كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

داشتم تو اینترنت گشت می زدم و صفحات كامل لود شده (!) اینترنت رو با سرعت نور (!) میخوندم كه یه مطلب جالب باعث شد آه عمیقی از انتهای نهادم با سرعت غیر مجاز از نفسم سبقت بگیره !

خوندم كه توی فرانسه و انگلیس مردم خودشون  (تاكید میكنم: خودشون) دست به فرهنگسازی جالبی زدن.. اینكه وقتی كتابی رو می خرن بی توجه به قیمت و چیزهای دیگه بعد از خوندن كتاب اون رو در اماكن عمومی میزارن تا افراد دیگه هم اون كتاب رو بخونن! (ما كجا و اونا كجا..)

كم كم این فرهنگ شدت می گیره تا جایی كه امروز دومیلیون و پونصد كتاب در گردش وجود داره.. این رقم شوخی نیست.. و جالبتر اینكه سایتی هم برای كتاب های در گردش ساختن كه بشه كتاب رو پیگیری كرد (wow)

www.bookcrossing.com

این یه فرهنگ ساده و پیش پا افتاده نیست.. خوب بهش فكر كنید.. به خدا خیلی حرف..

جالب بود كه اولین بار یه شخص توی آمریكای جهان خوار دست به چنین فرهنگ سازی زده! شعار این دسته از آدما هم این هستش كه جهان رو به یك كتابخانه ی بزرگ تبدیل كنیم..

قطعا اگرروزی تمام جهان كتابخونه بشه ایران از این قاعده جدا خواهد بود وقتی میانگین سالیانه ی كتابخوانی هر نفر در ایران دو دقیقه است.. فقط دو دقیقه..

دیروز روز گفت و گوی تمدن ها بود.. چی؟؟ تمدن؟؟.. تمدن چیه؟.. هان راستی ما یه چند هزارسالی تمدن داریم!!!... خدا روشكر بی تمدن نیستیم!

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 09:51 | نظرت شما ()

امروز روز گفت و گوی تمدن هاست.. درود بر بی تمدن ترین متمدن های دنیا!

امروز هم مثل هر روز شهر هست، آسفالت هست، من هستم و..

 اهمه چی گله دارم..از تمدن.. از این مردم..از .. از...

می خوام امروز اعتراف كنم! این اعترافات راحیل قدیس!!! :

می خوام اعتراف كنم دوم دبستان من بودم كه پشت كلاسای سوم و چهارم  كاغذهای باطله رو آتیش زدم و تمام دیوارا سوخت.. آتش نشانی اومد ومن فرار كردم..  (كسی آسیب ندید)

می خوام اعتراف كنم سوم دبستان من بودم كه موقع دویدن چشم بسته خوردم تو لب یكی از دانش آموزا و لبش سه تا بخیه خورد..

می خوام اعتراف كنم من جوهر قرمز رو روی كامواهای سفید مامانم ریختم..

می خوام اعتراف كنم كه تا پنجم دبستان دوست داشتم پسر باشم چون نمیدونستم یه زن هم میتونه قوی باشه! (تو كتاب ها و تلوزیون ما زن فقط از دو جهت مورد بررسی قرار می گرفت!!!)

می خوام اعتراف كنم كه همیشه از كتابخونه سه چهارتا كتاب یواشكی می بردم ولی فقط اسم یه كتاب رو می نوشتم و هفته بعد یواشكی سر جاشون می زاشتم (بیشتر از یه كتاب نمی تونستیم ببریم)

می خوام اعتراف كنم كه اولین شعر زندگیم روبرای امام خمینی گفتم!

می خوام اعتراف كنم ...

می خوام اعتراف كنم كه حق با اون ناشر بود! شهر های من مبتذل!

می خوام اعتراف كنم از این شهر نفرت دارم..

 

می خوام اعتراف كنم هرگز عشق رو تجربه نكرده بودم ووقتی یحیی توی قلبم اومد نمی دونستم این عشق..

می خوام اعتراف كنم كه دوم دبیرستان می خواستم دنیا رو عوض كنم..

می خوام اعتراف كنم كه می ترسم از اینكه دنیا من و عوض كنه و هر روز كه بیدار می شم دارم مقاومت می كنم...

می خوام اعتراف كنم چقدر دلتنگ پدری هستم كه هرگز پدر نبود...

می خوام اعتراف كنم كه خدا رو همیشه احساس كردم اما فقط خدا رو فقط خدا...

می خوام اعتراف كنم كه از روزی كه معبد بازوهای گرم مردم رو تجربه كردم اتاقم دیگه دهكده ی تنهایی و آرامش من نیست..

می خوام اعتراف كنم كه..      

من راحیل قدیس نیستم.. فقط یه موجود  معمولی ام كه سیارش رو گم كرده!

راحیل

موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 14:33 | نظرت شما ()

دیروز برگشتم خونه.. دوباره تنها..

ساعت نزدیك 10 شب بود كه هواپیمای بخیه به تن (!) روی نعش آسفالت سر خورد. باد گرم و سرد تاریك، خودش رو به پوستم می كوبید.. از گرگ و میش صبح سه روز پیش پر از دلتنگیم..

وقتی توی آغوشت بغض كردم و مثل همیشه به جای ((خدانگهدار)) گفتم: مواظب خودت باش.. زود بیا..

لعنت به ...

نمی خوام غصه بخورم چون  قول دادم قوی باشم و باید باشم.

 روزهای قشنگی رو توی طبیعت محض گذروندیم ، زندگی جریان داشت و من دوباره و دوباره عاشق تر می شدم..

هوا ابری شد.. بارون بارید..

 من گرم بودم در میان شعله ی وجود تو ..

مرد من..

لعنت به...

دوباره جدایی.. همه هستن.. اما دنیای من اینجا نیست.. سكوت می كنم و به شهر پر تشویش كنارم , آروم و بی صدا خیره می شم..

جاده كندوان.. تصادف ترسناك ماشین ها.. مردن آدمها.. به همین سادگی..

خبر قیمت آزادی.. 500 میلیون برای دیدن آسمون راه راه!

توی پرواز دوتا آدم جالب كنارم بودن.. وكیل و متهم به اختلاص میلیونی! كه برنامه دادگاه فردا و حرفهایی كه باید زده می شد رو تمرین می كردن!

هواپیما توی آسمون از ترس سقوط می لرزید و وكیل با اشتها به ساندویچ مرغ گاز می زد..

شهر..

بیلبوردها مزه ی قهوه تلخ می داد..  هنوز سر چارراه بچه های سیاه سفید (1) اسپند دود می كردن..

وآدم فضایی ها (!) كنار خیابون روی كارتنهای پاره می خوابیده بودن..

و من همچنان پر از سكوت به شهر بی شهری كه شوك هم احیاش نكرد, نگاه می كنم و چقدر دلتنگم...........

اما با خودم فكر می كنم كه خوشبختم..

 

خوشبختی یعنی دلتنگی.. دلتنگی یعنی تو .. و انتظار یعنی بودن تو..

راحیل
موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 13:28 | نظرت شما ()
سلام و درود این شعر رو چندی پیش برای همسرم گفتم که جسارتش همیشه برام قابل ستایش:


شهر زیر پرده ای خموش و پنهانی

سر و صامت و کسالت بار است



عشق ژنده پوشی بود و رفت

قلب ما وحشیانه چاک چاک است

زاغ همان پرنده خوشبختی (!)



جای جای سیم های دست در دست

آدمان غافل از شور شراب

در حضور روشنی ها ..مست...مست..

لحظه های شهر وقیح و بی حیا

چنگ بر بکارت صبح می زند

خون جاری می شود بر آسمان..

شهر بی پروا در شب می رود...



کسی همچو ماهی گستاخ

یا که عابدی گریخته از معبد

می زند تن به آب می کند شنا

بر خلاف مسیر جریان ها...

مثل رقص تیغ بر پوست زمین

می کند خون خفته را بیدار

چرت بی حیای اندیشه..

می پرد از خواب می شود بیدار

لهجه حیرت به درد آمد

در پی مکرر نیرنگ

در رگم چیزی فریادی کشید..

(( افکن این پرده ها را چنگ...))




راحیل
موضوع مطلب : شاعر دیوانه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 20:40 | نظرت شما ()

چقدر آشفتم .. دوری و نبودن هر روز تكرار می شه و من هر روز به شكل جدید از دلتنگی می رسم..




دلتنگی من شبیه ویروس آنفلانزاست و نمی زاره برام تكراری بشه!! انگار چیزی به اسم عادت به این لغت شش حرفی در من مرده!



امروز با یه حس از خواب بیدار شدم یا نه.. با یه خاطره..

(خاطره مهربونه اما این چیزی كه درون من زنده شده بود مهربون نبود)

به شكل وحشیانه خودش رو فریاد می كشید.. مثل لاك سرخ روی دست های چروك پیر زنی 1000 ساله!

اما لاك من سیاه بود.. نه، سرخ .. همون سرخ بود...




مثل یه جسد كه كفنش رو كنار می زد و تو چشمام خیره می شد.. اما من هرگز نخواستم كفنش كنم.. خاكش كنم.. هرگز........

ذهنم بوی آسفالت می داد.. كفش خاكی.. بند...........

اینجا هر روز سالگرده دفن خورشیده.. مرگ نور...........................................

راحیل

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:35 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | « 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات