كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

كاغذی رو از توی كیفت در آوردی..

-    این شعر رو چند روز پیش گفتم..

مشتاق از دستت گرفتم اما بعد خواستم خودت برام بخونی.. صدای تو دنیای دیگه رو برام رقم می زنه..

-    برام می خونیش؟؟

-    معلومه كه می خونم...

و صدای تو من و لبریز كرد ..  دلم برای دل خاكستریت گرفت...

این همون برگه هاست...

http://up.iranblog.com/images/k0elcoxbn0x6nj9meta.jpg

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:06 | نظرت شما ()

یادمه دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی همش رویای دانشجو شدن رو داشتیم..

فکر می کردیم  دانشجو یعنی به همه چیز رسیدن! یعنی دیگه آخرش!! وقتی کسی تو خیابون  فکر می کرد ما دانشجو هستیم می خواستیم بال در بیاریم که وای... این فکر کرده من دانشجو ام!..

روزها گذشت و کنکور دادیم و پامون به چهار دیواری بزرگ دانشگاه باز شد.. وقتی کارت دانشجویی رو بهمون دادن و گذاشتیمش تو کیفمون , بی اختیار سرمون رو بالا گرفتیم و....انگار شاخ غول شکسته بودیم..

ترم اول صفر کیلومتر بودیم و  عجب جوی گرفته بود مارو! چقدر درس می خوندیم, بعد کم کم فهمیدیم تو دانشگاه خیلی هم نباید درس خوند! ترم دوم بودم که انتخابات شد..یه دستبند سبز اومد دور مچم و لای تمام کتابام عکس سبز مردی بود که... تبلیغات و بحث با بچه ها خیلی مزه می داد..سر کلاس ژنتیک بحث به افکار باز مرد سبز می رسید !!!... سر کلاس دامپروری بحث داغ نقص های دولتی نمایان می شد....!!! عجب روزایی بود.. دانشجو بودن چقدر مزه می داد.. انتخابات شد.. برگه های مارو باد برد.........................

اون روزا خیلی چیزا فهمیدیم.. فهمیدیم که واحد بات.وم و کت.ک رو هم باید پاس کنیم.. فهمیدیم توبیخ شدن علتش گفتن حرف دله!.. فهمیدیم گاهی یه رنگایی می تونه باعث بشه مم.نوع الورود به دانشگاه بشی!! واحدات حذف بشه... صد بار تا دفتر ریاست بری و بیای...

فهمیدیم برای  پرسیدن سوال هم, از دانشجو تعهد می گیرن !  ما چقدر چیزا فهمیدیم...!راستی امروز روز دانشجوئه.. دانشجو الان یه کارت نیست..یه ملته... اینجا ایرانه و یه ملت دانشجو داره..صدای گ.لوله.. بوی خون.. کب.ودی وزخم..زن.دان.. اینا یعنی دانشجو... روز دانشجو... .مبارک.....

(این متن رو 16 آذر سال پیش نوشتم وقتی دلم خیلی پر بود و هنوز پُرِ.. دوست داشتم امسال هم دوباره همین رو بزارم تا بدونن هیچی در زیر پوست من تغییر نكرده..)


راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:12 | نظرت شما ()

همیشه با خودم فکر می کردم..عمق یه دلتنگی چه مزه ای داره..اصلا چه احساسی رو در آدم زنده می کنه.. تا حالا دلتنگ شده بودم اما...
امروز اینقدر دلتنگم که می تونم دقیقا بگم در قلب من چه احساسی هست..
انگار از گوشه ی قلبم انجماد شروع شده..احساس می کنم قلبم سفت شده و سنگین..داره تو تنم یخ می زنه...


این شعر رو تقدیم می کنم به همسرم که یه دنیا دلتنگشم:

در بلور روشن چشمان تو
          
خیره ام..تا بی نهایت خیره ام

سیر نخواهم شد از این حس غریب

روشنی در آن حوالی دیده ام..



دیده ام آب زلال و افتاب

من چه سردم..تشنه ام..ترسیده ام.

گر تو بودا من همان دیوانه ام

در تو غرقم با جهان بیگانه ام

شیشه است چشمان تو

و نگاهم قطره بارانی بر آن

باز به آغوشم بگیر

تا ابد با من بمان

تو تماشاخانه ای و من همان

کودک بی تاب پای صحنه ام


خیره ماندم..غرق گشتم

به نباید های دنیا رفته ام...!


هرگز از چشمان من غافل نشو

آفتاب چشم تو بر شهر من جان می دهد

لیلی یا مجنون نمی دانم کدام..

اما می دانم که سنگ چشم تو

کوزه ی قلب مرا می شکند.......

راحیل

موضوع مطلب : شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:06 | نظرت شما ()

راستش هیچ وقت از زندگی بی دغدغه و آروم لذت نبردم..هیچ وقت هم چنین زندگی نداشتم.مکرر پر از تغییرات بوده (گاهی فکر می کنم زندگی من صفحه حوادث روزنامه  است!!)..همیشه اتفاق ها من و قافل گیر کردن و پر از ماجرا جویی پیش رفتم.دیروز توی دانشکده بعد از کلاس , داشتم محوطه رو بالا و پایین می کردم که دیدم استاد جدیدی تو یکی از کلاسا داره با فریاد تدریس می کنه! استاد محترم و تازه وارد یه روحانی تقریبا 40 ساله بود.

 نزدیک پنجره کلاس شدم و به حرفاش گوش دادم:اون دنیا باید جواب پس بدی..آتش جهنم چشم به راه همه ماست! همه ما گناهکاریم.. مرگ های سختی خواهیم داشت.. درد آور.. مثل قیچی کردن پوست بدن!! ترسناک و تاریک... پُتک و گُرز آتشین بر سر ما فرود خواهد آمد.. مذاب بر حلقمان می ریزند.. از تارهای مو آویزان می شویم و......

خلاصه استاد داشت حسابی از وحشتناک بودن خدا و جهان آخرت صحبت می کرد. از همون پشت پنجره یه عالمه حرف برای گفتن اومد توی سرم.رفتم جلو و از استاد خواستم به من اجازه بده در کلاسش حضور داشته باشم. یه نگاهی به من و روزنامه ی توی دستم انداخت و با اشاره ی سر گفت می تونی بشینی.

 چهره بچه های کلاس دیدنی بودن! یا مضطرب یا یه لبخند رو لبشون بود که...

رفتم و آخر کلاس نشستم.استاد دوباره شروع کرد به تعریف همون فیلم ترسناک به اسم اخرت!دستم رو بردم بالا و گفتم:استاد خدا اینقدر ترسناک نیست اما شما 15 دقیقه است که از خشونت بی حد و حسابش حرف می زنید..مکث کرد و گفت:خوبی هم داره ولی من گناهکار به خوبی خدا نمی رسم! گفتم:پس معنی ((بخشنده ی بخشندگان)) چی میشه؟!سکوت کرد...گفتم گناه رو لطفا تعریف کنید.. جواب داد: انچه حرام است و موجب ناراحتی روح و جسم شود.گفتم:پس اگه چیزی روح و جسمم رو آزار نده گناه نیست اما موسیقی در اسلام شما گناهه! پرید تو حرفم و گفت:نه..دسته بندی می شه و همش گناه نیست.. باز دستم رو بردم بالا و گفتم: دسته بندیش رو بلدم و اون موسیقی که روح ما رو جلا می ده در دسته ی گناه قرار می گیره!!!


گفتم:یه مثال ساده میزنم اما از بچه های کلاس به خاطر بی پروایی عذر خواهی می کنم ..اگه دست کسی رو بگیرم که نا محرمه..اما هر دو ما به هم احساس داریم و اعتماد, گناه کردیم و اون دنیا با توجه به حرفای شما در اتش جهنم.... در صورتی که این کار نه روح من و آزرده می کنه نه جسم من و... پرید تو حرفم و گفت:علت داره!وقتی تو دست یه پسری رو می گیری و تو خیابون راه می ری دختر و پسر مجرد می بینن و آه می کشن و دو تا خیابون بالاتر مرتکب گناه می شن!!!من با لبخند گفتم پس اگه کسی نبینه اشکال نداره؟!! سری تکون داد و گفت:نه!!!! گفتم:اما استاد نا محرمه..هنوز نا محرمه.. یه دفعه به خودش اومد و گفت: استغفر الله..هواس مارو پرت می کنی...! خوب در چنین حالتی باید توبه کرد! گفتم:پس این کارو انجام بدیم اما بعدش حتما توبه کنیم؟!!! سکوت کرد...
من باز گفتم:یه مرد تو این دنیا از تمام خوشی های خودش و علایقی که اسم گناه روشون هست می زنه که اون دنیا به حوری و شراب بی نهایت برسه..شخصیت مرد تحقیر نمی شه؟! خیلی هدف کوچیکیه..فکر نمی کنم بهشت..
  راستی من در برابر این کارا به چی می رسم؟با لبخندی مضحک گفت:غلام بهشتی...به شخصیتم توهین شد..اما آروم جواب دادم:پس نتیجه می گیریم این دنیا گناه نکنیم تا در بهشت به گناه مجاز بی نهایت برسیم..از نتیجه گیری من عصبانی شد و بی اختیار پاشو کوبید زمین و گفت: تو توحیدت مشکل داره..جواب دادم: استاد به من انگیزه برای بهشت رفتن بدید..سکوت کرد .. گفتم.. راستی چرا می گن ما حق انتخاب داریم و این اولین اصل در دین اسلامه اما به خاطر انتخابی که می کنیم مارو تنبیه می کنن؟! این حق انتخاب نیست..گفت:کتاب دین از نگاه امام علی رو بخون..من این کتاب رو خونده بودم و شانس آوردم که دو کتاب بعدی رو هم که استاد اسم برد خونده بودم.بهش گفتم:خیلی کتاب خوندم و سرک کشیدم اما به جواب سوالاتم در چهارچوب نگاه شما نرسیدم. استاد کلافه شده بود..گفت: می خوای به چی برسی؟! گفتم: به اینکه خدا خیلی بزرگ تر از اون چیزی بود که شما گفتی..خدا خیلی بخشنده تر از حرف های شماست..خدا این همه خشونت نداره.. شما با گفتن این حرفا خدای من رو تحقیر می کنید..


 تمام بچه های کلاس ساکت بودن..استاد راه می رفت و به حرفام گوش می داد..در مقابل تمام حرفای من فقط گفت: تو توحیدت مشکل داره!!بعد ساعتش رو نگاه کرد و گفت:خسته نباشید.. قبل از اینکه از کلاس بره بیرون گفتم: استاد می تونم جلسه بعدی هم در کلاس شما شرکت کنم؟.. ایستاد و کمی مکث کرد و جواب داد: حتما.....تشکر کردم ..داشتم به حرفای استاد و فریاد های بلندش فکر می کردم و چیزی که بهش ایمان دارم... نگاه به سمت پنجره رفت و گنجشمهای کوچیک که از سر و کول هم بالا می رفتن و شاید هم گناه می کردن.......

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:02 | نظرت شما ()

دیروز .. امروز.. فردا..

یه روز سفید، یه روز سیاه.. یه روز كنار تو و یه  روز در فكر تو..

صبح با رِخوت بیدار شدم.. كتاب درسی رو توی كیف سامسونتی (!) گذاشم و كشون كشون رفتم تا اداره. با خودم فكر میكردم كاش می‌شد پتو و بالشتم رو هم توی كیف جا بدم!

دوباره تایپ..تلفن.. اینترنت و...و...و..

در این بین كتاب دانشكده رو هم ورق می زدم. از یه طرف فكرم پیش جلسه ساعت 2 رئیس بود و هماهنگی های لازم ، از طرف دیگه به بیماری آبریزی زبون گاو نجدی فكر می كردم و حساسیت سُم چپ نژاد تالشی!

(این گاو نژاد هُلشتاین علاقه شخصی باعث شده این عكس رو بزارم!!)

كارم تمام شد و با سرعت رفتم سمت دانشكده. دقیقا 5 دقیقه قبل از شروع امتحان اونجا بودم. خاكستری از حرفها و اتفاقات روز، روی صندلی ولو شدم.. استاد داشت برگه ها رو پخش می كرد كه ویبره گوشی من و از خواب پروند.. گوشی رو از جیبم در آوردم و آروم بردم زیر مقنعه..

- الو..

- سلام..

- سلام عزیز دلم..

- دوست دارم..

و قطع شد.. یه لبخن شیرین گوشه لبم جون گرفت و حباب خاكستری متلاشی شد..

5 ثانیه صدای مرد من باعث شد امتحان رو خوب بدم.

با انرژی از دانشكده زدم بیرون و سر ایستگاه ایستادم.. اینجا اتوبوسها هم عالمی دارن!

همیشه با حسرت قسمت آقایون رو نگاه می كنم كه چقدر آروم 10 تا 15 تا آقا سر جاشون نشستن و منتظر رسیدن به مقصد هستن اما قسمت خانم‌ها:

وقتی اتوبوس می ایسته و در باز می شه چند تا خانم كه با زور و فشار سوار شده بودن می افتن بیرون!! در طی یك عملیات فشار یونانی و گاهی ضربات تروی (!!) دوباره سوار می شن و چند تا خانم دیگه هم بهشون اضافه می شه

با هر نیش ترمز كلیه خانم ها به هم فشرده تر می شن.. هر لحظه هم صدای حرف به گوش می رسه:

- امشب می خوام قرمه درست كنم.. سبزی تازه گرفتم..

- یلدا باز بهش زنگ زدی؟.. خیلی خری....

- ننه.. ایستگاه مصلا كجا می شه؟...

- خانم بلیط اضافه داری؟

- نكبت اینقدر بهم نچسب..

- وای چه بوی عرقی میاد....

- ...

- ...

(وقتی خیلی اَفسردم سوار اتوبوس می شم.. دیدن این دنیای وارونه برام جالبه)

بین این همه فشار نگاه من به یه تصویر وصله می خوره.. پسر بچه كوچولویی كه تو بغل مامانش چرت می زنه.. هر چند لحظه یه بار از خواب می پره و آروم آدامس خرسیش رو می جوه و دوباره خوابش می بره...

(بوی آدامس خرسی من و می بره به دوران دبستان و صداقت كودكی)

با این همه صدا چقدر لطیف و آروم از دنیای وارونه فاصله داشت..انگشتم رو آروم روی لپ پسر بچه كشیدم.. انگار داشتم صورت خوشبختی رو ناز می كردم... یه لحظه احساس كردم نوك انگشتم سبز شده.. من جوونه زدم....

كاش من هم می تونستم تو این همه شلوغی و هوار ، بین بازوان گرم و صادق تو بخوابم.........

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 10:05 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | 3 | « 3
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic