تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

 همیشه وقتی از بین خیابون های شلوغ و پر از ازدحام  شهر مرده (!) رد می شدم، دیدن بعضی چیز ها دلم و خوش می كرد و یه لبخند یواشكی گوشه لبم نقاشی       می كرد..

 

click to zoom

 

فكر اینكه هنوز می شه نفس كشید و هست بودن هست (!) بهم امید می داد..

مثل درخت پیر و كهنه ای كه پر از طراوت بود.. درختی كه روی آسفالت ایستاده بود و  خیره تو چشم های خورشید نگاه می كرد و می گفت : من می تونم.. من هستم...

 

 

 دیروز وقتی از بین ترافیك خاك و بوغ و صدا رد میشدم و گه گاهی تنه ای هم می خوردم دیدم درخت من رو كسی سر بریده........

بی اختیار ایستادم و به جنازه ای كه هنوز نفس داشت، نگاه كردم..

خواستم گوشیم رو در بیارم و ازش عكس بگیرم اما نتونستم اون عظمت رو در حالت مرگ ثبت كنم..

كنار جنازه ی درخت من، مصالح و آجر و سیمان بود..

حتما سر قبرش می خواستم یه آپارتمان بكارن.. به امید اینكه آپارتمان هم سینه سپر كنه و تو چشم های خورشید زل بزنه و بگه: من می تونم.. من هستم...

اما......................

 

حس می كنم درخت من رفته به بهشت...

 

راحیل

 

موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 18:56 | نظرت شما ()