كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

دلم امشب چه غوقاییست..

درون سینه‌ام طوفان به‌پا گشته

نفس امشب به راهش نیست

دلم دیوانه می‌كوبد..

خودش را بر تنم اكنون

كه طاقت‌ها به طاق است و من دیوانه سرگردون

تمام روح من هِیهات

همه آوارگی اینجاست...

كه در این خانه بی‌خانه

غریب آشنا تنهاست...

به دستم ((ها)) می‌كوبم

كه شاید پیله بِشكافد

دوباره بُگذرد از شب..

دوباره نور بشناسد

بدوزد مخمل خورشید

به آفاقی كه در خواب است

كِشد پرده از این صحنه

كه از آغاز ویران است...

دلم امشب چه غوقاییست...

شعر متوقف می‌شه و من انگار با دو زانو روی صحنه شهر زمین می‌خورم...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

همه جا تاریكِ و در چشم‌های من تصویر عشق‌بازی بچه هاست...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

یاد دیالوگ‌های صادقانه.. یاد شور.. شجاعت... یاد قرار سر ساعت.. رنگ خوشرنگ باور.. شعر (آ) تازه نفس.. یاد...

یاد سكانس آخر.... رنگ سرخ، بی مقدمه.. كشیدن پرده‌ها به زور...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و ما خیلی وقتِ نشستیم تا شاید كسی روی صحنه شهر، شور به‌پا كنه... كاش دوباره بازی می‌كردیم.. اما افسوس كه همه تماشاچی شدیم.. افسوس...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

تلخ نوشت:

-         امروز من و با خودش برد به یه دنیای دیگه..دنیایی كه من و جاگذاشت و رفت....

-         از اون روزها فقط یه ستاره برام مونده.. گرچه به خاطرش خط خوردم اما دوسش دارم..

-         بچه‌ها لطفا چراغ‌ها رو روشن نكنید......

-         18/4/............

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:42 | نظرت شما ()

دیروز توی عالم خودم بودم.. دلم هوای وقتایی روكرده بود كه زیر بارون راه می‌رفتم و با آهنگِ توی گوشم خلوت می‌كردم.. وقتایی كه نگاه شهر روی پوست سردم بی‌اهمیت بود و من دنیایی برای خودم داشتم..

دلم هوای رنگ روغن آبی كرده بود و بوم نقاشی كه دریا روی اون جاری كنم..

توی كُمد چوبی اتاقم دنبال رنگ و قم‌مو می‌گشتم و سرم پر از فكر دریا بود كه یه كاغذ مُچاله خودش روانداخت جلوی پام.. دستش رو گرفتم و بلندش كردم..

 وقتی نگاهم رو روی تنش ریختم تصویر یك شعر با خط‌خطی‌های سرخ من و بُرد به 5سال پیش... به فصل هفده سالگی...:

هوا سرد بود وبارون نم نم می‌بارید.. من با یه ناشر قرار داشتم.. اون روزها هنوز جراحت اجتماع روی تنم طراحی نشده بود و نگاهم چهارچوب خوشرنگ‌تری داشت.. می‌تونستم روزی چندتا شعر بگم و فكر می‌كردم تمام دنیا منتظر شعرهای من هستن... تصمیم داشتم یه كتابچه كوچیك از شعرهام رو چاب كنم و به انتظار دنیا پایان بدم!

با اشتیاق پُررنگی آماده شدم .. بارون و موسیقی تا در دفتر ناشر من و رسوندن و برام آرزوی موفقیت كردن... من و كتابچه كوچیك وارد دفتر شدیم..

یه فضای ساده اما پُر از كتاب.. دو تا مبل چاق كه روی زمین وِلو شده بودن.. ایستاده بودم و به فضا نگاه می‌كردم كه مردی هم هیكل مبلهای راحتی توی اتاق وارد شد.. موهای بلند، خاكستری و تاب‌دار.. پیراهن سفید ، شلواری به رنگ موها ، بندكهای مشكی... و عینكی كه توی قاب چروكیده‌ی صورتش گُم شده بود...

كمی عقب رفتم و با تردیدگفتم:

-        سلام.. آقای (...) ؟

-        بشین.. سلام.. خوبی؟

-    برای شعرها اومدم.. 50 تا شعر هست كه می‌خوام 30تاش توی یه مجموعه كوچیك چاپ بشه.. و خواستم در انتخاب از نظرات شما هم استفاده كنم...

دفترم رو روی میز گذاشتم و زیر نگاه میخِ آقای (..) ادامه دادم:

-         من چندان آشنائی با مراحل چاپ وانتشار ندارم و كم......

حرفم رو قطع كرد و بی مقدمه گفت:

-        چند سالته؟

-        هفده...

-        كتاب چند تا شاعر رو تاحالاخوندی..؟؟

-        خیلی .. كتابای... (خواستم توضیح بدم كه دوباره حرفم رو قطع كرد)

-        در مورد شعر چی می‌دونی؟؟ در مورد سبك شعری چی؟؟ می‌دونی غزل چیه؟؟ همه شعرات عاشقانست... نه....؟؟

(بی وقفه سوال می‌پرسید و من از جواب دادن محروم می‌كرد.. تپش قلبم رو بیشتر و بیشتر احساس می‌كردم.. انگار مبل راحتی، ناراحت من و بلعیده بود و به تنم فشار میاورد.. نمی‌خواستم چیزی از احساسم بدونه ولبخند لحظه‌ی ورودم رو همچنان روی لبم محكم نگه داشته بودم...) وقتی سوالاتش متوقف شد، آروم گفتم..

-    حق با شماست.. من هنوز خیلی چیزها هست كه باید بدونم گرچه با سوالاتتون بیگانه هم نیستم اما شعر رو بدون آگاهی و با احساسم شروع كردم ، این رو انكار نمی‌كنم، خوشحال می‌شم اگه یكی از شعرهای من و بخونید و از نگاه یه ناشر برای چاپ بهش نگاه كنید.. راستی متاسفانه شعر عاشقانه ندارم...

(با غرور دفترم رو بازكردم و جلوش گذاشتم.. )

 یه روان‌نویس قرمز از توی جیبش درآورد و باتمام هیكل روی دفتر كوچیكم سایه انداخت... تند تند خط می‌زد و جلو می‌رفت... 5 دقیقه بیشتر طول نكشید كه سرش رو بلند كرد...

-        بدنیست اما برای چاپ زوده.. من باید برم.. اگه كاردیگه ای نیست ....

از جاش بلند شد.. منم بالاخره خودم رواز بین آرواره های مبل كندم و بلند شدم..

-        ممنون كه وقتتون رو به من دادید..

-        خواهش می‌كنم.. روی شعرهات كار كن...

-        چشم... خدانگهدار...

واز در خارج شدم.. توی راهرو دفتر شعر رو باز كردم تا ببینم اون روان نویس قرمز روی تن شعرم چی نوشته..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

و با یه تن خونی بین كاغذهای دفتر مواجه شدم... صدای ناله واژه‌هام رو زیرخطوط حذف و تغییر می‌دیدم.... ازتمام شعر فقط چند جمله باقی مونده بود.... بی اراده كاغذ رو كندم.. مُچاله كردم و توی كیفم گذاشتم... احساسی رو تجربه می‌كردم كه تا اون روز نداشتم... ناشر من و نقد كرد یا تحقیر.. نمی‌دونم....   غرورم رو انكار نمی‌كنم و این غرورخیلی وقت‌‌ها باعث می‌شد نقص‌ها رو نبینم... تصمیم برای انتشار خیلی زود بود و هنوز هم فكر می‌كنم  زودِ...

شعری كه داشت جون می‌داد جای زیادی برای نقد داشت و عاری از نقص هم نبود اما كاش نقد می‌شد نه تحقیر...

هدفون روتوی گوشم گذاشتم و خودم رو توی شهر گُم كردم...

بارون روی صورتم دست می‌كشید .. دلداریم می‌داد و صدای شهیار قنبری تلاش می‌كرد همه چیز رو از ذهنم پاك كنه...:

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست . یادت نیست

........................

چقدر زود گذشت... نمیدونم اون مرد توی زندگیم تاثیر مثبت داشت یا منفی...

تحقیر و شكسته شدن غرورم، چیزیه كه یادم میاد و شعری كه زیر روان‌نویس قرمز جون داد...

 از بین خط‌خطی‌ها، شعرم رو زمزمه می‌كنم:

درحضور ساعت شب

در تلاطم، غیبت نور...

باز این جلاد بی رحم.. مرگ صدستاره در دور...

من مكرر، واژه خونی

مردمان در عرش مَستی..

در پی مرگ ترانه.... قلب‌ها همه عفونی....

در حضور این نگاهم

دار باران می‌گذارند..

حرف غائب می‌نویسند...

چشم مرده می‌نگارند...

سلسله‌وار می‌خزیم ما در هیاهویی شكسته..

تن سیلی خورده‌ی نور..

پشت سایه‌ها نشسته..

میخ ما بر تن باد و شیهه‌‌ی تلخ خزان است

فصل ما بی‌رنگ مرده... فصل نكبت زدگان است...

این خرابه ساختنی نیست..

واژه‌هامان دركُمایند

حضم طوفان كار هرشب..

مردمان مرده نمایند..

این تماشاخانه عریان

دیدنی‌ها زنده آن دور

سایه‌ها سقفی حقیر و استخوان‌ها مرده در گور...

قامت خانه شكسته

در پس فریاد و فریاد

ما همه بشكسته در موج

قصه ما داد و بی‌داد...

...

...

راحیل‌

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:36 | نظرت شما ()

 صدای زنگ ساعت بعد از 3 بار بالاخره موفق می‌شه من و از خواب بیدار كنه...

چشم هام رو باز می كنم و با لبخند به دنیای قشنگ اطرافم سلام می‌گم..

همون لحظه با یه نسیم درهای پنجره باز می‌شه و نسیم خنك رقص كنان میاد توی اتاقم... گنجشك ها آواز می‌خونن و دور من می‌رقصن.. من موهای طلاییم رو شونه می‌كنم و ...

 

(ببخشید یه لحظه اشتباه شد.. این قصه سیندرلاست!!)

خلاصه اینكه لباسم رو می‌پوشم و راهی اداره می‌شم..  من به همه چیز لبخند می‌زنم.. به زباله‌هایی كه كنار خیابون جا موندن.. به هوای غبار‌آلود و حتی به همكاری كه هر روز سر ایستگاه كنارم می‌ایسته و بلند بلند ذكر می‌گه و خودم رو در شب اول قبر تصور می‌كنم!!!  خوشبختی جریان داره و من شادم...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

مثل یه كارمند متعهد سر ساعت 7 توی اداره هستم و شروع می‌كنم به برنامه‌ریزی برای كارهای امروزم..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

(در این حین خیلی خیلی كوتاه هم به اینترنت سر می‌زنم اونم نه برای انجام كار شخصی بلكه برای پیشرفت هرچه بیشتر در كارهای اداره..  !!!!)

وقتی برنامه‌ریزی (!!) انجام شد به فكر یه صبحانه دِبش می‌افتم.. یه لیوان چای داغ به عمق یه استخر بایه لقمه پنیر و گردو به طول جاده اهواز تهران!!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

لبخند روی لبامِ ، بارضایت تمام دَهنم رو به اندازه تونل وحشت باز می‌كنم ...

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

در حالی كه هنوز خوشبختی موج می زنه و حالا دیگه تصویر slowmation شده  لقمه رو سمت دهنم می‌برم كه صدای نا‌هنجاری منو متوقف می‌كنه...

صدای صاف كردن گلوی یه مرد..!!!

بهتره همین‌جا داستان رو نگه داریم تا من یه توضیح مختصر از ساختمون اداره بدم..

(اینجا یه سالن بزرگ كنفرانس بوده كه به دلیل كمبود جا تبدیل به بخش اداری می‌شه.. اتاقهای شیك و كوچیكی كه با دیوار كاذب درست شدن و دیوارها 20‌سانت تا سقف فاصله دارن و تغریبا صدای پلك زدن چشم همكارم رو هم می‌شنوم چه برسه به...)

كجا بودم؟؟ آهان قضیه صدا بود.. صدای صاف كردن گلو..

من لقمه پنیر رو بی‌اراده زمین می‌زارم و كاملا روی ویبره هستم.. موهام سیخ شده و دارم تندتند دنبال hands free می‌گردم تا توی گوشم بزارم و این صدا رو نشنوم.. همكارم هم بی انصافی نمی‌كنه و از ته دل داره با ساز نا كوكِ گِلوش می‌نوازه... اووووووووووم......آآآآآآآ.......هؤؤؤؤؤؤؤؤؤ..ععععععععع....خخخخخخخخِِِِ....

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

اینقدر صدا بلند كه دقیقا حجم سبز رنگ توی گلوش رو می‌تونم تصور‌كنم و با هر بار بالا پایین كردنش من هم بالا پایین می‌شم...

 بالاخره این جاده ناهموار و لغزنده ساعت 9:30 آسفالت می‌شه و تافردا همین ساعت سكوت حكم فرماست..

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

(این تصویر هَپلیه كه چشماش رو شترنجی كردم یه وقت لو نره!!)

هی با خودم كلنجار می‌رفتم كه برم در اتاقش و با زبان بی‌زبانی بهش برسونم كه چقدر در عذابم اما هرچی فكركردم دیدم این كار عواقب داره!! یه روز آدامس اوربیت خریدم كه ببرم و بهش تعارف كنم اما این كار هم عواقب داشت!!

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

لقمه پنیر رو توی كشوی میزم می‌زارم و صبحانه روبه ساعت 10 موكول می‌كنم...

چیز نوشت:

-        دوستان عزیز این یه متن طنز نیست و یه دردِ كه من دنبال درمانشم و هم اكنون نیازمند یاری شما هستم...

-    قابل توجه هَمگان كه استفاده از هندزفری و گوش دادن به موسیقی در محیط اداره ممنوع! (این راه حل كلا منتفیِ)

-    راستی الان یك هفته است كه سِمتم ارتقاء پیدا كرده و به این برزخ شوم اومدم،  برای همین هنوز در انجام خیلی كارها معذوریت دارم.

-        منم مثل شما به این فكر می‌كنم كه چطور بقیه همكاران با این صدا كنار میان؟!

-        و در آخر... خِلاص...

 

Image Hosted by Free Picture Hosting at www.iranxm.com

موضوع مطلب : خط خطی,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:33 | نظرت شما ()

روزنامه‌ی سرد رو از روی صفحه فلزی داغ دكه روزنامه فروشی بر‌میدارم..

پول رو به فروشنده می‌دم .. و سریع می‌رم سمت تاكسیا..

(دوست ندارم به مردمی نگاه كنم كه جلوی عابر بانك صف كشیدن، برای گرفتن حق.ی كه جیره‌بندی شده)

-        مستقیم؟

-        سوار شو..

وقتی دستم رو به دستگیره در تاكسی می‌زنم انگشتام می‌سوزه.. اماسوخته تر از این حرفام كه مغلوب نور آفتاب بشم.. توی تاكسی می‌شینم و چشمام رو می‌بنم.. دلم نمی‌خواد روزنامه رو بخونم فقط دوست داشتم به یاد روزهای خوشرنگ، دوباره روزنامه بخرم........

صدای زن چادری كه كنار دستم نشسته توجهم رو جلب می‌كنه..

-        100تومن.. 500 تومن..2000تومن.. 300 تومن.. 1000تومن.. همش میشه 4000تومن.. (آه می‌كشه...) تا آخرماه... این ماه میوه نمی‌خرم...

زیرچشمی بهش نگاه می‌كنم.. پولهای مچاله رو توی كیفش هُل می‌ده و دهن كیف رو می‌بنده.... چند تا پلاستیك كه باروغن و برنج و سبزی و .. پّر شدن جلوی پاشِ.. با دست چادر عقب رفته رو روی موهای خاكستریش می‌كشه و به نا معلوم ترین افق خیره می‌شه..

من سكوت می‌كنم...

بالاخره به مقصد می‌رسم و پیاده می‌شم.. هنوز فكر زن و چهار هزار تومن پول تا آخر ماه توی ذهنمِ.. راستی امروز چندمه؟؟ 4 تیر... چقدر تا آخر ماه مونده؟؟؟ خیلی......

خورشید لعنتی كم‌كم داره گورش روگم می‌كنه و آسمون آروم آروم لباس غروب می‌پوشه..   برای اینكه سریع‌تر به خونه برسم و ازشلوغی وحشی اما بی‌تفاوت(!) شهر فرار كنم و چشمم به ماشینهای سفید مب.ارزه با بی..ح.. جا.. نیوفته، هم‌مسیر كوچه ‌پس‌كوچه‌ها میشم..

توی ذهنم دوباره پر از فكر بود و تصویر كه یه صحنه سیاه خودش رو فریاد زد..

سه تا پسر و یه زن با ظاهری آشفته و رنگارنگ... هربار دست یكی از پسرها به تن زن می‌خوره و صدای خنده ‌تلخش به گوشم می‌رسه..

 دندونهام روبهم می‌ساوَم.. پیش خودم می‌گم: تنت چند می‌ارزید..؟؟ به چه قیمت؟؟ چطور می‌تونی فردا صبح به خونه برگردی؟؟ اما یه دفعه یاد زن سیاه پوش توی تاكسی می‌افتم.. نكنه تو هم تا آخر ماه فقط چهار هزار تومن پول داشتی؟؟ نكنه تو جرآت روبه‌روشدن با نگاه سنگین بچه‌ات رو نداشتی.. شاید دل تو میوه‌ می‌خواست!!!!

و تیتر تلخ روزنامه صبح توی سرم خودش رو نعره می‌كشه: ((زنی به خاطر سرقت دوبسته گوشت متهم به یك 1ماه و بیست روز حب.س شد..  و....))

من فقط سكوت می‌كنم.....

صدای اس ام اس گوشی من و از سكانس شهر كات می‌كنه..

گوشی رواز جیبم در میارم و شروع می‌كنم به خوندن sms:

-         میدونی اگه ایرانیا دوتا قلب.. دو تا مغز.. دو تا كبد.. دوتا صفرا داشتن چیكار می‌كردن؟؟ از هر كدوم یكی رو می‌فروختن تا زندگیشون رو بسازن!!!!!

گوشی و توی جیبم هُل می‌دم..

و دوباره به رسم شهر سكوت می‌كنم...

.

.

.

وقتی كوچیك بودیم صدامون بلند‌تر بود .. دستای هم رو ‌می‌گرفتیم و فریاد می‌زدیم:

این دختره .. اینجا نشسته .. گریه می‌كنه .. زاری می‌كنه.. بیا پیش ما.. دست به دست ما... بازی می‌كنیم.. شادی‌ می‌كنیم...

(یاد بچگی كه جسارت داشت، بخیر..)

اما حالا خاكستری اپیدمی شده واگر حلقه‌ای از این زنجیر نشیم فقط سكوت می‌كنیم و سكوت...

وقتی هم در این قبیله كسی صداش به گوش برسه ما پشت دیوار قایم می‌شیم و با انگشت نشونش می‌دیم...

زیر لب زمزمه می‌كنم:

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید !
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان !

●●●

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید !
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!


●●●

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»...

تلخ نوشت:

-        این اتفاقات توی یه روز برای من پیش نیومد اما برای خلاصه نویسی سه روز رو در یك روز تعریف كردم..

-        از تمام بچه ها به خاطر دست بردن در شعر كودكیمون عذر خواهی می‌كنم.. راستش هرچی فكر كردم ادامه شعر یادم نیومد...

-        خواستم انتهای متن بنویسم به پاس داستان هزار و یك شبی كه جریان داره یك دقیقه سكوت كنید اما كاش می‌شد یك دقیقه از ته دل فریاد دزد....

-        نمی‌دونم چرایاد جمله استاد شاملو افتادم: ((آن زن كه برای مُزد گناه می‌كند و آن مرد كه برای گناه مُزد می‌دهد....))

-        و در آخر، كافه خیلی وقته سوت و كور......

 

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:08 | نظرت شما ()

اپیزود اول

به كفش‌های خاكی نگاه می‌كنم كه زیر میز اتاقم قایمشون كردم..

كفش‌هایی كه دوسال پیش توی پام بود وقتی می‌تونستم برای اولین بار حرف دلم رو روی پوست شهر هَوار بكشم..

روزهای عجیبی رو می‌گذرونم ، هرلحظه یاد بچه‌ها.. یاد... آخ...

 

 

با هم بودیم و دستهامون به هم حلقه شده بود.. اما حالا.. به دستهام نگاه می‌كنم.. دوباره تنهام.....

دوباره من و اتاق سرمه‌ای.. من وكاغذ و قلم و فقط می‌نویسم....

 

 

روزهام پراز روزمرگی رژه می‌رن ومن برای شكستن تكرار دست‌و پا می‌زنم..

كتابهای جدید.. طرح‌های جدید.. شعرهای جدید اما اینجا همه چیز كهنه است....

دلم رو جایی جا گذاشتم.. كاش هنوز جای كبودی‌هاروی تنم بود.........

 

اپیزود دوم

دیشب موهای مادرم رو رنگ كردم.. وقتی دسته های مو رو توی دستم گرفتم تازه فهمیدم من و مامان چقدر از هم دورشدیم..

موهای مامان سفید شده بود ومن ندیده بودم..

تارهای سفیدروی سرش شورش كرده بود و قبیله‌ی سفیدپوش به چشمهای من دهن‌كجی می‌كرد..

یاد 6 سالگی افتادم.. وقتی یه شب با ترس از خواب پریدم.. دور و برم رو نگاه كردم.. دنبال مامان می‌گشتم.. توی خوابم مامان پیرشده بود... ترسیده بودم.. رفتم و یواشكی از لای در اتاق نگاه كردم..

مامان توی بغل بابا بودوموهای مشكی روی بالشت خودنمایی می‌كرد..

رنگ مشكی موها آرومم كرد اما اونشب تا صبح نخوابیدم.. زیر پتوم قایم شدم و گریه كردم.. برای روزی كه دیگه مامان جوون نخواهد بود...

و حالا موهای سفیدمامان لای انگشتای منِ.. تندتند با بُرُس رنگ رو روی موهای مامان می‌كشم تاخودم روگول بزنم.......

 

اپیزود سوم (آواز)

صبح از اداره زدم بیرون و سریع رفتم دانشكده تا امتحان بدم و برگردم.. (لعنت به مرخصی ساعتی) آفتاب وحشی شده بود و احساس می‌كدم واقعا دارم می‌سوزم.. دوباره ذهنم پُر بوداز بچه‌ها و به آخرین روز ماه خرداد فكر می‌كردم.. و شاید موهای سفید مامان...........

امتحان رو دادم و برگشتم. جلوی شهرك ورودی اداره یه بزرگراه دوبانده هست كه پُل عابرپیاده  غول پیكری اونجا ایستاده.. نفس نفس زنان از پله های برقی همیشه خاموش بالا می‌رفتم كه پله چهارم پام لیز خورد و با كف دست افتادم روی پله‌ها.. مثل بچه كوچولوهایی كه دنبال بهانه باشن خواستم بزنم زیر گریه.. اما نه.. می‌خواستم با همه‌چیز، حتی اشكام مبارزه كنم...... بی تفاوت پله‌های بعدی رو بالا رفتم.

همیشه وقتی روی پُل می‌رسم حس خاصی دارم ، زیر پام ماشین ها با سرعت رد می‌شن و من توی بغل آسمون هستم... نزدیك خدا..

بی اختیار شروع كردم به آواز خوندن:

باور كن صدام و باور كن...... صدایی كه تلخ و خسته است..

باور كن قلبم و باور كن........ قلبی كه كوهه اما شكسته است..

...

قدم‌هام رو كُند كردم و تمام طول پُل رو از ته دل آواز خوندم..

هیچ‌كس اونجا نبود و من دوباره توی شهر احساسم رو فریاد می‌زدم.. اما بدون بچه‌ها..........

زیر پام شهر زجر می‌كشید و بالای سرم خدایی كه شاید خواب بود...

كاشكی پُل عابر پیاده هیچ وقت تموم نمی‌شد.. دلم هنوز فریاد می‌خواد...................

 اپیزود چهار (تولد یك همسایه)

امروز می‌خوام یه كافه جدید رو بهتون معرفی كنم.. كافه بی تعارف!

صاحب كافه یه مرد روشن كه همتون تا حدودی ازش شناخت دارید.. یحیی..

همسرم بعد از یك سال و نیم فراز و نشیب دوباره در فضای وب نویسی دست به قلم شده.. 

این مدت شعرهای زیادی گفت كه من مثل همیشه تنها شنونده اونا بودم.. و خوشحالم كه امروز دوباره برای همه می‌نویسه.. چون سزاوار خوانده شدنِ.

                          كلیك كنید كافه بی تعارف

  راحیل                                    

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 07:39 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | « 7
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات