كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

جلوی آینه اداره ایستادم .. چشمهای راحیل را خیره خیره نگاه می‌كنم .. مویرگهای سرخ، خواب آلودگی را در پرده‌ی سفید، فریاد می‌كشند...

-         چقدر لاغر شدی..

لبخند می‌زنم... و راحیل هم از توی آینه می‌خندد...

دوباره كوچك شده.. شبیه راحیل با لباس قرمز و موهای كوتاه.. اما چند روز بیشتر به بزرگ شدنم نمانده.. به 5 اسفند.... 

 

به پشت میز برمی‌گردم...

كارها تقریبا روبه اتمام است... انگشتان لاغر با تمام قدرت بر دكمه‌های سیاه، واژه می‌كوبند...

تنظیم برنامه كلاس دوره‌های زبان ترم هفت برای كارمندان سیكل و پنجم ابتدایی!

دوره پاورپوینت برای رئیسی با مدرك دوم راهنمایی...!

تماس با اساتید و تنظیم نامه‌ها...

راستی همایش كنترل و تردد كارمندان(!!!) هم باید برگزار شود....

معرفی مدیرعامل برای دوره ((مدیریت برتر)) در آلمان هم مانده....

گوشی رو برمی‌دارم..

-         الو.. خسته نباشید استاد.. ازآموزش تماس می‌گیرم.. جهت یادآوری.. این هفته كلاس زبان ترم 6 شروع می‌شه..

-         سلام ..حال شما چطوره؟؟ ممنون از یاد آوریتون اما من انصراف دادم...

-         چرا؟؟ هنوز نامه انصراف شما دست من نرسیده..

-    راستش خیلی سخت به كسانی كه زبان مادریشون رو هم خوب حرف نمی‌زنن زبان دوم رو یاد داد.. ترم پیش هم كه نمره 30 رو در نبود من 70 كردن ..  پس لزوم برگزاری كلاس چیه..؟! به همه مدرك لیسانس زبان بدن.. ببخشید قصد جسارت نداشتم اما ترم گذشته واقعا اذیت شدم... اگر امری نیست...

-         خواهش می‌كنم... ممنون از همكاریتون... روز خوش...

گوشی رو می‌زارم و دوباره جدال انگشتان با دكمه‌های سیاه...

نمی‌تونم به مانیتورخیره بشم....  

چشم‌ها می‌سوزند و پلك‌ها عجیب امروز سنگینند....

كمی كار را كنار می‌گذارم...

دلم كتاب می‌خواهد..

ساحره‌ پرتوبلو... دلم رقص خلسه‌وار می‌خواهد و دنیایی دور...

بنواز یحیا.. آرشه را بر ساز بكش... می‌خواهم برقصم...

30 دقیقه كتاب می‌خوانم...

برنامه روزانه درسی را مرتب می‌كنم.. (20های ترم پیش چقدر چسبید...)

راستی سفارش كار گردنبند زنانه و مردانه هم مانده... یك كاغذ A4 و قلم.. شروع می‌كنم به طراحی ...

چند طرح ناقص می‌كشم و بعد دوباره كار...

در ذهنم شعری جریان دارد...

لابه‌لای كار زیر لب زمزمه می‌كنم...

گویی كه وقت تولد رسیده اما نوزاد چقدر نارس است....

fiw6cgyfwvvwki3vakqs.jpg 

از روی صندلی بلند می‌شوم و رو به پنجره‌ی شیشه‌ای... كاش باران ببارد...

كمی از دنیای خودم عقب ماندم...

سِتار خاك می‌خورد و كتابچه‌های نقاشی سفیدند... دلم برای تمرین آواز تنگ شده..

آخرین تمرین چی بود؟؟  زیرلب زمزمه می‌كنم............ la..sol…la…sol.. fa.. mi…

لبخند می‌زنم...

در ذهنم سكوت امروز است... كاش من هم بودم..این دل حتی برای یك سكوت دسته جمعی هم تنگ است...

دوباره مانیتور و كلیدهای سیاه...

درد لابه‌لای انگشتانم می‌دود.. كتاب آرگونومی و دردهای مفصلی جلوی چشم‌هایم می‌آید...

دستانم را مُشت می‌كنم...

و دوباره به راحیل لبخند می‌زنم...

اما یواشكی از خودم می‌پرسم: چند نفر راحیل را با كوچه پس‌كوچه‌هایش می‌بیند؟؟

مهم نیست... یحیا همیشه اندازه‌ی یك دنیاست...

راستی راحیل، امروز چقدر مغرور شدی...

(دوستان از این لینك حتما دیدن كنید..و مردانی را ببینید كه هنر را ایستاده نگه می‌دارند.. لینك )

لینك های مرتبط : تولد راحیل كوچولو
موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:07 | نظرت شما ()

روزها مثل همیشه سرد است...

اما من در كنار یاری آتشین هستم و زنده ماندنم را سخت مدیون دستهای همیشه پاكش.. دستهایی كه شعله می‌كشند و حباب یخ‌زده به دور تنم را آب می‌كنند....

دیروز به دوستی گفتم : (( این زبان سرخ برای سرِ شاید سبزم، دهن‌كجی می‌كند....))

اما.....

به یحیا چشم می‌دوزم.....

شاید اگر پیش‌تربود، بارها و بارها این سر بر باد داده می‌شد.. اما یحیا هست... عشق هست... و من چقدر راحیل را دوست دارم......... راحیل را در كنار یحیا دوست دارم....

راحیل... من... و افكاری غرق....

در خودم..درمیان ‌كتابهای درسی و غیر‌درسی، اداره، مراسم سوگ مادر رئیس، سكته خفیف مادر من، قلمی لبریز از شعر اما خفه‌خون گرفته، سینه‌ای نگران، خانه‌ی بی‌خانمان سینما، چكاوك و روح كولی تنهایش، یاد دوست قدیمی‌ام سپهر و برادر امروزم گشتاسب، چشمهای رامین، ترس‌های رضا و انتخاب آیدا.... (دوستی كه برای فرار از خانه خاكستری با مردی كه هرگز مرد نیست پیمان بست..)

چند روز پیش پشت تلفن نفس نفس می‌زد و هق هق می‌گریست...

صدایش را كه بریده بریده بود، می‌شنیدم...

-        را..حی..ل... بد..بخت...شد..م.... بد..بخت.... خاك بر..سر..من..... خاك...برسر..من...

-    چی شده آیدا؟ حرف بزن... چی‌شده؟؟ (بغض با پنجه‌های وحشی و تیزش دیواره‌ی گلویم رامی‌درید و خون فواره می‌زد..)

-        بد..بخت...شد..م.... محمد بهم خیانت كرد... با.. با.. یه.. زن... صیغه‌ای.... راح..ی.ل... دو..ماهِ... دو.. ماهِ....

-        آروم باش... چطور فهمیدی؟؟ چرا؟؟ آیدا آروم باش...... شاید اشتباه می‌كنی....

-        .........................نه................ اشتباه نمی‌كنم...........

( صدای نفس‌های تلخ و سنگینش رو می‌شنیدم... می‌خواست حرف بزنه اما نمی‌تونست...)

-    دیروزخونه‌ی ما بود.. برای گرفتن جواب آزمایش... صبح ساعت پنج رفتم تو اتاقش كه تا بقیه بیدار نشدن كنار هم باشیم... گوشیش و برداشتم .و همون لحظه یه پیام اومد.. راحیل نوشته بود.... نوشته بود.................................

(دوباره زد زیر گریه.... )

-        سعی كن آروم باشی و حرف بزنی.... آیدا....

-    ........................ نوشته بود: ((عشقم كی از ماموریت برمی‌گردی؟؟ نماز صبحت رو خوندی؟؟.... دلم برات تنگ شده...))

(صداش می‌لرزید و جمله‌ها رو تكرار می‌كرد)

-    راحیل گوشی رو گرفتم جلوی چشماش... به مِن مِن افتاد... دعوا كردیم... اول زیر بار نرفت بعد گفت به خاطر نیاز (!) این كارو كرده... راحیل گفت نیاز.... ای‌خدا....... گفت كه نگران نباشم...!! گفت صیغه‌ایه... شرعی... گناه نكردم كه.... راحیل ازش بدم میاد... از دیدنش.. از وجودش... دیگه حتی دستاش بهم آرامش نمی‌ده.... دارم دیوونه می‌شم... به كی‌بگم... چی‌بگم... آخه چرا من؟؟... چرا زندگی من آرامش نداره؟؟؟ راحیل من بدبختم... خیلی بدبختم................................................

آیدا تمام نفرتش رو پشت تلفن خالی كرد... و من یادآوری كردم باورهای مردی رو كه به عشق ناپاكش تن داده بود..... من یاد آوری كردم تغییرات فاحشی كه در ظاهرش داده شده بود.... محدودیت‌ها و قوانینی كه برای زندگیش گذاشته بود..... و روزی رو كه اسم این كارها غیرت بود و امروز................

تا شب گاه‌گاهی به آیدا  فكر می‌كردم و چند پیام برای پرسیدن حالش....

گفته بود همه چیز رو تمام می‌كنه...

شب 56 تا پیام برای من فرستاد.... از محمد نوشت.... از ترس روزهای بعد از محمد!!! از اینكه شاید دوباره عاشق نشه....!! از اینكه هركسی اشتباه می‌كنه... از اینكه شاید اون كم‌كاری كرده!! از اینكه مواظب مردش نبوده!!!!!!!!  از اینكه محمد ساده ‌است... گول خورده!!!!! ازاینكه شاید زن صیغه‌ای از اون خوشكل‌تر بوده!!!!

و من فقط سكوت كردم..........................

آیدا برای قانع كردن من دست و پا می‌زد.... شاید هم قانع كردن خودش..

برام حقیر شده بود... بی‌ارزش جلوه می‌كرد... دوست داشتم تمام خشمم روبه عنوان یك زن ، سیلی كنم و به صورتش بكوبم....

در خودم آوار بودم كه آیدا آخرین پیامش رو فرستاد:

((تو اگر جای من بودی... چه تصمیمی می‌گرفتی؟؟؟))

سكوت به تن و لبم كوك خورد... دوست نداشتم چیزی رو تصور كنم....

با خودم فكر كردم هرگز عاشق مردی كه به دور من دیوار می‌كشید نمی‌شدم.. اما خیانت.....

هنوز دارم در درونم دنبال جواب می‌گردم كه اگر در این شرایط بودم ، چه تصمیمی می‌گرفتم.................

 وقتی به یك انسان خیانت می‌شه چه تصمیمی باید بگیره؟؟

دوست دارم به جای همه زنان فكر كنم... بپرسم....

با این واژه‌ی سیاه چشم تو چشم بودم كه آیدا پیام داد:

((راحیل ، با محمد آشتی كردم...))

...

راستی در میان ما كسی هست كه تا امروز خیانت كرده باشد؟؟؟

بدون نام حرفهایش را بنویسد... می‌خواهم احساسش و دلیلش را بدانم...

فقط همین...

..

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:58 | نظرت شما ()

یلدا...

همیشه یلدا را دوست داشتم، ولی امروز برای من حال دیگریست.. 

دنیایی روشن تر و شبی خواستنی تر...

درست یك سال پیش .. در شب یلدای طهران، پیمانمان را ابدی كردیم.... یحیا.. خاطرت هست؟....

و امروز پُر از شورم و احساس .. شبیه یك كاسه اَنار سرخ...

همه‌ی خوشبختی‌های دنیا در سینی دوری قدیمی سینه‌ام جمع شده...

و من زیركرسی داغ لحظه‌هایمان برای همیشه گرم می‌شوم.....

یحیا...

این شعر از سینه‌كوچك راحیل.. تقدیم تو باد.............

همه تن در نفس احساسی

به بلندای شب یلدایم..

مثل دانه‌های سرخ ، پُر تشویش

چون كه دستان تو را می‌خواهم..

پوستینت چون بلور شیشه‌ای..

دانه دانه ، تن پناهم می‌شود

خلسه‌وارم باز در آغوش تو

عشق و آتش زیر پوستم می‌دود...

با نگاهم ازخدا می‌خواهم

كه دگر تا به ابد شب باشد

من و آغوش، من و تاریكی

محفل عشق همینجا باشد...


راحیل..

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:34 | نظرت شما ()

آروم آروم وسایلم رو جمع می‌كردم... و در این حین برنامه‌هایی كه روی صفحه كامپیوتر باز بود رو می‌بستم... حوصله نداشتم صبر كنم كامپیوتر خاموش بشه... انگشتم رو توی گلوی پاورفشار دادم...

1..2...3

تصویر سیاه شد...

كیفم رو برداشتم و از دفتر خارج شدم.. امروز نوبت آرایشگاه داشتم..  وقتی رسیدم سالن خالی بود... خانم آرایشگر كه دكتر پوست هم هست (!) با یه قرآن بزرگ توی دستش، از پله‌های طبقه بالا وارد سالن سفید آرایشگاه شد.. یه‌كم جا خوردم.. به سختی قرآن رو حمل می‌كرد! اون كتاب عظیم‌الجثه رو روی میز گذاشت .. بی‌اختیار زیر لب گفتم: قرآن...

انگار یاد روزهایی افتادم.. یاد كتابخانه‌ای كه سه سال در آن كتاب می‌خواندم و خدا را بین صفحات دینی جست و جو می‌كردم... خدایی كه انگار در همان كتابخانه جا گذاشتم.....

پرده گذشته را كنار می‌برم و دوباره، سكانس سفید:

مثل همیشه موهای قهوه‌ای كوتاه وكم‌پشتش رو ساده بسته بود و آرایشی ملایم روی پوست بی‌نهایت سفیدش، خودنمایی می‌كرد..  با لبخند جلو اومد..

-         سلام ، چه عجب..... حتما همسرت داره میاد كه اومدی آرایشگاه!

(مثل دخترك‌های تازه ازدواج كرده كه با بردن نام همسر، نیششون تا بنا گوش بازمی‌شه نیشم باز شد و گفتم)

-         سلام، آره فردا میاد.....

من در حال جمع و جور كردن این نیش تا بنا گوش باز شده بودم كه خانم دكتر رفت سمت صندلی و شروع كرد به آماده كردن وسایل....

در سالن باز شد و دو تا خانم وارد شدن.. با سبدهای نیمه خالیِ سبزی و میوه. چادر و ظاهری ساده. به محض ورود به سالن چادرها رو باحالتی كه انگار اجبار از سر رو روشون برمی‌دارن، برداشتن و نفس راحت كشیدن!!.

وقتی زن اول چادر از سر برداشت و گره روسریش رو باز كرد جای كبودی وحشیانه‌ای  روی گردنش به چشم می‌خورد.. زن همراه با تعجب و آروم گفت:

-        گردنت چی شده

-    هیچی.. كار شوهرمِ... دیشب....... (با لبخند و بی‌پروا از شب دونفره‌اش گفت و به زخم دستان بی‌رحم همسرش فخر فروخت..!!!)

 حرفهای زنانه به پایان رسید، به سمت ما آمدند با سلام و احوال‌پرسی از عجله داشتنشون گفتن و اینكه باید زود برن.. سكوت سالن سفید در هم شكست . از من اجازه گرفتن كه اول كار اونا انجام بشه و من كه برنامه خاصی نداشتم، پذیرفتم.. چشمم به گردن زن بود... به نقش وحشیانه‌ی پنجه‌های پُر هوس یك مرد......

آرایشگر نخ رو دور گردنش می‌پیچید كه اولی روی صندلی بزرگ و سیاه نشست...

نخ بین انگشتانش مثل بالهای پروانه بود كه با هربار جلو و عقب شدن گردن آرایشگر این بالها كوچیك و بزرگ می‌شدن!

نفر دوم بی‌اجازه تلوزیون توی سالن رو روشن كرد..

اینقدر این شبكه ها رو ندیده بودم كه آرم آبی گوشه تصویر برام تازگی داشت! چقدر بدقواره بود....

سخنرانی آقای (..جانی) در شهر سوسنگرد (یكی از شهرهای استان خوزستان) بود.. صدای نچسبش توی فضای سالن پیچید.. انگار جلوی من ایستاده بود و سخنرانی می‌كرد...

-    در ماه آینده یك بیمارستان 90 تختخوابه افتتاح خواهیم كرد.. برنامه‌های دولت برای رفاه حال این مردم است. اشتغال زایی می‌كنیم.. كارخانه‌ تاسیس می‌كنیم.. خوزستان نباید جوان بیكار داشته باشد و....

در ذهنم جوانان بی‌كاری را كه مستحق بی‌كاری نبودند، می‌شمارم.....

زنی كه زیر دست خانم دكتر بود در حالی كه پوست گونش رو از دو طرف می‌كشید و با هربار جلو عقب شدن گردن آرایشگر از درد كنده شدن موهای صورتش می‌پرید گفت:

-         به خدا ناشكریم!! ببین ... دیگه چی می‌خوایم... آخ...

بعد با همون پوستی كه مثل لبو سرخ شده بود سرش رو آروم به سمت تلوزیون برد و گفت:

-         دستتون درد نكنه... خیر ببینید!! (آنچنان خالصانه تشكركرد كه احساس كردم دور سرش هاله نور پدیدار شد!!)

خانم دكتر از بالای شیشه باریك عینكش یه نگاه به صفحه تلوزیون انداخت و سكوت كرد بعد انگشتش رو بالای لب زن گذاشت كه یعنی زبونت رو بیار پشت لبت.. و ادامه داد...

زن دوم كه كنار من نشسته بود گفت:

-         باید هم بیمارستان افتتاح كنن(!) بس‌كه مردم از گِرونی گُشنگی می‌كشن راهی بیمارستان می‌شن!

بعد با غرونلند گفت:

-         ملت زخم معده..!!

من فقط ناظر بودم ..

زن اول كه كار بند انداختن صورتش رو به اتمام بود و حالا با یه موچین به جون ابروهای پُر پشتش افتاده بودن درحالی كه از درد دندوناش رو روی لبای باریكش فشار می‌داد گفت:

-         حرفات از سر خوشیِ.. آخ.... حالا تو گُشنه‌ای؟! بی‌كاری؟....

همین لحظه آرایشگر یه تار موی زخیم رو با گوشتش از زیر ابروش كند و جیغ زن دراومد:

-         آخ.. آخ... زخم شد؟؟

زن دوم كه انگار دلش خنك شده بود گفت:

-         اگه ندار باشم و گُشنه، میام به تو می‌گم؟؟ تو باشی، به من می‌گی؟؟

زن از توی آینه بهش نگاه كرد، انگار چیزی شبیه خاطرات تلخ از توی ذهنش گذشت، آروم گفت:

-         نه.......................

بعد دوباره خوابید و چشم‌هاش رو بست..... انگار دردی كه درونش یادآوری می‌شد از این موچین فلزی تیز خیلی سوزنده‌تر بود......

 همه به بودن یا نبودن خیلی‌ چیزها فكر می‌كردیم... به چیزهایی كه می‌شد داشته باشیم اما نداشتیم.. به چیزهایی كه از ما گرفتند و چیزهایی هرگز به ما ندادند..... به.......

سرتاپای سالن سفید غرق سكوت بود... كار خانم دكتر هم به پایان رسید و آینه كوچیكی دست زن داد و با جمله‌اش سكوت شكست:

-         نگاه كن ببین خوبه؟؟ چیزی جا نزاشتم؟؟

زن بی میل و رغبت صورت قرمزش رو وارسی می‌كرد و بعد بلند شد و گفت:

-         دستت درد نكنه، زحمت كشیدید، چقدر میشه؟

-         قابل نداره، 10 تومن.....

-         گرون شده؟ 6 تومن بود...

-         آره دیروز از صنف اومدن و قیمتا رو تغییر دادن... همه چی‌گرون شده.... بازم بگو خدا خیرشون بده!!!!!

زن بی‌میل زیپ كیفش رو باز كرد و دوتا پنج تومنی روی میز گذاشت و گفت:

-         بمیرن الهی......

زن دوم كه با شنیدن قیمت كمی به تقلا افتاده بود یواشكی كیفش رو باز كرد و زیر چشمی توی كیف رو نگاه كرد... حواسم به چهره‌ی نگرانش بود و لبی كه انگار آرام چیزی رو می‌شمرد...

بعد گوشه لبش رو گاز گرفت و ابروهاش در هم رفت... كمی این پا اون پا كرد و از جاش بلند شد....

با لبخند كه به زور روی صورتش نقش بسته بود به من گفت:

-        شما كارت رو انجام بده.. من عجله ندارم!

سری تكون دادم و از جام بلند شدم..  روی صندلی سیاه وا رفتم.. خانم دكتر مشغول الكلی كردن نخ توی دستش بود و نگاه من از توی آینه، زن مردد رو خیره خیره می‌پایید...

زن جلوی آینه ایستاد... كمی صورتش رو وارسی كرد... انگار موهای اضافی ابروها و سیبیلش رو می‌شمرد و به چیزی فكر می‌كرد.... بی‌اختیار گوشه لبش رو گاز می‌گرفت و فكر از ذهنش سرازیر بود.... روسری رو دوباره سر كرد و آن سیاه اجباری‌اش را پوشید... سبد را برداشت و گفت:

-        خانم دكتر من یه روز دیگه مزاحمتون میشم..بچم خونه‌ تنهاست... برم بش برسم....

آرایشگر كه دروغ را از راست خوب فهمیده بود نگاهش را به تشویش زن خیره كرد...

-        بشین تا كارت رو انجام بدم.. خیلی طول نمی‌كشه... به بچت می‌رسی...

زن سرش را پایین انداخت و به سبد خالی‌اش خیره شد... سبدی كه فقط یك بسته سبزی ته آن وا رفته بود...

-        نه، ممنون.. باشه یه وقت دیگه..... خدانگهدار...

و سالن رو با عجله ترك كرد....

خانم دكتر از توی آینه به پرده‌ی راه راه پشت در خیره بود و پروانه‌ی دستانش بال نمی‌زد!...

چشمهایم را بستم و بیشتر خودم را در آغوش صندلی سیاه هُل دادم.....

لبانم بی‌اختیار گفت:

فقر.......

هیچ نویس:

-        راستی، ترمه از ایران رفت.....

-    تابستان گذشته بود، از اداره به خانه می‌آمدم كه دوستم با من تماس گرفت.. گریه می‌كرد و با ناله می‌خواست به‌خانه ما بیاید.. وقتی آمد، تمام تنش كبود بود... دست‌های بی‌رحم برادر تن نازكش را شكسته بود... با هم به دكتر رفتیم.. دنده 4 راست و فك پایین ترك خورده بودند..... دوستم خوب شد اما آن روح شكسته هرگز التیام نیافت... دیروز برای فرار از آن خانه و آن برادر، با مردی نالایق نامزد كرد...... و من هیچ كاری نتوانستم بكنم..... جز اینكه با او شاد شوم..... و روحم چقدر نگران فردای آن دخترك است.........

راحیل..

لینك های مرتبط : unique ترمه
خشونت علیه زنان
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:11 | نظرت شما ()

به دستهایم خیره مانده‌ام و انگشتان لاغرم را می‌شمارم...    یك.. دو...سه...........

نه، كمه...بیشتر از10تا بود! یك دست و چند بند انگشت دیگر كم دارم! 15 ماه و چند روز....

نگاهم هنوز بر دستان لاغر وارفته، اما چشمانم درلابه‌لای خطوط  درهم ، چیز دیگری را نظاره‌گر است....

روزهای خدمت سربازی..

یاد حرف پدر بزرگ می‌افتم: خدمت آدم و مرد می‌كنه!! زَمون ما بِش می‌گفتن اجباری... آقام بِزور فرستادم. پسر رفتم مرد برگشتم!

ازش می‌پرسم: پدر بزرگ پشت پات چی شده؟ (روی ساق پای پدر بزرگ جای فرورفتگی و تكه تكه شدنه!!)

-         این یادگاری اجباریِ.. شب تو بیابون باید كیشیك می‌دادیم.گرگ بهم حمله كرد و پشت پام و كَند...

سكوت می‌كنم تا شاید ارتباطی بین دندادن‌های گرگ و مردانگی پیدا كنم...

یادمه وقتی یك هفته مانده بود به شروع آموزشی یحیی، پُر از نگرانی بودم... صدها بلاگ از خاطرات سربازی و آموزشی خواندم... خاطراتی كه در پَس همه‌ی آنها غم هویدا بود.. حتی در شادی و لبخندهایشان دلتنگی حضور داشت و خلاءهایی به وسعت یك عمر......

خاطراتی خواندم و شنیدم..

از تیر خلاصی كه سرباز بی‌طاقت و دلتنگ به شقیقه‌اش ‌كوبید..

از آزارهای (..) در اتاق‌های نمور برای مردانگی بیشتر....

از فرار...

بیماری گال...

هپاتیت....

شكستگی دست و پا...

تحقیر و عقده.........

سیگار و اعتیاد...

غذای بد...

واژگان ركیك و سنجش قدرت تحمل در برابر الفاض ناموسی...

شرایط سیاه....

از مكانهای آموزشی می‌خواندم و كارهایی كه باید انجام می‌دادند... كارهایی كه توام با حقارت بود وتخریب.... كارهایی به قیمت از دست دادن جان ...

از عجب شیر گرفته تا پادگان مالك اشتر اراك... پادگانهای مرزی... 

و من همچنان در پس سكوتم به رابطه‌ها فكر می‌كردم.... به مردانگی...

وقتی یحیی به آموزشی رفت، یك روز بی‌خبری مثل یك عمر گذشت و آن شكاف دردناك تا امروز در سینه‌ی من مانده....

وقتی بعد از ساعت‌ها انتظار صدایش را برای 8 ثانیه شنیدم...

-         راحیل ....من خوبم... نگران نباش... دوست دارم...

-         یحیی.....

 

هربار كه از حال و روزش می‌پرسیدم با خنده‌ای كه می‌دانستم خاكستریست می‌گفت: همه چی خوبه...

اما نگران بودم چون می‌دانستم در تبعیدگاه اجباری چه می‌گذرد....

وقتی بعد از یك ماه و 20 روز دیدمش 7 كیلو لاغر شده بود و چقدر آرام تر ... هرگز برایم نگفت چه روزهایی را پشت سر گذاشت اما از دفترچه‌ها و نامه‌های پُر از دلتنگی‌، از شعرهای تاریكش كه با غمی سیاه توام بود، می‌شد روزگار را حدس زد....

مرد وكیل لیسانسه با معدل بالا لقبش یابو سوار شد و 15 ماه از روزهایش به اموری گذشت كه هرگز به كارش نیامد و نخواهد آمد......

و امروز...

ما به مناسبت پایان روزهای اجباری جشن گرفتیم و در آخر، لباس یكدست را سوزاندیم ...

و نگاه یحیی بر شعله‌های سرخی كه تن لباس را می‌دَرید، فریاد ترین نگاه دنیا بود........

شاید نوشت:

-         شاید پادگانهایی با شرایط مطلوب هم وجود داشته باشه اما درصدشان آنقدر كم هست كه قابل نوشتن نبود.

-         شاید تنها دلیلی كه مردها دوران سربازی رو دوست داشته باشن، یافتن دوستانی با دردهای مشترك....

-         شاید اگر حرف‌های من از زبان یك مرد بود خیلی فرق می‌كرد...

-         شاید بدترین جمله بعد از پایان سربازی به یه سرباز این باشه: دیدی چه زود گذشت؟؟!!

-         شاید هم دارم به داستان سربازی احساسی نگاه می‌كنم!!!

-         شاید.....

-         و بدون هیچ شایدی من به این جمله یقین دارم كه ((نبودن سربازی بهتر از بودن سربازیِ))

راحیل


صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | « 4
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات