كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

روزنامه‌ی سرد رو از روی صفحه فلزی داغ دكه روزنامه فروشی بر‌میدارم..

پول رو به فروشنده می‌دم .. و سریع می‌رم سمت تاكسیا..

(دوست ندارم به مردمی نگاه كنم كه جلوی عابر بانك صف كشیدن، برای گرفتن حق.ی كه جیره‌بندی شده)

-        مستقیم؟

-        سوار شو..

وقتی دستم رو به دستگیره در تاكسی می‌زنم انگشتام می‌سوزه.. اماسوخته تر از این حرفام كه مغلوب نور آفتاب بشم.. توی تاكسی می‌شینم و چشمام رو می‌بنم.. دلم نمی‌خواد روزنامه رو بخونم فقط دوست داشتم به یاد روزهای خوشرنگ، دوباره روزنامه بخرم........

صدای زن چادری كه كنار دستم نشسته توجهم رو جلب می‌كنه..

-        100تومن.. 500 تومن..2000تومن.. 300 تومن.. 1000تومن.. همش میشه 4000تومن.. (آه می‌كشه...) تا آخرماه... این ماه میوه نمی‌خرم...

زیرچشمی بهش نگاه می‌كنم.. پولهای مچاله رو توی كیفش هُل می‌ده و دهن كیف رو می‌بنده.... چند تا پلاستیك كه باروغن و برنج و سبزی و .. پّر شدن جلوی پاشِ.. با دست چادر عقب رفته رو روی موهای خاكستریش می‌كشه و به نا معلوم ترین افق خیره می‌شه..

من سكوت می‌كنم...

بالاخره به مقصد می‌رسم و پیاده می‌شم.. هنوز فكر زن و چهار هزار تومن پول تا آخر ماه توی ذهنمِ.. راستی امروز چندمه؟؟ 4 تیر... چقدر تا آخر ماه مونده؟؟؟ خیلی......

خورشید لعنتی كم‌كم داره گورش روگم می‌كنه و آسمون آروم آروم لباس غروب می‌پوشه..   برای اینكه سریع‌تر به خونه برسم و ازشلوغی وحشی اما بی‌تفاوت(!) شهر فرار كنم و چشمم به ماشینهای سفید مب.ارزه با بی..ح.. جا.. نیوفته، هم‌مسیر كوچه ‌پس‌كوچه‌ها میشم..

توی ذهنم دوباره پر از فكر بود و تصویر كه یه صحنه سیاه خودش رو فریاد زد..

سه تا پسر و یه زن با ظاهری آشفته و رنگارنگ... هربار دست یكی از پسرها به تن زن می‌خوره و صدای خنده ‌تلخش به گوشم می‌رسه..

 دندونهام روبهم می‌ساوَم.. پیش خودم می‌گم: تنت چند می‌ارزید..؟؟ به چه قیمت؟؟ چطور می‌تونی فردا صبح به خونه برگردی؟؟ اما یه دفعه یاد زن سیاه پوش توی تاكسی می‌افتم.. نكنه تو هم تا آخر ماه فقط چهار هزار تومن پول داشتی؟؟ نكنه تو جرآت روبه‌روشدن با نگاه سنگین بچه‌ات رو نداشتی.. شاید دل تو میوه‌ می‌خواست!!!!

و تیتر تلخ روزنامه صبح توی سرم خودش رو نعره می‌كشه: ((زنی به خاطر سرقت دوبسته گوشت متهم به یك 1ماه و بیست روز حب.س شد..  و....))

من فقط سكوت می‌كنم.....

صدای اس ام اس گوشی من و از سكانس شهر كات می‌كنه..

گوشی رواز جیبم در میارم و شروع می‌كنم به خوندن sms:

-         میدونی اگه ایرانیا دوتا قلب.. دو تا مغز.. دو تا كبد.. دوتا صفرا داشتن چیكار می‌كردن؟؟ از هر كدوم یكی رو می‌فروختن تا زندگیشون رو بسازن!!!!!

گوشی و توی جیبم هُل می‌دم..

و دوباره به رسم شهر سكوت می‌كنم...

.

.

.

وقتی كوچیك بودیم صدامون بلند‌تر بود .. دستای هم رو ‌می‌گرفتیم و فریاد می‌زدیم:

این دختره .. اینجا نشسته .. گریه می‌كنه .. زاری می‌كنه.. بیا پیش ما.. دست به دست ما... بازی می‌كنیم.. شادی‌ می‌كنیم...

(یاد بچگی كه جسارت داشت، بخیر..)

اما حالا خاكستری اپیدمی شده واگر حلقه‌ای از این زنجیر نشیم فقط سكوت می‌كنیم و سكوت...

وقتی هم در این قبیله كسی صداش به گوش برسه ما پشت دیوار قایم می‌شیم و با انگشت نشونش می‌دیم...

زیر لب زمزمه می‌كنم:

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان !

●●●

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


●●●

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

تلخ نوشت:

-        این اتفاقات توی یه روز برای من پیش نیومد اما برای خلاصه نویسی سه روز رو در یك روز تعریف كردم..

-        از تمام بچه ها به خاطر دست بردن در شعر كودكیمون عذر خواهی می‌كنم.. راستش هرچی فكر كردم ادامه شعر یادم نیومد...

-        خواستم انتهای متن بنویسم به پاس داستان هزار و یك شبی كه جریان داره یك دقیقه سكوت كنید اما كاش می‌شد یك دقیقه از ته دل فریاد دزد....

-        نمی‌دونم چرایاد جمله استاد شاملو افتادم: ((آن زن كه برای مُزد گناه می‌كند و آن مرد كه برای گناه مُزد می‌دهد....))

-        و در آخر، كافه خیلی وقته سوت و كور......

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:08 | نظرت شما ()

اپیزود اول

به كفش‌های خاكی نگاه می‌كنم كه زیر میز اتاقم قایمشون كردم..

كفش‌هایی كه دوسال پیش توی پام بود وقتی می‌تونستم برای اولین بار حرف دلم رو روی پوست شهر هَوار بكشم..

روزهای عجیبی رو می‌گذرونم ، هرلحظه یاد بچه‌ها.. یاد... آخ...

 

 

با هم بودیم و دستهامون به هم حلقه شده بود.. اما حالا.. به دستهام نگاه می‌كنم.. دوباره تنهام.....

دوباره من و اتاق سرمه‌ای.. من وكاغذ و قلم و فقط می‌نویسم....

 

 

روزهام پراز روزمرگی رژه می‌رن ومن برای شكستن تكرار دست‌و پا می‌زنم..

كتابهای جدید.. طرح‌های جدید.. شعرهای جدید اما اینجا همه چیز كهنه است....

دلم رو جایی جا گذاشتم.. كاش هنوز جای كبودی‌هاروی تنم بود.........

 

اپیزود دوم

دیشب موهای مادرم رو رنگ كردم.. وقتی دسته های مو رو توی دستم گرفتم تازه فهمیدم من و مامان چقدر از هم دورشدیم..

موهای مامان سفید شده بود ومن ندیده بودم..

تارهای سفیدروی سرش شورش كرده بود و قبیله‌ی سفیدپوش به چشمهای من دهن‌كجی می‌كرد..

یاد 6 سالگی افتادم.. وقتی یه شب با ترس از خواب پریدم.. دور و برم رو نگاه كردم.. دنبال مامان می‌گشتم.. توی خوابم مامان پیرشده بود... ترسیده بودم.. رفتم و یواشكی از لای در اتاق نگاه كردم..

مامان توی بغل بابا بودوموهای مشكی روی بالشت خودنمایی می‌كرد..

رنگ مشكی موها آرومم كرد اما اونشب تا صبح نخوابیدم.. زیر پتوم قایم شدم و گریه كردم.. برای روزی كه دیگه مامان جوون نخواهد بود...

و حالا موهای سفیدمامان لای انگشتای منِ.. تندتند با بُرُس رنگ رو روی موهای مامان می‌كشم تاخودم روگول بزنم.......

 

اپیزود سوم (آواز)

صبح از اداره زدم بیرون و سریع رفتم دانشكده تا امتحان بدم و برگردم.. (لعنت به مرخصی ساعتی) آفتاب وحشی شده بود و احساس می‌كدم واقعا دارم می‌سوزم.. دوباره ذهنم پُر بوداز بچه‌ها و به آخرین روز ماه خرداد فكر می‌كردم.. و شاید موهای سفید مامان...........

امتحان رو دادم و برگشتم. جلوی شهرك ورودی اداره یه بزرگراه دوبانده هست كه پُل عابرپیاده  غول پیكری اونجا ایستاده.. نفس نفس زنان از پله های برقی همیشه خاموش بالا می‌رفتم كه پله چهارم پام لیز خورد و با كف دست افتادم روی پله‌ها.. مثل بچه كوچولوهایی كه دنبال بهانه باشن خواستم بزنم زیر گریه.. اما نه.. می‌خواستم با همه‌چیز، حتی اشكام مبارزه كنم...... بی تفاوت پله‌های بعدی رو بالا رفتم.

همیشه وقتی روی پُل می‌رسم حس خاصی دارم ، زیر پام ماشین ها با سرعت رد می‌شن و من توی بغل آسمون هستم... نزدیك خدا..

بی اختیار شروع كردم به آواز خوندن:

باور كن صدام و باور كن...... صدایی كه تلخ و خسته است..

باور كن قلبم و باور كن........ قلبی كه كوهه اما شكسته است..

...

قدم‌هام رو كُند كردم و تمام طول پُل رو از ته دل آواز خوندم..

هیچ‌كس اونجا نبود و من دوباره توی شهر احساسم رو فریاد می‌زدم.. اما بدون بچه‌ها..........

زیر پام شهر زجر می‌كشید و بالای سرم خدایی كه شاید خواب بود...

كاشكی پُل عابر پیاده هیچ وقت تموم نمی‌شد.. دلم هنوز فریاد می‌خواد...................

 اپیزود چهار (تولد یك همسایه)

امروز می‌خوام یه كافه جدید رو بهتون معرفی كنم.. كافه بی تعارف!

صاحب كافه یه مرد روشن كه همتون تا حدودی ازش شناخت دارید.. یحیی..

همسرم بعد از یك سال و نیم فراز و نشیب دوباره در فضای وب نویسی دست به قلم شده.. 

این مدت شعرهای زیادی گفت كه من مثل همیشه تنها شنونده اونا بودم.. و خوشحالم كه امروز دوباره برای همه می‌نویسه.. چون سزاوار خوانده شدنِ.

                          كلیك كنید كافه بی تعارف

  راحیل                                    

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:39 | نظرت شما ()

رویای زیبایی وقتی یك انسان در وجودم رشد كنه.. انسانی كه از عشق متولد می‌شه.. من هرلحظه احساسش كنم.. درونم غلت بخوره.. آروم رشد كنه.. شكل بگیره.. پنجه های كوچیكش رو مشت كنه.. و گاهی در آرامش انگشتش رو بمكه.. به شكمم لگد بزنه و من لذت بخش ترین درد دنیا رو تجربه كنم...

واژه‌ای كه امروز ازش صحبت می‌كنیم خیلی عمیق تر از این حرفاست اما چیزهایی می‌بینم كه یه دسته بندی رو توی ذهنم قائل می‌شه..

اینكه هر زن بچه دار مادر نیست..

اگه امروز واژه مادر به این اوج رسیده قطعا به خاطر صفات خوشرنگی كه در سلول سلولش جوونه زده.. گاهی زنی رو می‌بینم كه بچه‌ای نداره اما مادر ترین زنی كه دیدم.. چون همون صفات خوشرنگ مثل یه پیچك دورش پیچیده..

و اما زنهای بچه داری كه دوست ندارم مادر صداشون بزنم...

وقتی در یك عشق بازی وحشیانه اسپرم و تخمكی به زور همدیگه رو به آغوش می‌كشن و كسی آرام بی خبر متولد می‌شه.. كسی در تاریكی رشد می كنه در حالی كه زن در دنیای روشن نما تلاش می‌كنه تا سقط رو تجربه كنه....

وقتی از سر كنجكاوی لمس و لذت در رابطه‌ای بی احساس، كسی دیگر آرام نبض حیاتش روشن می‌شود..

وقتی در برابر پول..

وقتی...

(می‌دونم توی ذهنتون به شرایط جامعه فكر می‌كنید.. منم فكر می‌كنم..و هرگز زنی رو كه در زیر آوار مشكلات له شده، متهم نمی‌كنم..)

فاجعه و درد وقتی كه كودك سالم در برابر سقط مقاوم باشه و اثر قرص و آمپول اون رو به انسانی معلول تبدیل كنه.. بعد اسمش میشه قسمت و پیشونی نوشت و هركس هم اون زن رو ببینه براش دل سوزی می‌كنه.. اسم اون زن مادر نیست...

و خیلی مثالهای دیگه..

هرگز صفحه حوادث رو دوست نداشتم اما این روزها خبری كه هرلحظه می‌شنوم كودك آزاری...

كودك آزاری.. آزار دادن كودك.. كودك رو اذیت كردن.. وای خدای من .. معنی این واژه چیه..؟

اینجا چه خبره؟؟؟

چرا بچه؟؟؟ تو باهاش چیكار می‌كنی لعنتی...

انگار كسی داره به فرشته های خدا در ملع عام تج.او.ز می‌كنه.........

این عكس یه بچه‌است..

با یه مداد رنگیِ نارنجی ، كه شاید می‌خواد رنگ دنیای سیاهش رو عوض كنه.. اما چرا نمی خنده..؟؟ چرا زیر چشمش كبوده؟؟ چرا روی دستش سوخته؟؟ چرا خوشحال نیست؟؟ چرا زخمیه............................................

لعنت....

كافیه...

توی روزهایی كه هر روز روی پوست ما تیغ می‌كشن چرا خودمون به خودمون رحم نمی‌كنیم..

یادم رفت بگم.. روزت مبارك.. مادر راستكی....

(در ادامه مطلب نامه‌ای برای مادرم نوشتم و نقاشی چهره‌اش رو در روزگار جوونی كشیدم)

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:57 | نظرت شما ()

این داستان مردیست كه هرگز نخواهد رفت برون

 از سینه‌ای كه برای فریاد می‌تپد...

راحیل

موضوع مطلب : خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:24 | نظرت شما ()

می خوام از چی بنویسم؟ .. نمی دونم .. فقط دارم انگاشتام رو می كوبم روی دكمه های كیبورد... 

یعنی واقعا چیزی برای نوشتن وجود نداره؟...

چرا هست اما نمی خوام دوباره از درو دیوار شهری بنویسم كه با من لج كرده!

نمی خوام از لحظه هایی بنویسم كه دهن كجی می‌كنن ..

فكركنم دیوانه شدم!!

آخه مگه  شهر اخم میكنه؟؟

مگه ساختمون بداخلاق می شه؟؟

مگه ساعت نق می زنه؟؟

مردم شهر.. ساكن ساختمون.. آدمها در هر لحظه.. و...

همه انگشت ها به سمت انسان هاست..

امروز می خوام توی این چاردیواری خودم رو محكوم كنم! چون من یك انسان هستم..

انسانهای اولیه اینترنت.. كتاب.. علم و خیلی چیزهای دیگه نداشتن.. فقط در حدی میدونستن كه گرسنه نمونن و شكار نشن..

همه زندگی در لذت حیوانی، شكم و زنده موندن ختم می‌شده.. دانشگاه نمی‌رفتن و ادعایی نداشتن..

 

اما همین انسانهای اولیه، امروز به امثال ما ختم شدن .. این نشون می‌ده در لحظه لحظه زندگیشون خواه یا ناخواه آگاهی وجود داشته كه تونستن پیشرفت كنن...

(قسمت، تقدیر و آدم و حوا فقط داستانهای قشنگی هستن !)

اونا خودشون رو به خواب نزده بودن بلكه خواب بودن.. برای همین تونستن بیدار بشن..

اما امروز..

داشتم نظرات كافه رومی‌خوندم..

 

خوشحالم كه همیشه حرف همدیگه رومی‌فهمیم و جامعه‌ی كوچیكی داریم با شهروندانی متمدن كه حتی اگر نظر یكسان نداشته باشیم ،  این درك وجود داره كه عقاید همدیگه رو بپذیریم و بهشون فكركنیم. چون ما هم نمی خوام توی یه چهارچوب بمونیم و دوست داریم روز به روز پیشرفت كنیم.

اما برای من سوال پیش میاد كه چرا دوستانی كه هیچ علاقه‌ای به متنها و عقاید من ندارن باز هم میان اینجا؟

دوستانی كه نه میخوان من و اصلاح كنن و نه به افكارم فكر میكنن.. و هرگز منتقد نیستن.

گاهی شبیه گنده لاتهای قدیمی هستن كه كافه رو به هم می‌ریزن.. و با لبخند عصبی ازدر اینجا می‌زنن بیرون..

امروز كسی برای من نوشت ((هرزه)) !

ناراحت نشدم بلكه معنی این واژه برای من تغییر كرد!

حتما در قانون شما زنی كه فكرمی‌كنه، كتاب می‌خونه، سوال ‌می‌پرسه، حرف میزنه، هرزه است..

و شاید هم امثال من برای زمین شما مثل علف هرزیِ كه نمی‌زاره رشد كنی..

(البته رشد ازنگاه شما یعنی تكثیر امثال خودتون)

پس درود بر انسانهای اولیه كه جرآت تغییر كردن داشتن.

چقدر حرف زدم..

چون دلم پَره از آدمهایی كه فكر می‌كنن آسمون یه وجبه..... یا بهتر بگم: دوست دارن فكركنن كه آسمون یه وجبه!

بعد نوشت!!

1.        این نقاشی ها احساس آنی من به جمله‌های خودم

2.       در اولین فرصت باارائیه نقاشی‌های واقعیم از هنرم اعاده حیثیت خواهم كرد

3.      از اینكه گنده‌لاتهای با مرام رو بااین آدمهای بی مرام مقایسه كردم شرمسارم

4.      به دلیل یه عالمه سوال هنوز به بودن یا نبودن آدم و حوا شك دارم (با عرض پوزش)

5.      خِلاص

راحیل
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:39 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | ... | « 12
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic