كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

و من امروز خود شعر هستم..

احساس می‌كنم روی پوستم غزل، جوونه می‌زنه..  سپید، لبخند می‌كشه..

نو، لمس می‌كنه.. قصیده، عصیان..

به آسمون نگاه می‌كنم.. خدایا دستت رو به من بده..

می‌خوام امروز بوسه بارانش كنم..

19خرداد سال 64 مردی رو متولد كردی كه امروز وسعت  روشن و پاكش جسم خاكستری من رو در بر گرفته و در امنیت چشم‌های عمیقش نفس می‌كشم..

مرد خوب زادروزت گرامی و پر افق باد..

این زمزمه كه بی مقدمه روی كاغذ جاری شد تقدیم به تو همسر روشن..

از ترانه تن من لبریز شد    

وقتی در آغوش تو خوابیدم

چشم من غربت شب را نشناخت

چون که دستان تو را فهمیدم

بدور از وحشت صد کابووس من

چشم خود را بی محابا بستم

چون تو در کنار من هستی ..من

این چنین راحت در خواب هستم

دست من را تا ته صبح بشناس..

موی من را تا خود صبح ناز کن

در کنارم باش تا من باشم

مرا زندانی این زندان کن

در کنارم باش ای کوه بزرگ

این تن کوچک را یاری باش

که مبادا بگذری از من تو

باش اینجا.. در کنار من باش

ای کاش این باقی عمر شب باشد..

تا تو باشی و من و یک مهتاب..

من و آغوش تو و تاریکی

می رویم آرام آرام به خواب...

زادروزت گرامی مرد پاک من...

راحیل...


موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 23:59 | نظرت شما ()

كاغذی رو از توی كیفت در آوردی..

-    این شعر رو چند روز پیش گفتم..

مشتاق از دستت گرفتم اما بعد خواستم خودت برام بخونی.. صدای تو دنیای دیگه رو برام رقم می زنه..

-    برام می خونیش؟؟

-    معلومه كه می خونم...

و صدای تو من و لبریز كرد ..  دلم برای دل خاكستریت گرفت...

این همون برگه هاست...

http://up.iranblog.com/images/k0elcoxbn0x6nj9meta.jpg

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:06 | نظرت شما ()

همیشه با خودم فکر می کردم..عمق یه دلتنگی چه مزه ای داره..اصلا چه احساسی رو در آدم زنده می کنه.. تا حالا دلتنگ شده بودم اما...
امروز اینقدر دلتنگم که می تونم دقیقا بگم در قلب من چه احساسی هست..
انگار از گوشه ی قلبم انجماد شروع شده..احساس می کنم قلبم سفت شده و سنگین..داره تو تنم یخ می زنه...


این شعر رو تقدیم می کنم به همسرم که یه دنیا دلتنگشم:

در بلور روشن چشمان تو
          
خیره ام..تا بی نهایت خیره ام

سیر نخواهم شد از این حس غریب

روشنی در آن حوالی دیده ام..



دیده ام آب زلال و افتاب

من چه سردم..تشنه ام..ترسیده ام.

گر تو بودا من همان دیوانه ام

در تو غرقم با جهان بیگانه ام

شیشه است چشمان تو

و نگاهم قطره بارانی بر آن

باز به آغوشم بگیر

تا ابد با من بمان

تو تماشاخانه ای و من همان

کودک بی تاب پای صحنه ام


خیره ماندم..غرق گشتم

به نباید های دنیا رفته ام...!


هرگز از چشمان من غافل نشو

آفتاب چشم تو بر شهر من جان می دهد

لیلی یا مجنون نمی دانم کدام..

اما می دانم که سنگ چشم تو

کوزه ی قلب مرا می شکند.......

راحیل

موضوع مطلب : شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:06 | نظرت شما ()

لبخند گرمی هرلحظه گوشه لبهای سردمه.. امروز یه روز خاص. دیشب بارون بارید.. محکم و با قدرت.. دقیقا مثل پارسال.. ساعت چهار صبح 88/8/12 رعد و برق می زد و آسمون وحشی شده بود! اون شب خیلی ترسیده بودم.. و .. تو...
زیر پتوم قایم شده بودم و یادم رفته بود راه آب گلخونه اتاقم رو باز کنم.. وقتی به خودم اومدم که تا نصف اتاقم زیر آب بود.. سه تار عطسه می کرد و ویلن به آب سرد زیر پاش خیره بود...
شب پر استرسی رو گذروندیم..فردا روز سختی بود..خیابون .. شلوغی.. ازدحام.. جیغ و داد... حق بر دار... تماس بی پاسخ.. پر از التهاب و نگرانی..هزار بار با گوشیت تماس گرفتم.. وقتی برای بار آخر توی گوشم صدا اومد که:
  مشترک مورد نظر خاموش می باشد...........
اشک روی صورتم دوید. به خودم گفتم: نکنه توی ازدحام شهر... نکنه خون... نکنه... نکنه سر نیومد زمستون!!!!
تلخ ترین فکرها در من جون می گرفت که تماس گرفتی و گفتی که خوبی... قسم می خورم وقتی صدات رو شنیدم روی کمرم دوتا بال بود... و من روی زمین نبودم... وقتی به خودم نگاه کردم فهمیدم بدون اینکه متوجه باشم چیزی بزرگ و عمیق تمام وجود من رو در بر گرفته.. چیزی که بهش می گن: عشق.........
به عقب تر نگاه م کنم.. یادم میاد که وقتی همه در جهت آب شنا می کردن من و تو ماهی جسوری بودیم که خلاف جهت آب رو دوست داشتیم.. بدون اینکه بدونیم.. در یک مسیر حرکت می کردیم.. هر روز از کنار هم رد می شدیم.. من از عمق تو فهمیدم و تو از عمق من... و چقدر شیرین احساس ما متولد شد..


یاد اولین شعر تو برای من:

من تورا می دانم
        تو مرا بیشتر
که همه خاطر من در پناه گره کور به هم می پیچد
باز هم منتظر است
باورم جز این نیست
که دل خون شده ام باز
       طلبکار دعائیست که از تو دارم
به منش باز رسان
        طاقتم این همه نیست
من نفس می خواهم
        بی نفس خواهم مرد.......   (یحیی)


شعر تو من و پرواز داد.. بی اختیار برای تو نوشتم:

قاصدک هستی تو
    خبرک در گوشم...
تن در آغوش است و
      یک نفس در جوشم
خبرت از احساس
     تن شب ویران شد
من به خلسه می روم
      همه جا زیبا شد
جمله ات در گوشم
      قلب من می لرزد
نه نمی دانم چرا
       دل من می ترسد
اما با دیدن تو
   من چه بی پروا شدم
شرم خود بشکستم و
     در تنت رها شدم
و کنون ویران
    نه چه آبادم من
قدرت پرواز را
     تا خدا دارم من
خنده ای در پستو
     شرم دستانی نجیب
گوشه چشمی آرام
    من و احساس غریب
خبرت خوش بود و
    قلب ما غارت شد
شهر امن من باش
      شهر تو باور شد........ (راحیل)

شعر من و تو به هم لبخند می زد.. و این به معنی شروع یک زندگی بود..
دوست دارم احساسم رو در قالب تصویر به تصویر بکشم:








































یحیی من سالگرد عشق ما مبارک.. کاش امشب کنارم بودی.. اما کنارم هستی حتی اگر هزار کیلومتر فاصله بین من و توئه.. می دونم کنارمی..
این شعر همین امشب متولد شد.. تقدیم تو عشق پاک و ابدی من..
حس روشن
من از تو شکفتم
     من از تو رسیدم
همه روشنی شب و سر کشیدم
امشب پر از شورم
      با نبض بی وقفه
یک لحظه زیبا
      همراه من گشته
امشب چه گرمم من
    آخر تو آتیشی
خانه پر از شعله است
       وقتی تو هم کیشی
هر لحظه ام یک شمع
   در سینه ام روشن
امشب همه دنیا
     تنپوش نور می پوشن
امشب پر از شعرم
    شعری تماشائی
قافیه قافیه
      از شهر آفتابی
چشمم نمی بندم
      شاید که باشم خواب
شاید که بازم شد
     آرزویم بر آب
خوابم نمی آید
     تا با تو من هستم
هرگز نمی خوابم
    هرچند که من خستم...
دوستت دارم....
راحیل.

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:49 | نظرت شما ()
شرایط روی پوستم خط می کشه و اشک از گوشه ی چشمم شعله! بغض چقدر آشناست.. ترس از فردایی که خواهد اومد....

انگار توی تنم یخ زده.. آدمهای کنارم چی می فهمن که توی دل این آدم بی صدا داره چی می گذره؟..

از جاده متنفرم.. از فاصله.. کم نیاوردم اما .......
وای خدای من.. بغلم کن...
این شعر تسکینی برای دلتنگی دردناک من:


آبی خاطره ات را تنم مانوس است
دست بگشا که آغوش تو را می خواهم

مامنی خواهم و اندک خواب خوش
چشم بستن, سر به بالین تو را می خواهم



شعله شعله تن زبانه می کشد
آتشم,آبی, تو را می خواهم

گوشه ی چشم من و قطره اشکی بی قرار
من نوازشهای معصوم تورا می خواهم



عشوه های داغ دارم در حضور
پوستینم, بوسه باران تورا می خواهم

عاشقت گشتم,نه, دیوانه شدم
خشک و تشنه در بیابانم و هر بار تورا می خواهم



دست بگشا, دست بگشا که من بی تابم
تا به مرگم تن و آغوش تو را می خواهم                  

(برای یحیی من)



راحیل
موضوع مطلب : شاعر دیوانه,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 19:11 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | « 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات