كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
درود.. درود .. درود....
هر بار می آیم و برای دل خودم می نویسم که روزی دوباره خواهم نوشت... از نو..
از حرفهایم...
شعرهایی که گفتم و فرصت نشد برایتان بنویسم...
چقدر از اعتراش دورم و دنیای من شخصی شده....
جزیره ای دور تنم پیچ و تاب می خورد و مرا می بلعد...
اما باز هم می گویم... خواهم آمد... بدون نرودا مگر می شود؟؟؟!!...
اینجا زادگاه راحیل است...
سرزمین دوستی های بی پایان و پایان یافته...
انسانهای ماندگار و حرفهای گرم...
دوستان قدیمی و زخم های تلخ....
اینجا سرزمین من است...
جایی که پر از احساس امنیت در آن نفس می کشم...
و تمام قد راحیل هستم....
خواهم امد نرودای من...
خواهم آمد فرزند تنهای تنهای تنهای راحیل.......



راحیل......
موضوع مطلب : خط خطی,من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:57 | نظرت شما ()
تولدت مبارک راحیل...




91/12/5

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:12 | نظرت شما ()
درود...
شعر جدیدی نوشتم.. باز وحشی و طولانی.. کاغذ دریدم و خون نوشتم.. درد کشیدم.. انگار پوستم را مجروع می کردم و واژ ها را از درونم بیرون می کشیدم.. اما...
اینبار چنان وحشی است که هرگز در این خانه قابل نوشتن نیست.. چنان تند است که هنوز دستهای خودم سوخته است و با درد بر دکمه های کیبورد می کوبم.. باز قصه گفتم.. قصه سرزمینم..
قصه ما..
راستی چرا هر روز قصه می گوییم اما نه خوابمان می برد و نه بیدار می شویم؟
اما در بین این راهروهای تلخ و تاریک و تنگ.. عشق تنها نوریست که درونم همواره روشن مانده...

راستی از همه شما سپاس گزارم...



راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 19:12 | نظرت شما ()

درود...

درود بر خانه ای که همیشه دلتنگش هستم و ... آه.. کافه.. کافه نرودا... خانه من..

چقدر آرام و بی صدا شدی..

و من هم در تو اما خاموش..

 شبیه سرزمینمان شده ایم.. خاموش و دردناک..

پر از خاطرات تلخ و اتهام..پر ازانسانهای بزرگ و فراموش شده.. دستان کوچک اما قوی.. چقدر آرام شدی...

شبیه شهر..

و من همچنان نطاره گر عشیره ای هستم که جراحتهای تنش را نگاه می کند و سکوت می بلعد.. گرسنه تر می شود و وحشی تر.. اما توحشی که تن خودش را می درد نه پرده سیاه آسمانش را..

نظاره گر حاکمان بی حکم و عدل...

چقدر بوی خون می دهد هوا.. اما نه خونی که تازه است . گرم.. بوی تعفنی کهنه و خون های لخته....

چند سال شد؟؟

چند روز؟؟

چند ساعت؟؟؟

هی...  آبان... می شد شب آزادی باشد... می شد... نه؟؟؟ می شد......

اما...

و حالا ما و خاطرات.. خاطراتی که سرد و منجمد گوشه قلبهای متلاشی شده ما نفس می کشند...

هنوز نفس می کشند..

اما یادش همیشه برایم عزیز است که شب آزادی .. شب عشق ما شد..

سالگرد آزادی که هرگز آزاد نشد و سالگرد عشق ما که آن شب سر از سینه برون کرد

گرامی باد...

 

حرف نویس:

-       نبودم و نیستم..

-       دلم همیشه با نرودا و دوستانیست که دستخطشان بر دیوار نرودا تا ابد جا مانده...

-       می نویسم.. اما سرد و منجمد... در این کافه زین پس لباس گرم بپوشید و بیایید که همه قهوه ها سرد است......

راحیل... و شاید راحیل...

موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 16:39 | نظرت شما ()
کتاب می خونم.. فکر می کنم.. خط می خورم..
پس هستم..
من 1200 صفحه امتحان رو در این هفته باید بدم و شیرجه زدم در کتاب فیزیولوپی تولید مثل..
پس هستم...
من دانشکده خاکستری رو تحمل می کنم و  از یه درد سه ساله نفس تنگ می شوم ...
پس هستم..
من به دروغ های اجلاس سران دولت لبخند می زنم و با فریادهای جیگر (!!) بغض می کنم...
پس هستم...
فشار خونم بالا می رود و هم وطن به علی کرمی سنگ می زند...  به مرد ترین مرد این حوالی..
پس هستم...
من.. می بینم.. می شنوم.. خود خوری می کنم.. اشک می ریزم.. بغض می شوم.. و فقط نگاه می کنم..
پس هستم.. اما آیا زنده؟؟؟؟؟؟



راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 01:06 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | ... | « 12
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic