كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

چقدر دلم می‌خواهد از آن صدای مهیب و دودی كه سیاه نبود بنویسم...

 

چقدر دلم می‌خواهد باورم و نظرم را با شما در میان بزارم...

 

چقدردلم مشتاق دانستن نگاه شماست.....

 

و چقدر دلم می‌خواهد بدانم :

جنگ با شرایط امروز، خوب است یا بد؟؟؟.......

 

*می‌دونم شما هم به همون دلایلی كه من نمی‌تونم بنویسم ، نمی‌تونید برای من بنویسید.. پس به صورت دسته جمعی از بلد نبودن تله‌پاتی (!) افسوس می‌خوریم و در سر همان خیابان دلم می‌خواهدها ، بی‌هدف می‌ایستیم.....

* چرا خانه‌ات خالیست گشتاسب؟؟ آمدم و ساعت‌ها در زدم.. به كافه سری بزن

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:41 | نظرت شما ()

به دستهایم خیره مانده‌ام و انگشتان لاغرم را می‌شمارم...    یك.. دو...سه...........

نه، كمه...بیشتر از10تا بود! یك دست و چند بند انگشت دیگر كم دارم! 15 ماه و چند روز....

نگاهم هنوز بر دستان لاغر وارفته، اما چشمانم درلابه‌لای خطوط  درهم ، چیز دیگری را نظاره‌گر است....

روزهای خدمت سربازی..

یاد حرف پدر بزرگ می‌افتم: خدمت آدم و مرد می‌كنه!! زَمون ما بِش می‌گفتن اجباری... آقام بِزور فرستادم. پسر رفتم مرد برگشتم!

ازش می‌پرسم: پدر بزرگ پشت پات چی شده؟ (روی ساق پای پدر بزرگ جای فرورفتگی و تكه تكه شدنه!!)

-         این یادگاری اجباریِ.. شب تو بیابون باید كیشیك می‌دادیم.گرگ بهم حمله كرد و پشت پام و كَند...

سكوت می‌كنم تا شاید ارتباطی بین دندادن‌های گرگ و مردانگی پیدا كنم...

یادمه وقتی یك هفته مانده بود به شروع آموزشی یحیی، پُر از نگرانی بودم... صدها بلاگ از خاطرات سربازی و آموزشی خواندم... خاطراتی كه در پَس همه‌ی آنها غم هویدا بود.. حتی در شادی و لبخندهایشان دلتنگی حضور داشت و خلاءهایی به وسعت یك عمر......

خاطراتی خواندم و شنیدم..

از تیر خلاصی كه سرباز بی‌طاقت و دلتنگ به شقیقه‌اش ‌كوبید..

از آزارهای (..) در اتاق‌های نمور برای مردانگی بیشتر....

از فرار...

بیماری گال...

هپاتیت....

شكستگی دست و پا...

تحقیر و عقده.........

سیگار و اعتیاد...

غذای بد...

واژگان ركیك و سنجش قدرت تحمل در برابر الفاض ناموسی...

شرایط سیاه....

از مكانهای آموزشی می‌خواندم و كارهایی كه باید انجام می‌دادند... كارهایی كه توام با حقارت بود وتخریب.... كارهایی به قیمت از دست دادن جان ...

از عجب شیر گرفته تا پادگان مالك اشتر اراك... پادگانهای مرزی... 

و من همچنان در پس سكوتم به رابطه‌ها فكر می‌كردم.... به مردانگی...

وقتی یحیی به آموزشی رفت، یك روز بی‌خبری مثل یك عمر گذشت و آن شكاف دردناك تا امروز در سینه‌ی من مانده....

وقتی بعد از ساعت‌ها انتظار صدایش را برای 8 ثانیه شنیدم...

-         راحیل ....من خوبم... نگران نباش... دوست دارم...

-         یحیی.....

 

هربار كه از حال و روزش می‌پرسیدم با خنده‌ای كه می‌دانستم خاكستریست می‌گفت: همه چی خوبه...

اما نگران بودم چون می‌دانستم در تبعیدگاه اجباری چه می‌گذرد....

وقتی بعد از یك ماه و 20 روز دیدمش 7 كیلو لاغر شده بود و چقدر آرام تر ... هرگز برایم نگفت چه روزهایی را پشت سر گذاشت اما از دفترچه‌ها و نامه‌های پُر از دلتنگی‌، از شعرهای تاریكش كه با غمی سیاه توام بود، می‌شد روزگار را حدس زد....

مرد وكیل لیسانسه با معدل بالا لقبش یابو سوار شد و 15 ماه از روزهایش به اموری گذشت كه هرگز به كارش نیامد و نخواهد آمد......

و امروز...

ما به مناسبت پایان روزهای اجباری جشن گرفتیم و در آخر، لباس یكدست را سوزاندیم ...

و نگاه یحیی بر شعله‌های سرخی كه تن لباس را می‌دَرید، فریاد ترین نگاه دنیا بود........

شاید نوشت:

-         شاید پادگانهایی با شرایط مطلوب هم وجود داشته باشه اما درصدشان آنقدر كم هست كه قابل نوشتن نبود.

-         شاید تنها دلیلی كه مردها دوران سربازی رو دوست داشته باشن، یافتن دوستانی با دردهای مشترك....

-         شاید اگر حرف‌های من از زبان یك مرد بود خیلی فرق می‌كرد...

-         شاید بدترین جمله بعد از پایان سربازی به یه سرباز این باشه: دیدی چه زود گذشت؟؟!!

-         شاید هم دارم به داستان سربازی احساسی نگاه می‌كنم!!!

-         شاید.....

-         و بدون هیچ شایدی من به این جمله یقین دارم كه ((نبودن سربازی بهتر از بودن سربازیِ))

راحیل

هوا كم كم رنگ پاییز به تن كرده.. توی حیاط خونه ایستادم وبه درخت‌های عریان باغچه كوچك نگاه می‌كنم..

هدفون توی گوشم و موسیقی با پاییز توام شده تا حسی عجیب رو در رگ‌هایم به جریان در بیاره....

باد دامنش رو بر تن كاشی‌های كهنه حیاط می‌كشه تا برگ‌های خشك رو به رقص واداره و دل من و برای شنیدن خش‌خش پاییز، بی‌تاب كنه.....

مشتاق شنیدن موسیقی فصل‌ها، هدفون رو از گوشم در‌میارم.....

اما صدای برگ‌ها در فریاد عاجزانه‌ی زن همسایه گُم می‌شه....................

-         كثافت.. خستم كردی... ای‌خدا.. این چه بخت و اقبالی بود.... خدا وَرِت داره كه راحت بشم....

آه و ناله‌ی زن همسایه با طنین تلخ گریه نیلوفر همراه.... گاه صدای ضرب دستهای بی‌رحم مادر ،  كه بر تن نیلوفر می‌شینه رو می‌شنوم و با هر ضربه، صدای گریه به ناله‌ای تلخ و تلخ‌تر تبدیل می‌شه...........

سنفونی سیاه نیلوفر..... دختر 5 ساله استثنایی تنم رو مثل برگ‌های آواره كف حیاط خُرد و پوسیده می‌كنه...

هدفن رو توی گوشم هُل می‌دم اما تمام تنم در تسخیر صدای ناله‌ی نیلوفر همچنان خُرد می‌شه.... قدم بر‌میدارم تا به چهاردیواری خانه پناه ببرم...

صدای پاهایم رو می‌شنوم كه مثل برگ‌های خشك و شكسته خودش را بر تن‌پوش كهنه حیاط می‌كشد...................

خش...... خش..... خش......

و هنوز... زن همسایه و نیلوفر.....

سرم پُر از فكر‌های بی‌پروا می‌شود.....

اگر روزی فرزند من... كسی كه از عشق و احساس متولد می‌شه و در درونم آرام و ساكت رشد می‌كنه... فرزندی كه صدای طپش قلبش تمام تنم رو جان دوباره می‌ده و برای دیدن چشمهاش و بوسیدن دستانی كه پاك ترین دستهای دنیاست لحظه شماری‌ خواهم كرد، یك سندروم باشه... تصمیم من چی خواهد بود؟.....

درسهایی كه خواندم رو مرور می‌كنم....

رابطه ژن‌ها و ارثی كه ناخواسته به ما می‌رسد...

50% معلولیت‌ها تحت تاثیر عوامل ژنتیك...

نابودی زندگی انسان فقط به خاطر یك كروموزوم..

تشخیص كودك سندروم در ماه‌های اول  بارداری.... (والبته تشخیص نابینایی، ناشونایی و حتی تالاسمی)

توانایی‌ها و ناتوانی یك كودك سندروم دان....

آزمایش آمنیوسنتز (راهی برای تشخیص بیماری‌های ژنتیكی..)

و سقط........................

تصویری كه شاید وحشیانه باشد اما زندگی اجباری كودكی ناقص، معلول، سندروم را منتفی می‌كنه...

در سرم مادر نیلوفر رو متهم می‌كنم....

و اما من ....

با تمام اشتیاقم برای داشتن فرزند و احساس پاك رشد انسانی از من، درون من، اگر روزی در جواب آزمایشم، پزشك با چشمانی متاسف فرزندم رو بیماراعلام كنه...( بیماری كه زندگی شخصیش به دلیل ناتوانی‌ها به زندگی مشترك اجباری تا پایان عمر تبدیل بشه) قطعا قدم بعدی من مسیر قانونی سقط فرزندم خواهد بود...

فرزندم......

تا نه به او و نه به انسانیت خیانت نشه......

من امروز یك مادر بی‌رحم و یا یك زن بی‌احساس نیستم.....

 بلكه  به كودكی فكر می‌كنم كه می‌تونه سقط بشه و هرگز طعم تلخ زندگی كودكان معلول رو نچشه...

و اگر با احساسم تصمیم بگیرم و تولد صورت بگیره ....

كودكی ضعیف... شكننده كه با آسیب متولد می‌شه... حسرت شبیه دیگران بودن... حسرت بازی‌های كودكانه... حسرت بزرگ شدن.... حسرت عاشق شدن.... حسرت بچه‌دار شدن...

و...... حسرت زندگی كردن.....

من برای احساس مادر شدن حق ندارم با زندگی یك انسان بازی كنم...

من نسبت به ژن‌های خودم مسئولم....

من مسئولم اگر می‌دونم ممكنه باعث بیماری ونقص در انسانی بشم....

من حق ندارم در هر شرایطی به بچه‌دار شدن فكر كنم...

.......

مادر نیلوفر هنوز برای من یك متهم.....

5 سال پیش با همسری كه حالا خبری ازش نیست (!) به لذتی تن دادن كه منجر به تولد فرزندی ناخواسته شد...

حتما وقتی برگه آزمایش روگرفته با جمله مضحك: خدا داده ، خوب نمی‌شه كاریش كرد !! نه ماه رو سپری كرده.......

 نمی دونم آزمایش داده.. دكتر رفته... نمی‌دونم اما اینا دلیل نیست و تو از اتهام من تبرئه نمی‌شی......

چون می‌دونم شرایطش روداشتی و اگر هم نداشتی نباید بچه‌دار می‌شدی...

كه امروز همسرت رو از دست بدی.....

خواستگار دخترت بعد از دیدن نیلوفر منصرف بشه...

تو بشكنی....

گناه كنی.....

و نیلوفر روزهایی خالی از زندگی رو پشت سر بزاره .........

نمی‌دونم پشت اون خنده‌ی گنگ و نگاه همیشه براق، چی‌می‌خواد بگه.....

شاید می‌خواد از خدا شكایت كنه.....

اما نیلوفر، مادر تو متهم.....

خدا اینبار بی‌تقصیر.................

چیز نوشت:

-    اگر علم پیشرفت نكرده بود،  هرگز مادری رو متهم نمی‌كردم اما به همون میزان كه دنیا پیشرفت می‌كنه ما مسئولیتمون سنگین‌تر می‌ه...

-         من سقط رودر بارداری‌های ناخواسته كه شرایط تولد فرزند رو ندارند هم مجاز می‌دونم...

-         در آمریكا ازدواج فامیلی كه ممكنه منجر به اختلالات ژنتیكی بشه، ممنونع.

-         بیشترین درصد كودكان معلول در كشورهای مذهبیِ!

-         اگر روزی تصمیم به تولدكودكی معلول گرفتیم باید قدرت مقابله با همه‌ی وجه‌های دردناك زندگی رو داشته باشیم........

-    نباید به این امید كه شاید فرزند من جزء آن كودكان استثنایی انگشت‌ شمار در دنیا باشه، با زندگی یك انسان بازی كنیم....

-         دوست دارم نظر تك تك شما دوستان با ارزشم رو در این رابطه بدونم تا اگر اشتباه می‌كنم، اشتباه به راهم ادامه ندم....

-         با تاخیر اما از صمیم قلب درگذشت استیو جابز روتسلیت می‌گم.... (گاهی یادم می‌ره آدم‌های بزرگ هم رفتنی هستند...)

 

راحیل

امروز همه‌جا برای جسم من سرد است... می‌لرزم و درنمورترین مرداب دنیا به یغما می‌روم....

در تاریك ترین وجه دنیا...

من كِز می‌كنم و دلتنگ می‌شوم برای انسان‌هایی كه انگشت شمارند.....

برای نهال... برای هاله...برای................

اشك حسرت

این دردنامه فریادیست در پس گوش‌هایی كه هرگز نشنیدند......:

(( زمین درشوك است و صدای نبض هر لحظه آرامتر می‌شود....

دستانم را در هم گره می‌كنم و بر قفسه سینه‌ی ایران می‌فشارم....

یك..... دو.......

نبض بی‌رمق..........

ترس

فریاد می‌زنم: برگرد...تو با باید بمونی.... خواهش می‌كنم.... برگرد......

در چشمانم، خیره‌ نگاهش را تكرار می‌كند...

نگاهی كه دیگر نا ندارد... نگاهی سرد.. دلتنگ.... دلگیر.....

بغض درگلویم نه، كه در جانم ریشه دوانده.... دستانم هنوز سینه‌اش را می‌فشارد...

در هاله‌ای از بغض و اشك، فریادی كه دیگر فریاد نیست و تكرار می‌شود...

یك... دو....

برگرد.... خواهش می‌كنم....

و پلك‌هایش را آرام و خسته از سالیان طولانی بر هم می‌خواباند...

ایران..... مُرد....

اشك برای مرگ

سربرسینه‌ای می‌گزارم كه سال‌ها پیكارهای سردِ درد را به دوش می‌كشید....

و منتظر بود.........))

انتظار سیاه

سرد نویس:

-         نبض ایران ایستاد وقتی نفس گرم نهال... سردشد...

-         امروز خودكشی مقدس ترین واژه‌ی دنیاست.....

-         من به جهنم اعتقاد دارم... احساس سوختن و شعله كشیدن،  پوست و روحم را می‌دَرد......

-      نهال، می‌دانم كه در آغوش بهنامی... چشم ببند و آرام ترین خواب دنیا را تجربه كن.. در امنیت ... در آزادی.......................

-      دردناك‌ترین پیكار، سرور مردم این سرزمین برای مرگ پسری 17 ساله بود كه به پاس تنگ شدن طناب بر گردن و جان دادنش، دست زدند و سوت كشیدند......

-         نوش‌دارو را بیاور... سهراب مُرد.....................

-         چه وفادار مانده ام  .. به آن شهریور كه از جانب پیراهن تو نابهنگام ، بر پوشانیدن سال ها،‌ طلوع كرد  (نهال)

-         این نوشته‌های خط‌خطی، پاسخ قلبم بود به واژه‌واژه‌های بی‌دل... مردی روشن در سرزمین تاریك...

-         لحظه‌های محتضر

مرگ تدریجی

راحیل.....

چند بار تایپ كردم و نوشتم... اما بعد پاك می‌كردم و دوباره تایپ...
واقعا در برابر وقاحت چه چیزی می‌شه نوشت؟؟؟ در برابر ترویجِ ..... بگذریم...
من منتظر جوابم... من و قانع كنید....

این تصاویری كه می‌بینید بازسازی شده نیست... عین حقیقت... یه وبسایت ایرانی..
 قابل توجه كه فی.ل.. هم نیست!

راستی این در مكتبی كه ازش زاده شدیم، جرم نیست... !

احكام شرعی... قَبِلتُ....

ص.یغه یا ازدواج موقت...

لعنت...

من و له كن... من یه زنم... آسباب بازی دستان وقیح و بی گناه(!!!) تو....

مرد با ایمان....

خشم نویس:

        

      -   متنفرم از زنانی كه در این وبسایت ثبت نام كردند تا نام زن رو به گند بكشن...

-         اینجا شَرَف به فروش می‌رسد...

-      در روزیكه با مَردم پیمان بستم حرف مَهریه روحم رو می‌خراشید.. تصمیم گرفتم مَهرم چند جلد كتاب باشه... ترجیح دادم با كتاب مقایسه بشم تا با چند سكه طلا.... این تمام مَهریه من بود... كتاب...

-         مرد من .. یحیی ، با نام  و یاد یزدان نیك اندیش مُهر تائید بر پیمان ما زد...

-         من ازمرد نه، اما از مرد نماها بی‌زارم.....

-       در این نگاه خاكستری، ازدواج فقط یك دلیل دارد.. و انسانیت بر باد است....

-         برای دیدن بی‌شرمی، عكس‌ها رو save كنید و بعد بخوانید.. 

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:57 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | ... | « 12
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic