كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
خواستم بنویسم اما  ازچی؟؟؟

مگر این قصه سیاه پوش را می شود روایت کرد؟؟

اگر روایت کنم که درد درمان نمی شود؟؟

فقط می دانم  که زیر آوارم و حتی فریاد نمی زنم....

 
بگزار پابه پای تن سرد تو .. زنده به گور شوم.....














نعش دلدارمرا لای پتو آوردند

بنویسید زنی بود که زنبیل نداشت
 
پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت
.....

موضوع مطلب : خط خطی,زیر پوست شهر,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:15 | نظرت شما ()
ساعت نزدیک 2:25 دقیقه بود.. یواشکی لیوان آب رو از توی کشو میز درآوردم و کمی نوشیدم..
بازی فکری روی صفحه کامپیوتر باز بود.. کتاب نیمه تمام جلوی دستم و باد سرد کولر.. ناگهان صدای گریه زنی که کم کم شدت می گرفت در فضای اداره پیچید...
بی تفاوت به بازی ام ادامه دادم اما تبدیل شدن گریه به ضجه مرا از جا کند... صدای همکارم بود.. بیتا...



از جایم بلند شدم و با سرعت به سمت اتاقش رفتم.. دیدم روی زمین نشسته و گریه می کنه.. دو تا دیگه از خانم ها هم دورش بودند...
- چی شده؟؟ چی شده سارا؟؟ بیتا چرا گریه می کنه؟؟
سارا که هول شده بود سری تکون داد و گفت:
- شاید دروغ گفتن... شاید اشتباه شنیدی.....
و خانم سوم آرام توی گوشم زمزمه کرد:
- زنگ زدن گفتن برادرش فوت کرده................

ضربان قلبم شدت گرفت.. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به گشتن لابه لای شماره های گوشی بیتا برای گرفتن تماس... آبجی.. داداش رضا.. داداش محسن.. اما هیچ کدوم جواب نمی دادن تا اینکه بالاخره تلفن عمو بیپن جواب داد:
- الو.. الو.. (صدای شیون و فریادی جایی برای پرسیدن باقی نمی گذاشت اما به سختی حرف آمدم..)
- بله..
- الان با بیتا تماس گرفتن و و یه خبر بد... خواستم بدونم حقیقت داره؟؟؟؟
- بله.. بله خانم... بگین زود بیاد خونه...
تلفن رو قطع کرد.. بیتا با همان نگاه خیس به چشمهام خیره شد.. منتظر بود که بگم همه چیز دروغ بوده.. اما من سکوت کردم و ضجه های بیتا بلند تر شد...



بیتا رفت خونه و تمام روز من بی اختیار با این صحنه های تلخ گذشت.. قرار شد که فردا با همکارم به مراسم خاکسپاری برادرش بریم..
با خودم کلنجار می رفتم... برای رفتن یا نرفتن.. گیج بودم.. می خواستم کنار بیتا باشم اما چقدر قدمهایم سنگین و ناتوان بود...

صبح ساعت 10 همکرام صدایم زد.. که ماشین جلوی در اداره منتظر.. مردد از جایم بلند شدم..
در تمام طول مسیر قلبم سنگین می تپید.. انگار که قرار باشد در آن مراسم مرا خاک کنند! جلوی قبرستان رسیدیم.. ازدحام قبرهای سرد زیر آفتاب داغ تابستانی جنوب..
از دور جمعیت سیاه پوش پیدا بودند.. وقتی نزدیک شدیم تصویر جوانی بیست و چند ساله لابه لای دسته های گل به همه لبخند می زد و گویی خوشامد می گفت....
روبه روی غصال خانه سیل جمعیت به نماز ایستاده بودند.. و جسمی بی جان و حوله پیچ شده در سینی بزرگ فلزی روی زمین بود.. با دیدن آن صحنه و شنیدن شیون های درناک زنان داغدار پایم به زمین میخ شد...
- بچه ها من بر می گردم.. نمی تونم بیام...
- بیا به بیتا تسلیت بگو.. بعد برو...
چند قدم عقب افتاده بودم.. سنگین و تلخ گام بر می داشتم.. نفس کشیدن سخت بود.. مردان گریان به نماز ایستاده بودند و احساس می کردم از زیر آن پتو چهره جوان را می دیدم.......
هوا داغ بود و خورشید بی رحم.. عینک آفتابی روی چشمهایم بود و نه برای آفتاب بلکه برای پنهان کردن اشک های گاه و بی گاهم...



بیتا را از دور دیدم.. روی نیمکتی بی حال.. در آغوش زنی دیگر... در سکوت و مبهوت.. انگار که چشمهایش نمی دید...
نزدیک شدیم.. یکی از همکاران بغلش کرد و به محض دیدن ما اشک در پی اشک باریدن گرفت.. با صدای هق هق دردناک بیتا همه همصدا شدیم.. صدای گرفته اش دیگر شبیه گریه نبود.. ناله شیون.. زجر.. نمی دانم.. نمی دانم... آن زن هرگز شبیه بیتا نبود....
نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم.. نمی توانستم مثل بقیه بغلش کنم..من کنار ایستاده بودم و لبانم از شدت درد و اشک می لرزید..
با صدای الله اکبر مردا جنازه را بلند کردند تا به سمت حفره ترسناکی که آنسوتر بود ببرند.. حفره ای که برای همیشه او را می بلعید.. از زمین و خاک متنفر شده بودم..
جمعیت مرا هول می داد و جلو می برد.. می خواستم دور بشم اما نمی شد.. بی اختیار تا بالای حفره رفتم.. و جسم بی جانی را دیدم که کنار حفره بر زمین گذاشتند..
و مراسم سنتی بختیاری برای جوان از دست رفته شروع شد...
زنان کل می کشیدند و با اشک می رقصیدند... صورت های سرخ و رد کبود ناخن بر پوستهای آفتاب سوخته.. هلهله ای دردناک بود... صدای کل کشیدن و ساز دهل سینه ام را می لرزاند..
بیتا غرق در خاک کنار جسم برادر دراز کشیده بود.. آرام .. انگار که خوابیده باشد...  تنم و روحم می لرزید.. تلخ بود و سیاه...
مرگ .. قصه دلتنگی ابدی...
از جمعیت درو شدم.. تاب نداشتم.. باید می رفتم.. کافی بود.. دیگر کافی بود...
اما هر لحظه چشمهای بیتا و لبخند برادر در عکس.. کناری نشستم و سرم را بر زانو گذاشتم...
زنی در کنارم بود و پچ پچ زنانه اش در گوشم زنگ می زد:
- آره.. می گن سکته کرده... عجب دوره زمونه ای شده.. دو روز هم تو خونه بوده و بو گرفته اما هیچکس بالا سرش نرفته.. 24 سالش بیشتر نبود.. مادر هم نداشت...
- حاجیه خانم می گفت شب قبلش با همه خداحافظی کرده..
- آره.. می گن مرده می فهمه که می خوان ببرنش!!!

صدای زنها در گوشم بود که ناگهان صدای فریاد و جیغ شدت گرفت.. داشتند جوان را در خاک می گذاشتند و خواهرانش اجازه نمی دادند.. گویا یکی از آنها می خواست با برادر خاک شود... اما بیتا هنوز بی جان در آغوش زنی همه را نگاه می کرد.. بی صدا..



بالاخره زمین بی رحم جسم برادر را بلعیدو سنگهای سیمانی بزرگ بر تنش چیدند و خاک در پی خاک.. وقتی کم کم همه آرام شده بودند بیتا شروع کرد به ناله کردن.. با صدایی گرفته...
زنی فریاد زد:
- خاک برادر بر سرش بریزید.. سرد می شود...!!
و زنی مشت مشت خاک بر سر زهرا می ریخت.....
دیگر نمی توانستم نگاه کنم.. حتی نفس بکشم... پشت سرم هیاهو بود و من تند تند قدم برمی داشتم...
و زیر لب می گفتم: کاش نیامده بودم....



تلخ نویس:

- برادر بیتا پیوند کلیه انجام داده و متاسفانه با پس زدن پیوند این اتفاق رخ داده بود.. شب قبل با هیچکس خداحافظی نکرده و لحظه مرگ تنها نبوده..!!
 - گاهی اعتقادات و رسوم غلط پذیرفتن مرگ رو برای ما سخت تر می کنه...
- تاسف بار ترین صحنه دیدن بچه های قد و نیم قدی بود که لابه لای قبر ها می دویدند و بازی می کردند! همه اونها با کنجکاوی صحنه به خاک سپرده شدن جسم بی جان رو دیدند.. یکی از اونها با هیجان گفت: با عمو رضا دارن خاک بازی می کنن!!! و همین کودک اگر فردا از مرگ بپرسد و مادرش با اطمینان بگوید (کسی که می میره میره پیش خدا) کودک قطعا در ذهنش خواهد گذشت که خدا زیر خاک زندگی می کند و او هرگز دلش نمی خواهد پیش خدا برود .. از کودکی با ترس و تناقض رشد خواهند کرد و دغدغه اش در 4 یا پنج سالگی مردن خواهد بود....
- و مرگ.. این قصه تلخ همچنان ادامه دارد...



راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 20:47 | نظرت شما ()

اگه دستات خاطره هامو سوزونده..

اگه شوقی تو نگاه شب نمونده..

نمی تونم .. از چشای تو جدا شم... نمی تونم تو رو دوست نداشته باشم...

صدای فریاد نیما رو در گوشم کم می کنم.. دلم هوای تق تق دکمه های کیبورد را کرده وقتی احساسم را با خانه های سیاهش می نویسم...

 دلم هوای نرودا را کرده که همچون کودکی سر راهی هرچند گاه یکبار گوشه لباس کسی را می کشد و با بغض....: شما مادر من و ندیدید؟؟ من گُم شدم....

و یک اخم تمام پاسخ رهگذر است........

اما اکنون دوباره هستم .. کودک من...

خودم را کمی سبک می کنم.. می خواهم دوباره از زمین فاصله بگیرم.. پرواز کنم و خودم باشم..

به دور از حجم دغدغه هایم .. به دور از هوای اداره و اجبار... به دور از تمام نبایدها.....

به دور از این خاک که نمی دانم دوستش دارم یا نه...........................

در بن بست های تنم هستم که صدایی مرا صدا می زند.....

سکوتم را به فریادی بدل کن.. تمام حرفهایم را غزل کن...

به مردانت بگو از نسل نورند.. بگو آزادگان از بند دورند....

چشمهایم را می بندم و سرنوشت سرزمینم را مرور می کنم.. دوباره هوای کافه بارانی می شود.. اینجا همیشه باران می بارد... و من هنوز نتوانستم تکه ای از خورشید را بر تن خانه ام کوک بزنم... چرا؟؟؟؟؟

کودکم را به آغوش می گیرم و پشت میز همیشگی ام می نشینم...

در ذهنم نه سرنوشت این خاک بلکه سرنوشت زمین است..

زمین..

از ابتدایی که به قصه اش شک دارم شروع می کنم.. از تهدید و اجبار.. از نبایدی که همیشه بوده.. از سجده های تحمیل...

از شیطان....

و آغاز بر کره ای خاکی...

حسادت و دروغ...

مرگ و غارت..

جنگ و جنگ و جنگ و جنگ........ و هنوز این قصه تلخ ادامه دارد...

اینبار گوشهای کودکم را می گیرم تا  نشنود اما مگر می شود... نرودایی را که همیشه مورد کودک آزاری قرار گرفته گول زد؟؟

نرودایی که متهم شد.. نرودایی که دید.. زخم خورد... تنش را بی رحمانه کبود کردند.....

آه.. نرودا.. آه...کاش هرگز متولد نمی شدی...

شرم دارم در عبور سیاه چشهایت نگاه کنم...  سرت را به سینه ام می چسبانم و سکوت می کنم... اما طپش های قلبم گویای همه چیز هست...  همه چیز......

همه دردهای مشترک...

همه دردهای تکراری از ازدحام آدمهای تکراری...

من پر از تکرارم و هر روز مانند روزنامه های زرد زیر چاپ می روم..

بیا امشب را شاد باشیم... بیا برای تمام روزهایی که با هم گذراندیم جشن بگیریم... حتی اگر .......

بگذریم...

بیا امشب فقط بخندیم........


.......

چیز نویس:

-       هربار که قلم میزنم تصمیم دارم چیزی تازه بنویسم اما وقتی دنیا روی خط تکرار است من که بسیار کوچکم.........

-       این هفته امتحانات دانشکده تمام می شود .. امتحاناتی که خوب گذشت...

-       چند روز پیش در خیابان ترانه ای گفتم.. صدای نفس هایم.. شهر و ترانه در گوشی ثبت شد.. دیرتر به اداره رسیدم اما یک بغل حرف متولد شده بود...

-       راستی این روز ها چقدر عهد و پیمان می شکنم... نه؟؟؟؟؟؟

-       کاش با همه شما غریبه بودم... آنگاه می شد نوشت .. از همه چیز.. از همه چیز...

 

راحیل       

 

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 15:45 | نظرت شما ()
امروز 22 خرداد بود..

چقدر خواستم بنویسم و نتونستم....

از چی باید می نوشتم؟؟؟

از کجا؟؟

یه چیزی توی تنم دوباره رشد کرد...

انگار توی این سرزمین نمیشه شاد بود...

می خوام از این خاک برای همیشه برم...

نمی خوام چیزی رو فراموش کنم اما با تمام وجود می خوام شاد باشم...

می خوام زندگی کنم..

بدون نگاه سیاه کسی بالای سرم.............

بدون...

می خوام برم...

باید برم..............

http://s2.picofile.com/file/7350856341/IMG_1923.jpg

دلم فرشته مهربون سیندرلا رو می خواد...

چوبش رو تکون بده و همچی خوب بشه...

از این لباسای پاره و بسته بودن دستم جلوی نامادری و خواهرای ناتنی

 خسته شدم..

بالای شهر وایسه و داد بزنه:

بی بی دی با بی دی بو...

و همه مهربون بشن و خوشبخت..

http://www.meisanmui.com/wp-content/uploads/2010/09/cinderella2.jpg

راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 23:11 | نظرت شما ()

آری..

قصه ای که می نویسم ناجوان مردانه تلخ است...

اکنون بغض در گلویم حجله بسته و وحشیانه می درد پرده های نفسم را.....

داستان مردی را می نویسم که برایم مقدس بود و....... شبیه پدرم...... شبیه پدری که چقدر دلتنگش هستم...

حالا.. اکنون... بیشتر از همیشه...

قصه من.. قصه سرزمینم...

قصه سال 88 ... قصه دانشجوی پیام نوری... که ست..اره دار می شود... ترم شاگرد اول شده اش را مشروط می کنند..... ممن.وع الو.رود می شود.. از دانشگاه انصراف می دهد برای کنکوری دوباره و فرار از آن زندان محترمانه.. اما نامش از کنکور هم خط می خورد...

قصه دختری کوچک اندام که با مردانی درشت.. دست به یقه می شود.... جای با تو.م ها وکش.یده ها بر تنم تیر می کشند....

یاد آنچه در ذهنم می گذشت..... یاد سپهری که دیگر نیست...

راستی سپهر.. خوب شد که دیگر نیستی.... اینجا عجیب سرد است..... مرگ نجیب ترین مهمان این سرزمین بود و هست....

پر از دردم و جراحت... پر از حسهای وحشی... پر از .... وای... راحیل.. اینجا کجاست؟؟؟

دلم دوباره برای پدر تنگ شده.....................

برای روزهای گذشته....

راستی بابا... من قول دادم که هرگز در زندگی ام اشتباه نکنم... نکردم .. اما چرا اینقدر این روزها درد می کشم؟؟؟ چرا .......

چرا برادرم که عمیقا تنی بود کافه ام را پر.نو خطاب کرد؟؟؟؟

چرا برادرم که صادقانه نگرانش بودم مرا به رهایی از بندی که بند نبود (!!) خواند؟؟؟

چرا فعل هایش مالکیت داشت ؟؟

چرا؟؟؟

ستیز با چه چیز بود؟؟

چرا متهم به کاری می شوم که هرگز نکردم؟؟؟

من چه کسی را فروختم؟؟

به کی؟؟؟  بنی هرزه؟؟؟ ....

درد می کشم از این اتهام......

اتهامی که خودی می زند.... تلخ است..................................... آن که دیگر خودی نیست.....

من...

همیشه راحیل بودم.... هرگز با نامی مستعار برای هیچ کس ننوشتم... هرگز پشت دیوار از کسی نگفتم....

من هرگز نگفتم..........

قصه ام دردناک است و واژه ها وحشی شده اند.....

کجا بودم؟؟

مردی که روزی برادرم بود... برادری فروردینی..........

شبیه رامین... شبیه پدرم....................................

خانه ای که روزی ستایشم می کرد و امروز مرا در مقابلش به صلیب آویخته اند.... صاحبخانه ای که ناگهان غریبه می شود...

با فریاد برایم می نویسد... با فریاد همه چیز را برایم می شکند... تمام باورها و ایمانم را... شک با هیبتی ترسناک بر سینه ام می نشیند.....

وقتی از حرفهایش می خواندم... بغض کردم و در تن یحیا رها شدم.....

گریه کردم... با فریاد.... با فریاد به حال خودم گریه کردم.......

به حال ایران....

به حال سرزمینی که دیگر به آن امید ندارم.......

اینجا عین غربت است.......

چه روزهایی گذراندم..... با چه خیالهای قشنگی... چقدر با هم بودیم.... و حالا................

هیچ...

اینجا تنها ترین مردمان دنیا را دارد.......

یحیا......

می خواهم از اینجا... از این خانه...

از این سرزمین بروم.....

یحیا...

من این همه سال بیهوده می جنگیدم.....؟؟؟ بیهوده؟؟؟

برای چه کسی؟؟؟ چه کسانی؟؟؟

کنار چه کسی؟؟؟ چه کسانی؟؟؟

به صورتم چنگ می اندازم...... نکند نقابی بر چهره من هم باشد و خودم ندانم... اما پدر که به من چیز دیگری آموخته بود......

من که همیشه شاگرد خوبی بودم........

تلخ می خندم و یاد سکه هایی می افتم که گفتند گرفتی و فروختی..... و نمی دانستند که راحیل فروختن نمی داند....

رفتن چرا.. سکوت..آری..  اما فروختن.. هرگز.....

یاد صفحه ی سفید بزرگی افتادم که روزی با همه دوستانم روی آن را امضا کردیم و یک آرزو زیر ناممان نوشتیم.. برای ایران.. برای سرزمینمان.... اما پس از برباد رفتن آرزوهایمان یک ناخودی از میان خودمان آن صفحه را به خریدارانی که خون می خوردند و وحشیانه مست می شدند.. فروخت...

او نه یک نفر.. بلکه همه مارا حراج کرد....... آن روز ما نترسیدیم بلکه شکستیم....

و لابه لای تکه های روحمان ماندن و نفروختن را آموختیم.......

از میان همه اتهام ها در پیامهای پنهانی .. از میان همه حرفهای تلخ و رکیک.... از میان همه بد و بیراه ها... از میان همه  آنها فقط یک چیز را می پذیرم و آن هم نشناختن خداست.....

راست گفتید....

من سالهاست به دنبالش می گردم....

سالهاست....

که خدا را جست و جو می کنم................

راحیل....

 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:10 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 12
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات