كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
درود...
شعر جدیدی نوشتم.. باز وحشی و طولانی.. کاغذ دریدم و خون نوشتم.. درد کشیدم.. انگار پوستم را مجروع می کردم و واژ ها را از درونم بیرون می کشیدم.. اما...
اینبار چنان وحشی است که هرگز در این خانه قابل نوشتن نیست.. چنان تند است که هنوز دستهای خودم سوخته است و با درد بر دکمه های کیبورد می کوبم.. باز قصه گفتم.. قصه سرزمینم..
قصه ما..
راستی چرا هر روز قصه می گوییم اما نه خوابمان می برد و نه بیدار می شویم؟
اما در بین این راهروهای تلخ و تاریک و تنگ.. عشق تنها نوریست که درونم همواره روشن مانده...

راستی از همه شما سپاس گزارم...



راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 19:12 | نظرت شما ()

درود...

درود بر خانه ای که همیشه دلتنگش هستم و ... آه.. کافه.. کافه نرودا... خانه من..

چقدر آرام و بی صدا شدی..

و من هم در تو اما خاموش..

 شبیه سرزمینمان شده ایم.. خاموش و دردناک..

پر از خاطرات تلخ و اتهام..پر ازانسانهای بزرگ و فراموش شده.. دستان کوچک اما قوی.. چقدر آرام شدی...

شبیه شهر..

و من همچنان نطاره گر عشیره ای هستم که جراحتهای تنش را نگاه می کند و سکوت می بلعد.. گرسنه تر می شود و وحشی تر.. اما توحشی که تن خودش را می درد نه پرده سیاه آسمانش را..

نظاره گر حاکمان بی حکم و عدل...

چقدر بوی خون می دهد هوا.. اما نه خونی که تازه است . گرم.. بوی تعفنی کهنه و خون های لخته....

چند سال شد؟؟

چند روز؟؟

چند ساعت؟؟؟

هی...  آبان... می شد شب آزادی باشد... می شد... نه؟؟؟ می شد......

اما...

و حالا ما و خاطرات.. خاطراتی که سرد و منجمد گوشه قلبهای متلاشی شده ما نفس می کشند...

هنوز نفس می کشند..

اما یادش همیشه برایم عزیز است که شب آزادی .. شب عشق ما شد..

سالگرد آزادی که هرگز آزاد نشد و سالگرد عشق ما که آن شب سر از سینه برون کرد

گرامی باد...

 

حرف نویس:

-       نبودم و نیستم..

-       دلم همیشه با نرودا و دوستانیست که دستخطشان بر دیوار نرودا تا ابد جا مانده...

-       می نویسم.. اما سرد و منجمد... در این کافه زین پس لباس گرم بپوشید و بیایید که همه قهوه ها سرد است......

راحیل... و شاید راحیل...

موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 16:39 | نظرت شما ()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic