تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

چند روز پیش داشتیم با همسرم یه سری فایل ها رو چك می كردیم و مطالب جالبی رو می خوندیم از دین و ایمان حرف زدیم و انیشتین!

من بین بازوان گرمش بودم و هر دو به مانیتور چشم دوخته بودیم.. بی محابا از من پرسید:

-         راحیل.. به ماوراء و نیروی ماورایی اعتقاد داری؟

بدون مكث گفتم:

-         به خدا آره اما نیروی ماورائی كه پشتیبانم باشه نه!

هر دو سكوت كردیم.......... یه سكوت طولانی.. یه حس غریب تو وجودم اومد.. یه دفعه خیلی صحنه ها تو ذهنم نقش بست.. یاد خیلی چیز ها افتادم.. نگاهم به مانیتور بود اما تصویر دیگه ای جلوی چشمام رژه می رفت.. در آغوش شوهرم بودم اما آسفالت تهران رو زیر پاهام حس می كردم!

من كوچیك بودم، یه دختر بچه 8ساله كنجكاو. با مامان و داداشی رفته بودیم مسافرت (یكی از شهر های اطراف) بلیط برگشت ما از تهران بود. وقتی به ایستگاه قطار رسیدیم بعد از چند ساعت تاخیر اعلام كردن كه به دلیل مشكلات فنی حركت امروز قطار كنسل..

چه شانس بدی. باید بر می گشتیم اما...

مامان مردد بود.. به خاطر برخی مشكلات پیش اومده قصد برگشتن به خونه ی اقوام رو نداشت. گفت می ریم هتل. آخ جون، ،هتل. از یه جای خوب شروع كردیم.. هتل انقلاب.. پیش تر تجربش كرده بودم. مزه ی استیكش بی نظیر بود. به محض دیدن هتل انقلاب به مامان گفتم من شام استیك می خورم!! این و گفتم و آب دهنم رو غورت دادم.

ما توی لابی نشسته بودیم تا مامان اتاق بگیره . صحبت با كاركنان هتل طولانی شد. تو دلم یه حس نگرانی اومد.. مامان با چهره ای ناراحت اومد و گفت:

-         اتاق نمی دن!!

-         چرا؟؟؟

-         چون من یه زن تنهام و مرد كنارم نیست..!!

می گن باید از اماكن نامه بگیریم. بریم جای دیگه، شاید هتلی پیدا بشه كه زن تنها رو آدم حساب كنه نه یه برده بدون صاحبش!!!!

بابا مثل همیشه نبود.....

از زیر پوست مامان عصبانیت نشت می كرد و این كلمات رو در حالی می گفت كه دندوناش  به هم می سائید..

-         بریم.. یه جای دیگه هتل می گیریم..

ساعت نزدیك های 6 بود و ما در پی یافتن هتلی كه كمتر قانون مدار باشه!! یه زن و سه تا بچه...

جایی پیدا نكردیم كه..

دفتردار های هتل یا با خشونت یا با گردن كج مخالفت می كردن. مامان مغلوب گفت بریم و نامه از اماكن بگیریم.

ساعت نزدیك 10بود.. رفتیم یه كلانتری تا مامان نامه بگیره. در ورودی به مامان گفتن آرایشش رو پاك كنه و یه چادر دادن سرش. مامان روی سكوی سیمانی نشست و آروم آروم رژ كم رنگ قهوه ای رو با دستمال سفید پاك كرد. دستمال رو یواشكی روی چشماش كشید و قطره های بی رنگ نا پدید شد....

ما توی راهرو نشستیم. شناسنامه ها دست مامان بود  و از این اتاق به اون اتاق می رفت. فضای خوبی نبود كنار ما چند تا سرباز بود و آدم های دستبند به دست!!!

مامان اومد پیش ما، تو چشممون نگاه نمی كرد .. سفیدی چشماش قرمز بود.. بوی غروری له شده زیر كفش التماس می اومد.......

-         چی شد؟

-         می گن ممكنه من شما رو دزدیده باشم!! مجوز نمی دن!!

-         شب كجا بریم؟

-         بر گردیم پیش خاله اینا؟ 

-         نه (مامان این نه رو محكم گفت و خیال برگشتن رو از سر ما بیرون ریخت)

همه ساكت بودیم و بی هدف از راهروها و درهای فلزی رد شدیم.. نمی دونم اون لحظه مامان به چی فكر می كرد اما غرورش رو دوست داشتم.. غروری كه دوباره نفس می كشید..

توی تهران قدم می زدیم.. زیر برج آزادی....

- چه بزرگه.. فكر كنم نوكش خورده به آسمون!

همه ساكت بودن و من به این فكر می كردم كه اگر نوك برج بودم می تونستم دستای خدا روبگیرم و بگم كه امشب مواظب ما باشه..

زیر برج یه پیر مرد و چند تا گربه بودن، مثل ما تنها..

 دلم تخت خوابم رو می خواست.. اما از اینكه شرایط جدید و اتفاقای جدید رو تجربه می كردم خوشحال بودم! هرچند كه این شرایط سخت بود..

اونقدر قدم زدیم تا به یه پارك رسیدیم.. اسمش یادم نمیاد.. از خستگی جون تو تنمون نبود.. ساعت 2 شب بود و شهر زیر لحاف تاریك آسمون. روی یه نیمكت نشستیم و مامان گفت:

-         همینجا می خوابیم.. راحیل سرت و بزار رو پای من..

-         همینجا؟.. تو پارك؟..

-         آره.. مثل فیلما..

چند لحظه نگذشته بود كه ]چند تا مرد توی پارك پیدا شدن.. مامان تند بلند شد و گفت بریم.. زود باشین..

رفتیم تو یكی از كوچه های جلوی پارك.. مامان ترسیده بود اما نمی خواست نشون بده.. مامان مثل كوه بود گرچه شكسته،اما بود..

نمی دونم كجا بودیم.. شاید جنوب شهر.. خیابونا قدیمی بودن .. كوچه ها آجری.. مامان به دیوار تكیه زد دیگه نمی دونست باید چیكار كنه.. گیج و خسته.. همون لحظه یه آقایی با لباس سفید اومد كنارمون..

-         آبجی این وقت شب با یه چمدون اینجا چیكار می كنی؟

 

مامان جواب نداد.. شاید هم خواست اما بغض، صداش رو بی صدا كرده بود.. اون آقا آروم چمدون رو از كنار پای مامان برداشت!

-         اینجا یه مسافر خونه هست.. دوستمه.. مرد خوبیه..

ما دنبالش راه افتادیم. روبه روی ما مسافر خونه ی همایون بود ، در زد..

 یه در چوبی قدیمی.. یه مرد چاق از بالا پنجره رو باز كرد. زیر پیرنی سفید تنش بود و موهای نیمه مجعد بلند داشت.

-         كیه؟

-         داداش بیا درو وا كن.. آبجی ما اتاق می خواد.

مرد چاق اومد پایین و در و باز كرد. مامان گفت:

-         نامه اماكن ندارم..

-         بیا تو آبجی.. این وقت شب كی نامه خواست..

باورمون نمی شد. مرد سفید پوش ساك ما رو داد دست صاحب مسافرخونه و گفت باید برم. مامان ایستاد و تشكر كرد اما بی رمق. مرد گفت خونه من همین روبه روئه و بعد ایستادیم تا رفت توی یه خونه قدیمی با در چوبی كوچیك.

بالاخره یه سقف جز آسمون بالای سر ما اومد. راحت و آروم خوابیدیم. صبح مرد صاحب مسافرخونه برای ما صبحانه آورد و با هم صبحانه خوردیم. آدم جالب و خوبی بود یه عالمه عكس از جوونیاش با بهروز وثوقی بهمون نشون داد و تعریف كرد كه بارها بهروز توی مسافرخونش اومده.

 وقت رفتن رسید.مامان گفت بریم دم خونه اون مرد دیشبی و تشكر كنیم. رفتیم دم در چوبی، كه دیشب صاحبش فرشته نجات ما شده بود. مامان در زد.. كسی جواب نداد.. چشمش به زنجیر و قفل بزرگ و قدیمی افتاد كه به در بود.. !! با دستای كوچیكو بچه گونم قفل و لمس كردم آروم گفتم:

-         واقعیه..؟

یه آقای میانسال داشت از تو كوچه رد می شد.. مامان بهش گفت: تو این خونه كسی زندگی می كنه؟

-         نه.. اینجا متروكه است.. قرار ساختمونش رو بدن به میراث فرهنگی !!!!! خالیه...

مامان آروم برگشت سمت مسافرخونه همایون .. ما دنبالش بودیم.

-         ا.. شما كه هنوز نرفتید.. چی شد؟..

مامان بدون جواب به حرف آقا همایون گفت:

-         اون مرد دیشب، كه با ما بود دوست شماست؟

-         نه.. مگه با شما نبود؟

-         نه.. ممنون.. خدانگهدار..

هیچ كس حرفی نزد، ما از در مسافرخونه خارج شدیم، مامان باز رفت سمت در قفل شده. اما.. به راهمون ادامه دادیم. تو مسیر هیچ كس لب باز نكرد.هیچ كس....

.

دو روز بعد از سوال همسرم از من، وقتی دوباره در آغوشش بودم بهش گفتم:

-         من به نیروی ماوراء ایمان دارم.. بارها لمسش كردم.. بارها..

یحیی آروم بوسیدم و گفت:

-         خوشحالم.. خوشحالم كه بهش فكر می كردی...

و بعد حلقه بازوهاش رو تنگ تر كرد.

هرگز برای ایمانم دنبال دلیل نبودم اما احساس كردم یه لحظه به دست گرم خدا كه همیشه روی شونه هامه با انكار نارو زدم.

  من بدون اینكه برم نوك برج آزادی تونستم با خدا حرف بزنم و ببوسمش..

راحیل

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 01:45 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30