كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

این روزها زندگی سگی را در پیكره‌ی سازمانی وقیح و سیاه‌پوش تجربه می‌كنم...

دیروز در ذهنم فرار بود و یك نامه...

نامه پایان كار...

و حالا در ذهنم چیز دیگریست....

چیزی مبهم.. دستهای خیسم را بر پیكره‌ی رقصان تفكر رُسی‌ام می‌كشم.... سعی می‌كنم آنچه هست را بسازم....

می‌توانم؟

گاهی از دستهایم بیزار می‌شوم....

سر انگشتانم فریاد می‌كشم: این چیست كه تایپ می‌كنی؟؟؟

گاهی از خودم خسته می‌شوم: بكش.. دست بكش... كافیست.... كافیست...

در خیالم آغازی تازه است و پایانی خوشایند....

می‌خواهم چیزی را فرو بریزم و آبادی بسازم...

در گوشم صدای مردان و زنانیست كه آرام پشت دیوار شیشه‌ای با مردی دارای لقب دكترای افتخاری (!) پچ پچ می‌كنند و تنم از شنیدن حرفهایشان می‌لرزد....

اما در خودم فریاد می‌زنم:

من می‌توانم...............................

جنگنده عاشق مرگ است. نه مرگ در بستر بیماری بلکه مرگی که در میدان نبرد سر می رسد

مرگ هر زمانی خجسته و مبارک است ولی برای جنگنده ای که برای آرمان خود -حقیقت- می میرد خجستگی آن دو چندان است.

ماهاتما گاندی

راحیل

 

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 17:18 | نظرت شما ()

پنج‌شنبه‌ی آرامی بود...

مغازه‌ها چُرت می‌زدند و فروشندگان در انتظار مشتری، دست در زیه چانه و خیره به در...

زن و شوهر جوان كه تازه مغازه كوچكشان را بر پا كرده بودند گاه‌گاهی با لبخند به هم نگاه می‌كردند و بی‌توجه به خلوت شهر، شاد از آغاز تازه‌ی خود بودند...

سنگهای خوشرنگ روی شیشه‌های ویترین می‌درخشیدند و هر چشمی را خیره می‌كردند... زن آرام با انگشتش گوشواره‌های براق را لمس می‌كرد و در فكر فردا بود...

سكوت ، حضورش را سخت فریاد می‌زد كه پسربچه‌ای با گام‌های خاكی‌اش آن را در هم شكست....

نگاه زوج بر سر و رویش خیره ماند...

زن فكر كرد حتما گِداست و پول می‌خواهد... زیاد از این قشر می‌آمدند و می‌رفتند...

گویی كه در سرزمین گدایان زندگی می‌كردند.....!

پسرك كاپشن تیره و شلوارلی خاكستری به تن داشت... موهایش مشكی و كوتاه بود و كلاهی كهنه روی سرش... ویترین را خیره خیره نگاه می‌كرد كه زن گفت: اگر چیز خاصی مد نظرت هست، می‌تونم كمكت كنم...

كودك سرش را بالا آورد.. چشمهایش مشكی بود و عمیق... دستهای واكسی‌اش را روی پیشخون گذاشت و با كمی مكث گفت: یه جفت گوشواره می‌خوام.. گرون نباشه...

زن كه حالا دلش حال و هوای دیگری داشت آرام پرسید: تا سقف چقدر می‌خوای؟؟؟

-        سه تومن.. دو تومن.... همین قدر پول دارم..........

دوباره چشمهایش سُر خورد روی ویترین و لابه‌لای نور گُم شد.....

زن نگاهی به همسرش كرد .. در دل هردوئه آنها یك چیز بود.... آرام دسته‌ای از گوشوارهای  كوچك استیل را جلویش گذاشت.... و بعد با دست به گوشواره‌های طلایی اشاره كرد...

-        این یكی رو هم داریم...كدوم طرح رو بیشتر دوست داری...؟

كودك كه حالا كلاه را از سرش برداشته بود و نگاهش میخ برق طلایی گوشواره ها بود گفت:

-        اونا چیه؟؟

-        گوشواره ماه تولد... متولد چه ماهی هستی؟؟؟

-        آبان... 13 آبان 77.......

زن رو به همسرش پرسید: نماد ماه آبان چیه؟؟ و مرد آرام جواب داد: عقرب......

پسرك باكنجكاوی گفت:

-        عقرب؟؟ یعنی عقرب از همه ماه‌ها بالا تره؟؟

مرد شروع كرد به بیان دلیل عقرب بودن نماد آبان و زن در دنیای دیگری سیر می‌كرد...

پیش خودش می‌گفت: حتما برای خواهرش می‌خواد... شاید هم مادرش...  دستهای واكسیش چقدر لاغر و نحیف هستند و چشمهاش چقدر نجیب و عمیق.....

در حال و هوای خودش بود كه پسر گوشواره‌ها رو برداشت و آرام گفت: چقدر میشه؟؟

هم مرد و هم زن سكوت كرده بودند... خودش اتیكت روی ویترین را خواند .......

با دستهای كوچكش پولهای مچاله رو از جیب در می‌آورد....

زن به همسرش خیره شد و بانگاهش چیزی را خواست كه مرد هم در ذهنش بود.....

آرام گفت....

-        نمی‌خواد پول بدی... این هدیه برای تو...

-         ممنون... خیلی ممنون....

بعد پولهای مچاله رو از روی پیشخون جمع كرد... كمی مردد بود.. گفت: اگر الان گوشم كنم زشته؟؟

مرد و زن متعجب شدن... ظاهرش شبیه پسر بچه‌ها بود....

هردو گفتند...: نه.. اصلا...

زن پرسید...: اسمت چیه؟

-        ناهید....

-        چقدر اسمت زیباست....

-        همه فكر می‌كنن پسرم.. چون موهام كوتاس.....

-        خوب بزار بلند بشن.. البته همین طوری هم خوشكلی ناهید خانم.... (و هر دو به هم لبخند زدن..)

ناهید نمی‌توانست گوشواره‌‌های طلایی رو گوشش كنه.. زن كمكش كرد..

حالا شبیه سیندرلا بود... با موهای كوتاه... و گوشواره‌هایی كه هنوز بعد از گذشت ساعت 12 شب می‌درخشیدند و دل سیندرلا را خوش می‌كردند...

ناهید خداحافظی كرد و از مغازه بیرو ن رفت....

  در دل زوج آشوب بود و غم.... و سكوت دوباره حضور پیدا كرد....

ساعت كم كم نزدیك 10 می‌رسید و باید مغازه تعطیل می‌شد...

هنوز در دلشان فكر ناهید بود و دستهای واكسی‌اش ، موهایی كه برای كار و امنیت كوتاه شده بود... تا پسر بودن امنیتش شود... در جامعه‌ی اسلامی ایرانی......... !!!

دستهای مرد دستهای زن را محكم به آغوش كشید....

باران نم نم می‌بارید ... مرد زیر باران یك شاخه گل مریم خرید و با لبخند به زن هدیه كرد...

باران و عطر گل مریم و هنوز یاد ناهید...

 مرد گفت:

-        بیا تا خونه بدویم.... زیر بارون....

و دختر با لبخندش پذیرفت....

صدای رعد و برق سینه‌ی آسمان را شكافت.... باران با تمام وجود می‌بارید...

دستهای مرد وزن در هم گره خورده بود و با فریاد و لبخند زیر باران می‌دویدند.... خیس می‌شدند و خیس.....

و در لابه‌های خنده‌هایشان به ناهید فكرمی‌كردند.....

كاش آرام و گرم زیر یك سقف امن، خوابیده باشد....

تو فكر یك سقفم

یك سقف بی روزن
یك سقف پا برجا...محكم تر از آهن
سقفی كه تنپوش
 هراس ما باشه
تو سردی شبها
  لباس ما باشه
........

سقفمون افسوس وافسوس...
تن ابر اسمونه
یه افق...یه بینهایت
كمترین فاصلمونه

تو فكر یك سقفم...

حرف نویس:

-        این داستان واقعی بود....

-    دلم كمی شكسته.... نه از دوستانی كه در مطلب قبلی با من مخالف بودن (كه من همه دیدگاه‌ها و باورها را می‌پذیرم واحترام می‌گذارم) بلكه از كسانی كه در پیام‌های خصوصی مرا متهم به واژگانی بی‌حیا كردند..... شاید هنوز برای گفتن خیلی حرف‌ها زود بود.........

-    دوباره تیر را اندر كمان كن.. دوباره آرشی دیگر عیان كن... بتازان رخش را در بیشه‌هایت.. بزایان رستمی از ریشه‌هایت... ...... شكوفا كن شكوه شرقی‌ام را......... سكوتم را به فریادی بدل كن.... به مردانت بگو از  نسل نورند... بگو آزادگان از بند دورند........................................

-    و بخوانید از یحیا.. مرد من(مهمان ناخوانده ی ما آشنا بود)

-        این لینك را حتما ببینید... مردانی كه هنر راه ایستاده نگه می‌دارند

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 16:15 | نظرت شما ()

روزها مثل همیشه سرد است...

اما من در كنار یاری آتشین هستم و زنده ماندنم را سخت مدیون دستهای همیشه پاكش.. دستهایی كه شعله می‌كشند و حباب یخ‌زده به دور تنم را آب می‌كنند....

دیروز به دوستی گفتم : (( این زبان سرخ برای سرِ شاید سبزم، دهن‌كجی می‌كند....))

اما.....

به یحیا چشم می‌دوزم.....

شاید اگر پیش‌تربود، بارها و بارها این سر بر باد داده می‌شد.. اما یحیا هست... عشق هست... و من چقدر راحیل را دوست دارم......... راحیل را در كنار یحیا دوست دارم....

راحیل... من... و افكاری غرق....

در خودم..درمیان ‌كتابهای درسی و غیر‌درسی، اداره، مراسم سوگ مادر رئیس، سكته خفیف مادر من، قلمی لبریز از شعر اما خفه‌خون گرفته، سینه‌ای نگران، خانه‌ی بی‌خانمان سینما، چكاوك و روح كولی تنهایش، یاد دوست قدیمی‌ام سپهر و برادر امروزم گشتاسب، چشمهای رامین، ترس‌های رضا و انتخاب آیدا.... (دوستی كه برای فرار از خانه خاكستری با مردی كه هرگز مرد نیست پیمان بست..)

چند روز پیش پشت تلفن نفس نفس می‌زد و هق هق می‌گریست...

صدایش را كه بریده بریده بود، می‌شنیدم...

-        را..حی..ل... بد..بخت...شد..م.... بد..بخت.... خاك بر..سر..من..... خاك...برسر..من...

-    چی شده آیدا؟ حرف بزن... چی‌شده؟؟ (بغض با پنجه‌های وحشی و تیزش دیواره‌ی گلویم رامی‌درید و خون فواره می‌زد..)

-        بد..بخت...شد..م.... محمد بهم خیانت كرد... با.. با.. یه.. زن... صیغه‌ای.... راح..ی.ل... دو..ماهِ... دو.. ماهِ....

-        آروم باش... چطور فهمیدی؟؟ چرا؟؟ آیدا آروم باش...... شاید اشتباه می‌كنی....

-        .........................نه................ اشتباه نمی‌كنم...........

( صدای نفس‌های تلخ و سنگینش رو می‌شنیدم... می‌خواست حرف بزنه اما نمی‌تونست...)

-    دیروزخونه‌ی ما بود.. برای گرفتن جواب آزمایش... صبح ساعت پنج رفتم تو اتاقش كه تا بقیه بیدار نشدن كنار هم باشیم... گوشیش و برداشتم .و همون لحظه یه پیام اومد.. راحیل نوشته بود.... نوشته بود.................................

(دوباره زد زیر گریه.... )

-        سعی كن آروم باشی و حرف بزنی.... آیدا....

-    ........................ نوشته بود: ((عشقم كی از ماموریت برمی‌گردی؟؟ نماز صبحت رو خوندی؟؟.... دلم برات تنگ شده...))

(صداش می‌لرزید و جمله‌ها رو تكرار می‌كرد)

-    راحیل گوشی رو گرفتم جلوی چشماش... به مِن مِن افتاد... دعوا كردیم... اول زیر بار نرفت بعد گفت به خاطر نیاز (!) این كارو كرده... راحیل گفت نیاز.... ای‌خدا....... گفت كه نگران نباشم...!! گفت صیغه‌ایه... شرعی... گناه نكردم كه.... راحیل ازش بدم میاد... از دیدنش.. از وجودش... دیگه حتی دستاش بهم آرامش نمی‌ده.... دارم دیوونه می‌شم... به كی‌بگم... چی‌بگم... آخه چرا من؟؟... چرا زندگی من آرامش نداره؟؟؟ راحیل من بدبختم... خیلی بدبختم................................................

آیدا تمام نفرتش رو پشت تلفن خالی كرد... و من یادآوری كردم باورهای مردی رو كه به عشق ناپاكش تن داده بود..... من یاد آوری كردم تغییرات فاحشی كه در ظاهرش داده شده بود.... محدودیت‌ها و قوانینی كه برای زندگیش گذاشته بود..... و روزی رو كه اسم این كارها غیرت بود و امروز................

تا شب گاه‌گاهی به آیدا  فكر می‌كردم و چند پیام برای پرسیدن حالش....

گفته بود همه چیز رو تمام می‌كنه...

شب 56 تا پیام برای من فرستاد.... از محمد نوشت.... از ترس روزهای بعد از محمد!!! از اینكه شاید دوباره عاشق نشه....!! از اینكه هركسی اشتباه می‌كنه... از اینكه شاید اون كم‌كاری كرده!! از اینكه مواظب مردش نبوده!!!!!!!!  از اینكه محمد ساده ‌است... گول خورده!!!!! ازاینكه شاید زن صیغه‌ای از اون خوشكل‌تر بوده!!!!

و من فقط سكوت كردم..........................

آیدا برای قانع كردن من دست و پا می‌زد.... شاید هم قانع كردن خودش..

برام حقیر شده بود... بی‌ارزش جلوه می‌كرد... دوست داشتم تمام خشمم روبه عنوان یك زن ، سیلی كنم و به صورتش بكوبم....

در خودم آوار بودم كه آیدا آخرین پیامش رو فرستاد:

((تو اگر جای من بودی... چه تصمیمی می‌گرفتی؟؟؟))

سكوت به تن و لبم كوك خورد... دوست نداشتم چیزی رو تصور كنم....

با خودم فكر كردم هرگز عاشق مردی كه به دور من دیوار می‌كشید نمی‌شدم.. اما خیانت.....

هنوز دارم در درونم دنبال جواب می‌گردم كه اگر در این شرایط بودم ، چه تصمیمی می‌گرفتم.................

 وقتی به یك انسان خیانت می‌شه چه تصمیمی باید بگیره؟؟

دوست دارم به جای همه زنان فكر كنم... بپرسم....

با این واژه‌ی سیاه چشم تو چشم بودم كه آیدا پیام داد:

((راحیل ، با محمد آشتی كردم...))

...

راستی در میان ما كسی هست كه تا امروز خیانت كرده باشد؟؟؟

بدون نام حرفهایش را بنویسد... می‌خواهم احساسش و دلیلش را بدانم...

فقط همین...

..

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 16:28 | نظرت شما ()

سیستمهای اصلاح ناپذیر.... ف*ی*ل*ت*ر شد........

فقط همین.....


ایران من..هژیر

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:31 | نظرت شما ()

درود... به تمام دوستان با ارزش و آگاه كافه نرودا.. همیشه شرمنده‌ی حضور و لطف كلام شما هستم... از شما می‌آموزم و مسئولیتی كه بر دوش احساس می‌كنم، هر روز از روزقبل سنگین‌تر می‌شود... بوسه بر دستان شما می‌زنم و محكم این دستان با ارزش را در دست می‌گیریم و باور دارم این دیوار فرو ریختنی نیست..

چندی پیش مرد من، یحیا در كافه همیشه بی‌تعارفش مطلبی نوشت با نام ((زیر پوست چرك‌آلود شهر ما)) مطلبی كه بی‌پروا نوشته شد و دوست دارم همه شما آگاهان آن كلام را بخوانید، چرا كه باعث می‌شود لحظاتی با خودمان و درونمان روراست باشیم .

و متن زیر پاسخ من به رقص خلسه‌وار واژگان بی‌پروای یحیاست:

درود...
پیش از هرچیز در برابر قلم قدرتمند و رقص پُر شور واژگانت كلاه از سر برمی‌دارم......

و اكنون حرفهای گفته و نا گفته:

در همان ابتدای كلام داغ دل تازه كردی... و از سكوت گفتی برای حفظ آرامشی بی‌‌حیا... از آنچه بارها و بارها دیده‌ام و شنیده‌ام... كلنجار رفته‌ام و شاید خودم هم روزی این كار را كرده باشم.... خاطرم نیست.......درد آن لحظه است كه در گوش‌ها فریاد می‌كشی: (( سكوت نكنید)) اما برای لحظه‌ای آرامش، به ویرانی خانه تن می‌دهند... برای انكار موج، پشت به ساحل می‌نشینند و در حالی كه چشمانشان دریا را نمی‌بیند از آرامشش با آب و تابی عجیب تعریف می‌كنند...یحیا جان، ما مردم سكوتیم ... ملتی كه برای حفظ این آرامش نكبت زده در چهاردیواری ویران خانه‌هایمان چشم بر همه‌چیز می‌بندیم.. چه برسد به حرمت چهاردیواری و كپك‌های زیر پوستی خانوادگی!

اینان كه دیگر اصلا مشكل نیستند!!!!!!

اصلا ارزش شكستن سكوت را ندارند!!!!!!!!

دارند؟؟؟؟؟!!!!!

همان آرامش را عشق است........!!!!

(( مرگ بر این آرامش سیاه……… ))

چندی پیش سخت امید داشتم به فردایی كه خواهیم ساخت اما وقتی به پیكره‌ی خودمان نگاه می‌كنم و تن‌پوشی كه خودمان هم باورش نداریم اما وقیحانه به نمایشش می‌گذاریم، امیدم خشك می‌شود و واهی....

نوشتم ((تن‌پوش)) چون افكار امروز همچون لباسیست كه رنگهای تند خودش را فریاد می‌زند... لباسی كه در یك لحظه از تن می‌دریم و لباسی دیگر تن می‌كنیم...

افكار و عقایدی كه خودمان هم به آنها پایبند نیستیم... افكاری كه بر پوستمان هست و نه در درونمان.....

...

یحیای همیشه بی‌تعارف، چقدر این جمله را دوست داشتم گرچه خیلی چیزها را به خاطرم آورد...خاطری دردناك....

((درک نکردیم که آنچه را که میگویند.. "آزادی" ما هست که در گرو آزادی دیگران هست نه "آرامش" ما در گرو آزادی دیگران...))

در سرم مثال پشت مثال می‌آید از این آرامش‌های واهی و آزادی ‌های مخرب....

مرد‌ها ... زن‌ها... و فرزندانی كه با این بی‌‌راهه راه می‌آموزند.....

افسوس....

و خوب درد‌ها را به رُخمان كشیدی.....

جهان چهارم.....

ابهامات آواره...

و دستانی كه صورت مسئله در پی صورت مسئله پاك می‌كنند...

چقدر این دست‌ها آشناست...

اما بعید نیست كه بی‌شرمانه دست‌های خودمان را هم انكار كنیم و باز از عقایدی دم بزنیم كه باورش نداریم....

اثر آثار هنرمد پیشگام رئالیسم،گوستاو کوربهGustave_Courbet 

راست گفتی كه كلمات و قوانین انسانیت، برای ما در زمان و مكان‌های مختلف تغییر می‌كند..

شاید بحث دوباره همان آرامش باشد و همان لذت كذایی...

لذتی كه به بهای ویرانیِ كاشانه‌ی ماست.... و تَرَكی كه سد این سرزمین را می‌شكند....

افسوس كه زیر سد كهنه و ترك خورده چه آرام به خواب رفته‌ایم........

و انكار می‌كنیم و انكار....

این ادغامی از بیماری و فریبكاریست...!

چرا كه از پدرانمان و زیر سقف خانه‌هایمان این درس سیاه را آموختیم و بدون پرسش تن دادیم، زیرا همان آرامش را می‌خواستیم....

یحیای عزیزم، فریادت جان مرا لرزند.. اما آنان كه پلك محكم بر هم می‌فشارند و دست بر گوش می‌گزارند چگونه بیدار خواهند شد؟؟؟؟

وقتی پشت روشنفكری سوخته و واهی، خودِ حقیقی را انكار می‌كنند....

افسوس...

افسوس.........

راحیل

لینك های مرتبط : كافه بی‌تعارف
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 19:34 | نظرت شما ()
برچسب ها : http://taboo-shekan.mihanblog.com/,

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic