كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

لبخند گرمی هرلحظه گوشه لبهای سردمه.. امروز یه روز خاص. دیشب بارون بارید.. محکم و با قدرت.. دقیقا مثل پارسال.. ساعت چهار صبح 88/8/12 رعد و برق می زد و آسمون وحشی شده بود! اون شب خیلی ترسیده بودم.. و .. تو...
زیر پتوم قایم شده بودم و یادم رفته بود راه آب گلخونه اتاقم رو باز کنم.. وقتی به خودم اومدم که تا نصف اتاقم زیر آب بود.. سه تار عطسه می کرد و ویلن به آب سرد زیر پاش خیره بود...
شب پر استرسی رو گذروندیم..فردا روز سختی بود..خیابون .. شلوغی.. ازدحام.. جیغ و داد... حق بر دار... تماس بی پاسخ.. پر از التهاب و نگرانی..هزار بار با گوشیت تماس گرفتم.. وقتی برای بار آخر توی گوشم صدا اومد که:
  مشترک مورد نظر خاموش می باشد...........
اشک روی صورتم دوید. به خودم گفتم: نکنه توی ازدحام شهر... نکنه خون... نکنه... نکنه سر نیومد زمستون!!!!
تلخ ترین فکرها در من جون می گرفت که تماس گرفتی و گفتی که خوبی... قسم می خورم وقتی صدات رو شنیدم روی کمرم دوتا بال بود... و من روی زمین نبودم... وقتی به خودم نگاه کردم فهمیدم بدون اینکه متوجه باشم چیزی بزرگ و عمیق تمام وجود من رو در بر گرفته.. چیزی که بهش می گن: عشق.........
به عقب تر نگاه م کنم.. یادم میاد که وقتی همه در جهت آب شنا می کردن من و تو ماهی جسوری بودیم که خلاف جهت آب رو دوست داشتیم.. بدون اینکه بدونیم.. در یک مسیر حرکت می کردیم.. هر روز از کنار هم رد می شدیم.. من از عمق تو فهمیدم و تو از عمق من... و چقدر شیرین احساس ما متولد شد..


یاد اولین شعر تو برای من:

من تورا می دانم
        تو مرا بیشتر
که همه خاطر من در پناه گره کور به هم می پیچد
باز هم منتظر است
باورم جز این نیست
که دل خون شده ام باز
       طلبکار دعائیست که از تو دارم
به منش باز رسان
        طاقتم این همه نیست
من نفس می خواهم
        بی نفس خواهم مرد.......   (یحیی)


شعر تو من و پرواز داد.. بی اختیار برای تو نوشتم:

قاصدک هستی تو
    خبرک در گوشم...
تن در آغوش است و
      یک نفس در جوشم
خبرت از احساس
     تن شب ویران شد
من به خلسه می روم
      همه جا زیبا شد
جمله ات در گوشم
      قلب من می لرزد
نه نمی دانم چرا
       دل من می ترسد
اما با دیدن تو
   من چه بی پروا شدم
شرم خود بشکستم و
     در تنت رها شدم
و کنون ویران
    نه چه آبادم من
قدرت پرواز را
     تا خدا دارم من
خنده ای در پستو
     شرم دستانی نجیب
گوشه چشمی آرام
    من و احساس غریب
خبرت خوش بود و
    قلب ما غارت شد
شهر امن من باش
      شهر تو باور شد........ (راحیل)

شعر من و تو به هم لبخند می زد.. و این به معنی شروع یک زندگی بود..
دوست دارم احساسم رو در قالب تصویر به تصویر بکشم:








































یحیی من سالگرد عشق ما مبارک.. کاش امشب کنارم بودی.. اما کنارم هستی حتی اگر هزار کیلومتر فاصله بین من و توئه.. می دونم کنارمی..
این شعر همین امشب متولد شد.. تقدیم تو عشق پاک و ابدی من..
حس روشن
من از تو شکفتم
     من از تو رسیدم
همه روشنی شب و سر کشیدم
امشب پر از شورم
      با نبض بی وقفه
یک لحظه زیبا
      همراه من گشته
امشب چه گرمم من
    آخر تو آتیشی
خانه پر از شعله است
       وقتی تو هم کیشی
هر لحظه ام یک شمع
   در سینه ام روشن
امشب همه دنیا
     تنپوش نور می پوشن
امشب پر از شعرم
    شعری تماشائی
قافیه قافیه
      از شهر آفتابی
چشمم نمی بندم
      شاید که باشم خواب
شاید که بازم شد
     آرزویم بر آب
خوابم نمی آید
     تا با تو من هستم
هرگز نمی خوابم
    هرچند که من خستم...
دوستت دارم....
راحیل.

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 12:49 | نظرت شما ()

زمان سوار بر ماشین فراری، با سرعت رد می شه و گاه گاهی دستی تكون میده..

كسی كه همه‌ی لحظه های من و در خودش جا داده اومد و دوباره رفت اما اینبار چقدر قوی بودم كه بغضم رو غورت دادم و خندیدم.. چون دیگه رفتن و حس نكردم.. من و تو یكی شدیم.. من درون تو و تو درون من....

بگذریم..

می خواستم از امروز بگم، صبح مثل همیشه خورشید توی آسمون اومد و با خجالت به زمین نگاه كرد! شاید فكر می كرد برای مردم دیگه تكراری شده! شاید هم فكر می كرد چرا اینقدر عرضه نداشته كه شبونه ماه رو قتل عام كنه و ستاره ها رو ببره روشن چال (!) تا به چشم نیان و خودش بشه مالك بی قید و شرط..

(بعد بگه: نه... باید كسی باشه تا ظلم كردن مزه بده!!!)

نمی دونم امروز از چشم ها درون گنگ تر از همیشه پیداست.....

كاش اگه قراره خورشید هم نارو بزنه با یه ماشین فراری گورش رو گم كنه........

(چه بخوایم چه نخوایم امثال خورشید دسته خالی نمی رن !)

و امروز...

ظهر شد.. دلم حس عجیبی داشت! یحیی آروم و بی صدا بود و گوشی ساكت من بی خبر از همه چیز...

 

(این عكس داداش بهرام تو یه روز خوبِ با خاطرات خوب)

ساعتی گذشت و ساعتی دیگر.. شب شد.. پنج ساعت گذشت و فقط بین ما تك واژه رد و بدل شد:

-         عزیزم كارات رو انجام بده كه شب زود بخوابی..

-         چشم...

-         درسای دانشگاه رو كامل بخون.. من امروز كمی كار دارم .. دوست دارم

-         چشم...

-         یحیی... هنوز بیرونی؟  امشب مسافری.. زود بیا كه به كارات بررسی و اذیت نشی...

-         چشم.. میام.. نگران نباش...

ساعت نزدیك 8 بود.. یحیی تماس گرفت، با مِن و مِن حرف زد..

دوست مشترك ما (چیزی فراتر از یه واژه به اسم دوست.. بهتر بگم داداش مشترك)  تصادف كرده بود...

 

(این عكس رخش، ماشین داداش بهرام، مجرم اصلیه! )

بهرام بزرگ.. دلم خلی گرفت.. بغض كردم..

وقتی یحیی صحنه رو برام تعریف كرد چشمام رو بسته بودم و می ترسیدم بپرسم الان  حالش چطوره..

صدای یحیی خیلی تلخ بود.. چند بار نفس عمیق كشیدم و پرسیدم: الان حالش چطوره؟

گفت: خوبه، نگران نباش.. آوردیمش خونه فقط خیلی آسیب دیده.. من از ظهر تا حالا پیشش هستم.. بهت نگفتم كه نگران نشی...

و با جملاتی گرم من و آروم كرد..

دلم برای داداش بهرام خاكستری شد........

(این عكس یه روز خوب....)

می خواستم باهاش تماس بگیرم و بگم قوی باش... نترس.. خوب می شی.. می گذره...

اما بهرام بزرگ نیازی به واژه های لوس سفید نداشت..

من با تمام وجود به  قدرتش ایمان دارم..

 

سبز باشی داداش قرمز............

راحیل

موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:26 | نظرت شما ()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic