كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
خواستم بنویسم اما  ازچی؟؟؟

مگر این قصه سیاه پوش را می شود روایت کرد؟؟

اگر روایت کنم که درد درمان نمی شود؟؟

فقط می دانم  که زیر آوارم و حتی فریاد نمی زنم....

 
بگزار پابه پای تن سرد تو .. زنده به گور شوم.....














نعش دلدارمرا لای پتو آوردند

بنویسید زنی بود که زنبیل نداشت
 
پسری زیر زمین بود و پدر بیل نداشت
.....

موضوع مطلب : خط خطی,زیر پوست شهر,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 04:45 | نظرت شما ()
ساعت نزدیک 2:25 دقیقه بود.. یواشکی لیوان آب رو از توی کشو میز درآوردم و کمی نوشیدم..
بازی فکری روی صفحه کامپیوتر باز بود.. کتاب نیمه تمام جلوی دستم و باد سرد کولر.. ناگهان صدای گریه زنی که کم کم شدت می گرفت در فضای اداره پیچید...
بی تفاوت به بازی ام ادامه دادم اما تبدیل شدن گریه به ضجه مرا از جا کند... صدای همکارم بود.. بیتا...



از جایم بلند شدم و با سرعت به سمت اتاقش رفتم.. دیدم روی زمین نشسته و گریه می کنه.. دو تا دیگه از خانم ها هم دورش بودند...
- چی شده؟؟ چی شده سارا؟؟ بیتا چرا گریه می کنه؟؟
سارا که هول شده بود سری تکون داد و گفت:
- شاید دروغ گفتن... شاید اشتباه شنیدی.....
و خانم سوم آرام توی گوشم زمزمه کرد:
- زنگ زدن گفتن برادرش فوت کرده................

ضربان قلبم شدت گرفت.. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به گشتن لابه لای شماره های گوشی بیتا برای گرفتن تماس... آبجی.. داداش رضا.. داداش محسن.. اما هیچ کدوم جواب نمی دادن تا اینکه بالاخره تلفن عمو بیپن جواب داد:
- الو.. الو.. (صدای شیون و فریادی جایی برای پرسیدن باقی نمی گذاشت اما به سختی حرف آمدم..)
- بله..
- الان با بیتا تماس گرفتن و و یه خبر بد... خواستم بدونم حقیقت داره؟؟؟؟
- بله.. بله خانم... بگین زود بیاد خونه...
تلفن رو قطع کرد.. بیتا با همان نگاه خیس به چشمهام خیره شد.. منتظر بود که بگم همه چیز دروغ بوده.. اما من سکوت کردم و ضجه های بیتا بلند تر شد...



بیتا رفت خونه و تمام روز من بی اختیار با این صحنه های تلخ گذشت.. قرار شد که فردا با همکارم به مراسم خاکسپاری برادرش بریم..
با خودم کلنجار می رفتم... برای رفتن یا نرفتن.. گیج بودم.. می خواستم کنار بیتا باشم اما چقدر قدمهایم سنگین و ناتوان بود...

صبح ساعت 10 همکرام صدایم زد.. که ماشین جلوی در اداره منتظر.. مردد از جایم بلند شدم..
در تمام طول مسیر قلبم سنگین می تپید.. انگار که قرار باشد در آن مراسم مرا خاک کنند! جلوی قبرستان رسیدیم.. ازدحام قبرهای سرد زیر آفتاب داغ تابستانی جنوب..
از دور جمعیت سیاه پوش پیدا بودند.. وقتی نزدیک شدیم تصویر جوانی بیست و چند ساله لابه لای دسته های گل به همه لبخند می زد و گویی خوشامد می گفت....
روبه روی غصال خانه سیل جمعیت به نماز ایستاده بودند.. و جسمی بی جان و حوله پیچ شده در سینی بزرگ فلزی روی زمین بود.. با دیدن آن صحنه و شنیدن شیون های درناک زنان داغدار پایم به زمین میخ شد...
- بچه ها من بر می گردم.. نمی تونم بیام...
- بیا به بیتا تسلیت بگو.. بعد برو...
چند قدم عقب افتاده بودم.. سنگین و تلخ گام بر می داشتم.. نفس کشیدن سخت بود.. مردان گریان به نماز ایستاده بودند و احساس می کردم از زیر آن پتو چهره جوان را می دیدم.......
هوا داغ بود و خورشید بی رحم.. عینک آفتابی روی چشمهایم بود و نه برای آفتاب بلکه برای پنهان کردن اشک های گاه و بی گاهم...



بیتا را از دور دیدم.. روی نیمکتی بی حال.. در آغوش زنی دیگر... در سکوت و مبهوت.. انگار که چشمهایش نمی دید...
نزدیک شدیم.. یکی از همکاران بغلش کرد و به محض دیدن ما اشک در پی اشک باریدن گرفت.. با صدای هق هق دردناک بیتا همه همصدا شدیم.. صدای گرفته اش دیگر شبیه گریه نبود.. ناله شیون.. زجر.. نمی دانم.. نمی دانم... آن زن هرگز شبیه بیتا نبود....
نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم.. نمی توانستم مثل بقیه بغلش کنم..من کنار ایستاده بودم و لبانم از شدت درد و اشک می لرزید..
با صدای الله اکبر مردا جنازه را بلند کردند تا به سمت حفره ترسناکی که آنسوتر بود ببرند.. حفره ای که برای همیشه او را می بلعید.. از زمین و خاک متنفر شده بودم..
جمعیت مرا هول می داد و جلو می برد.. می خواستم دور بشم اما نمی شد.. بی اختیار تا بالای حفره رفتم.. و جسم بی جانی را دیدم که کنار حفره بر زمین گذاشتند..
و مراسم سنتی بختیاری برای جوان از دست رفته شروع شد...
زنان کل می کشیدند و با اشک می رقصیدند... صورت های سرخ و رد کبود ناخن بر پوستهای آفتاب سوخته.. هلهله ای دردناک بود... صدای کل کشیدن و ساز دهل سینه ام را می لرزاند..
بیتا غرق در خاک کنار جسم برادر دراز کشیده بود.. آرام .. انگار که خوابیده باشد...  تنم و روحم می لرزید.. تلخ بود و سیاه...
مرگ .. قصه دلتنگی ابدی...
از جمعیت درو شدم.. تاب نداشتم.. باید می رفتم.. کافی بود.. دیگر کافی بود...
اما هر لحظه چشمهای بیتا و لبخند برادر در عکس.. کناری نشستم و سرم را بر زانو گذاشتم...
زنی در کنارم بود و پچ پچ زنانه اش در گوشم زنگ می زد:
- آره.. می گن سکته کرده... عجب دوره زمونه ای شده.. دو روز هم تو خونه بوده و بو گرفته اما هیچکس بالا سرش نرفته.. 24 سالش بیشتر نبود.. مادر هم نداشت...
- حاجیه خانم می گفت شب قبلش با همه خداحافظی کرده..
- آره.. می گن مرده می فهمه که می خوان ببرنش!!!

صدای زنها در گوشم بود که ناگهان صدای فریاد و جیغ شدت گرفت.. داشتند جوان را در خاک می گذاشتند و خواهرانش اجازه نمی دادند.. گویا یکی از آنها می خواست با برادر خاک شود... اما بیتا هنوز بی جان در آغوش زنی همه را نگاه می کرد.. بی صدا..



بالاخره زمین بی رحم جسم برادر را بلعیدو سنگهای سیمانی بزرگ بر تنش چیدند و خاک در پی خاک.. وقتی کم کم همه آرام شده بودند بیتا شروع کرد به ناله کردن.. با صدایی گرفته...
زنی فریاد زد:
- خاک برادر بر سرش بریزید.. سرد می شود...!!
و زنی مشت مشت خاک بر سر زهرا می ریخت.....
دیگر نمی توانستم نگاه کنم.. حتی نفس بکشم... پشت سرم هیاهو بود و من تند تند قدم برمی داشتم...
و زیر لب می گفتم: کاش نیامده بودم....



تلخ نویس:

- برادر بیتا پیوند کلیه انجام داده و متاسفانه با پس زدن پیوند این اتفاق رخ داده بود.. شب قبل با هیچکس خداحافظی نکرده و لحظه مرگ تنها نبوده..!!
 - گاهی اعتقادات و رسوم غلط پذیرفتن مرگ رو برای ما سخت تر می کنه...
- تاسف بار ترین صحنه دیدن بچه های قد و نیم قدی بود که لابه لای قبر ها می دویدند و بازی می کردند! همه اونها با کنجکاوی صحنه به خاک سپرده شدن جسم بی جان رو دیدند.. یکی از اونها با هیجان گفت: با عمو رضا دارن خاک بازی می کنن!!! و همین کودک اگر فردا از مرگ بپرسد و مادرش با اطمینان بگوید (کسی که می میره میره پیش خدا) کودک قطعا در ذهنش خواهد گذشت که خدا زیر خاک زندگی می کند و او هرگز دلش نمی خواهد پیش خدا برود .. از کودکی با ترس و تناقض رشد خواهند کرد و دغدغه اش در 4 یا پنج سالگی مردن خواهد بود....
- و مرگ.. این قصه تلخ همچنان ادامه دارد...



راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 04:17 | نظرت شما ()
درود..

راستش یه تصویر من و وادار به نوشتن این مطب کرد.. زنی با ظاهری امروزی و حجاب معمولی که داشت یه چادر گلدار رو خیلی مهربونانه سر می کرد و جمله ای لطیف در کنارش نوشته بود:
حجاب.. تنفس هوای پاک...
بله.. اینطور شد که خون ما به جوش اومد و قلم دوباره وحشی شد!
پیش از هرچیز تاسف شدید خود را از سرزمینی که هنوز در آن مشکل موی نامحرم و روی زیباست اعلام می کنم و افسوس می خورم به حال مردمانی که پاک بودن رو در کمتر دیده شدن می بینند...
دیروز مطلبی در ضمیمه کلیلک می خوندم از پیشرفتهای هرچه بیشتر کمپانی موفق اپل در حالی که من مجبور بودم 1 ساعت بعدش به صورت اجباری در نمازخانه اداره باشم برای برگزاری کلاس احکام که خانم محترم باز از تتو نکردن و دیده نشدن قسمت زیر فک (!!!!) صحبت کنند...
کلاسی که در اون هر بار در اون از مالکیت مرد بر زن صحبت می شه و بعد از اعتراض من (تاکید می کنم که در اون مجلس 50 نفره فقط من اعتراض می کنم) با یه لبخند مسخره و لحنی طنز گونه رو به من می گه:
عزیزم زن لطیف.. احساسی و این احساسات نمی زاره که درست تصمیم بگیره پس مرد باید بر این تصمیمات یه دستی داشته باشه...
اون لحظه فشار خونم بالا می ره و بار آخر دیگه نتونستم بر خودم مسلط بشم و با صدایی بالا رفته گفتم:
در دنیای امروز که زن درس می خونه .. دانشگاه می ره.. قاضی می شه .. به تنهایی بار یک خونه رو به دوش می کشه... در سیاست دست داره.. وکیل می شه.. مشاوره می ده و.. و.. آیا باز هم درست که متهمش کنیم به گرفتن تصمیمات احساسی و متزلزل؟؟
خانم هایی که اینجا نشستن همه تحصیل کرده هستن و در اجتماع فعالیت می کنن.. (مخاطبم رو زنان اداره قرار دادم و گفتم) آیا شما تصمیماتتون احساسی و غیر قابل اعتماد؟؟؟....
مکث کردم... منتظر جواب بودم اما هیچ کس چیزی نگفت.......
صدام رو پایین آوردم و گفتم..
شما رو نمی دونم اما من قاطعانه تصمیم می گیرم و احساس .. منطقم رو خدشه دار نمی کنه.....
و ادامه ماجرا با بحث های مسخره بعدی...
که زن بدون حضو مرد حق نذر کردن نداره .. زن بدون اجازه مرد حق بیرون رفتن از خونه نداره.. اگر زن لباسی بپوشه که مرد دوست نداشته باشه مکروه... و.. و.. و...
چون زن احساسی تصمیم می گیره...
خانم مهربون احکام گو (!!) محترمانه ی  ناقص العقل بودن رو هی تکرار می کرد..
و حالا این عکس و یاد جمله ای که روی دیوار مدرسه ام در دوران دبیرستان نوشته بودند:
زن بی حجاب مرد بی غیرت دارد....!!!!!!!!!!
بیشتر از هرچیز از دوستانی متاسفم می شم که هنوز به خودشون اجازه می دن در مورد خصوصی ترین بخش زندگی یک انسان نظر بدن  و مطلب بنویسن و در آخر با صراحت بگن: آره والا.. گشت ارشاد اونایی رو که باید بگیره نمی گیره و خانم های ساده تر رو گیر می دن...!!!
این دیگه اوج روشنفکری که مثلا اون که ساده تره رو چرا باید بگیرن!! وای خدا.. اصلا چرا باید بگیرن؟؟ به خاطر رنگ های تند؟؟ به خاطر آرایش؟؟ به خاطر مو؟؟؟
قرن 21 .. حواستون هست؟؟؟ ما در دنیای برابری به سر می بریم... دنیای که در آن جنسیت به مرحله دوم رفته و اول انسانیت تعریف می شه....
در آخر دوست دارم خیلی صریح به تمام مردانی که  این مطلب رو می خونن بگم که تا زمانی که فکر می کنید بعد از ازدواج حق دارید در تمام وجه های خصوصی زندگی همسرتون دخالت کنید.. از پوشش ایراد بگیرید.. رنگ موهاش رو با تحکم شما انتخاب کنید .. برای یقه لباسش در مهمانی ها اخم کنید.. و گاه گاهی این جمله رو به زبون بیارید که ( از وقتی وِلِت کردم هرکاری دلت خواسته کردی) لطفا ازدواج نکنید تا به بلوغ فکری برسید...
که مردانی با این تفکر زنانی وابسته و بیمار رو تحویل اجتماع می دن و در پرتو اون دخترانی شکننده و آسیب پذیر و در نهایت جامعه ای بیمار.....

راحیل


راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 21:04 | نظرت شما ()

درود...

پس از نوشتن متن آخرم در کافه .. پس از خواندن حرفهای شما و غریبه های مجازی.. به خلسه ای بس عمیق فرو رفتم..

خوابگردی در این دنیا را تجربه کردم و اعتراف کنم که کمی از خودم خجالت کشیدم...

انگار شاگردی کوچک و ترسو شده بودم...

بی دست و پا..

تنها.. گوشه ی کلاس و پر از دلهره از خط کش چوبی بی رحم در دستان معلم بد...!

نه .. اینبار نه درس شجاعت می دادم و نه درس ایستادن.. و به یکباره شاگرد رفوزه (!) آخر کلاس بودم...

راست گفتید که نادر اینبار خودش سیمین شده و تصمیم به فرار دارد...

اگر قصدم ساختن است.. اگر تفکرم تغییر است.. اگر باورم آگاهیست باید بمانم و بمانم....

شرافتمندانه است که با دست اجبار کوچ کنم و نه اختیاری یخ زده و ترسو...

در این مدت حرفهایم همه خلسه وار بودند.. شبیه منشوری که هربار نور را از یک زاویه می تاباند.. و هرگز ازدهام نورهایش متمرکز نمی شود...

اما حالا کمی متمرکزم...

تصمیم به خودسوزی ندارم که هرگز شرافتمندانه نبود و نبود...

تصمیم به رفتنی اختیاری هم ندارم...

راست گفتید...

من راه را از میانه اشتباه آمدم.. و خانه ام را خودم کم کم بر باد دادم... اما خواهم ساخت.. نرودایم را دوباره خواهم ساخت...

و تا آمدن دست اجبار (!) ساکن همین خانه خواهم بود...

سرزمینمان را که هنوز نتوانستیم بسازیم .. می خواهم حداقل طعم ساختن را در این دنیا تجربه کنم....

سپاس از همه شما بزرگوارانی که مرا هرگز تنها نگذاشتید و همیشه به من می آموزید....

سپاس...

راحیل

 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:30 | نظرت شما ()
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic