كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
این شعر ذره ای از احساس لبریز من برای همسری هست که سراپای وجود منه و دیوانه وار عشق را در او سجده می کنم.... اعتراف می کنم که شعر من بی مقدمه و جست و گریخته نوشته شده.. مثل انفجار!! وقتی احساسم ریخت روی کاغذ دلم نیومد شکل صادقانش رو تغییر بدم.. برای همین....
:




غرق گشتم در میان

لحظه های ناب یک تعبیر خوش..

در میان بازوان مرد خویش

من به انکار زمان آمده ام..



در افول غم فریادی شدم

من پر از فواره عشق و جنون

چشم بستم.. بوسه ای داغ و دگر می خواستم...



من عشقه می شدم بر تن تو..

بوسه باران بر لبت می ساختم..




گوشه چشمی آسمانی از خدا!

شاید او در حسرت احساس ما !

یا که در تحسین دستان خودش

در پی خلق دو انسان رها.........



همه دنیا در خواب

سر من بر سینه ی لبریز تو

دست تو آمیخته در تاب گیسوی من است

در میان شهر امن بازوان مرد خویش

خواب بر چشمان من می خوابد.....




راحیل
(تقدیم به یحیی من)
موضوع مطلب : شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:06 | نظرت شما ()
سلام و درود این شعر رو چندی پیش برای همسرم گفتم که جسارتش همیشه برام قابل ستایش:


شهر زیر پرده ای خموش و پنهانی

سر و صامت و کسالت بار است



عشق ژنده پوشی بود و رفت

قلب ما وحشیانه چاک چاک است

زاغ همان پرنده خوشبختی (!)



جای جای سیم های دست در دست

آدمان غافل از شور شراب

در حضور روشنی ها ..مست...مست..

لحظه های شهر وقیح و بی حیا

چنگ بر بکارت صبح می زند

خون جاری می شود بر آسمان..

شهر بی پروا در شب می رود...



کسی همچو ماهی گستاخ

یا که عابدی گریخته از معبد

می زند تن به آب می کند شنا

بر خلاف مسیر جریان ها...

مثل رقص تیغ بر پوست زمین

می کند خون خفته را بیدار

چرت بی حیای اندیشه..

می پرد از خواب می شود بیدار

لهجه حیرت به درد آمد

در پی مکرر نیرنگ

در رگم چیزی فریادی کشید..

(( افکن این پرده ها را چنگ...))




راحیل
موضوع مطلب : شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 20:40 | نظرت شما ()

امروز یه روز عجیب و من...

انگار پر از نوشتن شدم..البته این شعر رو من نگفتم (!)  بلكه یه حجم قرمز به اندازه یه مشت درون سینم , این شعر رو گفته:

 

 

دگر غمی به قلب من نارد

چون تو همچون خواب های رنگین خوش

چون نفس در پی نفس هستی..  در درون سینه ام جاری...

دگر از لحظه های سرد گه گاهی

از هجوم دست های سربی دنیا

به حریم گرم تو آسودم

گشتم پناهنده ی بی دریغ این دریا ..

مثل یك دشت پر از آزادی

عاری از رنجاب های تلخین رنگ

چون نسیم در پی نسیم ..

من تو را به سینه فشارم تنگ ...

((مسخ)) این واژه ی پنهان من است

آن لحظه كه در آغوش داری نگهم..

آن لحظه دگر هیچكس نیست

بلكه همه دنیاست گرفته زبرم...........

                                                               19/3/89   راحیل

موضوع مطلب : شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 20:04 | نظرت شما ()

دیروز بین خواب و بیداری شعری من و بلعید..

به كسی فكر می كردم كه در زاویه تنگ زندگی، زندگی نمی كنه. همیشه از نبایدهای پر باید اطرافش گریخته و چقدر شیرین كه این حجم غریبه با دنیا رو در كنارم حس می كنم این شعر رو صادقانه تقدیم می كنم به وسعتی كه نبض هرلحظه ی شعر منه.. به یحیی……….

 

شهر زیر پرده ای خموش و پنهانی          سرد و صامت و كسالت بار است

عشق ژنده پوشی بود و رفت...

قلب ما وحشیانه چاك چاك است

زاغ همان پرنده ی خوشبختی (!) 

 

  

جای جای سیم های دست در دست

آدمان غافل از شور شراب..                در حضور روشنی ها، مست....مست....

لحظه های شهر وقیح و بی حیا

چنگ بر بكارت صبح می زند

خون جاری می شود بر آسمان

شهر، بی پروا در شب می رود..

 

 

كسی همچو ماهی گستاخ

یا كه عابدی گریخته از معبد

می زند تن به آب می كند شنا...           بر خلاف مسیر جریان ها..

مثل رقص تیغ بر پوست زمین     

می كند خون خفته را بیدار

چرت بی حیای اندیشه           می پرد از خواب، می شود بیدار..

لحجه ی حیرت به درد آمد         درپی مكرر نیرنگ..

در رگم چیزی فریادی كشید..

افكن این پرده ی هوا را چنگ...

 

 

راحیل

موضوع مطلب : شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:14 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | « 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات