام بود، می‌شد روزگار را حدس زد....

مرد وكیل لیسانسه با معدل بالا لقبش یابو سوار شد و 15 ماه از روزهایش به اموری گذشت كه هرگز به كارش نیامد و نخواهد آمد......

و امروز...

ما به مناسبت پایان روزهای اجباری جشن گرفتیم و در آخر، لباس یكدست را سوزاندیم ...

و نگاه یحیی بر شعله‌های سرخی كه تن لباس را می‌دَرید، فریاد ترین نگاه دنیا بود........

شاید نوشت:

-         شاید پادگانهایی با شرایط مطلوب هم وجود داشته باشه اما درصدشان آنقدر كم هست كه قابل نوشتن نبود.

-         شاید تنها دلیلی كه مردها دوران سربازی رو دوست داشته باشن، یافتن دوستانی با دردهای مشترك....

-         شاید اگر حرف‌های من از زبان یك مرد بود خیلی فرق می‌كرد...

-         شاید بدترین جمله بعد از پایان سربازی به یه سرباز این باشه: دیدی چه زود گذشت؟؟!!

-         شاید هم دارم به داستان سربازی احساسی نگاه می‌كنم!!!

-         شاید.....

-         و بدون هیچ شایدی من به این جمله یقین دارم كه ((نبودن سربازی بهتر از بودن سربازیِ))

راحیل

هفته پُر حادثه‌ای رو پشت سرگذاشته بودم و انتظاری بی‌نتیجه برای دیدن یحیا مثل كوله‌باری سنگین شونه‌هایم رو خم می‌كرد.....

من بود و بغض خستگی... جمع سه‌نفره‌ای كه سكوت درمیانش می‌رقصید.....

كنج اتاق سُرمه‌ای..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

قلم مو را در رنگ و بعد در احساسم می‌غلتاندم و برگه‌های سیاه رادیو لوژی رو خط‌خطی می‌كردم.... موسیقی روسی از اسپیكر بیرون می‌ریخت و ضجه‌های خواننده خودش رو فریاد می‌زد......

(ایشون هستی، ساز یحیای من...)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

دوست داشتم بین عكس‌، رنگ، نقاشی و صدای ساز مفقود بشم كه شاید هفته خاكستری از یاد می‌رفت ...

(این نقاشی ها رو با سبك خودم از روی عكس‌های چند پُست قبل كشیدم...)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در خودم بودم و غرق در رنگهای نقاشی كه در چوبی اتاق باز شد.. رامین با چشم‌های مشكی و لبخندی كه می‌خواست پشت چهره‌ی جذابش قایم كنه، در خانه سرمه‌ای من بود...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

-         آبجی بیا شب بریم این مجتمع تفریحی كه تازه باز شده؟ می‌گن خیلی باحاله...

چهره روشن و پاك رامین به من آرامش می‌ده.. و حجم سرخ در سینه‌ی مهربونی كه وقتی می‌بینه ناراحتم یا دلتنگ یحیا، كنارم می‌شینه و دستای سرد منو توی دستاش می‌گیره...

من و رامین به خاطر تجربه‌ی دردها و فریادهای مشترك رابطه‌ی عمیقی با هم داریم... رابطه‌ای كه در خیابان‌های شهر ابدی شد.......

با یه لبخند كوچیك و اشتیاقی كه درونم رو قلقلك می‌داد پذیرفتم...

یك ساعت بعد خانوادگی آماده رفتن به تفریگاه تازه تاسیس شدیم...

خیلی وقت بود كه با خانوادم جایی نرفته بودم...

در راه خندیدم و چقدر خوش گذشت..

فعالیت‌های شهردار بد دهن (!) ، پیكره شهر رو زیبا كرده بود و متبحرانه نكبتی رو كه از سرو روی وجب به وجبش بالا می‌رفت در پشت رنگهای خوشرنگ‌لامپ‌ها جا داده بود...

آبشار رنگی...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پل سفید...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پُل كابلی...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پارك چوبی...

و چراغانی‌های مكرر....

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

بالاخره به مجموعه تفریحی رسیدیم.. تمام شهر پُر بود از بیلبوردهای تبلیغاتی این مجموعه...

یه درب ورودی بزرگ و نگهبان‌های خوش‌پوش...

ماشین وارد شد...

هنوز دو ثانیه از ورود ما نگذشته بود كه مرد نگهبان با استرس و هیجان پرید جلوی ماشین و تابلوی قرمز شب‌نمای ایست رو با چشمانی دریده جلوی ما تكون داد....!!

صدای نگهبان بعدی از پشت ماشین می‌آمد كه داد می‌زد: خانم رضایی... خانم رضایی....!!

ما شوكه شده بودیم و فقط به شرایط نگاه می‌كردیم... یاد فیلم پدرخوانده افتاده بودم... صحنه‌ای كه سالی، پسر بزرگ دون كورلئونه، ترور می‌شه!!

بالاخره خانم رضایی (كه در ذهنم او را تارتاگلیا ((دشمن دون كورلئونه)) تصور می‌كردم) اومد و نگهبان با همون صدای بلند و هیجان زده به من توی ماشین اشاره داد و گفت: این و بببین..... (از لفظ و واژه ((این)) جا خوردم... یه لحظه احساس كردم جز اشیاء دسته بندی می‌شم، مثلا لیوان!!)

خانم رضایی یا خانم تارتاگلیا، زنی چاق با چادر سیاه سبیل‌های مشكی و ابروهای پهن و بهم‌ریخته

یه نگاه توی ماشین به من كرد و بعد با اشاره سُر گفت: پیاده شو..... (كارم تمام بود... !)

چهره مضطرب مادر از توی آینده خیره نگاهم می‌كرد...  یاد روزی افتاده بود كه چقدر دیر به خانه آمدم.................... !

پیاده شدم... حالا سه‌ تا نگهبان و زن سیاه‌پوش به من نگاه می‌كردند... زن با چشم‌های سرد و بی‌حالتش گفت:نمی‌تونی بری‌ تو... مانتوت كوتاهِ..... (خیالم راحت شد كه زیر اون شنل مشكی هیچ اسلحه‌ای قایم نشده و من زنده می‌مونم!)

داییم با حالت تعجب گفت: این كوتاهه؟؟

(تصویر شال و مانتو متهم)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 زن روش رو برگردوند و با تاكید گفت: كوتاهِ....

احساس حقارت می‌كردم....

در زیر نگاه چهار آدم بررسی می‌شدم.. كه تشخیص بدن راحیل حق شادی داره یا نه؟؟

دایی با عصبانیت گفت سوار شو و ماشین رو با سرعت از اون مكان به ظاهر تفریحی خارج كرد.....

توی ماشین همه سكوت كرده بودیم و دلمون برای خودمون می‌سوخت.. اما با شوخی وخنده تصمیم گرفتیم شب 5 نفرمون رو خراب نكنیم....

و همه با هم به دردهای خودمون خندیدیم.................

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

چیز نوشت:

-         ورود بانوان به زمین پینتبال ممنوع بود...!!

-    بعد از این اتفاق به سینما 4بعدی رفتیم (البته خبری از بُعد چهارم نبود!!) و درسالن تاریك به بهانه هیجان و ترس، كمبودهایمان را جیغ كشیدیم.....

-         تفریح سالم دود قلیان‌هایی بود كه از دهان جوانان بیرون می‌ریخت!!!

-         یاد روزی افتادم كه به دلیل روزنامه خریدن و گوش دادن به موسیقی غربی با هدفون، از من تعهد گرفتن!!

-         سه شنبه مسافرم... باز به سرزمین جنگل و دریا.... و پایان دلتنگی در همین نزدیكیست...

-         دوستان عزیزم دربلاگ علی سوالی از طرف من مطرح شده و باعث افتخار به سوال من جواب بدید..

-         سپاسگزارم از كویر عزیز، برای كشیدن این تصویر زیبا با اسم من و یحیا

 

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

راحیل

 

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:20 | نظرت شما ()

دم دم‌های غروب روز چهارشنبه بود كه با یك تلفن تمام آرامش خونه بهم ریخت....

مامان گوشی رو برداشت ...

- الو.... الو.... چرا صدات اینطوریِ؟! (مامان رنگ به رنگ می‌شد..)

- ...

- كجا؟؟؟ (صداش می‌لرزید)

- ...

- چی شده؟!! (...)

- ....

- وای................. (بغض گلوشو گرفته بود..)

مكالمه تمام شد، تلفن و گذاشت.. با دیدن مامان، قلبم طپشش رو سرعت داد و استرس از زیر پوستم شروع به حركت كرد... خواستم بپرسم چی شده كه مامان با نفسی تازه جا اومده رامین و صدا زد...

-        رامین بیا ..رامین... باید زود بریم... رضا تصادف كرده..

من روی مبل نشسته بودم و فقط نگاه می‌كردم..  مامان تند تند لباس می‌پوشید و رامین با شنیدن خبر تصادف هول شده بود... در عرض 1 دقیقه هر دو ازخونه زدن بیرون و من هنوز روی مبل بودم....

لحظه آخر مامان گفت: هر خبری شد باهات تماس می‌گیریم... به كسی چیزی نگو...

احساس كردم درونم خالی شده و نمی‌تونم از جام بلند شم.. به مبل چسبیده بودم وتوی گلوی حجم سردی به سرعت رشد می‌كرد...

همه چیز در عرض دو دقیقه اتفاق افتاده بود...

گوشی رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم.... باید صداش رو می‌شنیدم..  چند بار زنگ خورد تا جواب بده...

 (با ناله جواب داد..)

-        چیه؟...

-        الو... رضا... خوبی؟؟؟ مامان و رامین دارن میان...  كجایی؟ چی شده؟؟

-        چیزی نیست.. با یه ماشین تصادف كردم.. فكر كنم كتفم شكسته.......

تلفن قطع شد....

باقی ماجرا رو تصمیم ندارم تعریف كنم... راستش دلیل اصلی نوشتن این اتفاق مسائل جالبی كه در بیمارستان رُخ داد..

رضا رو با آمبولانس به اُرژانس می‌برن.. با كتفی ورم كرده و آرنجی كه دراثر كشیده شدن روی آسفالت به شدت خراشیده شده.. سرش ضرب دیده و كناره‌های دندش زخمی... (روی موتور بوده و به محض تصادف با ماشین پژو، كلاه ایمنی از سرش در میاد و خودش روی زمین پرتاب می‌شه)

 

 

 اولین كار در چنین شرایطی ثابت نگه داشتن بدن مریض كه با تكون‌های بی‌جهت باعث تحریك نقاط شكسته شده احتمالی نشن.. چون سر ضربه دیده برسی و عكس برداری از جمجمه و مغز در اولویت.. به دلیل خراشیدگیهای متعدد حتما باید آمپول كزاز تزریق بشه و در اولین فرصت چند واحد آنتی‌بیوتیك به بدن داده بشه...

و اما شرایط رضا در بیمارستان اُرژانس....

به محض ورود به اورژانس دلیل نداشتن تخت و یا صندلی چرخ‌دار مجبور با پای خودش راه بره... (با پای خودش)

با وجود درد شدید در كتف و ورم محسوس ، رِزیدنت محترم اصرار داره كه كتف سالم (تشخیص پیش از گرفتن عكس!!) و برای تعیین سلامت مهره‌های گردن از رضا می‌خواد كه وزنه پنج كیلویی رو با دست آسیب دیده بلند كنه!! و بعد از اصرارهای متعدد رضا این كارو می‌كنه اما با درد شدید، وزنه از دستش ول می‌شه و احساس درد در كتف، چند برابر...

 

 

هیچ‌گونه شست وشو و پانسمانی روی زخم‌ها انجام نمی‌شه و بعد از دو ساعت تازه یادشون می‌افته ممكنه ضربه مغزی صورت گرفته باشه!!

هنوز از آمپول كزاز و آنتی بیوتیك یا حداقل سرُم نمكی خبری نیست و زخم‌ها بازه!!

بالاخره برسی آسیب در ناحیه سر، صورت می‌گیره و احتمال ضربه مغزی رد می‌شه.. عكس از كتف گرفته و تایید می‌شه استخوان كتف و بازو از دو جا شكستگی وخیم داره (با این شرایط یه وزنه 5 كیلویی هم به دستش داده بودن و باعث ایجاد فاصله بیشتر در محل شكستگی شدن) ساعت 12 رضا وارد اُرژانس می‌‌شه و الان ساعت 4 صبح....

مامان و رامین از اون ارژانس انصراف از درمان می‌دن و رضا رو به بهترین بیمارستان شهر می‌برن... (تاكید می‌كنم، بهترین بیمارستان شهر)

ساعت 4 و نیم رضا پذیرش می‌شه درحالیكه هیچ شستو شو، پانسمان، آتِل و تجویزی در موردش صورت نگرفته!!

بهتیرن بیمارستان شهر به محض پذیرش، چند واحد مُسكن قوی تزریق می‌كنه و رضا می‌خوابه ودیگه هیچی!!!

 

 

مامان و رامین اومدن خونه و من ساعت 6 می‌رم بیمارستان....

رضا روی تخت نیمه بیداره و به شدت درد داره... یه دست لباس خوشرنگ آبی تنش و همه چیز ظاهرا خوب... دست پانسمان شده ولی هنوز از آتِل خبری نست و كتف باز!

پرستار كه میاد ازش می‌پرسم چرا آمپول كزاز تزریق نشده و هیچ آنتی‌بیوتیكی نگرفته ، جواب می‌ده (با لبخند):

-        نگران نباش، اگر قرار بود كزاز بگیره الان علائمش پیدا بود.. چهار ساعت گذشته و خبری نشده...

-        و اگر خبری می‌شد چی؟؟؟ تازه این زخم‌ها ممكن افونت كنه حتی گاز وازلین استفاده نكردین...

با لبخند سردی از اتاق بیرون می‌ره....

 

 

ساعت 8 صبح و وقت صبحانه.. رژیم رضا رو عادی نوشتن. به همه بیمارا صبحانه می‌دن ولی به رضا نه!!

وقتی از مسئول می‌پرسم جواب جالبی می‌ده: ایشون ساعت 4:30 پذیرش شدن و هزینه دیروز براشون پرداخت نمی‌شه و طبق قانون در این حالت به بیمار صبحانه نمی‌دیم!!!!!!!!!!!!!

تخت كنار رضا متعلق به بیماری كه انگشت‌های پاش رو به دلیل اَفونت شدید قطع كردن و مدام خونریزی داره، این در حالیه كه بیمار مبتلا به ویروس HIV اما تمام تجهیزات مورد نیاز یك بیمار، در این اتاق مشترك... كف سرویس بهداشتی خون ریخته و رضا برای استفاده از سرویس بهداشتی مجبور از جای دیگه‌ای استفاده كنه!!

خلاصه این روند مضحك همچنان ادامه داره...

ساعت 9 بالاخره دكتر میاد... دستش رو آتل می‌بندن و ساعت 4 ترخیص می‌شه...

بماند كه پرستار ناشی موقع تعویض پانسمان گوشت دست رضا رو قیچی می‌كنه... رضا همچنان آنتی‌بیوتیك نمی‌گیره و ضخم عفونت می‌كنه..

و فقط مُسكن و مُسكن و مُسكن.........

 

 

درد نوشت:

-    باید یادآور بشم كه مادر من 30سال سابقه پرستاری داره و قطعا این قشر زحمتكش درمانی برای من خیلی محترم هستند...

-         چند ساعتی كه در بیمارستان و اُرژانس گذشت واقعا یه فاجعه بود....

-    نمی‌دونم چی‌ میشه گفت... بی‌میلی برای انجام وظیفه دلایل زیادی داره .. من از دل اون سفیدپوشان بی‌خبرم و نمی‌خوام نا عادلانه قضاوت كنم...

-        وقتی قشر با سواد و متخصص بی‌كار باشه، خوب كسی باید جای اون رو پُر كنه.. نه؟!

-    نمی‌شه انكار كرد كه در یك برهه زمانی حجم عظیمی بی‌سواد به بخش‌های مختلف كشور تزریق شد (و همچنان...) و پوست این سرزمین پُر از تورم‌های دردناكِ ناشی از این تزریق ناخردانست.....

-        و جریان این داستان همچنان نبض دارد........... به اندازه 3000000000000.........

-        نمی‌خواهیم باور كنیم در آن شب برفی كه درد می‌بارید، جای چكمه های درد كه در برف باقی مانده بود، سخت ما را یاد چكمه‌های كدخدا می‌انداخت !!

 

راحیل

لینك های مرتبط : امدادگر
كزاز
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:43 | نظرت شما ()
چند بار تایپ كردم و نوشتم... اما بعد پاك می‌كردم و دوباره تایپ...
واقعا در برابر وقاحت چه چیزی می‌شه نوشت؟؟؟ در برابر ترویجِ ..... بگذریم...
من منتظر جوابم... من و قانع كنید....

این تصاویری كه می‌بینید بازسازی شده نیست... عین حقیقت... یه وبسایت ایرانی..
 قابل توجه كه فی.ل.. هم نیست!

راستی این در مكتبی كه ازش زاده شدیم، جرم نیست... !

احكام شرعی... قَبِلتُ....

ص.یغه یا ازدواج موقت...

لعنت...

من و له كن... من یه زنم... آسباب بازی دستان وقیح و بی گناه(!!!) تو....

مرد با ایمان....

خشم نویس:

        

      -   متنفرم از زنانی كه در این وبسایت ثبت نام كردند تا نام زن رو به گند بكشن...

-         اینجا شَرَف به فروش می‌رسد...

-      در روزیكه با مَردم پیمان بستم حرف مَهریه روحم رو می‌خراشید.. تصمیم گرفتم مَهرم چند جلد كتاب باشه... ترجیح دادم با كتاب مقایسه بشم تا با چند سكه طلا.... این تمام مَهریه من بود... كتاب...

-         مرد من .. یحیی ، با نام  و یاد یزدان نیك اندیش مُهر تائید بر پیمان ما زد...

-         من ازمرد نه، اما از مرد نماها بی‌زارم.....

-       در این نگاه خاكستری، ازدواج فقط یك دلیل دارد.. و انسانیت بر باد است....

-         برای دیدن بی‌شرمی، عكس‌ها رو save كنید و بعد بخوانید.. 

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:57 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات