كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
چند بار تایپ كردم و نوشتم... اما بعد پاك می‌كردم و دوباره تایپ...
واقعا در برابر وقاحت چه چیزی می‌شه نوشت؟؟؟ در برابر ترویجِ ..... بگذریم...
من منتظر جوابم... من و قانع كنید....

این تصاویری كه می‌بینید بازسازی شده نیست... عین حقیقت... یه وبسایت ایرانی..
 قابل توجه كه فی.ل.. هم نیست!

راستی این در مكتبی كه ازش زاده شدیم، جرم نیست... !

احكام شرعی... قَبِلتُ....

ص.یغه یا ازدواج موقت...

لعنت...

من و له كن... من یه زنم... آسباب بازی دستان وقیح و بی گناه(!!!) تو....

مرد با ایمان....

خشم نویس:

        

      -   متنفرم از زنانی كه در این وبسایت ثبت نام كردند تا نام زن رو به گند بكشن...

-         اینجا شَرَف به فروش می‌رسد...

-      در روزیكه با مَردم پیمان بستم حرف مَهریه روحم رو می‌خراشید.. تصمیم گرفتم مَهرم چند جلد كتاب باشه... ترجیح دادم با كتاب مقایسه بشم تا با چند سكه طلا.... این تمام مَهریه من بود... كتاب...

-         مرد من .. یحیی ، با نام  و یاد یزدان نیك اندیش مُهر تائید بر پیمان ما زد...

-         من ازمرد نه، اما از مرد نماها بی‌زارم.....

-       در این نگاه خاكستری، ازدواج فقط یك دلیل دارد.. و انسانیت بر باد است....

-         برای دیدن بی‌شرمی، عكس‌ها رو save كنید و بعد بخوانید.. 

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:57 | نظرت شما ()

چراغ اتاق رو خاموش می‌كنم. خستگی توی تنم جریان داره و من پُر از نیازم برای یه خواب عمیق..

دراز می‌كشم.. پلك چشمام داغ شده و هیچ نیروی برای باز نگه داشتنشون ندارم..  روز سخت و پُر مشغله‌ای روی لحظاتم آوار شده بود.. خیلی چیزها توی سرم چرخ می‌خورند و من تلاش می‌كنم به چندتایی از اون‌ها فكركنم كه....

خواب من و با خودش می‌بره....

از اتاقم به دنیای دیگه‌ای سفر می‌كنم.. به یه دنیای طلایی.....

وقتی به خودم میام توی یه سالن بزرگم.. همه‌جا پُر از نورهای خوشرنگ.. خیره به ستاره‌های طلایی كوچیك توی هوا هستم و دوست دارم لمسشون كنم ...

چقدر همه‌جا روشن...

صدایی از پشت سرم من و وادار به برگشتن می‌كنه.. وقتی به پشت سرم نگاه می‌كنم مردی آشنا روی چهارپایه چوبی در حال كوبیدن پرده سفید توری، رو می‌بینم..

جلو می‌رم.. مرد آشنا همچنان مشغول كار، بدون این‌كه صورتش رو به طرف من برگردونه می‌گه: راحیل.. دوتا میخ به من بده.. روی زمین گذاشتمشون...

وقتی صداش رو می‌شنوم دلم توی سینه آب می‌شه.. صدای... پدرم.....

لرزش دستم رو احساس می‌كردم... میخ رو برداشتم و با وجودی لبریز از استرس كف دستش گذاشتم... انگشتای من دستان پدرم رو لمس می‌كرد... از دستای پدر ستاره‌های طلایی كوچیك به نوك انگشتام چسبیده بود... نوك انگشتام رو روی لبام گذاشتم و بوسیدم.......

بابا زیر چشمی به دختركوچیكش كه انگار دوباره همون راحیل چندساله شده بود نگاه می‌كنه..

مثل قدیما كه با همین نگاه زیر چشمی بغض من و می‌فهمید و بی‌پروا بغلم می‌كرد... بعد می‌گفت:دختر من خیلی قویه.. مگه نه؟؟ بیا مُچ بندازیم ... و بعد انگشتای كوچیك من و بین دستای مردونش می‌گرفت.. بابا با اون دستای قوی، همیشه از من می‌باخت... بعد با خوشحالی می‌گفت: دیدی دختر من قوی ترین..........

از چهارپایه پایین اومد.. جلوی من ایستاد... دستاش رو باز كرد و من توی بغلش پریدم...

بغضم تركید.. بغض چندساله من توی بغل پدرم آب می‌شد... با صدای گریه‌ای از ته دل ازش پرسیدم: تا كی اینجا می‌مونی... ؟

حلقه دستاش رو تنگ‌تر كرد و آروم گفت: تا همیشه...  به خاطر تو و رامین اومدم... دوست داشتم یحیی رو ببینم... دیگه گریه نكن... هیچ وقت گریه نكن.... بهم قول بده....

من سكوت كردم......

بعد اشاره داد و گفت: مامان و بچه‌ها دارن میان.......

مامان، داداش رضا و داداش رامین ...

دوباره همه كنار هم هستیم..

بابا دست رامین رو توی دستش می‌گیره و با لبخند می‌‌‌گه: مرد شدی.. قدت از منم بلندترشده..

دستش رو به نشانه تائید روی شونه رضا می‌زاره و به مامان خیره می‌شه... اندازه شش سال دوری.. به عمق شش سال نبودن.. به مامان خیره می‌شه....

صدای در میاد و من با هیجان به بابا می‌گم..یحیی اومد...

 می‌رم دم در... دست یحیی رو گرفتم و پیش بابا میایم.. بابا با دیدن یحیی لبخند مهربون و خوشرنگی روی لباش میاد.. می‌فهمم كه از انتخاب من راضی.. با هم روبوسی می‌كنن و بعد بابا آروم توی گوش یحیی چیزی می‌گه...

یحیی به من نگاه می‌كنه.. با همون لبخند صادقانه‌ی همیشگی و آروم می‌گه : چشم.........

.....

و من از خواب خوشم می‌پرم...

دوباره توی اتاق تاریك هستم و تنها..... از ستاره‌های طلایی و اون فضای پُر حرارت هیچ خبری نیست... دوباه اتاق سرمه‌ای و تاریك.. اتاق سرد.. دنیای سرد...

 بالشتم از اشك‌هام خیس... پتو رو روی سرم می‌كشم.. ازگوشه چشمام گوله‌هایی كه مثل آتیش داغ هستن سُر می‌خورن و پایین میان... خیلی حرفا داشتم.. كاش بیشتر بغلش می‌كردم..

اتاق ساكت و سوت وكورِ كه صدای نفس نفس زدن‌هایی به‌گوشم می‌رسه....

چشمام رو می‌بندم گوش می‌دم... صدای نفس‌های پدرم.. توی اتاق منِ...

واقعا صدای نفس‌های پدر بود... پدرم توی اتاق بود و كنار من... قلبم به تپش می‌افته... نمی‌دونم از ترس بود یا هیجان... من توی اتاقم تنها نبودم...

نوای نفس‌های پدر به من می‌گفت كه اونم داره گریه می‌كنه...

نمی‌دونم چرا از روی تخت بلند نشدم... اما نیاز نبود دنبالش بگردم.. پدر همه جای اتاق من بود... من احساسش می‌كردم.... مثل همیشه سر قولش موند.... ((تا همیشه كنارت می‌مونم))

حالا پُر از آرامش بودم...

 اون خواب كوتاه نه برای دلتنگی من كافی بود ونه دلتنگی پدر...

نمی‌دونم كی‌ دوباره خوابم برد... اما می‌دونم كه دیشب رو كنار پدرم خوابیدم.......................

تلخ نوشت:

-        این یه داستان نبود.. دیشب واقعا پدرم توی اتاق، كنارم نشست تا دختركوچولوش بخواب....

-        خیلی حرف‌ها داشتم كه بهش نگفتم.. دوست داشتم فكركنه اینجا همه‌چیز آروم.........

-    خوشحالم كه ازم نخواست باهاش مُچ بندازم... می‌دونم كه راحیل امروز از اون راحیل خیلی شكستنی‌ترشده.... من...... می‌باختم..................

-        ...اشك.... من..... خیلی دلتنگم............ من سر قولم نموندم.... دوباره دارم گریه می‌كنم.....

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 15:04 | نظرت شما ()

در پست قبل از شعری نوشتم كه نیمه های شب بین خواب و بیداری من متولد شد...

واژه‌ها در هوای اتاق لخته می‌شدند و من پوست می‌انداختم... در زیر پوست كهنه‌ام تنی پُر جراحت پنهان شده بود... تنی با تن‌پوش خون...

نام هزیان شبانه‌ام را ((خواب قبیله)) گذاشتم

امروز تصمیم گرفتم این هزیان رو در كافه به تصویر بكشم:

شب بود و خانه تاریك      چشم قبیله بسته

حجم سكوت عریان       عالم به خواب رفته

ناگه یه خواب وحشی     با پیكری دریده

چنگی زد و فرو ریخت     آرامش از قبیله

ماتم به تن عجین شد      شیران به خواب رفتند

فواره‌های اَُمید        در ما اُفول كردند...

بابا به نعشگی رفت       مادر به تن فروشی

نان را نماز كردند       با هیبت و خروشی

كاشانه‌ام ویرانه         دیوار تا خدا رفت

شب بر زمین دمید و      خورشید بی‌صدا رفت

ابلیس شاه معبد      تبعید حكم یزدان

بودا شكنجه می‌شد      با دست سرد ایمان

در بند بند این خاك     جسمی هلاك می‌شد

آن گربه قدیمی     زنده به خاك می‌شد

از ترس جان گرفتیم     شب بود قانع گشتیم

رخت سیاه تن شد     ما جشن می‌گرفتیم

فریاد لخته می‌شد     در زیر پوست لحظه

تشویش منزوی شد     در كوچه‌های هرزه

در چشم من تبارم     تیر خلاص می‌خورد

تاریخ داغ می‌دید      خاكم یتیم می‌شد

با شیهه‌های كابووس   از خواب شب پریدم

شولای ترس تن‌پوش    نفس‌بریده بودم

در نقب شب صدایی   هم بستر سكوت است

چیزی به ناله می‌گفت   از این دیار می‌رفت:

((بر شریان ایران    صد دشنه در كمین است))

((شب یك نقاب خوشرنگ     بر نكبت زمین است))

درد نوشت:

-        شاید بهتر باشه پایان شعرم رو با سكوت همراه كنم..

-        ......

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:25 | نظرت شما ()

دستم به قلم نمی‌ره.. همیشه وقتی از سفر بر‌می‌گردم انگار خیلی چیز‌ها روجا گذاشتم.. دلم توی سینه نیست و دلتنگی حجم تنم رو پُر می‌كنه...

وقتی به تنپوش سبز طبیعت پناهنده می‌شم سعی می‌كنم همه‌چیز رو فراموش كنم.. انگار كه من تنها ساكن این كره خاكی هستم، اما این‌بار نشد..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

اخبار مختلف  احساسم رو وحشی‌ می‌كرد و به جون تن نحیفم می‌افتاد.. تكرار شكنجه سرزمین من .. سرزمین ما...

روزه‌دارهای بی‌ایمان و لبخند مضحك مجری قبل از افطار، كه تمام تلاشش رو می‌كنه تا مهمان برنامه رو به گریه بندازه و بُعد عرفانی اذان رو تكمیل كنه....

و روز‌های بی‌روزه‌ی من در تماشای ایمانی به رنگ باور خودم.. و گاه‌گاهی .. نگاهی كه دخترك رو متهم به بی‌ایمانی می‌كنه بی‌آنكه از حجم وسیع خدای درون سینه‌اش آگاه باشه.... خدای دخترك...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در این روزها ترانه داریوش بزرگ و فرامز اصلانی تمام احساس من و ترسیم می‌كنه... ترانه دیوار كه راوی داستان سرد این سرزمین...

ارزش بارها و بارها گوش دادن رو داره.. لینك دانلود رو می‌زارم تا همه شما دوستان رو با موزیك متن لحظاتم شریك كنم..

دانلود آهنگ دیوار

دیشب بعد از خوندن پست جدید همسرم و شعری كه گفته بود (شهر بالا..) از یه حس عجیب لبریز شدم.. قلم رو برداشتم و منتظر بودم چیزی شروع بشه! یه احساس غریب.. مثل مادری شده بودم كه لحظات آخر زایمان برای تولد نوزادش نفس نفس می‌زنه و قرمز شده.. من آبستن احساسی غریب بودم كه متولد نمی‌شد.....

نمی‌دونم كی خوابم برد اما دقیقا ساعت 2:57 دقیقه ازخواب پریدم .. قلم هنوز دستم بود و نوزادم در همان لحظه متولد شد.....

نفس بریده و خط خطی چیزی گفت و در آغوش مادر خوابید....

(در اولین فرصت شعر رو در كافه خواهم گذاشت گرچه زمزمه‌ی نیمه شب صریح و این صراحت می‌تونه آتشی به دامن كافه باشه....)

چیزنوشت:

-         روزهای سفر خیلی خوش گذشت اما چون با پایان سفر باید از مردخودم ، یحیی جدا می‌شدم تلخ بود..

-         از همه دوستانی كه با وجود چراغ خاموش كافه اومدن و سر زدن تشكرمی‌كنم..

-         با احترام به سیامك عباسی عزیز كه از تصاویر كلیپ‌هاشون برای این مطلب استفاده كردم.

-         عكس‌هایی ازسفرم رو در ادامه مطلب گذاشتم و شما رو به مهمانی تصاویر دعوت می‌كنم...

موضوع مطلب : خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:09 | نظرت شما ()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic