كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

دستم به قلم نمی‌ره.. همیشه وقتی از سفر بر‌می‌گردم انگار خیلی چیز‌ها روجا گذاشتم.. دلم توی سینه نیست و دلتنگی حجم تنم رو پُر می‌كنه...

وقتی به تنپوش سبز طبیعت پناهنده می‌شم سعی می‌كنم همه‌چیز رو فراموش كنم.. انگار كه من تنها ساكن این كره خاكی هستم، اما این‌بار نشد..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

اخبار مختلف  احساسم رو وحشی‌ می‌كرد و به جون تن نحیفم می‌افتاد.. تكرار شكنجه سرزمین من .. سرزمین ما...

روزه‌دارهای بی‌ایمان و لبخند مضحك مجری قبل از افطار، كه تمام تلاشش رو می‌كنه تا مهمان برنامه رو به گریه بندازه و بُعد عرفانی اذان رو تكمیل كنه....

و روز‌های بی‌روزه‌ی من در تماشای ایمانی به رنگ باور خودم.. و گاه‌گاهی .. نگاهی كه دخترك رو متهم به بی‌ایمانی می‌كنه بی‌آنكه از حجم وسیع خدای درون سینه‌اش آگاه باشه.... خدای دخترك...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در این روزها ترانه داریوش بزرگ و فرامز اصلانی تمام احساس من و ترسیم می‌كنه... ترانه دیوار كه راوی داستان سرد این سرزمین...

ارزش بارها و بارها گوش دادن رو داره.. لینك دانلود رو می‌زارم تا همه شما دوستان رو با موزیك متن لحظاتم شریك كنم..

دانلود آهنگ دیوار

دیشب بعد از خوندن پست جدید همسرم و شعری كه گفته بود (شهر بالا..) از یه حس عجیب لبریز شدم.. قلم رو برداشتم و منتظر بودم چیزی شروع بشه! یه احساس غریب.. مثل مادری شده بودم كه لحظات آخر زایمان برای تولد نوزادش نفس نفس می‌زنه و قرمز شده.. من آبستن احساسی غریب بودم كه متولد نمی‌شد.....

نمی‌دونم كی خوابم برد اما دقیقا ساعت 2:57 دقیقه ازخواب پریدم .. قلم هنوز دستم بود و نوزادم در همان لحظه متولد شد.....

نفس بریده و خط خطی چیزی گفت و در آغوش مادر خوابید....

(در اولین فرصت شعر رو در كافه خواهم گذاشت گرچه زمزمه‌ی نیمه شب صریح و این صراحت می‌تونه آتشی به دامن كافه باشه....)

چیزنوشت:

-         روزهای سفر خیلی خوش گذشت اما چون با پایان سفر باید از مردخودم ، یحیی جدا می‌شدم تلخ بود..

-         از همه دوستانی كه با وجود چراغ خاموش كافه اومدن و سر زدن تشكرمی‌كنم..

-         با احترام به سیامك عباسی عزیز كه از تصاویر كلیپ‌هاشون برای این مطلب استفاده كردم.

-         عكس‌هایی ازسفرم رو در ادامه مطلب گذاشتم و شما رو به مهمانی تصاویر دعوت می‌كنم...

موضوع مطلب : خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:09 | نظرت شما ()

این روزها دلم خیلی هوای ساز و آواز كرده..

تن‌پوش خاك مثل لباس‌خواب توری بر تن قوس‌دار و هوس‌انگیز ویلن نشسته و نمای زنی نیمه عریان رو در گوشه اتاق نقش زده.. زنی پُر هوس در پی دستانی قوی!

به برگه‌های چسبیده به دیوار و روزهای خوش گروه كُر فریاد فكر می‌كنم.. چقدر راحت خط خوردیم و به خاطر صدای سوپرانوی زنان گروه، از اجرا محروم شدیم.. لباس ایرانی ما كه تحقیر شد و سرپرستی كه به خاطر حفظ ارزش و باورهاش، حاضر به اجراهای مجانی و پولی به قیمت از دست دادن اعتقادش نشد..

و حالا صدای ما سكوت می‌شود.. پشت بلندترین دیوارهای اِجبار..

در خودم غرقم و دست و پا می‌زنم.. آی آدم‌ها...

جلوی تلوزیون لَم می‌دم و بی‌هدف، حرص و غُصه‌ام رو بر تن دكمه‌های‌ ریموت تخلیه می‌كنم..

 داداش بزرگم از بیرون میاد.. من هنوز در این دنیا نیستم كه چنگ میندازه و با صدا كردن اسمم پرده تاریك افكارم رو از هم می‌دره:

-         راحیل...

-         سلام.. چیه؟

-         استاد (..) رو می‌شناسی؟؟ استاد سازای سنتیِ و تدریس هم می‌كنه..

-    (مثل برق از جام می‌پرم..) آره.. كارش شاهكاره.. كَمانچش معروف.. من اجراش رو توی فرهنگسرا دیدم.. افتخاری چندتا قطعه اجرا كرد.. (انگار دلم می‌خواست با كسی از موسیقی حرف بزنم)

-         می‌دونی الان كجاست؟!

-         نه.. خیلی وقت نیستش.. شنیدم دیگه تدریس هم نمی‌كنه..  

-         من الان خونش بودم.. با یكی از بچه‌ها كه دوست نزدیكشِ...

-         (دهنم از هیجان باز مونده بود.. و نفسم بالا نمیومد..) خوش به حالت..

سكوت كرد و شروع كرد به وَر رفتن با گوشیش.. دوست داشتم از استاد  بگه .. اینكه كجاست و چیكار می‌كنه بعد بی مقدمه گفت:

-         می‌دونی كجا زندگی می‌كنه؟؟

-         نه..... (یه كم از سوالش جا خوردم..)

-         این عكس خونش... (گوشی رو گرفت جلوی چشمام....)

 

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

دیگه نتونستم چیزی بگم.. عكس خرابه‌ای كه نعش ساز استاد كَفِش بود .. از هرچیزی خالی شدم و فقط من بودم و عكس و قطره‌های اشكی كه از ارتفاع صورتم سقوط می‌كردن.... گوشی رو بین دستام گرفتم.. پلك نمی‌زدم.. صدای كمانچه استاد توی سرم بود..

داداشم ادامه داد:

-    می‌گن مجوز تدریس و اجرا نداره!! البته خودش هم وضع مالی درست حسابی نداشت .. وقتی توی خونش بودیم هیچی نمی‌گفت.. فقط لحظه آخر اَزش خواستم برام كمانچه بزنه.. راح.ی..ل.....

صدای داداش توی سرم گنگ و محو می‌شد.. گوشی رو زمین گذاشتم و به حجم سُرمه‌ای اتاقم پناهنده شدم...

درد نوشت:

-    این روزها دارم توی هر لحظه‌ام جست و جو می‌كنم و یاد صفحات خط خورده زندگیم می‌افتم.. صفحاتی كه خط زدند و زیر تیغِ ویرایشِ سیاه، دریده شد..

-    صدای سوپرانو زنانه در گروه كُر محسوسِ و زیبایی خاصی به اجرا می‌ده.. اما چون متمایز از صدای مردان هست خیلی جا‌ها خط می‌خوره... البته هستند گروه‌هایی كه با همین سبك كار می‌كنن اما نمی‌دونم چرا این شامل حال ما نشد!!

-          اسم اُستاد رو ننوشتم.. شاید باید می‌گفتم..

-         روزهای من پراز این اتفاقات گذشتند و می‌گذرند..

-         اون تصویر عكس حقیقی از خونه یه اُستادِ ....

-         به مدت دو هفته به سفر می‌رم.. به سرزمین جنگل و دریا و سكوتی نوازش‌وار...

-         ببخشید كه قلمم چروك شده و انگشتانم پیر... قول می‌دم دوباره جوانه بزنم...

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:10 | نظرت شما ()

دلم امشب چه غوقاییست..

درون سینه‌ام طوفان به‌پا گشته

نفس امشب به راهش نیست

دلم دیوانه می‌كوبد..

خودش را بر تنم اكنون

كه طاقت‌ها به طاق است و من دیوانه سرگردون

تمام روح من هِیهات

همه آوارگی اینجاست...

كه در این خانه بی‌خانه

غریب آشنا تنهاست...

به دستم ((ها)) می‌كوبم

كه شاید پیله بِشكافد

دوباره بُگذرد از شب..

دوباره نور بشناسد

بدوزد مخمل خورشید

به آفاقی كه در خواب است

كِشد پرده از این صحنه

كه از آغاز ویران است...

دلم امشب چه غوقاییست...

شعر متوقف می‌شه و من انگار با دو زانو روی صحنه شهر زمین می‌خورم...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

همه جا تاریكِ و در چشم‌های من تصویر عشق‌بازی بچه هاست...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

یاد دیالوگ‌های صادقانه.. یاد شور.. شجاعت... یاد قرار سر ساعت.. رنگ خوشرنگ باور.. شعر (آ) تازه نفس.. یاد...

یاد سكانس آخر.... رنگ سرخ، بی مقدمه.. كشیدن پرده‌ها به زور...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و ما خیلی وقتِ نشستیم تا شاید كسی روی صحنه شهر، شور به‌پا كنه... كاش دوباره بازی می‌كردیم.. اما افسوس كه همه تماشاچی شدیم.. افسوس...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

تلخ نوشت:

-         امروز من و با خودش برد به یه دنیای دیگه..دنیایی كه من و جاگذاشت و رفت....

-         از اون روزها فقط یه ستاره برام مونده.. گرچه به خاطرش خط خوردم اما دوسش دارم..

-         بچه‌ها لطفا چراغ‌ها رو روشن نكنید......

-         18/4/............

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:42 | نظرت شما ()

دیروز توی عالم خودم بودم.. دلم هوای وقتایی روكرده بود كه زیر بارون راه می‌رفتم و با آهنگِ توی گوشم خلوت می‌كردم.. وقتایی كه نگاه شهر روی پوست سردم بی‌اهمیت بود و من دنیایی برای خودم داشتم..

دلم هوای رنگ روغن آبی كرده بود و بوم نقاشی كه دریا روی اون جاری كنم..

توی كُمد چوبی اتاقم دنبال رنگ و قم‌مو می‌گشتم و سرم پر از فكر دریا بود كه یه كاغذ مُچاله خودش روانداخت جلوی پام.. دستش رو گرفتم و بلندش كردم..

 وقتی نگاهم رو روی تنش ریختم تصویر یك شعر با خط‌خطی‌های سرخ من و بُرد به 5سال پیش... به فصل هفده سالگی...:

هوا سرد بود وبارون نم نم می‌بارید.. من با یه ناشر قرار داشتم.. اون روزها هنوز جراحت اجتماع روی تنم طراحی نشده بود و نگاهم چهارچوب خوشرنگ‌تری داشت.. می‌تونستم روزی چندتا شعر بگم و فكر می‌كردم تمام دنیا منتظر شعرهای من هستن... تصمیم داشتم یه كتابچه كوچیك از شعرهام رو چاب كنم و به انتظار دنیا پایان بدم!

با اشتیاق پُررنگی آماده شدم .. بارون و موسیقی تا در دفتر ناشر من و رسوندن و برام آرزوی موفقیت كردن... من و كتابچه كوچیك وارد دفتر شدیم..

یه فضای ساده اما پُر از كتاب.. دو تا مبل چاق كه روی زمین وِلو شده بودن.. ایستاده بودم و به فضا نگاه می‌كردم كه مردی هم هیكل مبلهای راحتی توی اتاق وارد شد.. موهای بلند، خاكستری و تاب‌دار.. پیراهن سفید ، شلواری به رنگ موها ، بندكهای مشكی... و عینكی كه توی قاب چروكیده‌ی صورتش گُم شده بود...

كمی عقب رفتم و با تردیدگفتم:

-        سلام.. آقای (...) ؟

-        بشین.. سلام.. خوبی؟

-    برای شعرها اومدم.. 50 تا شعر هست كه می‌خوام 30تاش توی یه مجموعه كوچیك چاپ بشه.. و خواستم در انتخاب از نظرات شما هم استفاده كنم...

دفترم رو روی میز گذاشتم و زیر نگاه میخِ آقای (..) ادامه دادم:

-         من چندان آشنائی با مراحل چاپ وانتشار ندارم و كم......

حرفم رو قطع كرد و بی مقدمه گفت:

-        چند سالته؟

-        هفده...

-        كتاب چند تا شاعر رو تاحالاخوندی..؟؟

-        خیلی .. كتابای... (خواستم توضیح بدم كه دوباره حرفم رو قطع كرد)

-        در مورد شعر چی می‌دونی؟؟ در مورد سبك شعری چی؟؟ می‌دونی غزل چیه؟؟ همه شعرات عاشقانست... نه....؟؟

(بی وقفه سوال می‌پرسید و من از جواب دادن محروم می‌كرد.. تپش قلبم رو بیشتر و بیشتر احساس می‌كردم.. انگار مبل راحتی، ناراحت من و بلعیده بود و به تنم فشار میاورد.. نمی‌خواستم چیزی از احساسم بدونه ولبخند لحظه‌ی ورودم رو همچنان روی لبم محكم نگه داشته بودم...) وقتی سوالاتش متوقف شد، آروم گفتم..

-    حق با شماست.. من هنوز خیلی چیزها هست كه باید بدونم گرچه با سوالاتتون بیگانه هم نیستم اما شعر رو بدون آگاهی و با احساسم شروع كردم ، این رو انكار نمی‌كنم، خوشحال می‌شم اگه یكی از شعرهای من و بخونید و از نگاه یه ناشر برای چاپ بهش نگاه كنید.. راستی متاسفانه شعر عاشقانه ندارم...

(با غرور دفترم رو بازكردم و جلوش گذاشتم.. )

 یه روان‌نویس قرمز از توی جیبش درآورد و باتمام هیكل روی دفتر كوچیكم سایه انداخت... تند تند خط می‌زد و جلو می‌رفت... 5 دقیقه بیشتر طول نكشید كه سرش رو بلند كرد...

-        بدنیست اما برای چاپ زوده.. من باید برم.. اگه كاردیگه ای نیست ....

از جاش بلند شد.. منم بالاخره خودم رواز بین آرواره های مبل كندم و بلند شدم..

-        ممنون كه وقتتون رو به من دادید..

-        خواهش می‌كنم.. روی شعرهات كار كن...

-        چشم... خدانگهدار...

واز در خارج شدم.. توی راهرو دفتر شعر رو باز كردم تا ببینم اون روان نویس قرمز روی تن شعرم چی نوشته..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و با یه تن خونی بین كاغذهای دفتر مواجه شدم... صدای ناله واژه‌هام رو زیرخطوط حذف و تغییر می‌دیدم.... ازتمام شعر فقط چند جمله باقی مونده بود.... بی اراده كاغذ رو كندم.. مُچاله كردم و توی كیفم گذاشتم... احساسی رو تجربه می‌كردم كه تا اون روز نداشتم... ناشر من و نقد كرد یا تحقیر.. نمی‌دونم....   غرورم رو انكار نمی‌كنم و این غرورخیلی وقت‌‌ها باعث می‌شد نقص‌ها رو نبینم... تصمیم برای انتشار خیلی زود بود و هنوز هم فكر می‌كنم  زودِ...

شعری كه داشت جون می‌داد جای زیادی برای نقد داشت و عاری از نقص هم نبود اما كاش نقد می‌شد نه تحقیر...

هدفون روتوی گوشم گذاشتم و خودم رو توی شهر گُم كردم...

بارون روی صورتم دست می‌كشید .. دلداریم می‌داد و صدای شهیار قنبری تلاش می‌كرد همه چیز رو از ذهنم پاك كنه...:

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست . یادت نیست

........................

چقدر زود گذشت... نمیدونم اون مرد توی زندگیم تاثیر مثبت داشت یا منفی...

تحقیر و شكسته شدن غرورم، چیزیه كه یادم میاد و شعری كه زیر روان‌نویس قرمز جون داد...

 از بین خط‌خطی‌ها، شعرم رو زمزمه می‌كنم:

درحضور ساعت شب

در تلاطم، غیبت نور...

باز این جلاد بی رحم.. مرگ صدستاره در دور...

من مكرر، واژه خونی

مردمان در عرش مَستی..

در پی مرگ ترانه.... قلب‌ها همه عفونی....

در حضور این نگاهم

دار باران می‌گذارند..

حرف غائب می‌نویسند...

چشم مرده می‌نگارند...

سلسله‌وار می‌خزیم ما در هیاهویی شكسته..

تن سیلی خورده‌ی نور..

پشت سایه‌ها نشسته..

میخ ما بر تن باد و شیهه‌‌ی تلخ خزان است

فصل ما بی‌رنگ مرده... فصل نكبت زدگان است...

این خرابه ساختنی نیست..

واژه‌هامان دركُمایند

حضم طوفان كار هرشب..

مردمان مرده نمایند..

این تماشاخانه عریان

دیدنی‌ها زنده آن دور

سایه‌ها سقفی حقیر و استخوان‌ها مرده در گور...

قامت خانه شكسته

در پس فریاد و فریاد

ما همه بشكسته در موج

قصه ما داد و بی‌داد...

...

...

راحیل‌

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:36 | نظرت شما ()

 صدای زنگ ساعت بعد از 3 بار بالاخره موفق می‌شه من و از خواب بیدار كنه...

چشم هام رو باز می كنم و با لبخند به دنیای قشنگ اطرافم سلام می‌گم..

همون لحظه با یه نسیم درهای پنجره باز می‌شه و نسیم خنك رقص كنان میاد توی اتاقم... گنجشك ها آواز می‌خونن و دور من می‌رقصن.. من موهای طلاییم رو شونه می‌كنم و ...

 

(ببخشید یه لحظه اشتباه شد.. این قصه سیندرلاست!!)

خلاصه اینكه لباسم رو می‌پوشم و راهی اداره می‌شم..  من به همه چیز لبخند می‌زنم.. به زباله‌هایی كه كنار خیابون جا موندن.. به هوای غبار‌آلود و حتی به همكاری كه هر روز سر ایستگاه كنارم می‌ایسته و بلند بلند ذكر می‌گه و خودم رو در شب اول قبر تصور می‌كنم!!!  خوشبختی جریان داره و من شادم...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

مثل یه كارمند متعهد سر ساعت 7 توی اداره هستم و شروع می‌كنم به برنامه‌ریزی برای كارهای امروزم..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

(در این حین خیلی خیلی كوتاه هم به اینترنت سر می‌زنم اونم نه برای انجام كار شخصی بلكه برای پیشرفت هرچه بیشتر در كارهای اداره..  !!!!)

وقتی برنامه‌ریزی (!!) انجام شد به فكر یه صبحانه دِبش می‌افتم.. یه لیوان چای داغ به عمق یه استخر بایه لقمه پنیر و گردو به طول جاده اهواز تهران!!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

لبخند روی لبامِ ، بارضایت تمام دَهنم رو به اندازه تونل وحشت باز می‌كنم ...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در حالی كه هنوز خوشبختی موج می زنه و حالا دیگه تصویر slowmation شده  لقمه رو سمت دهنم می‌برم كه صدای نا‌هنجاری منو متوقف می‌كنه...

صدای صاف كردن گلوی یه مرد..!!!

بهتره همین‌جا داستان رو نگه داریم تا من یه توضیح مختصر از ساختمون اداره بدم..

(اینجا یه سالن بزرگ كنفرانس بوده كه به دلیل كمبود جا تبدیل به بخش اداری می‌شه.. اتاقهای شیك و كوچیكی كه با دیوار كاذب درست شدن و دیوارها 20‌سانت تا سقف فاصله دارن و تغریبا صدای پلك زدن چشم همكارم رو هم می‌شنوم چه برسه به...)

كجا بودم؟؟ آهان قضیه صدا بود.. صدای صاف كردن گلو..

من لقمه پنیر رو بی‌اراده زمین می‌زارم و كاملا روی ویبره هستم.. موهام سیخ شده و دارم تندتند دنبال hands free می‌گردم تا توی گوشم بزارم و این صدا رو نشنوم.. همكارم هم بی انصافی نمی‌كنه و از ته دل داره با ساز نا كوكِ گِلوش می‌نوازه... اووووووووووم......آآآآآآآ.......هؤؤؤؤؤؤؤؤؤ..ععععععععع....خخخخخخخخِِِِ....

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

اینقدر صدا بلند كه دقیقا حجم سبز رنگ توی گلوش رو می‌تونم تصور‌كنم و با هر بار بالا پایین كردنش من هم بالا پایین می‌شم...

 بالاخره این جاده ناهموار و لغزنده ساعت 9:30 آسفالت می‌شه و تافردا همین ساعت سكوت حكم فرماست..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

(این تصویر هَپلیه كه چشماش رو شترنجی كردم یه وقت لو نره!!)

هی با خودم كلنجار می‌رفتم كه برم در اتاقش و با زبان بی‌زبانی بهش برسونم كه چقدر در عذابم اما هرچی فكركردم دیدم این كار عواقب داره!! یه روز آدامس اوربیت خریدم كه ببرم و بهش تعارف كنم اما این كار هم عواقب داشت!!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

لقمه پنیر رو توی كشوی میزم می‌زارم و صبحانه روبه ساعت 10 موكول می‌كنم...

چیز نوشت:

-        دوستان عزیز این یه متن طنز نیست و یه دردِ كه من دنبال درمانشم و هم اكنون نیازمند یاری شما هستم...

-    قابل توجه هَمگان كه استفاده از هندزفری و گوش دادن به موسیقی در محیط اداره ممنوع! (این راه حل كلا منتفیِ)

-    راستی الان یك هفته است كه سِمتم ارتقاء پیدا كرده و به این برزخ شوم اومدم،  برای همین هنوز در انجام خیلی كارها معذوریت دارم.

-        منم مثل شما به این فكر می‌كنم كه چطور بقیه همكاران با این صدا كنار میان؟!

-        و در آخر... خِلاص...

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

موضوع مطلب : خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:33 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | ... | « 12
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات