كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

روزها مثل همیشه سرد است...

اما من در كنار یاری آتشین هستم و زنده ماندنم را سخت مدیون دستهای همیشه پاكش.. دستهایی كه شعله می‌كشند و حباب یخ‌زده به دور تنم را آب می‌كنند....

دیروز به دوستی گفتم : (( این زبان سرخ برای سرِ شاید سبزم، دهن‌كجی می‌كند....))

اما.....

به یحیا چشم می‌دوزم.....

شاید اگر پیش‌تربود، بارها و بارها این سر بر باد داده می‌شد.. اما یحیا هست... عشق هست... و من چقدر راحیل را دوست دارم......... راحیل را در كنار یحیا دوست دارم....

راحیل... من... و افكاری غرق....

در خودم..درمیان ‌كتابهای درسی و غیر‌درسی، اداره، مراسم سوگ مادر رئیس، سكته خفیف مادر من، قلمی لبریز از شعر اما خفه‌خون گرفته، سینه‌ای نگران، خانه‌ی بی‌خانمان سینما، چكاوك و روح كولی تنهایش، یاد دوست قدیمی‌ام سپهر و برادر امروزم گشتاسب، چشمهای رامین، ترس‌های رضا و انتخاب آیدا.... (دوستی كه برای فرار از خانه خاكستری با مردی كه هرگز مرد نیست پیمان بست..)

چند روز پیش پشت تلفن نفس نفس می‌زد و هق هق می‌گریست...

صدایش را كه بریده بریده بود، می‌شنیدم...

-        را..حی..ل... بد..بخت...شد..م.... بد..بخت.... خاك بر..سر..من..... خاك...برسر..من...

-    چی شده آیدا؟ حرف بزن... چی‌شده؟؟ (بغض با پنجه‌های وحشی و تیزش دیواره‌ی گلویم رامی‌درید و خون فواره می‌زد..)

-        بد..بخت...شد..م.... محمد بهم خیانت كرد... با.. با.. یه.. زن... صیغه‌ای.... راح..ی.ل... دو..ماهِ... دو.. ماهِ....

-        آروم باش... چطور فهمیدی؟؟ چرا؟؟ آیدا آروم باش...... شاید اشتباه می‌كنی....

-        .........................نه................ اشتباه نمی‌كنم...........

( صدای نفس‌های تلخ و سنگینش رو می‌شنیدم... می‌خواست حرف بزنه اما نمی‌تونست...)

-    دیروزخونه‌ی ما بود.. برای گرفتن جواب آزمایش... صبح ساعت پنج رفتم تو اتاقش كه تا بقیه بیدار نشدن كنار هم باشیم... گوشیش و برداشتم .و همون لحظه یه پیام اومد.. راحیل نوشته بود.... نوشته بود.................................

(دوباره زد زیر گریه.... )

-        سعی كن آروم باشی و حرف بزنی.... آیدا....

-    ........................ نوشته بود: ((عشقم كی از ماموریت برمی‌گردی؟؟ نماز صبحت رو خوندی؟؟.... دلم برات تنگ شده...))

(صداش می‌لرزید و جمله‌ها رو تكرار می‌كرد)

-    راحیل گوشی رو گرفتم جلوی چشماش... به مِن مِن افتاد... دعوا كردیم... اول زیر بار نرفت بعد گفت به خاطر نیاز (!) این كارو كرده... راحیل گفت نیاز.... ای‌خدا....... گفت كه نگران نباشم...!! گفت صیغه‌ایه... شرعی... گناه نكردم كه.... راحیل ازش بدم میاد... از دیدنش.. از وجودش... دیگه حتی دستاش بهم آرامش نمی‌ده.... دارم دیوونه می‌شم... به كی‌بگم... چی‌بگم... آخه چرا من؟؟... چرا زندگی من آرامش نداره؟؟؟ راحیل من بدبختم... خیلی بدبختم................................................

آیدا تمام نفرتش رو پشت تلفن خالی كرد... و من یادآوری كردم باورهای مردی رو كه به عشق ناپاكش تن داده بود..... من یاد آوری كردم تغییرات فاحشی كه در ظاهرش داده شده بود.... محدودیت‌ها و قوانینی كه برای زندگیش گذاشته بود..... و روزی رو كه اسم این كارها غیرت بود و امروز................

تا شب گاه‌گاهی به آیدا  فكر می‌كردم و چند پیام برای پرسیدن حالش....

گفته بود همه چیز رو تمام می‌كنه...

شب 56 تا پیام برای من فرستاد.... از محمد نوشت.... از ترس روزهای بعد از محمد!!! از اینكه شاید دوباره عاشق نشه....!! از اینكه هركسی اشتباه می‌كنه... از اینكه شاید اون كم‌كاری كرده!! از اینكه مواظب مردش نبوده!!!!!!!!  از اینكه محمد ساده ‌است... گول خورده!!!!! ازاینكه شاید زن صیغه‌ای از اون خوشكل‌تر بوده!!!!

و من فقط سكوت كردم..........................

آیدا برای قانع كردن من دست و پا می‌زد.... شاید هم قانع كردن خودش..

برام حقیر شده بود... بی‌ارزش جلوه می‌كرد... دوست داشتم تمام خشمم روبه عنوان یك زن ، سیلی كنم و به صورتش بكوبم....

در خودم آوار بودم كه آیدا آخرین پیامش رو فرستاد:

((تو اگر جای من بودی... چه تصمیمی می‌گرفتی؟؟؟))

سكوت به تن و لبم كوك خورد... دوست نداشتم چیزی رو تصور كنم....

با خودم فكر كردم هرگز عاشق مردی كه به دور من دیوار می‌كشید نمی‌شدم.. اما خیانت.....

هنوز دارم در درونم دنبال جواب می‌گردم كه اگر در این شرایط بودم ، چه تصمیمی می‌گرفتم.................

 وقتی به یك انسان خیانت می‌شه چه تصمیمی باید بگیره؟؟

دوست دارم به جای همه زنان فكر كنم... بپرسم....

با این واژه‌ی سیاه چشم تو چشم بودم كه آیدا پیام داد:

((راحیل ، با محمد آشتی كردم...))

...

راستی در میان ما كسی هست كه تا امروز خیانت كرده باشد؟؟؟

بدون نام حرفهایش را بنویسد... می‌خواهم احساسش و دلیلش را بدانم...

فقط همین...

..

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:58 | نظرت شما ()

سیستمهای اصلاح ناپذیر.... ف*ی*ل*ت*ر شد........

فقط همین.....


ایران من..هژیر

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 23:01 | نظرت شما ()

یلدا...

همیشه یلدا را دوست داشتم، ولی امروز برای من حال دیگریست.. 

دنیایی روشن تر و شبی خواستنی تر...

درست یك سال پیش .. در شب یلدای طهران، پیمانمان را ابدی كردیم.... یحیا.. خاطرت هست؟....

و امروز پُر از شورم و احساس .. شبیه یك كاسه اَنار سرخ...

همه‌ی خوشبختی‌های دنیا در سینی دوری قدیمی سینه‌ام جمع شده...

و من زیركرسی داغ لحظه‌هایمان برای همیشه گرم می‌شوم.....

یحیا...

این شعر از سینه‌كوچك راحیل.. تقدیم تو باد.............

همه تن در نفس احساسی

به بلندای شب یلدایم..

مثل دانه‌های سرخ ، پُر تشویش

چون كه دستان تو را می‌خواهم..

پوستینت چون بلور شیشه‌ای..

دانه دانه ، تن پناهم می‌شود

خلسه‌وارم باز در آغوش تو

عشق و آتش زیر پوستم می‌دود...

با نگاهم ازخدا می‌خواهم

كه دگر تا به ابد شب باشد

من و آغوش، من و تاریكی

محفل عشق همینجا باشد...


راحیل..

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:34 | نظرت شما ()

درود... به تمام دوستان با ارزش و آگاه كافه نرودا.. همیشه شرمنده‌ی حضور و لطف كلام شما هستم... از شما می‌آموزم و مسئولیتی كه بر دوش احساس می‌كنم، هر روز از روزقبل سنگین‌تر می‌شود... بوسه بر دستان شما می‌زنم و محكم این دستان با ارزش را در دست می‌گیریم و باور دارم این دیوار فرو ریختنی نیست..

چندی پیش مرد من، یحیا در كافه همیشه بی‌تعارفش مطلبی نوشت با نام ((زیر پوست چرك‌آلود شهر ما)) مطلبی كه بی‌پروا نوشته شد و دوست دارم همه شما آگاهان آن كلام را بخوانید، چرا كه باعث می‌شود لحظاتی با خودمان و درونمان روراست باشیم .

و متن زیر پاسخ من به رقص خلسه‌وار واژگان بی‌پروای یحیاست:

درود...
پیش از هرچیز در برابر قلم قدرتمند و رقص پُر شور واژگانت كلاه از سر برمی‌دارم......

و اكنون حرفهای گفته و نا گفته:

در همان ابتدای كلام داغ دل تازه كردی... و از سكوت گفتی برای حفظ آرامشی بی‌‌حیا... از آنچه بارها و بارها دیده‌ام و شنیده‌ام... كلنجار رفته‌ام و شاید خودم هم روزی این كار را كرده باشم.... خاطرم نیست.......درد آن لحظه است كه در گوش‌ها فریاد می‌كشی: (( سكوت نكنید)) اما برای لحظه‌ای آرامش، به ویرانی خانه تن می‌دهند... برای انكار موج، پشت به ساحل می‌نشینند و در حالی كه چشمانشان دریا را نمی‌بیند از آرامشش با آب و تابی عجیب تعریف می‌كنند...یحیا جان، ما مردم سكوتیم ... ملتی كه برای حفظ این آرامش نكبت زده در چهاردیواری ویران خانه‌هایمان چشم بر همه‌چیز می‌بندیم.. چه برسد به حرمت چهاردیواری و كپك‌های زیر پوستی خانوادگی!

اینان كه دیگر اصلا مشكل نیستند!!!!!!

اصلا ارزش شكستن سكوت را ندارند!!!!!!!!

دارند؟؟؟؟؟!!!!!

همان آرامش را عشق است........!!!!

(( مرگ بر این آرامش سیاه……… ))

چندی پیش سخت امید داشتم به فردایی كه خواهیم ساخت اما وقتی به پیكره‌ی خودمان نگاه می‌كنم و تن‌پوشی كه خودمان هم باورش نداریم اما وقیحانه به نمایشش می‌گذاریم، امیدم خشك می‌شود و واهی....

نوشتم ((تن‌پوش)) چون افكار امروز همچون لباسیست كه رنگهای تند خودش را فریاد می‌زند... لباسی كه در یك لحظه از تن می‌دریم و لباسی دیگر تن می‌كنیم...

افكار و عقایدی كه خودمان هم به آنها پایبند نیستیم... افكاری كه بر پوستمان هست و نه در درونمان.....

...

یحیای همیشه بی‌تعارف، چقدر این جمله را دوست داشتم گرچه خیلی چیزها را به خاطرم آورد...خاطری دردناك....

((درک نکردیم که آنچه را که میگویند.. "آزادی" ما هست که در گرو آزادی دیگران هست نه "آرامش" ما در گرو آزادی دیگران...))

در سرم مثال پشت مثال می‌آید از این آرامش‌های واهی و آزادی ‌های مخرب....

مرد‌ها ... زن‌ها... و فرزندانی كه با این بی‌‌راهه راه می‌آموزند.....

افسوس....

و خوب درد‌ها را به رُخمان كشیدی.....

جهان چهارم.....

ابهامات آواره...

و دستانی كه صورت مسئله در پی صورت مسئله پاك می‌كنند...

چقدر این دست‌ها آشناست...

اما بعید نیست كه بی‌شرمانه دست‌های خودمان را هم انكار كنیم و باز از عقایدی دم بزنیم كه باورش نداریم....

اثر آثار هنرمد پیشگام رئالیسم،گوستاو کوربهGustave_Courbet 

راست گفتی كه كلمات و قوانین انسانیت، برای ما در زمان و مكان‌های مختلف تغییر می‌كند..

شاید بحث دوباره همان آرامش باشد و همان لذت كذایی...

لذتی كه به بهای ویرانیِ كاشانه‌ی ماست.... و تَرَكی كه سد این سرزمین را می‌شكند....

افسوس كه زیر سد كهنه و ترك خورده چه آرام به خواب رفته‌ایم........

و انكار می‌كنیم و انكار....

این ادغامی از بیماری و فریبكاریست...!

چرا كه از پدرانمان و زیر سقف خانه‌هایمان این درس سیاه را آموختیم و بدون پرسش تن دادیم، زیرا همان آرامش را می‌خواستیم....

یحیای عزیزم، فریادت جان مرا لرزند.. اما آنان كه پلك محكم بر هم می‌فشارند و دست بر گوش می‌گزارند چگونه بیدار خواهند شد؟؟؟؟

وقتی پشت روشنفكری سوخته و واهی، خودِ حقیقی را انكار می‌كنند....

افسوس...

افسوس.........

راحیل

لینك های مرتبط : كافه بی‌تعارف
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:04 | نظرت شما ()
برچسب ها : http://taboo-shekan.mihanblog.com/,

دیرگاهیست كه ذهنم از چیزی لبریز شده و سوالهایی بی جواب من را آزار می‌دهند...

در نوشته‌های گذشته اشاراتی كوتاه به خدا كردم.. خدایی كه در كتابخانه گاه گُم می‌شد و گاه پیدا ! خدایی كه گاه حس شد و گاه نبود! خدایی كه....

 انگار قوم عرب شدم (!) معجزه می‌خواهم...

قلمم را برداشتم و روی كاغذ بی‌مقدمه نوشتم و مور مور تردید را از زیر پوستم سقط كردم...........

واژگانی كه نام ندارند....:

خیره بر دستی كه در پی انكاری

قلمی را محكم  می‌كشد بر كاغذ

در من پُر تشویش شعری از عصیان است

هجمی از تاریكی در تنم ویران است

می‌دَرد تیغ قلم ، پوست عریان تن كاغذ را

و مُكرر واژه می‌زند بر دنیا

از خدا تا آدم ... از حوا تا تبعید

همه اندوه و همه تنهایی.. ما چرا اینجاییم ؟؟!

قلبم از تو خالی.. چشم من نا بیناست

زیر لب می‌خوانم

پس خدای من كجاست ؟؟

می‌كشم دستم را ... بر درو دیوارها

تا كه شاید بخورد

بر تن پاك خدا

....

نه، خدا اینجا نیست

آن تن خسته كه دیروز به هنگام غروب

همه تنهایی خود بر دوشش

در پی یك همدم... از دیار ما رفت..

او خدای من بود...

من پُر از عصیانم...

كوچ نویس:

-         دوست داشتم بیشتر بنویسم اما گاهی باید احساساتمان را به اشتراك بگزاریم نه واژگان را...

-         من هرگز نترسیدم اما وقتی خدا نیست احساس تنهایی می‌كنم...

-    چهار روز پیش در جاده چالوس،سنگهای بزرگی از بالای كوه جلوی ماشین ما سقوط كرد و من فهمیدم هرگز مرگ را دوست ندارم!

-         راحیل واژه مرد را مقدس می‌داند، متهم به مرد ستیزی‌اش نكنید..

-         این تصاویر زیبا از آثار هنری مگی تایلور هستند... سپاس مگی..

 

 

-         اشكان و مهسا دیروز جدا شدند........................

-         از بابت بدقولی 7 عصر ، سخت شرمسارم........

-          دوست همیشه خوبم نادر، حرفهای نگفته‌ای دارد كه خواندنیست...

-         و دیگر هیچ...

 

راحیل

این عكس یكی از شاهكارهای دوست خوبم عكاس كثیف .. تصویری شبیه روزهای من....


موضوع مطلب : خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:44 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : ... | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | ... | « 22
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات