كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

هفته پُر حادثه‌ای رو پشت سرگذاشته بودم و انتظاری بی‌نتیجه برای دیدن یحیا مثل كوله‌باری سنگین شونه‌هایم رو خم می‌كرد.....

من بود و بغض خستگی... جمع سه‌نفره‌ای كه سكوت درمیانش می‌رقصید.....

كنج اتاق سُرمه‌ای..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

قلم مو را در رنگ و بعد در احساسم می‌غلتاندم و برگه‌های سیاه رادیو لوژی رو خط‌خطی می‌كردم.... موسیقی روسی از اسپیكر بیرون می‌ریخت و ضجه‌های خواننده خودش رو فریاد می‌زد......

(ایشون هستی، ساز یحیای من...)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

دوست داشتم بین عكس‌، رنگ، نقاشی و صدای ساز مفقود بشم كه شاید هفته خاكستری از یاد می‌رفت ...

(این نقاشی ها رو با سبك خودم از روی عكس‌های چند پُست قبل كشیدم...)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در خودم بودم و غرق در رنگهای نقاشی كه در چوبی اتاق باز شد.. رامین با چشم‌های مشكی و لبخندی كه می‌خواست پشت چهره‌ی جذابش قایم كنه، در خانه سرمه‌ای من بود...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

-         آبجی بیا شب بریم این مجتمع تفریحی كه تازه باز شده؟ می‌گن خیلی باحاله...

چهره روشن و پاك رامین به من آرامش می‌ده.. و حجم سرخ در سینه‌ی مهربونی كه وقتی می‌بینه ناراحتم یا دلتنگ یحیا، كنارم می‌شینه و دستای سرد منو توی دستاش می‌گیره...

من و رامین به خاطر تجربه‌ی دردها و فریادهای مشترك رابطه‌ی عمیقی با هم داریم... رابطه‌ای كه در خیابان‌های شهر ابدی شد.......

با یه لبخند كوچیك و اشتیاقی كه درونم رو قلقلك می‌داد پذیرفتم...

یك ساعت بعد خانوادگی آماده رفتن به تفریگاه تازه تاسیس شدیم...

خیلی وقت بود كه با خانوادم جایی نرفته بودم...

در راه خندیدم و چقدر خوش گذشت..

فعالیت‌های شهردار بد دهن (!) ، پیكره شهر رو زیبا كرده بود و متبحرانه نكبتی رو كه از سرو روی وجب به وجبش بالا می‌رفت در پشت رنگهای خوشرنگ‌لامپ‌ها جا داده بود...

آبشار رنگی...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پل سفید...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پُل كابلی...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پارك چوبی...

و چراغانی‌های مكرر....

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

بالاخره به مجموعه تفریحی رسیدیم.. تمام شهر پُر بود از بیلبوردهای تبلیغاتی این مجموعه...

یه درب ورودی بزرگ و نگهبان‌های خوش‌پوش...

ماشین وارد شد...

هنوز دو ثانیه از ورود ما نگذشته بود كه مرد نگهبان با استرس و هیجان پرید جلوی ماشین و تابلوی قرمز شب‌نمای ایست رو با چشمانی دریده جلوی ما تكون داد....!!

صدای نگهبان بعدی از پشت ماشین می‌آمد كه داد می‌زد: خانم رضایی... خانم رضایی....!!

ما شوكه شده بودیم و فقط به شرایط نگاه می‌كردیم... یاد فیلم پدرخوانده افتاده بودم... صحنه‌ای كه سالی، پسر بزرگ دون كورلئونه، ترور می‌شه!!

بالاخره خانم رضایی (كه در ذهنم او را تارتاگلیا ((دشمن دون كورلئونه)) تصور می‌كردم) اومد و نگهبان با همون صدای بلند و هیجان زده به من توی ماشین اشاره داد و گفت: این و بببین..... (از لفظ و واژه ((این)) جا خوردم... یه لحظه احساس كردم جز اشیاء دسته بندی می‌شم، مثلا لیوان!!)

خانم رضایی یا خانم تارتاگلیا، زنی چاق با چادر سیاه سبیل‌های مشكی و ابروهای پهن و بهم‌ریخته

یه نگاه توی ماشین به من كرد و بعد با اشاره سُر گفت: پیاده شو..... (كارم تمام بود... !)

چهره مضطرب مادر از توی آینده خیره نگاهم می‌كرد...  یاد روزی افتاده بود كه چقدر دیر به خانه آمدم.................... !

پیاده شدم... حالا سه‌ تا نگهبان و زن سیاه‌پوش به من نگاه می‌كردند... زن با چشم‌های سرد و بی‌حالتش گفت:نمی‌تونی بری‌ تو... مانتوت كوتاهِ..... (خیالم راحت شد كه زیر اون شنل مشكی هیچ اسلحه‌ای قایم نشده و من زنده می‌مونم!)

داییم با حالت تعجب گفت: این كوتاهه؟؟

(تصویر شال و مانتو متهم)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 زن روش رو برگردوند و با تاكید گفت: كوتاهِ....

احساس حقارت می‌كردم....

در زیر نگاه چهار آدم بررسی می‌شدم.. كه تشخیص بدن راحیل حق شادی داره یا نه؟؟

دایی با عصبانیت گفت سوار شو و ماشین رو با سرعت از اون مكان به ظاهر تفریحی خارج كرد.....

توی ماشین همه سكوت كرده بودیم و دلمون برای خودمون می‌سوخت.. اما با شوخی وخنده تصمیم گرفتیم شب 5 نفرمون رو خراب نكنیم....

و همه با هم به دردهای خودمون خندیدیم.................

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

چیز نوشت:

-         ورود بانوان به زمین پینتبال ممنوع بود...!!

-    بعد از این اتفاق به سینما 4بعدی رفتیم (البته خبری از بُعد چهارم نبود!!) و درسالن تاریك به بهانه هیجان و ترس، كمبودهایمان را جیغ كشیدیم.....

-         تفریح سالم دود قلیان‌هایی بود كه از دهان جوانان بیرون می‌ریخت!!!

-         یاد روزی افتادم كه به دلیل روزنامه خریدن و گوش دادن به موسیقی غربی با هدفون، از من تعهد گرفتن!!

-         سه شنبه مسافرم... باز به سرزمین جنگل و دریا.... و پایان دلتنگی در همین نزدیكیست...

-         دوستان عزیزم دربلاگ علی سوالی از طرف من مطرح شده و باعث افتخار به سوال من جواب بدید..

-         سپاسگزارم از كویر عزیز، برای كشیدن این تصویر زیبا با اسم من و یحیا

 

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

راحیل

 

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:20 | نظرت شما ()
چند بار تایپ كردم و نوشتم... اما بعد پاك می‌كردم و دوباره تایپ...
واقعا در برابر وقاحت چه چیزی می‌شه نوشت؟؟؟ در برابر ترویجِ ..... بگذریم...
من منتظر جوابم... من و قانع كنید....

این تصاویری كه می‌بینید بازسازی شده نیست... عین حقیقت... یه وبسایت ایرانی..
 قابل توجه كه فی.ل.. هم نیست!

راستی این در مكتبی كه ازش زاده شدیم، جرم نیست... !

احكام شرعی... قَبِلتُ....

ص.یغه یا ازدواج موقت...

لعنت...

من و له كن... من یه زنم... آسباب بازی دستان وقیح و بی گناه(!!!) تو....

مرد با ایمان....

خشم نویس:

        

      -   متنفرم از زنانی كه در این وبسایت ثبت نام كردند تا نام زن رو به گند بكشن...

-         اینجا شَرَف به فروش می‌رسد...

-      در روزیكه با مَردم پیمان بستم حرف مَهریه روحم رو می‌خراشید.. تصمیم گرفتم مَهرم چند جلد كتاب باشه... ترجیح دادم با كتاب مقایسه بشم تا با چند سكه طلا.... این تمام مَهریه من بود... كتاب...

-         مرد من .. یحیی ، با نام  و یاد یزدان نیك اندیش مُهر تائید بر پیمان ما زد...

-         من ازمرد نه، اما از مرد نماها بی‌زارم.....

-       در این نگاه خاكستری، ازدواج فقط یك دلیل دارد.. و انسانیت بر باد است....

-         برای دیدن بی‌شرمی، عكس‌ها رو save كنید و بعد بخوانید.. 

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:57 | نظرت شما ()

چراغ اتاق رو خاموش می‌كنم. خستگی توی تنم جریان داره و من پُر از نیازم برای یه خواب عمیق..

دراز می‌كشم.. پلك چشمام داغ شده و هیچ نیروی برای باز نگه داشتنشون ندارم..  روز سخت و پُر مشغله‌ای روی لحظاتم آوار شده بود.. خیلی چیزها توی سرم چرخ می‌خورند و من تلاش می‌كنم به چندتایی از اون‌ها فكركنم كه....

خواب من و با خودش می‌بره....

از اتاقم به دنیای دیگه‌ای سفر می‌كنم.. به یه دنیای طلایی.....

وقتی به خودم میام توی یه سالن بزرگم.. همه‌جا پُر از نورهای خوشرنگ.. خیره به ستاره‌های طلایی كوچیك توی هوا هستم و دوست دارم لمسشون كنم ...

چقدر همه‌جا روشن...

صدایی از پشت سرم من و وادار به برگشتن می‌كنه.. وقتی به پشت سرم نگاه می‌كنم مردی آشنا روی چهارپایه چوبی در حال كوبیدن پرده سفید توری، رو می‌بینم..

جلو می‌رم.. مرد آشنا همچنان مشغول كار، بدون این‌كه صورتش رو به طرف من برگردونه می‌گه: راحیل.. دوتا میخ به من بده.. روی زمین گذاشتمشون...

وقتی صداش رو می‌شنوم دلم توی سینه آب می‌شه.. صدای... پدرم.....

لرزش دستم رو احساس می‌كردم... میخ رو برداشتم و با وجودی لبریز از استرس كف دستش گذاشتم... انگشتای من دستان پدرم رو لمس می‌كرد... از دستای پدر ستاره‌های طلایی كوچیك به نوك انگشتام چسبیده بود... نوك انگشتام رو روی لبام گذاشتم و بوسیدم.......

بابا زیر چشمی به دختركوچیكش كه انگار دوباره همون راحیل چندساله شده بود نگاه می‌كنه..

مثل قدیما كه با همین نگاه زیر چشمی بغض من و می‌فهمید و بی‌پروا بغلم می‌كرد... بعد می‌گفت:دختر من خیلی قویه.. مگه نه؟؟ بیا مُچ بندازیم ... و بعد انگشتای كوچیك من و بین دستای مردونش می‌گرفت.. بابا با اون دستای قوی، همیشه از من می‌باخت... بعد با خوشحالی می‌گفت: دیدی دختر من قوی ترین..........

از چهارپایه پایین اومد.. جلوی من ایستاد... دستاش رو باز كرد و من توی بغلش پریدم...

بغضم تركید.. بغض چندساله من توی بغل پدرم آب می‌شد... با صدای گریه‌ای از ته دل ازش پرسیدم: تا كی اینجا می‌مونی... ؟

حلقه دستاش رو تنگ‌تر كرد و آروم گفت: تا همیشه...  به خاطر تو و رامین اومدم... دوست داشتم یحیی رو ببینم... دیگه گریه نكن... هیچ وقت گریه نكن.... بهم قول بده....

من سكوت كردم......

بعد اشاره داد و گفت: مامان و بچه‌ها دارن میان.......

مامان، داداش رضا و داداش رامین ...

دوباره همه كنار هم هستیم..

بابا دست رامین رو توی دستش می‌گیره و با لبخند می‌‌‌گه: مرد شدی.. قدت از منم بلندترشده..

دستش رو به نشانه تائید روی شونه رضا می‌زاره و به مامان خیره می‌شه... اندازه شش سال دوری.. به عمق شش سال نبودن.. به مامان خیره می‌شه....

صدای در میاد و من با هیجان به بابا می‌گم..یحیی اومد...

 می‌رم دم در... دست یحیی رو گرفتم و پیش بابا میایم.. بابا با دیدن یحیی لبخند مهربون و خوشرنگی روی لباش میاد.. می‌فهمم كه از انتخاب من راضی.. با هم روبوسی می‌كنن و بعد بابا آروم توی گوش یحیی چیزی می‌گه...

یحیی به من نگاه می‌كنه.. با همون لبخند صادقانه‌ی همیشگی و آروم می‌گه : چشم.........

.....

و من از خواب خوشم می‌پرم...

دوباره توی اتاق تاریك هستم و تنها..... از ستاره‌های طلایی و اون فضای پُر حرارت هیچ خبری نیست... دوباه اتاق سرمه‌ای و تاریك.. اتاق سرد.. دنیای سرد...

 بالشتم از اشك‌هام خیس... پتو رو روی سرم می‌كشم.. ازگوشه چشمام گوله‌هایی كه مثل آتیش داغ هستن سُر می‌خورن و پایین میان... خیلی حرفا داشتم.. كاش بیشتر بغلش می‌كردم..

اتاق ساكت و سوت وكورِ كه صدای نفس نفس زدن‌هایی به‌گوشم می‌رسه....

چشمام رو می‌بندم گوش می‌دم... صدای نفس‌های پدرم.. توی اتاق منِ...

واقعا صدای نفس‌های پدر بود... پدرم توی اتاق بود و كنار من... قلبم به تپش می‌افته... نمی‌دونم از ترس بود یا هیجان... من توی اتاقم تنها نبودم...

نوای نفس‌های پدر به من می‌گفت كه اونم داره گریه می‌كنه...

نمی‌دونم چرا از روی تخت بلند نشدم... اما نیاز نبود دنبالش بگردم.. پدر همه جای اتاق من بود... من احساسش می‌كردم.... مثل همیشه سر قولش موند.... ((تا همیشه كنارت می‌مونم))

حالا پُر از آرامش بودم...

 اون خواب كوتاه نه برای دلتنگی من كافی بود ونه دلتنگی پدر...

نمی‌دونم كی‌ دوباره خوابم برد... اما می‌دونم كه دیشب رو كنار پدرم خوابیدم.......................

تلخ نوشت:

-        این یه داستان نبود.. دیشب واقعا پدرم توی اتاق، كنارم نشست تا دختركوچولوش بخواب....

-        خیلی حرف‌ها داشتم كه بهش نگفتم.. دوست داشتم فكركنه اینجا همه‌چیز آروم.........

-    خوشحالم كه ازم نخواست باهاش مُچ بندازم... می‌دونم كه راحیل امروز از اون راحیل خیلی شكستنی‌ترشده.... من...... می‌باختم..................

-        ...اشك.... من..... خیلی دلتنگم............ من سر قولم نموندم.... دوباره دارم گریه می‌كنم.....

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 15:04 | نظرت شما ()

دستم به قلم نمی‌ره.. همیشه وقتی از سفر بر‌می‌گردم انگار خیلی چیز‌ها روجا گذاشتم.. دلم توی سینه نیست و دلتنگی حجم تنم رو پُر می‌كنه...

وقتی به تنپوش سبز طبیعت پناهنده می‌شم سعی می‌كنم همه‌چیز رو فراموش كنم.. انگار كه من تنها ساكن این كره خاكی هستم، اما این‌بار نشد..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

اخبار مختلف  احساسم رو وحشی‌ می‌كرد و به جون تن نحیفم می‌افتاد.. تكرار شكنجه سرزمین من .. سرزمین ما...

روزه‌دارهای بی‌ایمان و لبخند مضحك مجری قبل از افطار، كه تمام تلاشش رو می‌كنه تا مهمان برنامه رو به گریه بندازه و بُعد عرفانی اذان رو تكمیل كنه....

و روز‌های بی‌روزه‌ی من در تماشای ایمانی به رنگ باور خودم.. و گاه‌گاهی .. نگاهی كه دخترك رو متهم به بی‌ایمانی می‌كنه بی‌آنكه از حجم وسیع خدای درون سینه‌اش آگاه باشه.... خدای دخترك...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در این روزها ترانه داریوش بزرگ و فرامز اصلانی تمام احساس من و ترسیم می‌كنه... ترانه دیوار كه راوی داستان سرد این سرزمین...

ارزش بارها و بارها گوش دادن رو داره.. لینك دانلود رو می‌زارم تا همه شما دوستان رو با موزیك متن لحظاتم شریك كنم..

دانلود آهنگ دیوار

دیشب بعد از خوندن پست جدید همسرم و شعری كه گفته بود (شهر بالا..) از یه حس عجیب لبریز شدم.. قلم رو برداشتم و منتظر بودم چیزی شروع بشه! یه احساس غریب.. مثل مادری شده بودم كه لحظات آخر زایمان برای تولد نوزادش نفس نفس می‌زنه و قرمز شده.. من آبستن احساسی غریب بودم كه متولد نمی‌شد.....

نمی‌دونم كی خوابم برد اما دقیقا ساعت 2:57 دقیقه ازخواب پریدم .. قلم هنوز دستم بود و نوزادم در همان لحظه متولد شد.....

نفس بریده و خط خطی چیزی گفت و در آغوش مادر خوابید....

(در اولین فرصت شعر رو در كافه خواهم گذاشت گرچه زمزمه‌ی نیمه شب صریح و این صراحت می‌تونه آتشی به دامن كافه باشه....)

چیزنوشت:

-         روزهای سفر خیلی خوش گذشت اما چون با پایان سفر باید از مردخودم ، یحیی جدا می‌شدم تلخ بود..

-         از همه دوستانی كه با وجود چراغ خاموش كافه اومدن و سر زدن تشكرمی‌كنم..

-         با احترام به سیامك عباسی عزیز كه از تصاویر كلیپ‌هاشون برای این مطلب استفاده كردم.

-         عكس‌هایی ازسفرم رو در ادامه مطلب گذاشتم و شما رو به مهمانی تصاویر دعوت می‌كنم...

موضوع مطلب : خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:09 | نظرت شما ()

وقتی برای كنكور درس می‌خوندم یه عالمه اشتیاق داشتم و هیجان.. هِی با خودم فكر می‌كردم: وارد دانشكده می‌شم،  درس می‌خونم.. از نظر علمی پیشرفت می‌كنم و در زمینه‌ای كه علاقه دارم می‌تونم به درجه‌های بالا برسم.. یه عالمه كتاب توی اتاقم تلنبار شده بود..

پرورش حیوانات اهلی..

تغذیه سگ..

آنچه باید از ماهیان آكواریومی بدانیم..

مارها و انسانها..

پرندگان خانگی..

پرورش طیور..

بیماری‌های مشترك انسان و دام...

و..

احساس می‌كردم پام كه به دانشكده برسه می‌تونم علم دامپزشكی رو متحول كنم..

كنكور دادم.. دانشكده سراسری، رشته دامپزشكی یه شهر دور قبول شدم..

 اجبار، مانع از رفتن من به اون دانشكده شد و اعتصاب غذا چقدر بی‌اثر بود. البته امروز از اون اتفاق و اجبار خیلی خوشحالم كه اگر نبود من اینجا نبودم و خیلی چیزها وجود نداشت... در نهایت رشته‌ای نزدیك به دامپزشكی در شهر خودم قبول و وارد ساختمان غول‌پیكر دانشگاه شدم..

اوایل چیزهای خیل ساده تو ذوقم می‌زد.. و بعد كم‌كم این چیز‌ها جیز شدن و دست ما سوخت!!!

دیدن خیلی رفتارها و خیلی برخوردا.. من اون وقتا كاری با پایه نداشتم و معتقد بودم بخش بزرگی از نقص خود ما هستیم (هنوز هم به این معتقدم اما درصد 30 به 70 من شده 50 به 50) وقتی كارای بچه‌ها رو می‌دیدم.. شیطنت‌هایی كه خیلی فراتر از جوونی كردن بود (تكرارش برام تلخِ و البته می‌دونم خیلی از شما هم دیدین وهم شنیدین)

 توی سرم كلی رنگ بود و اشتیاق.. احساس می‌كردم در انقلاب فرانسه هستم و می‌‌تونم رهبر تحول‌های بزرگ باشم..

بچه‌هارو توی كلاس جمع می‌كردم تا از افكارمون بگیم.. البته تعداد بچه‌هایی كه جمع می‌شدن خیلی زیاد نبود (بیشترمواقع از سه نفر تجاوز نمی‌كرد!!) این كار با شكست مواجه شد.. تصمیم گرفتم از دانشكده مجوز نشریه هفتگی بگیرم..  مجوز مقاله نویسی و چسبوندن اونها در بُردهای محوطه و سالن.. موافقت نشد!!

(ما یه گروه بودیم كه با شكست‌های مختلف پراكنده شدیم و امروز چیزی از ما باقی نمونده..)

همه چیز مختص یه قشر خاص بود و ما فقط در صورتی می‌تونستیم این كارها روانجام بدیم كه یه كارت جدید به اسممون صادر بشه!! اما هنوز دل‌زده نشده بودم.. بودن اساتیدی كه از گفتمان با اونا لذت می‌بردم و یاد می‌گرفتم.. از لحظه‌ای كه وارد دانشكده شدم احساس كُند شدن پیشرفت در من شكل گرفت.. دروس در قالب كتاب بودن و طرز بیان كتاب‌ها گیرا نبود.. ماهی یه بار به بخش نگهداری دام‌های مرتبط با رشته سر می‌زدیم و بقیه روزا سر كلاس باید در ذهنمون گاو روتصور می‌كردیم و باقدرت ذهن (!) تشریح رو انجام می‌دادیم..

هرروز بیشتر از روز قبل سرد می‌شدم.. كتابای دانشكده دوباره كنار رفت و كتابای خودم جای اونارو گرفت! نمره ها افول كردن اما شعورم در علمی كه به من تدریس می‌شد صعود. وقتی این مسئله رو با رئیس بد اُنق دانشكده درمیون گذاشتم جواب جالبی داد:

شما قرار نیست از اینجا یه دكتر بیرون برید بلكه اینجا زمینه رو فراهم می‌كنه تا بعد در حین كار، آموزش تكمیلی رو ببینید!!!

گفتم: پس اگه باعث مرگ یه اسب اصیل مسابقاتی شدم چی؟؟ اگه كار من مرگ تك گاو یه خانواده روستایی رو باعث بشه تكلیف چیه؟؟

از جاش بلند شد .. كاغذها رواز روی میز جمع كرد و بی تفاوت گفت:

- اونا تجربست..

گفتم:  پس علم چی‌می‌شه ؟؟ مگه من اینجا نیستم تا تجارب درست دیگران رو یاد بگیرم و چیز كهنه شده‌ای رو دوباره با حماقت و عدم آگاهی تجربه نكنم؟؟ راستی كار دانشكده چیه؟؟ من چرا اینجام ؟؟ كه به صِرف یه تیكه كاغذ لقب دكتر و مهندس بگیرم؟؟.....

پرونده‌ای خط‌خطی و بی‌پروایی كلامی كه آزارش می‌داد باعث شد برای بار هزارم این جمله رو از رئیس دانشكده بشنوم: همین كه اینجایی و داری درس می‌خونی خدا رو شكر كن.. و من خدا رو شكركردم!!!!!!!

دیروز نوبت انتخاب واحد ترم تابستانه بود.. بی‌تفاوت صفحه دانشكده رو باز كردم كه 6 واحد بگیرم و برم.. مثل زندانیا كل واحدا و دروس رو توی كاغذ چاپ كردم و هر درسی كه پاس می‌شه روش روخط می‌كشم.. و از تعداد دروس مونده تا آزادی (!!) كَسرش می‌كنم .

اما اینبار هم مثل همیشه تصویر جالبی روی صفحه انتخاب واحد بود.. دروس مجاز برای انتخاب واحد ترم تابستانه:

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

منم مثل شما چند دقیقه فقط نگاه كردم ....

زیر لب گفتم: اینجا ایران است....

چیز نوشت:

-         دانشكده‌ای كه در اون درس می‌خونم جز سه دانشكده بزرگ كلان شهر ماست

-         پرونده دانشگاهی من پر از كاغذهای متفرقه شده!!

-    با نوشتن این متن تصمیم نداشتم خودم رواز كل دانشكده جدا كنم.. تصمیم داشتم زبان قشر بزرگ دانشجوهایی باشم كه در دانشكده به فقر فرهنگی برخوردمی‌كنن و پوچی...

-    با تصویری كه از صفحه انتخاب واحد گذاشتم قصد توهین به اعتقاد هیچ كسی رو ندارم فقط بحث من بر سر تناقض وانحرافات درسی در دانشكده است

-         خیلی وقتِ دستم به نوشتن نمی‌ره اگر تاریك نوشتم و بی‌نفس، عذر می‌خوام...

-        در ادامه مطلب عكس حیواناتی رو گذاشتم كه در 5 سال گذشته از اونها نگهداری كردم

-         خِلاص..

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:12 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | « 4
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic