كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

حس عجیبیِ وقتی برای تو مینویسم.. توی تنم به سرعت واژه‌های سحرآمیز رشد می كنن و قلبم گرم و سرد می شه.. انگار هی خورشید بالا میاد و پایین می ره.. فصل‌ها عوض می شن و به بهار می رسم..

من پر از جوونه‌ام.. آروم لبخند می‌زنم و ادامه می‌دم..

دیروز برای دستهای پاك تو شعر گفتم.. توی حرم گرم و صادقانش خوابیدم و زیر سقفش پُر از آرامش شدم.. و آروم بوسیدمشون...

یحیی من.. مرد خوب این اولین بهار زندگی مشترك ماست.. دوست دارم لحظه سال تحویل به چشمای مهربونت خیره بشم و وقتی سال نو می شه من درتو غرق باشم..

به یك سال گذشته نگاه می كنم.. به چیزهایی كه خواستم رسیدم.. ازدواج هرگز جزء برنامه های من نبود اما به جراًت می‌تونم بگم قشنگترین اتفاق سال 89 من تو بودی..

مثل یه سنفونی بی پایان درونم خلق شدی و امروز من بدون این اصوات نمی تونم حتی یك لحظه نفس بكشم..

و این تمام احساس من:

من خوشبختم.. چون تو روح تازه منی...

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,قاب عكس,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 23:00 | نظرت شما ()

خیلی اوقات از زن بودنم معترض بودم.. گاهی می خواستم پسر باشم، چون آزادی رو توی این واژه می‌دیدم.. شادی و هیجان مال این جنس بود و من با تمام وجود می خواستم شاد باشم و پُر هیجان.. دوست داشتم بازی و كنم هرچی دوست دارم بپوشم..

 اون وقتا لطافت و زیبایی خودم رو درك نمی كردم.. هرچی بزرگتر می‌شدم بیشتر خودم رو قایم می كردم و نشانه‌های زنانه‌ام برام مایه خجالت بود! قطعا مسئله، نقص در درك من نبود بلكه اشكال در افكار جامعه‌ای بود كه در اون رشد می‌كردم.. جامعه كه روز به روز سعی می‌كرد من و بیشتر قایم كنه وهر روز به پارچه‌های دور من اضافه می‌كرد!

تلخ بود وقتی می‌خندیدم و در برابر شادی عمیق من نگاهی چشم غره می‌رفت و لبی لب‌گزه.. تلخ بود وقتی هر روز توی گوشم می‌خوندن صدای بلند تو رو كسی نباید بشنوه!! حرفهای معلم دینی هنوز یادمه:

شما باید خودتون رو بپوشونید.. اگر صدای دخترونه‌ی شما روزی باعث گناه مردی بشه اون گناه به اسم شما نوشته خواهد شد(!!) اگه حتی رنگ روشن لباس شما مردی رو به سمت گناه ببره عذاب جهنم در انتظار شما خواهد بود..اگه..اگه..اگه..

(اون روزا از خدا كینه داشتم و تو ذهنم یه پیر مرد بداخلاق بود)

وقتی بزگتر شدم مشكلات هم رشد كردن و بیشتر و بشتر دورم رو گرفتن.. حالا دیگه در برابرم جامعه‌ای بود با دسته بندی جنسیتی و من در خیلی‌ جاها خط می‌خوردم و حذف می‌شدم.. نا خوداگاه فمنیسم شدم و با نگاهی كینه آلود با مردا نگاه می‌كردم چون حق من توی دستهای اونا بود.. كوچیك بودم و دنیا بزرگ.. و چیزی عوض نمی شد.. فیلمهای ایرانی پُر بود از زنای مانتو خفاشی با روسری‌های بلند مسخره.. توی سریالها مردا سالار بودن و كتك خوردن زن‌ها نقطه جذاب فیلم بود.. دیدن این چیزها آسون نبود چون من هم سكانس تلخ فیلم بودم.. من یه زن بودم...

اما هرچی زمان گذشت به خودم گفتم باید به زن بودنم افتخار كنم.. از خودم لذت ببرم و به هیچ نگاه و حرف خاكستری اهمیت ندم.. سرزنش شدم اما بالاخره تونستم جرات كنم و از خیلی چیزها نترسم.. از زندگی كردن.. از نفس كشیدن.. از زیبا بودن.. رها بودن..

البته بازهم نگاهایی بود كه من و بسته می‌كرد.. نگاهایی با لبخند كه احساس امنیت رو از من می‌گرفت!!

و من فهمیدم كه باید با توجه به آدمهای اطرافم این چهارچوب رو تغییر بدم..

و امروز..

به دستهام نگاه می‌كنم.. نشان عشق انگشتم رو در بر گرفته.. و مردی رو كنارم حس می كنم كه برام نشان امنیت، آرامش، پیشرفت، زندگی، پرواز و عشق..

(من به چیزی كه خواستم رسیدم اما آیا بقیه زن‌ها هم رسیدن؟) دیگه فمنیسم نیستم اما هنوز دلم از مردهای سیبیل كلفتی كه به من می‌گن ضعیفه و ناقص العقل  پُره.. مردایی كه به خاطر اونا من به جهنم می‌رم(!!!).. مردایی كه امنیت من رو ازم می‌گیرن.. مردایی كه..

بگذریم.. راستی امروز روز زن.. روز من..

راحیل

امروز 17 اسفند 89.. زادروز مردی كه برای من مقدس.. دایی علی..

این مقدس نه یه تعارف و نه یه حرف احساسی.. من مردی رو می‌شناسم كه چهارچوب خاصی برای خودش داره.. چهارچوبی عقلانی كه اون رو از زمینی بودن دور می‌كنه.. مردی كه خودش رو محدود نكرده و چهارچوبش روشنُ آزاده.. همیشه به من یاد می‌ده اما هرگز نصیحت نمی‌كنه.. آزادی رو به معنای واقعی كلمه درك كرده..

كتابهایی رو می‌خونه كه خوندش جراًت می‌خواد.. نمی ترسه از پیش رفتن و فكر كردن به عالمی كه همیشه به ما گفتن نباید بهش فكر كنی!

نمی‌ترسه از شكستن و زیر پا گذاشتن خرافات، از سنگ شدن حراسی نداره..!!

من معنای واقعی واژه‌های س*بز رو ازش یاد گرفتم.. پر*واز... می‌*توان.. پیر*وزی.. استق*امت و..

به خاطر اعتقادات خاص خودش تنها زیستن رو ترجیح داده تا كسی چهارچوبش رو تحمیل شده نبینه.. ادعای هیچ اعتقادی رو نداره اما تا امروز نه قلبی رو شكسته و نه كسی رو ناراحت كرده..

موسیقی خاصی گوش می‌ده اما باز هم محدود نیست..

گاهی احساس می‌كنم به دنیا با نگاهی نگاه می‌كنه كه من قادر به دركش نیستم.. چیزهایی رومی‌بینه كه من نمی‌بینم..

برای من مردی روشنِ ..

هرگز اشكهای گرمش رو برای دختری كه روی زمین جون داد از یاد نمی‌برم..

از یاد نمی‌برم وقتی كودكی رو نجات داد و بهش شلیك شد...

از یاد نمی‌برم.......

ما روزهای قشنگی رو داشتیم.. و داریم.. كودكی من با نگاه كردن به شخصیت این مرد شكل گرفت..

دوست داشتم مثل اون قوی باشم.. صادق باشم .. برای خودم زندگی كنم و به ندای درونیم گوش بدم..

توی خونه كوچیكش موسیقی گوش دادیم.. آگاه شدیم.. شاعر شدم.. پرواز رو یاد گرفتم..

چند روز پیش وقتی احساسش رو نسبت به من گفت روی ابرها بودم.. استاد شاگرد رو تایید می‌كرد و خودم رو موفق شده می دیدم..   

و امروز زادروز این مرد روشن و هوای لطیف تر از هر روز شده...

تولدت مبارك دایی...

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 10:14 | نظرت شما ()

خسته و كلافه كیفم رو بر می دارم تا از اداره بزنم بیرون.. دیگه دیدن این رئیس لعنتی غیرقابل تحمل شده...

تمام كارش روی دوش منه و ترفیع و تشویق و پاداش تو جیب اون!

خیلی خستم .. سریع خودم رو به ایستگاه اتوبوس می‌رسونم كه با اولین سرویس فرار كنم!!! كیفم رو از این دست به اون دست می‌كنم و گردنم رو چپ رو راست.. صدای مهره های گردن و كمرم رو می‌شنوم.. ترق.. تروق..

زیر درخت كوچولو ی  بی برگی می ایستم و به خیابون خیره می‌شم.. به مردم...

به داد و فریادهای یه زن سر پسر بچه كوچیكش.. اشك‌های گوله گوله....

به ماشین شیشه دودی.. موسیقی بلند.. ( آهای دختر رشتی.. با اون اخلاق مشتی..)

بوق.. بوق.. و یه نیش ترمز..

صورتم رو برمی‌گردونم.. و آروم آروم صدای آهنگ ازم دور می‌شه...

هدفون رو توی گوشم می‌زارم و آهنگی كه تصمیم داشتم برای كلاس آواز تمرین كنم رو play می كنم:

نیابی یك روز.. نصیب از گردون.. كه دادی آخر.. فریبم گلنار..

گلنار.. گلنار..

سعی می كنم آروم تحریرهاش رو تكرار كنم.. حالا دیگه كاملا تو دنیای خودم غرقم.. اتوبوس می‌رسه و سوار می‌شم..

می ایستم و دستم رو به میگیرم به میله جدا كننده مردا و زنا.. میله ای كه از ورود ما به جهنم جلوگیری می كنه!!

تو دنیای خودم هستم كه متوجه می شم یه دختربچه صورتش رو روی دست من گذاشته..

حس عجیبی تو تنم شعله می‌كشه.. انگار دستم خشك شده..

یه نگاه سرتا پا بهش می كنم..

روسری گلدار قرمز.. موهای مشكی كه از جلوی روسری ریخته بیرون.. عینك بزرگ با شیشه‌ای قطور..

یه پیراهن پسرونه وشلوار لی.. و میله‌هایی كه از كفش تا ساق پاش رو حصار كشی كردن..

چشماش ُ آروم باز می كنه و بانگاه آبی رنگش حِسم وحشی تر می‌شه.. حسی كه نمی دونم اسمش چیه..

(متنفرم از نگاه مردمی كه به چشم سرنوشت، به دختر بچه كنار من نگاه می كنن.. دوست دارم ساختار كرموزمی رو برای همشون شرح بدم تا ضعف ژن های معیوب خودمون رو گردن خدا نندازن....)

هنوز خواننده با تحریرهای ظریف توی گوشم داره می خونه..

گلنار.. كجایی كه از غمت.. ناله می‌كند.. عاشق وفادار.. گلنار...

دوباره چشماش رو می‌بنده و روی دستم می خوابه.. انگار با بستن چشماش دنیای من خاموش می‌شه..

اتوبوس می‌ایسته.. زن چادری دست دختر بچه رو می گیره.. قبل از اینكه ازم دور بشه دستم رو می‌بوسه........ چرا؟..................

خودم رو توی شعله های بیرحمی حس می‌كردم كه داشت به تنم چنگ می‌زد..  با نگاهم دنبالش می كنم..

نمی تونه خوب راه بره ومامنش آروم آروم از پله‌ها می‌برش پایین..

بغض می كنم..  بیماری سندروم دَون.. (عقب افتادگی به خاطر یه دونه كروموزوم..)

نه این تقدیر نیست.. این خواست خدا نیست.. این ...

این انصاف نیست...

اتوبوس حركت می كنه... خواننده هنوز داره می خونه:

گلنار.. كجایی كه بی تو شد.. دل اسیر غم .. دیده‌ام گوهر بار....

به دستم نگاه می‌كنم.. انگار جای بووس كوچولوش هنوز داغ داغ..

آروم شعله پاك روی دستم رو می‌بوسم....

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 11:33 | نظرت شما ()

امروز 5 اسفند 1389
23 سال پیش یه شب بارونی.. یه دختر بچه.. با یه گریه از ته دل برای اولین بار در این دنیا نفس می كشه
شاید باورتون نشه اما الان احساس می كنم حتی اولین تصویر وارونه از دنیا توی خاطرم مونده و تا همین امروز همچنان دنیای من وارونه است!
چقدر همه چیز زود گذشت.. 23 سال ..
چقدر شیطونی كردم:
ظهر یواشكی از دیوار خونه بالا رفتم..!
همیشه مادر عروسكام بودم اما یه مادر با اسلحه!
دامن كوتاه رو با چادر گلدار پوشیدم..!
كاغذهای باطله مدرسه رو آتیش زدم..!
جوجه های رنگی رو
  عمل كردم!
و..
و.. روزهای خاكستری:
برای عروسكم توی حیاط خونه مراسم تدفین گرفتم و دفنش كردم..
به خاطر یكی از دوستام اسباب بازیام رو به حراج گذاشتم..
10 ساله بودم .. یواشكی رمان ((شب شراب)) رو خوندم و به عشق فكر كردم ..
(خوشحالم كه حس 10 سالگیم امروز با همون عمق در سینم متولد شده.. یحیی من..)
شب ها زیر پتو گریه كردم برای روزی كه پدر و مادرم پیر خواهند شد ..
(اون روزا نمی دونستم پدرم هرگز پیر شدن رو تجربه نخواهد كرد)
عاشق دریا شدم..
و...
وقتی خوب فكر می كنم می بینم خیلی زود بزرگ شدم و بچگی رو بچگی نكردم..
اما پشیمون نیستم.. تا امروز به چیزایی كه تو ذهنم بوده رسیدم هرچند مسیر ساده ای نداشتم و گاهی زمین هم خورم..
اما گاهی دلم برای راحیل كوچولوو تنگ می شه.. چون معصوم بود و هنوز چیزی از اخم جامعه نمیدونست.. دنیای عروسكاش بی خطر نبودن اما كاش خطر زندگی های امروز هم عروسكی بود و بازی..
راحیل كوچولوو تو اجتماع تنه نخورده بود.. شعرهاش سانسور نشده بود.. پرواز رو آرزو نمی كرد چون هربار كه می خواست می پرید..
دوستاش نفس می كشیدن.. و همیشه از ته دل می خندید..
من امروز خوشحالم اما دیگه بال ندارم .. یادم نمیاد كجا بالهام رو جا گذاشتم.. و تمام دستو پازدنهای من برای پیدا كردن دوباره ی بالهای پروازمه.. دلم برای آسمون تنگ شده..
با تمام این حرفا حس می كنم امروز تولد من نیست و تولد همون دختر بچه است...
تولدت مبارك راحیل كوچولوو...






راحیل
موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 17:50 | نظرت شما ()

صفحات وبلاگ : 1 | 2 | « 2
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات