كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
امروز 22 خرداد بود..

چقدر خواستم بنویسم و نتونستم....

از چی باید می نوشتم؟؟؟

از کجا؟؟

یه چیزی توی تنم دوباره رشد کرد...

انگار توی این سرزمین نمیشه شاد بود...

می خوام از این خاک برای همیشه برم...

نمی خوام چیزی رو فراموش کنم اما با تمام وجود می خوام شاد باشم...

می خوام زندگی کنم..

بدون نگاه سیاه کسی بالای سرم.............

بدون...

می خوام برم...

باید برم..............

http://s2.picofile.com/file/7350856341/IMG_1923.jpg

دلم فرشته مهربون سیندرلا رو می خواد...

چوبش رو تکون بده و همچی خوب بشه...

از این لباسای پاره و بسته بودن دستم جلوی نامادری و خواهرای ناتنی

 خسته شدم..

بالای شهر وایسه و داد بزنه:

بی بی دی با بی دی بو...

و همه مهربون بشن و خوشبخت..

http://www.meisanmui.com/wp-content/uploads/2010/09/cinderella2.jpg

راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 23:11 | نظرت شما ()
درود..
بالاخره آمدم و اکنون در صفحه سپیدی می نویسم که شما آمدید و برای سکوتم حرف نوشتید و حرف.. چقدر به وجود شما می بالم و گرمم... گرمم این بار از تمام سردی ها.. از تمام تلخی های دنیا که من با قه قهه به آنها می خندم می خواهم اینبار زندگی ام را جانانه زندگی کنم... بدور از تمام وحشتهایی که داشتم و تاریکی های محض...
بدور از همه خاطراتی خاکستری که در همین خانه رقم خورد و شکستن باورهایم در همین کافه...
همین کافه که امروز دوباره چراغش را روشن کردم..
زیر کتریهای سرد را شعله نشاندم و دوباره چشم انتظار حضورتان هستم...
بچه ها.. دلم حرف می خواهد...
میتینگ (!) در کوچه بن بست می خواهد...
دلم دوباره هوای ناهیدها را کرده..
هوای گلایه های خودمانی...
قصه های کوتاه کافه...
دوباره می خواهم موهایم را در باد رها کنم....
آزاد .. آزاد.....
رهای رها.....
...
هرگز در خیالم نمی گنجد از شما و این کافه بروم.. از لابه لای حرفهای شما و گوشه دنج خانه ام....
نه... هرگز نمی گنجد...
راستی سفرم خوش بود...
نوشته بودم.. نه؟؟
لباس سپیدی بر تن کردم و با دسته گلی سرخ.. شانه به شانه یحیا لبخند زدم و آغازی زیباتر از همیشه...
چقدر صدای شادی نزدیکانم برای روز عشق من و یحیا را دوست داشتم...
چقدر روز 28 اردیبهشت .. با بوی شرجی خنک شمال را دوست داشتم...
و بعد سفر ما به جایی که ایران نبود...
جایی که هوایش کیلومتر ها  از سرزمین من فاصله داشت...
از سرزمین که در آن احساس غربت می کنم و غربتی که در آن چقدر آشنا بودم....
آرامش و آزادی را در خاکی تجربه کردم که هرگز خاک من نبود.....
در خیابان عشاق زیر باران قدم زدم..
انگشت در اقیانوس فرو بردم...
و بر سنگ فرشهای جزیره دستهای همیشه گرم یحیا را تجربه کردم....
و حالا.. دوباره...
با شما هستم...
در کنار هم.... برای همیشه...
...
سبز باشید

راحیل


موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:50 | نظرت شما ()
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو