كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
درود..

راستش یه تصویر من و وادار به نوشتن این مطب کرد.. زنی با ظاهری امروزی و حجاب معمولی که داشت یه چادر گلدار رو خیلی مهربونانه سر می کرد و جمله ای لطیف در کنارش نوشته بود:
حجاب.. تنفس هوای پاک...
بله.. اینطور شد که خون ما به جوش اومد و قلم دوباره وحشی شد!
پیش از هرچیز تاسف شدید خود را از سرزمینی که هنوز در آن مشکل موی نامحرم و روی زیباست اعلام می کنم و افسوس می خورم به حال مردمانی که پاک بودن رو در کمتر دیده شدن می بینند...
دیروز مطلبی در ضمیمه کلیلک می خوندم از پیشرفتهای هرچه بیشتر کمپانی موفق اپل در حالی که من مجبور بودم 1 ساعت بعدش به صورت اجباری در نمازخانه اداره باشم برای برگزاری کلاس احکام که خانم محترم باز از تتو نکردن و دیده نشدن قسمت زیر فک (!!!!) صحبت کنند...
کلاسی که در اون هر بار در اون از مالکیت مرد بر زن صحبت می شه و بعد از اعتراض من (تاکید می کنم که در اون مجلس 50 نفره فقط من اعتراض می کنم) با یه لبخند مسخره و لحنی طنز گونه رو به من می گه:
عزیزم زن لطیف.. احساسی و این احساسات نمی زاره که درست تصمیم بگیره پس مرد باید بر این تصمیمات یه دستی داشته باشه...
اون لحظه فشار خونم بالا می ره و بار آخر دیگه نتونستم بر خودم مسلط بشم و با صدایی بالا رفته گفتم:
در دنیای امروز که زن درس می خونه .. دانشگاه می ره.. قاضی می شه .. به تنهایی بار یک خونه رو به دوش می کشه... در سیاست دست داره.. وکیل می شه.. مشاوره می ده و.. و.. آیا باز هم درست که متهمش کنیم به گرفتن تصمیمات احساسی و متزلزل؟؟
خانم هایی که اینجا نشستن همه تحصیل کرده هستن و در اجتماع فعالیت می کنن.. (مخاطبم رو زنان اداره قرار دادم و گفتم) آیا شما تصمیماتتون احساسی و غیر قابل اعتماد؟؟؟....
مکث کردم... منتظر جواب بودم اما هیچ کس چیزی نگفت.......
صدام رو پایین آوردم و گفتم..
شما رو نمی دونم اما من قاطعانه تصمیم می گیرم و احساس .. منطقم رو خدشه دار نمی کنه.....
و ادامه ماجرا با بحث های مسخره بعدی...
که زن بدون حضو مرد حق نذر کردن نداره .. زن بدون اجازه مرد حق بیرون رفتن از خونه نداره.. اگر زن لباسی بپوشه که مرد دوست نداشته باشه مکروه... و.. و.. و...
چون زن احساسی تصمیم می گیره...
خانم مهربون احکام گو (!!) محترمانه ی  ناقص العقل بودن رو هی تکرار می کرد..
و حالا این عکس و یاد جمله ای که روی دیوار مدرسه ام در دوران دبیرستان نوشته بودند:
زن بی حجاب مرد بی غیرت دارد....!!!!!!!!!!
بیشتر از هرچیز از دوستانی متاسفم می شم که هنوز به خودشون اجازه می دن در مورد خصوصی ترین بخش زندگی یک انسان نظر بدن  و مطلب بنویسن و در آخر با صراحت بگن: آره والا.. گشت ارشاد اونایی رو که باید بگیره نمی گیره و خانم های ساده تر رو گیر می دن...!!!
این دیگه اوج روشنفکری که مثلا اون که ساده تره رو چرا باید بگیرن!! وای خدا.. اصلا چرا باید بگیرن؟؟ به خاطر رنگ های تند؟؟ به خاطر آرایش؟؟ به خاطر مو؟؟؟
قرن 21 .. حواستون هست؟؟؟ ما در دنیای برابری به سر می بریم... دنیای که در آن جنسیت به مرحله دوم رفته و اول انسانیت تعریف می شه....
در آخر دوست دارم خیلی صریح به تمام مردانی که  این مطلب رو می خونن بگم که تا زمانی که فکر می کنید بعد از ازدواج حق دارید در تمام وجه های خصوصی زندگی همسرتون دخالت کنید.. از پوشش ایراد بگیرید.. رنگ موهاش رو با تحکم شما انتخاب کنید .. برای یقه لباسش در مهمانی ها اخم کنید.. و گاه گاهی این جمله رو به زبون بیارید که ( از وقتی وِلِت کردم هرکاری دلت خواسته کردی) لطفا ازدواج نکنید تا به بلوغ فکری برسید...
که مردانی با این تفکر زنانی وابسته و بیمار رو تحویل اجتماع می دن و در پرتو اون دخترانی شکننده و آسیب پذیر و در نهایت جامعه ای بیمار.....

راحیل


راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:34 | نظرت شما ()

درود...

باز آمدم تا قصه ای دیگر را روایت کنم.. قصه ای دورتر از همیشه..

قصه من.. دنیای جدید و خانه های رنگی..

وقتی تصمیم گرفتم در فضای مجازی بنویسم از همه خط خوردن های اطرافم.. از همه خط قرمز ها و نبایدها.. چشم بستن و ندیدن .. از همه چیز خسته بودم.. دوست داشتم در دنیای قدم بزارم که به خاطر تفکرم از من تعهد نگیرند.. همیشه سایه تلخی بر سرم نباشد.. جایی که می شد حرف زد و سیلی نخورد..

خانه اولم نامش کافه نادری بود.. سال 87..

تصویر یک فنجان سیاه و حرفهایی تازه وارد..

خیلی طول نکشید تا اینکه دوستان زیادی پیدا کردم .. دوستانی همرنگ.. پر شور..

اعتراض های خودمانی .. دغدغه های روزمره.. نقد فیلم و..و..

اما به یکباره کافه بسته شد.. نه با دستان من بلکه با دستانی غریبه...

و کوچ اجباری اول من آغاز..

خانه بعدی نامش کافه خیابون بود..

اواخر سال 87..

اما خانه دوم را هم.....

خانه سوم دوباره کافه نادری بود..

نقدی بر فیلم ثریا م نوشتم.. تفکر و باورهای شخصی من از این فیلم و اسلام.. اما بعد از دو روز با 156 کامنت در خانه محکم تر از همیشه بسته شد...

اما قبل از ویرانی این خانه در لابه لای همان کامنت هاچیزهای جدیدی دیدم..

فحش  و ناسزا از دوستانی قدیمی! تخریب های بی نام و نشان.. قهر رو رفتن... حذف نام من از بین دوستانشان...

و من فقط در فکر این بودم که آیا دموکراسی چیزی جز پذیرفتن همه عقاید است؟؟

پس چرا عقیده ام را چنین بر چهار میخ کشیدند؟؟؟؟!!! خوب آنها هم نظرشان را می نوشتند اما گویا باید مرا با لگد امر به معروف می کردند...!

خانه جدیدی ساختم...

همچنان خط کافه نادری ادامه داشت .. اما با شروع قصه ای تلخ و تازه...

سال 88 بود.. خرداد 88..

دوستان تازه.. و حرفهای عمیق تر.. اما اینبار کوچ من هر هفته بود و خانه بدوش دنیای مجازی شده بودم ..

در این بین در لابه لای اعتراض های جدی تر و پیمانهای محکم تر چیزهای تازه تر هم دیدم...!

چیزهایی که آنروزها کم به چشم می خورد و امروز وحشیانه اپیدمی شده است...

زمان گذشت و من همچنان خانه بدوش....

تا روز قدس...

روز..

اینبار خودم کافه را حذف کردم...

درگیری های بعد از آن روز مرا چنان خفتگیر  کرده بود که فرصت نوشتن نداشتم... اما بعد از مدتی دوباره آمدم.. اینبار با کافه نرودا.. نام شاعر مورد علاقه من.. پابلو نرودا...

تصمیم داشتم دیگر مثل گذشته ننویسم.. می خواستم روایتگر احساسم باشم.. روایت گر چیزهای کوچک و روزمره..

اما انگار نمی شد.. این دل پر بود و گرفته..  بی اراده حرفم اعتراض می شد و اجتماع..

اما اینبار کمی چیزها تغییر کرده بود.. انگار از خوابی طولانی بیدار شده بودم و غریبه بودم با خیلی ها..!

گرچه دوستانی نجیب و صادق پیدا کردم .. دوستانی همراه و همکلام..

اما..

در این مدت لابه لای کامنت های خصوصی دوستانی که دم از همراهی و افکار مشترک می زدند گاه با کلامی غریب می نوشتند...

از پیشنهادات بی شرمانه تا تفکرات مصموم پشت پرده ... شماره تلفن های بی حیا تا...

و اما دردناک تر از همه دوست قدیمی بود که.. بگذریم...

کم کم خانه پر شد از غریبه...

من مجبور شدم برای حرفهایم چهار چوب بزارم..  آزادی رو به میخ کشیدم...

مجبور به خودسانسوری شدم..

واژهایی که گویای تفکر من بود به دلیل بی پروا بودن خط می خوردند...

گاهی تصویری انتخاب می کردم برای کلامم.. اما همان دوستانی که دم از آزادی اندیشه و دموکراسی می زدند به سرعت در پیام خصوصی می نوشتن که: راحیل تصویر رو حذف کن.. با این عکس تفکر بچه ها نسبت به تو عوض می شه !!!

و من مجبور به حذف بودم..

چرا که تفکری نسبت به من تغییر نکنه.. چرا که متهم به بی بند و باری اندیشه نشوم..  چرا که کسی از من منزجر نشه !!!

حماقت بود...

من برای آزادی به این سرزمین امدم.. برای آزادی  نوشتم.. برای فصل تازگی اما خودم کم کم و بی صدا دیواری بلند در حوالی نرودا ساخته بودم..

شاید برای این است که من هرگز طعم آزادی رو نچشیده بودم و بلد نبودن این بازی سپید را...

و همین طور همراهان من...

همراهانی که گاه نا رفیق شدند و ...

این مدت که هربار امدم و بنویسم یاد نرودایی افتادم که اسیر است.. و هرگز آزادی گذشته را ندارد.. از خودم ترسیدم...

من زندان ساخته بودم.. نه خانه ای آزاد...

من بی آنکه حواسم باشد سانسور کردم.. خط زدم.. قانون بودن و نبودن گذاشتم...

چرا که نیمی از از اطرافیانم نمی توانستندبخوانند.. ببینند.. بشنوند...

و این قصه دردناک همچنان در شریان من جریان دارد..

اما اینبار تصمیم جدیدی دارم..

یک خودسوزی شرافتمندانه است..

می خواهم سرزمین نرودا را به آتش بکشم.. و بی نام و نشان از اینجا بروم...........

می خواهم همه خاطراتم را بسوزانم که شاید در چهاردیواری جدیدم بتوانم روایتگر آزادی باشم... چهار دیواری که هرگز دیوار ندارد....

بتوانم اینبار آزادی بنویسم و بسازم...

با واژگانی از من .. تصویر هایی از تفکر من... که هیچکس با انها مرا متهم به بی حیایی نکند.. که هیچ کس با دیدنشان فکر نکند می تواند  به یک زن لبخندی بی شرمانه بزند...

رفتن را می روم..

اما هی از خودم می پرسم هست جایی این چنین .. هست؟؟؟

چرا که اینبار تن دست نا نجیب خانه ام را نبسته و این نیش خندهای خودی است که مرا به رفتن...... اجبار می کند....

 

آخرین راحیل......................................

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 00:35 | نظرت شما ()

اگه دستات خاطره هامو سوزونده..

اگه شوقی تو نگاه شب نمونده..

نمی تونم .. از چشای تو جدا شم... نمی تونم تو رو دوست نداشته باشم...

صدای فریاد نیما رو در گوشم کم می کنم.. دلم هوای تق تق دکمه های کیبورد را کرده وقتی احساسم را با خانه های سیاهش می نویسم...

 دلم هوای نرودا را کرده که همچون کودکی سر راهی هرچند گاه یکبار گوشه لباس کسی را می کشد و با بغض....: شما مادر من و ندیدید؟؟ من گُم شدم....

و یک اخم تمام پاسخ رهگذر است........

اما اکنون دوباره هستم .. کودک من...

خودم را کمی سبک می کنم.. می خواهم دوباره از زمین فاصله بگیرم.. پرواز کنم و خودم باشم..

به دور از حجم دغدغه هایم .. به دور از هوای اداره و اجبار... به دور از تمام نبایدها.....

به دور از این خاک که نمی دانم دوستش دارم یا نه...........................

در بن بست های تنم هستم که صدایی مرا صدا می زند.....

سکوتم را به فریادی بدل کن.. تمام حرفهایم را غزل کن...

به مردانت بگو از نسل نورند.. بگو آزادگان از بند دورند....

چشمهایم را می بندم و سرنوشت سرزمینم را مرور می کنم.. دوباره هوای کافه بارانی می شود.. اینجا همیشه باران می بارد... و من هنوز نتوانستم تکه ای از خورشید را بر تن خانه ام کوک بزنم... چرا؟؟؟؟؟

کودکم را به آغوش می گیرم و پشت میز همیشگی ام می نشینم...

در ذهنم نه سرنوشت این خاک بلکه سرنوشت زمین است..

زمین..

از ابتدایی که به قصه اش شک دارم شروع می کنم.. از تهدید و اجبار.. از نبایدی که همیشه بوده.. از سجده های تحمیل...

از شیطان....

و آغاز بر کره ای خاکی...

حسادت و دروغ...

مرگ و غارت..

جنگ و جنگ و جنگ و جنگ........ و هنوز این قصه تلخ ادامه دارد...

اینبار گوشهای کودکم را می گیرم تا  نشنود اما مگر می شود... نرودایی را که همیشه مورد کودک آزاری قرار گرفته گول زد؟؟

نرودایی که متهم شد.. نرودایی که دید.. زخم خورد... تنش را بی رحمانه کبود کردند.....

آه.. نرودا.. آه...کاش هرگز متولد نمی شدی...

شرم دارم در عبور سیاه چشهایت نگاه کنم...  سرت را به سینه ام می چسبانم و سکوت می کنم... اما طپش های قلبم گویای همه چیز هست...  همه چیز......

همه دردهای مشترک...

همه دردهای تکراری از ازدحام آدمهای تکراری...

من پر از تکرارم و هر روز مانند روزنامه های زرد زیر چاپ می روم..

بیا امشب را شاد باشیم... بیا برای تمام روزهایی که با هم گذراندیم جشن بگیریم... حتی اگر .......

بگذریم...

بیا امشب فقط بخندیم........


.......

چیز نویس:

-       هربار که قلم میزنم تصمیم دارم چیزی تازه بنویسم اما وقتی دنیا روی خط تکرار است من که بسیار کوچکم.........

-       این هفته امتحانات دانشکده تمام می شود .. امتحاناتی که خوب گذشت...

-       چند روز پیش در خیابان ترانه ای گفتم.. صدای نفس هایم.. شهر و ترانه در گوشی ثبت شد.. دیرتر به اداره رسیدم اما یک بغل حرف متولد شده بود...

-       راستی این روز ها چقدر عهد و پیمان می شکنم... نه؟؟؟؟؟؟

-       کاش با همه شما غریبه بودم... آنگاه می شد نوشت .. از همه چیز.. از همه چیز...

 

راحیل       

 

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 15:45 | نظرت شما ()

درود...

این پست شما رو كمی متعجب می كنه.. اما تعجب نكنید.. فكركنید...

من سكوت میكنم تا شما خوب فكر كنید.............:

 

شب هنگام محمد باقر طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟

طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ….

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟

محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره ازسر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.


راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:16 | نظرت شما ()

صدای گاه و بی‌گاه ترقه‌ها یادم میاره كه چهاشنبه سوری.... چقدر این آتش گرم رو دوست دارم و روزهای قبل از عید رو... 

 ماه اسفند برای من عالمی دارد....

دستفروشانی كه نوروز، حراج كرده‌اند...

ماهیان سرخ در تنگ‌های بلور و بسته‌های آماده از سین‌های هفت سین...... سبزه....

با یحیا از لابه‌لای جمعیت می‌گذریم .. دیدن دستهای خالی و دست‌های پُر... بچه‌های نو و كودكان كهنه!... و دختركی كه دو جوجه‌ی رنگی را در نایلون گذاشته و چند لحظه یكبار با بغض به مادرش می‌گه: گرسنشونِ.......

مادر دست دخترك رو می‌كشه و با كلافگی هربار جواب می‌ده: اگه گریه كنی همینجا می‌دَم گربه بخورشون....!

و نگاهم لابه‌لای جمعیت گُم می‌شه......

چقدر خیابان شلوغ است.... كاش همه بتوانند نوروز را آنطور كه باید لمس كنند.... نو بپوشند و خانه‌هایشان پُر از نور باشد....

به نیایش احمقانه‌ام پوزخند می‌زنم...... و سعی می‌كنم این بار احساسم را لابه‌لای جمعیت گُم كنم......

به خانه می‌رسیم....

با یحیا از مردم و خیابان‌های شلوغ حرف می‌زنم كه دوباره چشم هردوئه ما به در خانه همسایه می‌افتد..... درِ راه راه صورتی كه كسی روی آن رنگ سیاه پاشیده....

مادر تعریف كرده بود...:

صبح كوچه خیلی شلوغ بود... وقتی می‌رفتم بیرون دیدم همه اقلیت‌های كوچه جلوی در خونه همسایه جمع شدن... یه نامه دستشون بود .... وقتی جلو رفتم و پرسیدم كه چی شده زن همسایه با بغض در خونه رو نشون داد.... پرسیدم كی اینكارو كرده؟ و مرد همسایه نامه رو دستم داد... نامه‌ای كه با دست‌خطی وحشی نوشته شده بود....

((این جا رو ترك كنید.. اینجا مال شما نیست... شما كافرید.....از كشور اسلامی ما برید بیرون... و......))

و یك سری حرفهای ركیك و بی‌پروا....خجالت زده بودم و شرمنده.... نمی‌دونستم چی‌بگم..... سكوت كردم..........

...

و حالا دوباره حرفهای مامان در ذهن هردوئه ما مرور می‌شد.... و من فقط به تعلق فكر می‌كنم... به كسانی كه اینجا را برای خودشان مرزبندی كرده‌اند.. به جمله‌ی خاكستری ((اینجا مال ماست)) به ترس... ترسی كه در دل كودكان همسایه امروز نشست... و آن كسی كه حالا امرش را به معروف كرده (!) و سر آسوده بر زمین می‌گذارد...

بی‌زارم می‌شوم از... از..... اَه.... هنوز شجاع نیستم...  چراغ‌ها را روشن كنید.. من از تاریكی می‌ترسم..........................

عید نویس:

-    از صمیم قلب برای همه دوستانم در كافه سال خوبی رو آرزو دارم.. برای همه ایرانیان امید، آرزو می‌كنم.. (یاد فیلم رستگاری در شائوشنگ افتادم.... كاش من هم با یه چكش 30 سانتی به رستگاری می‌رسیدم..)

-    بعد از چند هفته تمرین، مجوز اجرای گروه كُر فریاد برای عید باطل شد و ما فقط سكوت كردیم... البته این ابطال را می‌پذیریم چون ما خیلی مبتذل (!!) بودیم.. آهنگهای مبتذل (جان مریم. ایران كورش یغمائی. دو آهنگ فولكلور بختیاری. یك آهنگ فولكلور شیرازی ، ایران سالار عقیلی و... راستی لباس گروه هم طرح نیمانی بود و این یعنی عمق ابتذال!!)

 -        دیشب شیشه‌ها را شكستید... در آپارتمان‌ها ریختید... تیر هوایی هم كه ....  یعنی یك چهارشنبه سوری و این همه ترس؟؟؟؟؟؟

 -        و دیگر هیچ.........

راحیل / زمستان 90

 

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:08 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 8
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات