كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!




دانلود حرفهای من.. راحیل


سپاس عالیجناب....

عالیجناب ناب......



 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 23:48 | نظرت شما ()

دیرگاهیست كه ذهنم از چیزی لبریز شده و سوالهایی بی جواب من را آزار می‌دهند...

در نوشته‌های گذشته اشاراتی كوتاه به خدا كردم.. خدایی كه در كتابخانه گاه گُم می‌شد و گاه پیدا ! خدایی كه گاه حس شد و گاه نبود! خدایی كه....

 انگار قوم عرب شدم (!) معجزه می‌خواهم...

قلمم را برداشتم و روی كاغذ بی‌مقدمه نوشتم و مور مور تردید را از زیر پوستم سقط كردم...........

واژگانی كه نام ندارند....:

خیره بر دستی كه در پی انكاری

قلمی را محكم  می‌كشد بر كاغذ

در من پُر تشویش شعری از عصیان است

هجمی از تاریكی در تنم ویران است

می‌دَرد تیغ قلم ، پوست عریان تن كاغذ را

و مُكرر واژه می‌زند بر دنیا

از خدا تا آدم ... از حوا تا تبعید

همه اندوه و همه تنهایی.. ما چرا اینجاییم ؟؟!

قلبم از تو خالی.. چشم من نا بیناست

زیر لب می‌خوانم

پس خدای من كجاست ؟؟

می‌كشم دستم را ... بر درو دیوارها

تا كه شاید بخورد

بر تن پاك خدا

....

نه، خدا اینجا نیست

آن تن خسته كه دیروز به هنگام غروب

همه تنهایی خود بر دوشش

در پی یك همدم... از دیار ما رفت..

او خدای من بود...

من پُر از عصیانم...

كوچ نویس:

-         دوست داشتم بیشتر بنویسم اما گاهی باید احساساتمان را به اشتراك بگزاریم نه واژگان را...

-         من هرگز نترسیدم اما وقتی خدا نیست احساس تنهایی می‌كنم...

-    چهار روز پیش در جاده چالوس،سنگهای بزرگی از بالای كوه جلوی ماشین ما سقوط كرد و من فهمیدم هرگز مرگ را دوست ندارم!

-         راحیل واژه مرد را مقدس می‌داند، متهم به مرد ستیزی‌اش نكنید..

-         این تصاویر زیبا از آثار هنری مگی تایلور هستند... سپاس مگی..

 

 

-         اشكان و مهسا دیروز جدا شدند........................

-         از بابت بدقولی 7 عصر ، سخت شرمسارم........

-          دوست همیشه خوبم نادر، حرفهای نگفته‌ای دارد كه خواندنیست...

-         و دیگر هیچ...

 

راحیل

این عكس یكی از شاهكارهای دوست خوبم عكاس كثیف .. تصویری شبیه روزهای من....


موضوع مطلب : خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:44 | نظرت شما ()

در پست قبل از شعری نوشتم كه نیمه های شب بین خواب و بیداری من متولد شد...

واژه‌ها در هوای اتاق لخته می‌شدند و من پوست می‌انداختم... در زیر پوست كهنه‌ام تنی پُر جراحت پنهان شده بود... تنی با تن‌پوش خون...

نام هزیان شبانه‌ام را ((خواب قبیله)) گذاشتم

امروز تصمیم گرفتم این هزیان رو در كافه به تصویر بكشم:

شب بود و خانه تاریك      چشم قبیله بسته

حجم سكوت عریان       عالم به خواب رفته

ناگه یه خواب وحشی     با پیكری دریده

چنگی زد و فرو ریخت     آرامش از قبیله

ماتم به تن عجین شد      شیران به خواب رفتند

فواره‌های اَُمید        در ما اُفول كردند...

بابا به نعشگی رفت       مادر به تن فروشی

نان را نماز كردند       با هیبت و خروشی

كاشانه‌ام ویرانه         دیوار تا خدا رفت

شب بر زمین دمید و      خورشید بی‌صدا رفت

ابلیس شاه معبد      تبعید حكم یزدان

بودا شكنجه می‌شد      با دست سرد ایمان

در بند بند این خاك     جسمی هلاك می‌شد

آن گربه قدیمی     زنده به خاك می‌شد

از ترس جان گرفتیم     شب بود قانع گشتیم

رخت سیاه تن شد     ما جشن می‌گرفتیم

فریاد لخته می‌شد     در زیر پوست لحظه

تشویش منزوی شد     در كوچه‌های هرزه

در چشم من تبارم     تیر خلاص می‌خورد

تاریخ داغ می‌دید      خاكم یتیم می‌شد

با شیهه‌های كابووس   از خواب شب پریدم

شولای ترس تن‌پوش    نفس‌بریده بودم

در نقب شب صدایی   هم بستر سكوت است

چیزی به ناله می‌گفت   از این دیار می‌رفت:

((بر شریان ایران    صد دشنه در كمین است))

((شب یك نقاب خوشرنگ     بر نكبت زمین است))

درد نوشت:

-        شاید بهتر باشه پایان شعرم رو با سكوت همراه كنم..

-        ......

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:25 | نظرت شما ()

دلم امشب چه غوقاییست..

درون سینه‌ام طوفان به‌پا گشته

نفس امشب به راهش نیست

دلم دیوانه می‌كوبد..

خودش را بر تنم اكنون

كه طاقت‌ها به طاق است و من دیوانه سرگردون

تمام روح من هِیهات

همه آوارگی اینجاست...

كه در این خانه بی‌خانه

غریب آشنا تنهاست...

به دستم ((ها)) می‌كوبم

كه شاید پیله بِشكافد

دوباره بُگذرد از شب..

دوباره نور بشناسد

بدوزد مخمل خورشید

به آفاقی كه در خواب است

كِشد پرده از این صحنه

كه از آغاز ویران است...

دلم امشب چه غوقاییست...

شعر متوقف می‌شه و من انگار با دو زانو روی صحنه شهر زمین می‌خورم...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

همه جا تاریكِ و در چشم‌های من تصویر عشق‌بازی بچه هاست...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

یاد دیالوگ‌های صادقانه.. یاد شور.. شجاعت... یاد قرار سر ساعت.. رنگ خوشرنگ باور.. شعر (آ) تازه نفس.. یاد...

یاد سكانس آخر.... رنگ سرخ، بی مقدمه.. كشیدن پرده‌ها به زور...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و ما خیلی وقتِ نشستیم تا شاید كسی روی صحنه شهر، شور به‌پا كنه... كاش دوباره بازی می‌كردیم.. اما افسوس كه همه تماشاچی شدیم.. افسوس...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

تلخ نوشت:

-         امروز من و با خودش برد به یه دنیای دیگه..دنیایی كه من و جاگذاشت و رفت....

-         از اون روزها فقط یه ستاره برام مونده.. گرچه به خاطرش خط خوردم اما دوسش دارم..

-         بچه‌ها لطفا چراغ‌ها رو روشن نكنید......

-         18/4/............

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:42 | نظرت شما ()

دیروز توی عالم خودم بودم.. دلم هوای وقتایی روكرده بود كه زیر بارون راه می‌رفتم و با آهنگِ توی گوشم خلوت می‌كردم.. وقتایی كه نگاه شهر روی پوست سردم بی‌اهمیت بود و من دنیایی برای خودم داشتم..

دلم هوای رنگ روغن آبی كرده بود و بوم نقاشی كه دریا روی اون جاری كنم..

توی كُمد چوبی اتاقم دنبال رنگ و قم‌مو می‌گشتم و سرم پر از فكر دریا بود كه یه كاغذ مُچاله خودش روانداخت جلوی پام.. دستش رو گرفتم و بلندش كردم..

 وقتی نگاهم رو روی تنش ریختم تصویر یك شعر با خط‌خطی‌های سرخ من و بُرد به 5سال پیش... به فصل هفده سالگی...:

هوا سرد بود وبارون نم نم می‌بارید.. من با یه ناشر قرار داشتم.. اون روزها هنوز جراحت اجتماع روی تنم طراحی نشده بود و نگاهم چهارچوب خوشرنگ‌تری داشت.. می‌تونستم روزی چندتا شعر بگم و فكر می‌كردم تمام دنیا منتظر شعرهای من هستن... تصمیم داشتم یه كتابچه كوچیك از شعرهام رو چاب كنم و به انتظار دنیا پایان بدم!

با اشتیاق پُررنگی آماده شدم .. بارون و موسیقی تا در دفتر ناشر من و رسوندن و برام آرزوی موفقیت كردن... من و كتابچه كوچیك وارد دفتر شدیم..

یه فضای ساده اما پُر از كتاب.. دو تا مبل چاق كه روی زمین وِلو شده بودن.. ایستاده بودم و به فضا نگاه می‌كردم كه مردی هم هیكل مبلهای راحتی توی اتاق وارد شد.. موهای بلند، خاكستری و تاب‌دار.. پیراهن سفید ، شلواری به رنگ موها ، بندكهای مشكی... و عینكی كه توی قاب چروكیده‌ی صورتش گُم شده بود...

كمی عقب رفتم و با تردیدگفتم:

-        سلام.. آقای (...) ؟

-        بشین.. سلام.. خوبی؟

-    برای شعرها اومدم.. 50 تا شعر هست كه می‌خوام 30تاش توی یه مجموعه كوچیك چاپ بشه.. و خواستم در انتخاب از نظرات شما هم استفاده كنم...

دفترم رو روی میز گذاشتم و زیر نگاه میخِ آقای (..) ادامه دادم:

-         من چندان آشنائی با مراحل چاپ وانتشار ندارم و كم......

حرفم رو قطع كرد و بی مقدمه گفت:

-        چند سالته؟

-        هفده...

-        كتاب چند تا شاعر رو تاحالاخوندی..؟؟

-        خیلی .. كتابای... (خواستم توضیح بدم كه دوباره حرفم رو قطع كرد)

-        در مورد شعر چی می‌دونی؟؟ در مورد سبك شعری چی؟؟ می‌دونی غزل چیه؟؟ همه شعرات عاشقانست... نه....؟؟

(بی وقفه سوال می‌پرسید و من از جواب دادن محروم می‌كرد.. تپش قلبم رو بیشتر و بیشتر احساس می‌كردم.. انگار مبل راحتی، ناراحت من و بلعیده بود و به تنم فشار میاورد.. نمی‌خواستم چیزی از احساسم بدونه ولبخند لحظه‌ی ورودم رو همچنان روی لبم محكم نگه داشته بودم...) وقتی سوالاتش متوقف شد، آروم گفتم..

-    حق با شماست.. من هنوز خیلی چیزها هست كه باید بدونم گرچه با سوالاتتون بیگانه هم نیستم اما شعر رو بدون آگاهی و با احساسم شروع كردم ، این رو انكار نمی‌كنم، خوشحال می‌شم اگه یكی از شعرهای من و بخونید و از نگاه یه ناشر برای چاپ بهش نگاه كنید.. راستی متاسفانه شعر عاشقانه ندارم...

(با غرور دفترم رو بازكردم و جلوش گذاشتم.. )

 یه روان‌نویس قرمز از توی جیبش درآورد و باتمام هیكل روی دفتر كوچیكم سایه انداخت... تند تند خط می‌زد و جلو می‌رفت... 5 دقیقه بیشتر طول نكشید كه سرش رو بلند كرد...

-        بدنیست اما برای چاپ زوده.. من باید برم.. اگه كاردیگه ای نیست ....

از جاش بلند شد.. منم بالاخره خودم رواز بین آرواره های مبل كندم و بلند شدم..

-        ممنون كه وقتتون رو به من دادید..

-        خواهش می‌كنم.. روی شعرهات كار كن...

-        چشم... خدانگهدار...

واز در خارج شدم.. توی راهرو دفتر شعر رو باز كردم تا ببینم اون روان نویس قرمز روی تن شعرم چی نوشته..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و با یه تن خونی بین كاغذهای دفتر مواجه شدم... صدای ناله واژه‌هام رو زیرخطوط حذف و تغییر می‌دیدم.... ازتمام شعر فقط چند جمله باقی مونده بود.... بی اراده كاغذ رو كندم.. مُچاله كردم و توی كیفم گذاشتم... احساسی رو تجربه می‌كردم كه تا اون روز نداشتم... ناشر من و نقد كرد یا تحقیر.. نمی‌دونم....   غرورم رو انكار نمی‌كنم و این غرورخیلی وقت‌‌ها باعث می‌شد نقص‌ها رو نبینم... تصمیم برای انتشار خیلی زود بود و هنوز هم فكر می‌كنم  زودِ...

شعری كه داشت جون می‌داد جای زیادی برای نقد داشت و عاری از نقص هم نبود اما كاش نقد می‌شد نه تحقیر...

هدفون روتوی گوشم گذاشتم و خودم رو توی شهر گُم كردم...

بارون روی صورتم دست می‌كشید .. دلداریم می‌داد و صدای شهیار قنبری تلاش می‌كرد همه چیز رو از ذهنم پاك كنه...:

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست . یادت نیست

........................

چقدر زود گذشت... نمیدونم اون مرد توی زندگیم تاثیر مثبت داشت یا منفی...

تحقیر و شكسته شدن غرورم، چیزیه كه یادم میاد و شعری كه زیر روان‌نویس قرمز جون داد...

 از بین خط‌خطی‌ها، شعرم رو زمزمه می‌كنم:

درحضور ساعت شب

در تلاطم، غیبت نور...

باز این جلاد بی رحم.. مرگ صدستاره در دور...

من مكرر، واژه خونی

مردمان در عرش مَستی..

در پی مرگ ترانه.... قلب‌ها همه عفونی....

در حضور این نگاهم

دار باران می‌گذارند..

حرف غائب می‌نویسند...

چشم مرده می‌نگارند...

سلسله‌وار می‌خزیم ما در هیاهویی شكسته..

تن سیلی خورده‌ی نور..

پشت سایه‌ها نشسته..

میخ ما بر تن باد و شیهه‌‌ی تلخ خزان است

فصل ما بی‌رنگ مرده... فصل نكبت زدگان است...

این خرابه ساختنی نیست..

واژه‌هامان دركُمایند

حضم طوفان كار هرشب..

مردمان مرده نمایند..

این تماشاخانه عریان

دیدنی‌ها زنده آن دور

سایه‌ها سقفی حقیر و استخوان‌ها مرده در گور...

قامت خانه شكسته

در پس فریاد و فریاد

ما همه بشكسته در موج

قصه ما داد و بی‌داد...

...

...

راحیل‌

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:36 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | « 3
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو