تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

چند روز پیش كسی از من  خواست از عشق بنویسم..

تمام مدت، در سرم پر از تعریف بود.. پر از تشبیه.. هر لحظه یه اسم برای من تكرار می شد. اسم همسرم كه دنیای بزرگتری رو به من نشون داد.. مطمئنآ شما مطالب سالهای پیش من رو نخوندید.. وقتی در جست و جوی تعریف عشق بودم و به خاطر تجربه نكردنش از طرف دوستم (یكی از دوستان قدیمی) كه بارها و بارها به اشكال مختلف عشق رو تجربه كرده بود متهم به بی احساسی می شدم (البته امروز می فهمم احساسی كه من به مرد خودم دارم خیلی از احساسات عشق گونه ی اون فاصله داره، یا من عاشق نیستم یا اون عاشق نبوده!!)

وقتی شرایط زندگی و باورهای مشترك، ما رو به یه نقطه قشنگ رسوند احساس كردم كسی آروم آروم و هر روز بالهای سفید و بزرگی رو داره به كمرم كوك می زنه.. من پرواز بلند تری رو یاد گرفتم...

ما برای هم یه حصار جدید نساختیم بلكه با قدرت عشق تمام حصارهای  گذشته رو زیر پا گذاشتیم و به  آسمان بلند تر و بزرگتری رسیدیم.. یاد گرفتیم در كنار هم با انرژی و قدرت بیشتری گام برداریم..

حس های عجیب و تازه ای در من شكل می گرفت.. من با تمام این حسها غریبه بودم و چقدر شیرین بود كه با كسی تجربه می شدند كه مرد زندگی منه. در عشق فداكاری یك اصل اما این باعث نشده ما فرصت حرف زدن و بودن (من) رو از هم بگیریم.. ما زندگی جدید و بی نظیری رو با هم ساختیم اما زندگی گذشته خودمون رو نابود نكردیم.

فصل مشترك بی انتها و مقدسی داریم..

قلبم توی سینم یه حالت عجیبی شده.. دوست ندارم بیشتر بنویسم.. می خوام با لبخند كوچیكم تنها باشم و به قشنگترین حجم گرم توی قلبم فكر كنم........................

راحیل

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 16:30 | نظرت شما ()