كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

هفته پُر حادثه‌ای رو پشت سرگذاشته بودم و انتظاری بی‌نتیجه برای دیدن یحیا مثل كوله‌باری سنگین شونه‌هایم رو خم می‌كرد.....

من بود و بغض خستگی... جمع سه‌نفره‌ای كه سكوت درمیانش می‌رقصید.....

كنج اتاق سُرمه‌ای..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

قلم مو را در رنگ و بعد در احساسم می‌غلتاندم و برگه‌های سیاه رادیو لوژی رو خط‌خطی می‌كردم.... موسیقی روسی از اسپیكر بیرون می‌ریخت و ضجه‌های خواننده خودش رو فریاد می‌زد......

(ایشون هستی، ساز یحیای من...)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

دوست داشتم بین عكس‌، رنگ، نقاشی و صدای ساز مفقود بشم كه شاید هفته خاكستری از یاد می‌رفت ...

(این نقاشی ها رو با سبك خودم از روی عكس‌های چند پُست قبل كشیدم...)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در خودم بودم و غرق در رنگهای نقاشی كه در چوبی اتاق باز شد.. رامین با چشم‌های مشكی و لبخندی كه می‌خواست پشت چهره‌ی جذابش قایم كنه، در خانه سرمه‌ای من بود...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

-         آبجی بیا شب بریم این مجتمع تفریحی كه تازه باز شده؟ می‌گن خیلی باحاله...

چهره روشن و پاك رامین به من آرامش می‌ده.. و حجم سرخ در سینه‌ی مهربونی كه وقتی می‌بینه ناراحتم یا دلتنگ یحیا، كنارم می‌شینه و دستای سرد منو توی دستاش می‌گیره...

من و رامین به خاطر تجربه‌ی دردها و فریادهای مشترك رابطه‌ی عمیقی با هم داریم... رابطه‌ای كه در خیابان‌های شهر ابدی شد.......

با یه لبخند كوچیك و اشتیاقی كه درونم رو قلقلك می‌داد پذیرفتم...

یك ساعت بعد خانوادگی آماده رفتن به تفریگاه تازه تاسیس شدیم...

خیلی وقت بود كه با خانوادم جایی نرفته بودم...

در راه خندیدم و چقدر خوش گذشت..

فعالیت‌های شهردار بد دهن (!) ، پیكره شهر رو زیبا كرده بود و متبحرانه نكبتی رو كه از سرو روی وجب به وجبش بالا می‌رفت در پشت رنگهای خوشرنگ‌لامپ‌ها جا داده بود...

آبشار رنگی...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پل سفید...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پُل كابلی...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

پارك چوبی...

و چراغانی‌های مكرر....

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

بالاخره به مجموعه تفریحی رسیدیم.. تمام شهر پُر بود از بیلبوردهای تبلیغاتی این مجموعه...

یه درب ورودی بزرگ و نگهبان‌های خوش‌پوش...

ماشین وارد شد...

هنوز دو ثانیه از ورود ما نگذشته بود كه مرد نگهبان با استرس و هیجان پرید جلوی ماشین و تابلوی قرمز شب‌نمای ایست رو با چشمانی دریده جلوی ما تكون داد....!!

صدای نگهبان بعدی از پشت ماشین می‌آمد كه داد می‌زد: خانم رضایی... خانم رضایی....!!

ما شوكه شده بودیم و فقط به شرایط نگاه می‌كردیم... یاد فیلم پدرخوانده افتاده بودم... صحنه‌ای كه سالی، پسر بزرگ دون كورلئونه، ترور می‌شه!!

بالاخره خانم رضایی (كه در ذهنم او را تارتاگلیا ((دشمن دون كورلئونه)) تصور می‌كردم) اومد و نگهبان با همون صدای بلند و هیجان زده به من توی ماشین اشاره داد و گفت: این و بببین..... (از لفظ و واژه ((این)) جا خوردم... یه لحظه احساس كردم جز اشیاء دسته بندی می‌شم، مثلا لیوان!!)

خانم رضایی یا خانم تارتاگلیا، زنی چاق با چادر سیاه سبیل‌های مشكی و ابروهای پهن و بهم‌ریخته

یه نگاه توی ماشین به من كرد و بعد با اشاره سُر گفت: پیاده شو..... (كارم تمام بود... !)

چهره مضطرب مادر از توی آینده خیره نگاهم می‌كرد...  یاد روزی افتاده بود كه چقدر دیر به خانه آمدم.................... !

پیاده شدم... حالا سه‌ تا نگهبان و زن سیاه‌پوش به من نگاه می‌كردند... زن با چشم‌های سرد و بی‌حالتش گفت:نمی‌تونی بری‌ تو... مانتوت كوتاهِ..... (خیالم راحت شد كه زیر اون شنل مشكی هیچ اسلحه‌ای قایم نشده و من زنده می‌مونم!)

داییم با حالت تعجب گفت: این كوتاهه؟؟

(تصویر شال و مانتو متهم)

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

 زن روش رو برگردوند و با تاكید گفت: كوتاهِ....

احساس حقارت می‌كردم....

در زیر نگاه چهار آدم بررسی می‌شدم.. كه تشخیص بدن راحیل حق شادی داره یا نه؟؟

دایی با عصبانیت گفت سوار شو و ماشین رو با سرعت از اون مكان به ظاهر تفریحی خارج كرد.....

توی ماشین همه سكوت كرده بودیم و دلمون برای خودمون می‌سوخت.. اما با شوخی وخنده تصمیم گرفتیم شب 5 نفرمون رو خراب نكنیم....

و همه با هم به دردهای خودمون خندیدیم.................

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

چیز نوشت:

-         ورود بانوان به زمین پینتبال ممنوع بود...!!

-    بعد از این اتفاق به سینما 4بعدی رفتیم (البته خبری از بُعد چهارم نبود!!) و درسالن تاریك به بهانه هیجان و ترس، كمبودهایمان را جیغ كشیدیم.....

-         تفریح سالم دود قلیان‌هایی بود كه از دهان جوانان بیرون می‌ریخت!!!

-         یاد روزی افتادم كه به دلیل روزنامه خریدن و گوش دادن به موسیقی غربی با هدفون، از من تعهد گرفتن!!

-         سه شنبه مسافرم... باز به سرزمین جنگل و دریا.... و پایان دلتنگی در همین نزدیكیست...

-         دوستان عزیزم دربلاگ علی سوالی از طرف من مطرح شده و باعث افتخار به سوال من جواب بدید..

-         سپاسگزارم از كویر عزیز، برای كشیدن این تصویر زیبا با اسم من و یحیا

 

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

راحیل

 

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:20 | نظرت شما ()

هوا كم كم رنگ پاییز به تن كرده.. توی حیاط خونه ایستادم وبه درخت‌های عریان باغچه كوچك نگاه می‌كنم..

هدفون توی گوشم و موسیقی با پاییز توام شده تا حسی عجیب رو در رگ‌هایم به جریان در بیاره....

باد دامنش رو بر تن كاشی‌های كهنه حیاط می‌كشه تا برگ‌های خشك رو به رقص واداره و دل من و برای شنیدن خش‌خش پاییز، بی‌تاب كنه.....

مشتاق شنیدن موسیقی فصل‌ها، هدفون رو از گوشم در‌میارم.....

اما صدای برگ‌ها در فریاد عاجزانه‌ی زن همسایه گُم می‌شه....................

-         كثافت.. خستم كردی... ای‌خدا.. این چه بخت و اقبالی بود.... خدا وَرِت داره كه راحت بشم....

آه و ناله‌ی زن همسایه با طنین تلخ گریه نیلوفر همراه.... گاه صدای ضرب دستهای بی‌رحم مادر ،  كه بر تن نیلوفر می‌شینه رو می‌شنوم و با هر ضربه، صدای گریه به ناله‌ای تلخ و تلخ‌تر تبدیل می‌شه...........

سنفونی سیاه نیلوفر..... دختر 5 ساله استثنایی تنم رو مثل برگ‌های آواره كف حیاط خُرد و پوسیده می‌كنه...

هدفن رو توی گوشم هُل می‌دم اما تمام تنم در تسخیر صدای ناله‌ی نیلوفر همچنان خُرد می‌شه.... قدم بر‌میدارم تا به چهاردیواری خانه پناه ببرم...

صدای پاهایم رو می‌شنوم كه مثل برگ‌های خشك و شكسته خودش را بر تن‌پوش كهنه حیاط می‌كشد...................

خش...... خش..... خش......

و هنوز... زن همسایه و نیلوفر.....

سرم پُر از فكر‌های بی‌پروا می‌شود.....

اگر روزی فرزند من... كسی كه از عشق و احساس متولد می‌شه و در درونم آرام و ساكت رشد می‌كنه... فرزندی كه صدای طپش قلبش تمام تنم رو جان دوباره می‌ده و برای دیدن چشمهاش و بوسیدن دستانی كه پاك ترین دستهای دنیاست لحظه شماری‌ خواهم كرد، یك سندروم باشه... تصمیم من چی خواهد بود؟.....

درسهایی كه خواندم رو مرور می‌كنم....

رابطه ژن‌ها و ارثی كه ناخواسته به ما می‌رسد...

50% معلولیت‌ها تحت تاثیر عوامل ژنتیك...

نابودی زندگی انسان فقط به خاطر یك كروموزوم..

تشخیص كودك سندروم در ماه‌های اول  بارداری.... (والبته تشخیص نابینایی، ناشونایی و حتی تالاسمی)

توانایی‌ها و ناتوانی یك كودك سندروم دان....

آزمایش آمنیوسنتز (راهی برای تشخیص بیماری‌های ژنتیكی..)

و سقط........................

تصویری كه شاید وحشیانه باشد اما زندگی اجباری كودكی ناقص، معلول، سندروم را منتفی می‌كنه...

در سرم مادر نیلوفر رو متهم می‌كنم....

و اما من ....

با تمام اشتیاقم برای داشتن فرزند و احساس پاك رشد انسانی از من، درون من، اگر روزی در جواب آزمایشم، پزشك با چشمانی متاسف فرزندم رو بیماراعلام كنه...( بیماری كه زندگی شخصیش به دلیل ناتوانی‌ها به زندگی مشترك اجباری تا پایان عمر تبدیل بشه) قطعا قدم بعدی من مسیر قانونی سقط فرزندم خواهد بود...

فرزندم......

تا نه به او و نه به انسانیت خیانت نشه......

من امروز یك مادر بی‌رحم و یا یك زن بی‌احساس نیستم.....

 بلكه  به كودكی فكر می‌كنم كه می‌تونه سقط بشه و هرگز طعم تلخ زندگی كودكان معلول رو نچشه...

و اگر با احساسم تصمیم بگیرم و تولد صورت بگیره ....

كودكی ضعیف... شكننده كه با آسیب متولد می‌شه... حسرت شبیه دیگران بودن... حسرت بازی‌های كودكانه... حسرت بزرگ شدن.... حسرت عاشق شدن.... حسرت بچه‌دار شدن...

و...... حسرت زندگی كردن.....

من برای احساس مادر شدن حق ندارم با زندگی یك انسان بازی كنم...

من نسبت به ژن‌های خودم مسئولم....

من مسئولم اگر می‌دونم ممكنه باعث بیماری ونقص در انسانی بشم....

من حق ندارم در هر شرایطی به بچه‌دار شدن فكر كنم...

.......

مادر نیلوفر هنوز برای من یك متهم.....

5 سال پیش با همسری كه حالا خبری ازش نیست (!) به لذتی تن دادن كه منجر به تولد فرزندی ناخواسته شد...

حتما وقتی برگه آزمایش روگرفته با جمله مضحك: خدا داده ، خوب نمی‌شه كاریش كرد !! نه ماه رو سپری كرده.......

 نمی دونم آزمایش داده.. دكتر رفته... نمی‌دونم اما اینا دلیل نیست و تو از اتهام من تبرئه نمی‌شی......

چون می‌دونم شرایطش روداشتی و اگر هم نداشتی نباید بچه‌دار می‌شدی...

كه امروز همسرت رو از دست بدی.....

خواستگار دخترت بعد از دیدن نیلوفر منصرف بشه...

تو بشكنی....

گناه كنی.....

و نیلوفر روزهایی خالی از زندگی رو پشت سر بزاره .........

نمی‌دونم پشت اون خنده‌ی گنگ و نگاه همیشه براق، چی‌می‌خواد بگه.....

شاید می‌خواد از خدا شكایت كنه.....

اما نیلوفر، مادر تو متهم.....

خدا اینبار بی‌تقصیر.................

چیز نوشت:

-    اگر علم پیشرفت نكرده بود،  هرگز مادری رو متهم نمی‌كردم اما به همون میزان كه دنیا پیشرفت می‌كنه ما مسئولیتمون سنگین‌تر می‌ه...

-         من سقط رودر بارداری‌های ناخواسته كه شرایط تولد فرزند رو ندارند هم مجاز می‌دونم...

-         در آمریكا ازدواج فامیلی كه ممكنه منجر به اختلالات ژنتیكی بشه، ممنونع.

-         بیشترین درصد كودكان معلول در كشورهای مذهبیِ!

-         اگر روزی تصمیم به تولدكودكی معلول گرفتیم باید قدرت مقابله با همه‌ی وجه‌های دردناك زندگی رو داشته باشیم........

-    نباید به این امید كه شاید فرزند من جزء آن كودكان استثنایی انگشت‌ شمار در دنیا باشه، با زندگی یك انسان بازی كنیم....

-         دوست دارم نظر تك تك شما دوستان با ارزشم رو در این رابطه بدونم تا اگر اشتباه می‌كنم، اشتباه به راهم ادامه ندم....

-         با تاخیر اما از صمیم قلب درگذشت استیو جابز روتسلیت می‌گم.... (گاهی یادم می‌ره آدم‌های بزرگ هم رفتنی هستند...)

 

راحیل

امروز همه‌جا برای جسم من سرد است... می‌لرزم و درنمورترین مرداب دنیا به یغما می‌روم....

در تاریك ترین وجه دنیا...

من كِز می‌كنم و دلتنگ می‌شوم برای انسان‌هایی كه انگشت شمارند.....

برای نهال... برای هاله...برای................

اشك حسرت

این دردنامه فریادیست در پس گوش‌هایی كه هرگز نشنیدند......:

(( زمین درشوك است و صدای نبض هر لحظه آرامتر می‌شود....

دستانم را در هم گره می‌كنم و بر قفسه سینه‌ی ایران می‌فشارم....

یك..... دو.......

نبض بی‌رمق..........

ترس

فریاد می‌زنم: برگرد...تو با باید بمونی.... خواهش می‌كنم.... برگرد......

در چشمانم، خیره‌ نگاهش را تكرار می‌كند...

نگاهی كه دیگر نا ندارد... نگاهی سرد.. دلتنگ.... دلگیر.....

بغض درگلویم نه، كه در جانم ریشه دوانده.... دستانم هنوز سینه‌اش را می‌فشارد...

در هاله‌ای از بغض و اشك، فریادی كه دیگر فریاد نیست و تكرار می‌شود...

یك... دو....

برگرد.... خواهش می‌كنم....

و پلك‌هایش را آرام و خسته از سالیان طولانی بر هم می‌خواباند...

ایران..... مُرد....

اشك برای مرگ

سربرسینه‌ای می‌گزارم كه سال‌ها پیكارهای سردِ درد را به دوش می‌كشید....

و منتظر بود.........))

انتظار سیاه

سرد نویس:

-         نبض ایران ایستاد وقتی نفس گرم نهال... سردشد...

-         امروز خودكشی مقدس ترین واژه‌ی دنیاست.....

-         من به جهنم اعتقاد دارم... احساس سوختن و شعله كشیدن،  پوست و روحم را می‌دَرد......

-      نهال، می‌دانم كه در آغوش بهنامی... چشم ببند و آرام ترین خواب دنیا را تجربه كن.. در امنیت ... در آزادی.......................

-      دردناك‌ترین پیكار، سرور مردم این سرزمین برای مرگ پسری 17 ساله بود كه به پاس تنگ شدن طناب بر گردن و جان دادنش، دست زدند و سوت كشیدند......

-         نوش‌دارو را بیاور... سهراب مُرد.....................

-         چه وفادار مانده ام  .. به آن شهریور كه از جانب پیراهن تو نابهنگام ، بر پوشانیدن سال ها،‌ طلوع كرد  (نهال)

-         این نوشته‌های خط‌خطی، پاسخ قلبم بود به واژه‌واژه‌های بی‌دل... مردی روشن در سرزمین تاریك...

-         لحظه‌های محتضر

مرگ تدریجی

راحیل.....

دم دم‌های غروب روز چهارشنبه بود كه با یك تلفن تمام آرامش خونه بهم ریخت....

مامان گوشی رو برداشت ...

- الو.... الو.... چرا صدات اینطوریِ؟! (مامان رنگ به رنگ می‌شد..)

- ...

- كجا؟؟؟ (صداش می‌لرزید)

- ...

- چی شده؟!! (...)

- ....

- وای................. (بغض گلوشو گرفته بود..)

مكالمه تمام شد، تلفن و گذاشت.. با دیدن مامان، قلبم طپشش رو سرعت داد و استرس از زیر پوستم شروع به حركت كرد... خواستم بپرسم چی شده كه مامان با نفسی تازه جا اومده رامین و صدا زد...

-        رامین بیا ..رامین... باید زود بریم... رضا تصادف كرده..

من روی مبل نشسته بودم و فقط نگاه می‌كردم..  مامان تند تند لباس می‌پوشید و رامین با شنیدن خبر تصادف هول شده بود... در عرض 1 دقیقه هر دو ازخونه زدن بیرون و من هنوز روی مبل بودم....

لحظه آخر مامان گفت: هر خبری شد باهات تماس می‌گیریم... به كسی چیزی نگو...

احساس كردم درونم خالی شده و نمی‌تونم از جام بلند شم.. به مبل چسبیده بودم وتوی گلوی حجم سردی به سرعت رشد می‌كرد...

همه چیز در عرض دو دقیقه اتفاق افتاده بود...

گوشی رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم.... باید صداش رو می‌شنیدم..  چند بار زنگ خورد تا جواب بده...

 (با ناله جواب داد..)

-        چیه؟...

-        الو... رضا... خوبی؟؟؟ مامان و رامین دارن میان...  كجایی؟ چی شده؟؟

-        چیزی نیست.. با یه ماشین تصادف كردم.. فكر كنم كتفم شكسته.......

تلفن قطع شد....

باقی ماجرا رو تصمیم ندارم تعریف كنم... راستش دلیل اصلی نوشتن این اتفاق مسائل جالبی كه در بیمارستان رُخ داد..

رضا رو با آمبولانس به اُرژانس می‌برن.. با كتفی ورم كرده و آرنجی كه دراثر كشیده شدن روی آسفالت به شدت خراشیده شده.. سرش ضرب دیده و كناره‌های دندش زخمی... (روی موتور بوده و به محض تصادف با ماشین پژو، كلاه ایمنی از سرش در میاد و خودش روی زمین پرتاب می‌شه)

 

 

 اولین كار در چنین شرایطی ثابت نگه داشتن بدن مریض كه با تكون‌های بی‌جهت باعث تحریك نقاط شكسته شده احتمالی نشن.. چون سر ضربه دیده برسی و عكس برداری از جمجمه و مغز در اولویت.. به دلیل خراشیدگیهای متعدد حتما باید آمپول كزاز تزریق بشه و در اولین فرصت چند واحد آنتی‌بیوتیك به بدن داده بشه...

و اما شرایط رضا در بیمارستان اُرژانس....

به محض ورود به اورژانس دلیل نداشتن تخت و یا صندلی چرخ‌دار مجبور با پای خودش راه بره... (با پای خودش)

با وجود درد شدید در كتف و ورم محسوس ، رِزیدنت محترم اصرار داره كه كتف سالم (تشخیص پیش از گرفتن عكس!!) و برای تعیین سلامت مهره‌های گردن از رضا می‌خواد كه وزنه پنج كیلویی رو با دست آسیب دیده بلند كنه!! و بعد از اصرارهای متعدد رضا این كارو می‌كنه اما با درد شدید، وزنه از دستش ول می‌شه و احساس درد در كتف، چند برابر...

 

 

هیچ‌گونه شست وشو و پانسمانی روی زخم‌ها انجام نمی‌شه و بعد از دو ساعت تازه یادشون می‌افته ممكنه ضربه مغزی صورت گرفته باشه!!

هنوز از آمپول كزاز و آنتی بیوتیك یا حداقل سرُم نمكی خبری نیست و زخم‌ها بازه!!

بالاخره برسی آسیب در ناحیه سر، صورت می‌گیره و احتمال ضربه مغزی رد می‌شه.. عكس از كتف گرفته و تایید می‌شه استخوان كتف و بازو از دو جا شكستگی وخیم داره (با این شرایط یه وزنه 5 كیلویی هم به دستش داده بودن و باعث ایجاد فاصله بیشتر در محل شكستگی شدن) ساعت 12 رضا وارد اُرژانس می‌‌شه و الان ساعت 4 صبح....

مامان و رامین از اون ارژانس انصراف از درمان می‌دن و رضا رو به بهترین بیمارستان شهر می‌برن... (تاكید می‌كنم، بهترین بیمارستان شهر)

ساعت 4 و نیم رضا پذیرش می‌شه درحالیكه هیچ شستو شو، پانسمان، آتِل و تجویزی در موردش صورت نگرفته!!

بهتیرن بیمارستان شهر به محض پذیرش، چند واحد مُسكن قوی تزریق می‌كنه و رضا می‌خوابه ودیگه هیچی!!!

 

 

مامان و رامین اومدن خونه و من ساعت 6 می‌رم بیمارستان....

رضا روی تخت نیمه بیداره و به شدت درد داره... یه دست لباس خوشرنگ آبی تنش و همه چیز ظاهرا خوب... دست پانسمان شده ولی هنوز از آتِل خبری نست و كتف باز!

پرستار كه میاد ازش می‌پرسم چرا آمپول كزاز تزریق نشده و هیچ آنتی‌بیوتیكی نگرفته ، جواب می‌ده (با لبخند):

-        نگران نباش، اگر قرار بود كزاز بگیره الان علائمش پیدا بود.. چهار ساعت گذشته و خبری نشده...

-        و اگر خبری می‌شد چی؟؟؟ تازه این زخم‌ها ممكن افونت كنه حتی گاز وازلین استفاده نكردین...

با لبخند سردی از اتاق بیرون می‌ره....

 

 

ساعت 8 صبح و وقت صبحانه.. رژیم رضا رو عادی نوشتن. به همه بیمارا صبحانه می‌دن ولی به رضا نه!!

وقتی از مسئول می‌پرسم جواب جالبی می‌ده: ایشون ساعت 4:30 پذیرش شدن و هزینه دیروز براشون پرداخت نمی‌شه و طبق قانون در این حالت به بیمار صبحانه نمی‌دیم!!!!!!!!!!!!!

تخت كنار رضا متعلق به بیماری كه انگشت‌های پاش رو به دلیل اَفونت شدید قطع كردن و مدام خونریزی داره، این در حالیه كه بیمار مبتلا به ویروس HIV اما تمام تجهیزات مورد نیاز یك بیمار، در این اتاق مشترك... كف سرویس بهداشتی خون ریخته و رضا برای استفاده از سرویس بهداشتی مجبور از جای دیگه‌ای استفاده كنه!!

خلاصه این روند مضحك همچنان ادامه داره...

ساعت 9 بالاخره دكتر میاد... دستش رو آتل می‌بندن و ساعت 4 ترخیص می‌شه...

بماند كه پرستار ناشی موقع تعویض پانسمان گوشت دست رضا رو قیچی می‌كنه... رضا همچنان آنتی‌بیوتیك نمی‌گیره و ضخم عفونت می‌كنه..

و فقط مُسكن و مُسكن و مُسكن.........

 

 

درد نوشت:

-    باید یادآور بشم كه مادر من 30سال سابقه پرستاری داره و قطعا این قشر زحمتكش درمانی برای من خیلی محترم هستند...

-         چند ساعتی كه در بیمارستان و اُرژانس گذشت واقعا یه فاجعه بود....

-    نمی‌دونم چی‌ میشه گفت... بی‌میلی برای انجام وظیفه دلایل زیادی داره .. من از دل اون سفیدپوشان بی‌خبرم و نمی‌خوام نا عادلانه قضاوت كنم...

-        وقتی قشر با سواد و متخصص بی‌كار باشه، خوب كسی باید جای اون رو پُر كنه.. نه؟!

-    نمی‌شه انكار كرد كه در یك برهه زمانی حجم عظیمی بی‌سواد به بخش‌های مختلف كشور تزریق شد (و همچنان...) و پوست این سرزمین پُر از تورم‌های دردناكِ ناشی از این تزریق ناخردانست.....

-        و جریان این داستان همچنان نبض دارد........... به اندازه 3000000000000.........

-        نمی‌خواهیم باور كنیم در آن شب برفی كه درد می‌بارید، جای چكمه های درد كه در برف باقی مانده بود، سخت ما را یاد چكمه‌های كدخدا می‌انداخت !!

 

راحیل

لینك های مرتبط : امدادگر
كزاز
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:43 | نظرت شما ()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic