كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

این روزها دلم خیلی هوای ساز و آواز كرده..

تن‌پوش خاك مثل لباس‌خواب توری بر تن قوس‌دار و هوس‌انگیز ویلن نشسته و نمای زنی نیمه عریان رو در گوشه اتاق نقش زده.. زنی پُر هوس در پی دستانی قوی!

به برگه‌های چسبیده به دیوار و روزهای خوش گروه كُر فریاد فكر می‌كنم.. چقدر راحت خط خوردیم و به خاطر صدای سوپرانوی زنان گروه، از اجرا محروم شدیم.. لباس ایرانی ما كه تحقیر شد و سرپرستی كه به خاطر حفظ ارزش و باورهاش، حاضر به اجراهای مجانی و پولی به قیمت از دست دادن اعتقادش نشد..

و حالا صدای ما سكوت می‌شود.. پشت بلندترین دیوارهای اِجبار..

در خودم غرقم و دست و پا می‌زنم.. آی آدم‌ها...

جلوی تلوزیون لَم می‌دم و بی‌هدف، حرص و غُصه‌ام رو بر تن دكمه‌های‌ ریموت تخلیه می‌كنم..

 داداش بزرگم از بیرون میاد.. من هنوز در این دنیا نیستم كه چنگ میندازه و با صدا كردن اسمم پرده تاریك افكارم رو از هم می‌دره:

-         راحیل...

-         سلام.. چیه؟

-         استاد (..) رو می‌شناسی؟؟ استاد سازای سنتیِ و تدریس هم می‌كنه..

-    (مثل برق از جام می‌پرم..) آره.. كارش شاهكاره.. كَمانچش معروف.. من اجراش رو توی فرهنگسرا دیدم.. افتخاری چندتا قطعه اجرا كرد.. (انگار دلم می‌خواست با كسی از موسیقی حرف بزنم)

-         می‌دونی الان كجاست؟!

-         نه.. خیلی وقت نیستش.. شنیدم دیگه تدریس هم نمی‌كنه..  

-         من الان خونش بودم.. با یكی از بچه‌ها كه دوست نزدیكشِ...

-         (دهنم از هیجان باز مونده بود.. و نفسم بالا نمیومد..) خوش به حالت..

سكوت كرد و شروع كرد به وَر رفتن با گوشیش.. دوست داشتم از استاد  بگه .. اینكه كجاست و چیكار می‌كنه بعد بی مقدمه گفت:

-         می‌دونی كجا زندگی می‌كنه؟؟

-         نه..... (یه كم از سوالش جا خوردم..)

-         این عكس خونش... (گوشی رو گرفت جلوی چشمام....)

 

Image Hosted by Free picture hosting at www.iranxm.com

دیگه نتونستم چیزی بگم.. عكس خرابه‌ای كه نعش ساز استاد كَفِش بود .. از هرچیزی خالی شدم و فقط من بودم و عكس و قطره‌های اشكی كه از ارتفاع صورتم سقوط می‌كردن.... گوشی رو بین دستام گرفتم.. پلك نمی‌زدم.. صدای كمانچه استاد توی سرم بود..

داداشم ادامه داد:

-    می‌گن مجوز تدریس و اجرا نداره!! البته خودش هم وضع مالی درست حسابی نداشت .. وقتی توی خونش بودیم هیچی نمی‌گفت.. فقط لحظه آخر اَزش خواستم برام كمانچه بزنه.. راح.ی..ل.....

صدای داداش توی سرم گنگ و محو می‌شد.. گوشی رو زمین گذاشتم و به حجم سُرمه‌ای اتاقم پناهنده شدم...

درد نوشت:

-    این روزها دارم توی هر لحظه‌ام جست و جو می‌كنم و یاد صفحات خط خورده زندگیم می‌افتم.. صفحاتی كه خط زدند و زیر تیغِ ویرایشِ سیاه، دریده شد..

-    صدای سوپرانو زنانه در گروه كُر محسوسِ و زیبایی خاصی به اجرا می‌ده.. اما چون متمایز از صدای مردان هست خیلی جا‌ها خط می‌خوره... البته هستند گروه‌هایی كه با همین سبك كار می‌كنن اما نمی‌دونم چرا این شامل حال ما نشد!!

-          اسم اُستاد رو ننوشتم.. شاید باید می‌گفتم..

-         روزهای من پراز این اتفاقات گذشتند و می‌گذرند..

-         اون تصویر عكس حقیقی از خونه یه اُستادِ ....

-         به مدت دو هفته به سفر می‌رم.. به سرزمین جنگل و دریا و سكوتی نوازش‌وار...

-         ببخشید كه قلمم چروك شده و انگشتانم پیر... قول می‌دم دوباره جوانه بزنم...

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:10 | نظرت شما ()

وقتی برای كنكور درس می‌خوندم یه عالمه اشتیاق داشتم و هیجان.. هِی با خودم فكر می‌كردم: وارد دانشكده می‌شم،  درس می‌خونم.. از نظر علمی پیشرفت می‌كنم و در زمینه‌ای كه علاقه دارم می‌تونم به درجه‌های بالا برسم.. یه عالمه كتاب توی اتاقم تلنبار شده بود..

پرورش حیوانات اهلی..

تغذیه سگ..

آنچه باید از ماهیان آكواریومی بدانیم..

مارها و انسانها..

پرندگان خانگی..

پرورش طیور..

بیماری‌های مشترك انسان و دام...

و..

احساس می‌كردم پام كه به دانشكده برسه می‌تونم علم دامپزشكی رو متحول كنم..

كنكور دادم.. دانشكده سراسری، رشته دامپزشكی یه شهر دور قبول شدم..

 اجبار، مانع از رفتن من به اون دانشكده شد و اعتصاب غذا چقدر بی‌اثر بود. البته امروز از اون اتفاق و اجبار خیلی خوشحالم كه اگر نبود من اینجا نبودم و خیلی چیزها وجود نداشت... در نهایت رشته‌ای نزدیك به دامپزشكی در شهر خودم قبول و وارد ساختمان غول‌پیكر دانشگاه شدم..

اوایل چیزهای خیل ساده تو ذوقم می‌زد.. و بعد كم‌كم این چیز‌ها جیز شدن و دست ما سوخت!!!

دیدن خیلی رفتارها و خیلی برخوردا.. من اون وقتا كاری با پایه نداشتم و معتقد بودم بخش بزرگی از نقص خود ما هستیم (هنوز هم به این معتقدم اما درصد 30 به 70 من شده 50 به 50) وقتی كارای بچه‌ها رو می‌دیدم.. شیطنت‌هایی كه خیلی فراتر از جوونی كردن بود (تكرارش برام تلخِ و البته می‌دونم خیلی از شما هم دیدین وهم شنیدین)

 توی سرم كلی رنگ بود و اشتیاق.. احساس می‌كردم در انقلاب فرانسه هستم و می‌‌تونم رهبر تحول‌های بزرگ باشم..

بچه‌هارو توی كلاس جمع می‌كردم تا از افكارمون بگیم.. البته تعداد بچه‌هایی كه جمع می‌شدن خیلی زیاد نبود (بیشترمواقع از سه نفر تجاوز نمی‌كرد!!) این كار با شكست مواجه شد.. تصمیم گرفتم از دانشكده مجوز نشریه هفتگی بگیرم..  مجوز مقاله نویسی و چسبوندن اونها در بُردهای محوطه و سالن.. موافقت نشد!!

(ما یه گروه بودیم كه با شكست‌های مختلف پراكنده شدیم و امروز چیزی از ما باقی نمونده..)

همه چیز مختص یه قشر خاص بود و ما فقط در صورتی می‌تونستیم این كارها روانجام بدیم كه یه كارت جدید به اسممون صادر بشه!! اما هنوز دل‌زده نشده بودم.. بودن اساتیدی كه از گفتمان با اونا لذت می‌بردم و یاد می‌گرفتم.. از لحظه‌ای كه وارد دانشكده شدم احساس كُند شدن پیشرفت در من شكل گرفت.. دروس در قالب كتاب بودن و طرز بیان كتاب‌ها گیرا نبود.. ماهی یه بار به بخش نگهداری دام‌های مرتبط با رشته سر می‌زدیم و بقیه روزا سر كلاس باید در ذهنمون گاو روتصور می‌كردیم و باقدرت ذهن (!) تشریح رو انجام می‌دادیم..

هرروز بیشتر از روز قبل سرد می‌شدم.. كتابای دانشكده دوباره كنار رفت و كتابای خودم جای اونارو گرفت! نمره ها افول كردن اما شعورم در علمی كه به من تدریس می‌شد صعود. وقتی این مسئله رو با رئیس بد اُنق دانشكده درمیون گذاشتم جواب جالبی داد:

شما قرار نیست از اینجا یه دكتر بیرون برید بلكه اینجا زمینه رو فراهم می‌كنه تا بعد در حین كار، آموزش تكمیلی رو ببینید!!!

گفتم: پس اگه باعث مرگ یه اسب اصیل مسابقاتی شدم چی؟؟ اگه كار من مرگ تك گاو یه خانواده روستایی رو باعث بشه تكلیف چیه؟؟

از جاش بلند شد .. كاغذها رواز روی میز جمع كرد و بی تفاوت گفت:

- اونا تجربست..

گفتم:  پس علم چی‌می‌شه ؟؟ مگه من اینجا نیستم تا تجارب درست دیگران رو یاد بگیرم و چیز كهنه شده‌ای رو دوباره با حماقت و عدم آگاهی تجربه نكنم؟؟ راستی كار دانشكده چیه؟؟ من چرا اینجام ؟؟ كه به صِرف یه تیكه كاغذ لقب دكتر و مهندس بگیرم؟؟.....

پرونده‌ای خط‌خطی و بی‌پروایی كلامی كه آزارش می‌داد باعث شد برای بار هزارم این جمله رو از رئیس دانشكده بشنوم: همین كه اینجایی و داری درس می‌خونی خدا رو شكر كن.. و من خدا رو شكركردم!!!!!!!

دیروز نوبت انتخاب واحد ترم تابستانه بود.. بی‌تفاوت صفحه دانشكده رو باز كردم كه 6 واحد بگیرم و برم.. مثل زندانیا كل واحدا و دروس رو توی كاغذ چاپ كردم و هر درسی كه پاس می‌شه روش روخط می‌كشم.. و از تعداد دروس مونده تا آزادی (!!) كَسرش می‌كنم .

اما اینبار هم مثل همیشه تصویر جالبی روی صفحه انتخاب واحد بود.. دروس مجاز برای انتخاب واحد ترم تابستانه:

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

منم مثل شما چند دقیقه فقط نگاه كردم ....

زیر لب گفتم: اینجا ایران است....

چیز نوشت:

-         دانشكده‌ای كه در اون درس می‌خونم جز سه دانشكده بزرگ كلان شهر ماست

-         پرونده دانشگاهی من پر از كاغذهای متفرقه شده!!

-    با نوشتن این متن تصمیم نداشتم خودم رواز كل دانشكده جدا كنم.. تصمیم داشتم زبان قشر بزرگ دانشجوهایی باشم كه در دانشكده به فقر فرهنگی برخوردمی‌كنن و پوچی...

-    با تصویری كه از صفحه انتخاب واحد گذاشتم قصد توهین به اعتقاد هیچ كسی رو ندارم فقط بحث من بر سر تناقض وانحرافات درسی در دانشكده است

-         خیلی وقتِ دستم به نوشتن نمی‌ره اگر تاریك نوشتم و بی‌نفس، عذر می‌خوام...

-        در ادامه مطلب عكس حیواناتی رو گذاشتم كه در 5 سال گذشته از اونها نگهداری كردم

-         خِلاص..

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:12 | نظرت شما ()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات