تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

الان به صورت اجباری در چهاردیواری اداره‌ای كه هرگز اداری نیست، به سر می‌برم..!

من و بطری‌های آب معدنی و صدای كریس‌دی برگ...

پوشه‌های آمار.... هوای ابری...

سرعت 200k  دانلود... و فیلمی كه می‌خواهم امشب برای بار هزارم نگاهش كنم....

دیوانه از قفس پرید...

http://www.rightbrainpro.com/dmedu/edimages/cuckoosnest3.jpg

مك مورفی.....

جك نیكلسون...

اه...

دوباره یادم اُفتاد....

كاش آخرش با مرد سرخپوست تو هم از اون پنجره لعنتی می‌زدی بیرون...... مك... امشب دیگه نمیر....

فرار كن......................................

http://2penniesworth.com/wp-content/uploads/2010/06/one_flew_over_the_cuckoos_nest_ver1_xlg.jpg


راحیل

موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 18:59 | نظرت شما ()

درود...

این پست شما رو كمی متعجب می كنه.. اما تعجب نكنید.. فكركنید...

من سكوت میكنم تا شما خوب فكر كنید.............:

 

شب هنگام محمد باقر طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟

طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ….

محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟

محمد باقر ۱۰ انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره ازسر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.


راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:16 | نظرت شما ()

اپیزود اول:

روی صندلی مترو نشستیم...

سرم رو به شونه یحیا تكیه دادم و آروم با نوك انگشتم پوست مردانه دستهای مهربونش رو نوازش می كنم.... صدای زنگ مترو و ایست....

دانشگاه شریف....

و ایستگاه بعد آزادی..

پسری به همراه پدرش سوار میشود و روبه روی من می نشینند.. مترو حركت می كند، از توی پلاستیك دسته‌دار كتاب درسی اش را در می‌آورد... نگاهم به معصومیت كودكانه اش خیره مانده... برگ میزند و تند تند می‌خواند... به پدرش نگاه میكند و با شیطنت نجیب میگوید: اگه گفتی ارتفاع اورست چقدر بود؟؟؟

پدربا لبخند...: 8 هزار و...... (مكث می‌كن تا پسرش بگوید...)

پسرك با هیجان می گوید...: 8840... دیدی یادت رفت..

پدر لبخند خسته ای می زند و با اشاره به كودك می گوید كه درسش رابخواند.....

نگاه جسور كودك لایه كتاب می‌دود اما فكرش جای دیگریست...

دوباره می پرسد، اما این‌بار آرام...

-        بابا ارتفاع دماوند چقدر؟؟ 

-        نمیدونم...

-        از اورست بلند تره؟؟

-        نه.. فكركنم خیلی كوتاه تر باشه...

-        كاش بلند تر بود...

مكث می كنه و انگار بغض.... من خیره هستم و متعجب......از دنیای كودكانه‌ای كه چقدر بزرگ است.... ادامه می‌دهد...

-        نمی شه یه كاری كنیم بزرگتر بشه...؟!

-        نه (دوباره با لبخندی خسته)

-    اگه توی جیبامون سنگ ببریم و بریزیم روی كوه چی؟؟ هر روز همه توی جیباشون سنگ بریزن ببرن روی كوه دماوند... بابا بزرگ میشه.. مگه نه...؟؟

پدر این بار لبخند نمیزند .. دلش هم نمی‌خواهد پاسخ منفی بدهد....

-        آره بزرگ میشه... بزرگتر از اورست....

كودك لبخند میزند و انگار به فردا فكر می‌كند كه باید مردم را خبر كند.. تا جیبهایشان را پُر از سنگ كنند و به بالای كوه ببرند.....................

مترو می ایستد...

ایستگاه آزادی...

دست یحیا را محكم می‌گیرم و بلند می‌شویم...

نگاهم روی پدر و پسر جا مانده... سرم را برمی‌گردانم كه برای بار آخر نگاهش كنم...

پسر آرام از لای كتابهای درسی توی ساك‌دستی‌اش بسته های دستمال جیبی را در میاورد و پدر بسته‌های لواشك....... لابه‌لای جمعیت گم می‌شوند..........................................

اپیزود دوم:

به فرودگاه مهرآباد می‌رسیم...

دلم پیش یحیاست و انگار نمی‌خواهم بروم... می‌دانم چند روز بیش‌تر نیست اما چقدر دلتنگم... كارت پرواز رو می‌گیریم و به سمت ورودی سالن می‌رویم... یحیا می‌ایستد تا با هم خداحافظی كنیم... دستش را محكم می‌گیریم و قلبم به طپش می‌افتد...

آرام و بیشتربا نگاه همدیگر را به خدا می‌سپاریم...

یحیا به سمت در خروج می‌رود و من تا انتها نگاهش می‌كنم و زیر لب ...... دوست دارم...

سوار هواپیمای كهنه فوكر 100 می‌شویم... جمعیت اندك است و بیشتر صندلی‌ها خالی... به مهماندار سلام می‌كنم و  با كلافگی عجیبی پاسخ می‌دهد... ته دلم منجمد می‌شود... !

پرواز راس ساعت 7:15 دقیقه در آسمان است.. و من همچنان نگاهم به مهماندار مضطرب...

با پوزش اعلام می‌شه كه سیستم خنك كننده دچار مشكل می‌باشد... همه خودشان را با كارت راهنمای پرواز باد می‌زنند ... فضا غیر قابل تحمل است كه تكانهای شدید شروع می‌شود... همه ترسیده‌ایم...

گریه‌های كودكی چند ماهه، بیشتر همه را عصبی می‌كند...

غذا سرو می‌شود....

ساعت 7:55 دقیقه است و 40 دقیقه از پرواز گذشته.....

تكانها همچنان ادامه دارد..

گاه گاهی صدای دعا و زمزمه‌ی صلوات می‌شنوم...!!

ساعت 7:10 دقیقه... 55 دقیقه از زمان پرواز گذشته....

خبری از آسمان اهواز نیست...

كسی اعتراض می‌كند و مهماندار همچنان مضطرب است....

من فقط به این فكرمی‌كنم كه كاش می‌شد گوشی را روشن كرد... می‌خواهم صدای یحیا را بشنوم.....

ساعت 7:15 دقیقه ..60 دقیقه گذشته........

تمام پرواز در سكوت است .... مهماندار می‌ایستد و با كلامی كه هرگز آرامش ندارد به مردم اطمینان می‌دهد كه طولانی شدن پرواز یك امر عادیست!!!

ساعت 7:20 دقیقه و بالاخره آسمان اهواز پیدا می‌شود.....

انگشتان منجمدم را به هم فشار می‌دهم وگوشی را از كیفم در می‌آورم.... منتظرم بشیند تا صدای یحیا را بشنوم....

پرواز بعد از 1 ساعت و 10 دقیقه می‌نشیند..... پروازی كه باید 55 دقیقه طول می‌كشید.....

گوشی را روشن می‌كنم... نگران یحیا هستم....به محض روشن شدن گوشی تماس می‌گیرد... و وقتی صدایم را می‌شوند قطع می‌كند......

بغض می‌كنم و می‌دانم كه این 15 دقیقه اضافی برای یحیا 15 سال گذشته..........................

آرام بلند می‌شوم...  صدای مردم در گوشم است كه با هیجان سالم بودنشان را به منتظران خود خبر می‌دهند........   

اپیزود سوم:

به رامین فكر می‌كنم... برادری كه همیشه خیلی بیشتر از یك برادر است و آنچه با هم گذراندیم و تجربه كردیم ما را چقدر به هم نزدیك كرده...

روزهایی كه هرگز نمی‌توانم بنویسمشان.... روزهایی كه .....

رامین چشمان شرقی نجیبی دارد...

موهای مشكی و پوستی سفید...

چقدر ایرانی هستی .. رامین.....

برادری كه همیشه برایم مقدس است..

اما چقدر وحشیانه تو را زیر پاهایشان له كردند...

تو آرام شدی و به گوشه‌ای تاریك، خودت را پناهنده كردی......

رامین... پیله‌ات را بشكاف... بیرون بیا و دوباره رامین باش.....

می‌دانم كه پشت آن نگاه پاك، خدا و زندگی جریان دارد.... 

تولدت گرامی برادر عزیز من..... تولدت گرامی مرد حقیقی..مرد بزرگ....

 راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:43 | نظرت شما ()

شاید كمی دیر كنم....

شاید كمی دیر بیایم... به ساعت نگاه نكن.. !

عقربه‌ها همیشه با من لج می‌كنند..

تو با من لج نكن...

می‌آیم..

هرچند دیر...

هرچند دور...

می‌آیم...

باید كمی به خودم برسم...

آینه، راحیل را به رُخم می‌كشد...

من قرن‌ها از خودم جا مانده‌ام..

 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:15 | نظرت شما ()