كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!


مثل هرروز  روی میزم پر میشه از روزنامه های خاكستری كه بی حوصله برگ می‌زنم و با یه نگاه اجمالی وقت یخ زده ی اداری رو آب می‌كنم..

دیروز یه تیتر كوچیك كه انگار یواشكی خودشون رو توی صفحه اول جا داده بود نظرم رو جلب كرد.. تیتری كه انگارخودش هم ازخودش خجالت می‌كشید!!

(( به زودی اینترنت حلال در ایران راه‌اندازی خواهد شد))

(حضور آقای انیشتین فقط به دلیل علاقه شخصی می باشد وهیچ ربطی به موضوع ندارد!! چهار دیوار اختیاری!!)

حلال؟ چی؟   

كی؟ ....من؟ كی؟....این؟

الان یه عالمه چیز هست كه گفتنش چیز داره  و بلاگم چیز میشه!!

خلاصه اینكه بچه ها خوشحال باشید كه همه به زودی از اینترنت حلال استفاده خواهیم كرد و این اینترنت خیلی خوب خواهد بود و من خیلی خوشحال می‌باشم وازخدا ممنون هم می‌باشم ومن یواشكی از هیچ چیز چیز كننده ای استفاده نخواهم كرد چون میدانم حتی در اتاقهای خالی خدا هست كه مواظب ما می باشد كه چیز نكنیم ودر آخر اینكه ثروت بهتر از علم است نه ببخشید یعنی علم همیشه بهتراز ثروت می باشد!!!

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:00 | نظرت شما ()

خیلی اوقات از زن بودنم معترض بودم.. گاهی می خواستم پسر باشم، چون آزادی رو توی این واژه می‌دیدم.. شادی و هیجان مال این جنس بود و من با تمام وجود می خواستم شاد باشم و پُر هیجان.. دوست داشتم بازی و كنم هرچی دوست دارم بپوشم..

 اون وقتا لطافت و زیبایی خودم رو درك نمی كردم.. هرچی بزرگتر می‌شدم بیشتر خودم رو قایم می كردم و نشانه‌های زنانه‌ام برام مایه خجالت بود! قطعا مسئله، نقص در درك من نبود بلكه اشكال در افكار جامعه‌ای بود كه در اون رشد می‌كردم.. جامعه كه روز به روز سعی می‌كرد من و بیشتر قایم كنه وهر روز به پارچه‌های دور من اضافه می‌كرد!

تلخ بود وقتی می‌خندیدم و در برابر شادی عمیق من نگاهی چشم غره می‌رفت و لبی لب‌گزه.. تلخ بود وقتی هر روز توی گوشم می‌خوندن صدای بلند تو رو كسی نباید بشنوه!! حرفهای معلم دینی هنوز یادمه:

شما باید خودتون رو بپوشونید.. اگر صدای دخترونه‌ی شما روزی باعث گناه مردی بشه اون گناه به اسم شما نوشته خواهد شد(!!) اگه حتی رنگ روشن لباس شما مردی رو به سمت گناه ببره عذاب جهنم در انتظار شما خواهد بود..اگه..اگه..اگه..

(اون روزا از خدا كینه داشتم و تو ذهنم یه پیر مرد بداخلاق بود)

وقتی بزگتر شدم مشكلات هم رشد كردن و بیشتر و بشتر دورم رو گرفتن.. حالا دیگه در برابرم جامعه‌ای بود با دسته بندی جنسیتی و من در خیلی‌ جاها خط می‌خوردم و حذف می‌شدم.. نا خوداگاه فمنیسم شدم و با نگاهی كینه آلود با مردا نگاه می‌كردم چون حق من توی دستهای اونا بود.. كوچیك بودم و دنیا بزرگ.. و چیزی عوض نمی شد.. فیلمهای ایرانی پُر بود از زنای مانتو خفاشی با روسری‌های بلند مسخره.. توی سریالها مردا سالار بودن و كتك خوردن زن‌ها نقطه جذاب فیلم بود.. دیدن این چیزها آسون نبود چون من هم سكانس تلخ فیلم بودم.. من یه زن بودم...

اما هرچی زمان گذشت به خودم گفتم باید به زن بودنم افتخار كنم.. از خودم لذت ببرم و به هیچ نگاه و حرف خاكستری اهمیت ندم.. سرزنش شدم اما بالاخره تونستم جرات كنم و از خیلی چیزها نترسم.. از زندگی كردن.. از نفس كشیدن.. از زیبا بودن.. رها بودن..

البته بازهم نگاهایی بود كه من و بسته می‌كرد.. نگاهایی با لبخند كه احساس امنیت رو از من می‌گرفت!!

و من فهمیدم كه باید با توجه به آدمهای اطرافم این چهارچوب رو تغییر بدم..

و امروز..

به دستهام نگاه می‌كنم.. نشان عشق انگشتم رو در بر گرفته.. و مردی رو كنارم حس می كنم كه برام نشان امنیت، آرامش، پیشرفت، زندگی، پرواز و عشق..

(من به چیزی كه خواستم رسیدم اما آیا بقیه زن‌ها هم رسیدن؟) دیگه فمنیسم نیستم اما هنوز دلم از مردهای سیبیل كلفتی كه به من می‌گن ضعیفه و ناقص العقل  پُره.. مردایی كه به خاطر اونا من به جهنم می‌رم(!!!).. مردایی كه امنیت من رو ازم می‌گیرن.. مردایی كه..

بگذریم.. راستی امروز روز زن.. روز من..

راحیل

خسته و كلافه كیفم رو بر می دارم تا از اداره بزنم بیرون.. دیگه دیدن این رئیس لعنتی غیرقابل تحمل شده...

تمام كارش روی دوش منه و ترفیع و تشویق و پاداش تو جیب اون!

خیلی خستم .. سریع خودم رو به ایستگاه اتوبوس می‌رسونم كه با اولین سرویس فرار كنم!!! كیفم رو از این دست به اون دست می‌كنم و گردنم رو چپ رو راست.. صدای مهره های گردن و كمرم رو می‌شنوم.. ترق.. تروق..

زیر درخت كوچولو ی  بی برگی می ایستم و به خیابون خیره می‌شم.. به مردم...

به داد و فریادهای یه زن سر پسر بچه كوچیكش.. اشك‌های گوله گوله....

به ماشین شیشه دودی.. موسیقی بلند.. ( آهای دختر رشتی.. با اون اخلاق مشتی..)

بوق.. بوق.. و یه نیش ترمز..

صورتم رو برمی‌گردونم.. و آروم آروم صدای آهنگ ازم دور می‌شه...

هدفون رو توی گوشم می‌زارم و آهنگی كه تصمیم داشتم برای كلاس آواز تمرین كنم رو play می كنم:

نیابی یك روز.. نصیب از گردون.. كه دادی آخر.. فریبم گلنار..

گلنار.. گلنار..

سعی می كنم آروم تحریرهاش رو تكرار كنم.. حالا دیگه كاملا تو دنیای خودم غرقم.. اتوبوس می‌رسه و سوار می‌شم..

می ایستم و دستم رو به میگیرم به میله جدا كننده مردا و زنا.. میله ای كه از ورود ما به جهنم جلوگیری می كنه!!

تو دنیای خودم هستم كه متوجه می شم یه دختربچه صورتش رو روی دست من گذاشته..

حس عجیبی تو تنم شعله می‌كشه.. انگار دستم خشك شده..

یه نگاه سرتا پا بهش می كنم..

روسری گلدار قرمز.. موهای مشكی كه از جلوی روسری ریخته بیرون.. عینك بزرگ با شیشه‌ای قطور..

یه پیراهن پسرونه وشلوار لی.. و میله‌هایی كه از كفش تا ساق پاش رو حصار كشی كردن..

چشماش ُ آروم باز می كنه و بانگاه آبی رنگش حِسم وحشی تر می‌شه.. حسی كه نمی دونم اسمش چیه..

(متنفرم از نگاه مردمی كه به چشم سرنوشت، به دختر بچه كنار من نگاه می كنن.. دوست دارم ساختار كرموزمی رو برای همشون شرح بدم تا ضعف ژن های معیوب خودمون رو گردن خدا نندازن....)

هنوز خواننده با تحریرهای ظریف توی گوشم داره می خونه..

گلنار.. كجایی كه از غمت.. ناله می‌كند.. عاشق وفادار.. گلنار...

دوباره چشماش رو می‌بنده و روی دستم می خوابه.. انگار با بستن چشماش دنیای من خاموش می‌شه..

اتوبوس می‌ایسته.. زن چادری دست دختر بچه رو می گیره.. قبل از اینكه ازم دور بشه دستم رو می‌بوسه........ چرا؟..................

خودم رو توی شعله های بیرحمی حس می‌كردم كه داشت به تنم چنگ می‌زد..  با نگاهم دنبالش می كنم..

نمی تونه خوب راه بره ومامنش آروم آروم از پله‌ها می‌برش پایین..

بغض می كنم..  بیماری سندروم دَون.. (عقب افتادگی به خاطر یه دونه كروموزوم..)

نه این تقدیر نیست.. این خواست خدا نیست.. این ...

این انصاف نیست...

اتوبوس حركت می كنه... خواننده هنوز داره می خونه:

گلنار.. كجایی كه بی تو شد.. دل اسیر غم .. دیده‌ام گوهر بار....

به دستم نگاه می‌كنم.. انگار جای بووس كوچولوش هنوز داغ داغ..

آروم شعله پاك روی دستم رو می‌بوسم....

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:33 | نظرت شما ()

(حرفهایی که از این صفحه کوچ داده شد فقط درددل یه مادر بزرگ بود.. هرگز چیز طلب(!) نبودم و نخواهم بود امیدوارم افکار و باورهای من نسبت به پرواز در نگاه شما خوانندگان و دوستان همیشگی تغییر نکرده باشه.. )

و این مطلب می میرد.. چون نباید نوشته می شد......

راحیل
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:38 | نظرت شما ()

دیشب توی خیابون صحنه عجیبی دیدم!!

هوا به شدت سرد بود و كمی مه آلود.. از پشت شیشه بخار گرفته ماشین به خیابون های خلوت نگاه می كردم..

صورتم از سرما قرمز شده بود..

صفحه های كتاب سولفژ رو برای بار آخر برگ می‌زدم تا برای تمرین آماده باشم..

زیر لب آروم مرور می‌كردم:

DO.. SI .. LA.. SOL..   DO RE MI DO..

به كلاس رسیدم و از ماشین پیاده شدم، بچه پسرهای با مزه‌ای توی خیابون داشتن بازی می‌كردن..

بی اختیار روی لبم لبخندی جون گرفت..

دوست داشتم بایستم و بازی معصومانه بچه‌ها رو نگاه كنم..

یه لحظه انگار بچه شدم.. گوشه سرم روبان آبی اومد موهام توی هوا رها شد بدون اینكه كسی با اَخم بهم نگاه كنه....

دوست داشتم برم جلو .. دستام رو پشت سرم بگیرم و بگم:

بچه‌ها .. منم بازی  می‌دین؟؟ توروخدا.. من اینجا هیچ دوستی ندارم.. با من دوست می شین؟؟

توی رویاهای نقره‌ای كودكیم غرق بودم كه بازی اونا شروع شد.. یكی چشم گذاشت و بقیه با سرعت و بی صدا هر كدوم به طرفی دویدن، برای قایم شدن..

1.. 2... 3...4...5...6...7..8..9..10

اومدم...

وقتی گرگ (!) شروع كرد به پیدا كردن گوسفندا(!) صحنه عجیبی رُخ داد كه من و میخكوب كرد و دهنم باز موند!!

گرگ واقعا گرگ شده یود!!! سر جاش ایستاده بود و داد می‌زد:

-         امیر فلان فلان شده.. دیدمت.. از پشت اون دیوار آشغال بیا بیرون.. !!!!

-         سجاد عوضی.. كثافت پاهت پیداست..!!!!!!

-          سُكسُك میلا.... سگ!!!!

-         مادر.... گفته بودم بالای پشت بوم قبول نیست!!!!

همه‌ی اون حباب نقره‌ای دود شد رفت هوا.. معصومیت از كوچه بغلی فرار كرد.. كیسه‌آب كوچه وحشیانه پاره شد و تاریكی متولد...

دوست داشتم با همشون قهر كنم... تا روز قیامت..

نگاهم رو از بازی بچه‌ها دزدیدم و به راهم ادامه دادم.. انگار نمی‌خواستم چیزی رو ببینم یا باور كنم..

اینجا كجاست؟؟

ما به كجا می‌ریم؟؟؟

اولین چیزی كه توی ذهنم اومد درو دیوار خونه‌ای بود كه این بچه‌ها توش بزرگ شده بودن..

از ذهنم رد شد اولین حرفی كه در كودكی یاد گرفته بودند..

اولین كلمه دست و پا شكسته و هیجان بی‌نهایت پدر و مادر...

و...

برای اولین بار با دیدن بچه‌ها ذوق نكردم..

اما

زیر پوستم چیزی می‌نوشت: هیچ بچه‌ای خاكستری به دنیا نمیاد......

آه كشیدم...... یاد بچه‌های معصوم بخیر..

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:13 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | ... | « 12
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات