تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
درود..
در این مدت آموختم که باید در تاریک ترین شرایط روشن فکر کنم و لحظاتم را روشن بسازم.. یاد گرفتم از غم دیگران غمگین شوم اما آن را در زیر پوستم جا نگزارم.. که مبادا روزی آن اندوه بخشی از زندگی من شود..
دوستانم وقتی به گذشته نگاه می کنم می بینم همان طور که فکر کردم .. زندگی من شکل گرفت.. همه آن ترس ها متولد شدند و به حقیقت پیوستند.. بی آنکه بخواهم خودم باعث بخشی از دغدغه هایم شدم...
حالا خوب می دانم که اندیشه درست داشتن اولین قدم  درست زنگی کردن است..
من هموازه از فقر تلخ کودکان دنیا اندوهگینم اما این غم را به زندگی ام راه نمی دهم..
من هموازه برای سرزمینم نگرانم اما نگرانی ام را ثبت نمی کنم...
من برای بهشتی ها.. برای ندا... برای برادرم... و... بغض آلودم اما در بغض .. خودم را باقی نمی گزارم..
حالا به این فکر می کنم که من باید شاد.. قوی.. و پر انرژی گام بردارم.. بزرگ شوم و این ترسهای مشترک را بشکنم...
در کنار آنکه گوشه ای کز کرده نشینم و گریه کنم.. باید آنقدر خوب باشم که بتوانم دستانش را بگیرم و از زمین بلندش کنم....
من.. راحیل... باید پرواز بیاموزم تا بتوانم سرزمینم را به اوج ببرم...
و در آخر دوست دارم این چند بیت کوتاهی که ناگهان متولد شدند را به همه شما دوستان نرودا تقویم کنم که آشنایید.. همیشه آشنایید...



گاه در شهر غریب..
آشنایی با تو همدم می شود..
همچو عطر گل به دل می شیند و..
خستگی ها را مرحم می شود..
و چه خوش حادثه ایست..
پرتو ناب نگاه آشنا...


راحیل نوشت:

- در این خانه دیگر قهوه سردی وجود نخواهد داشت...
- بپاییز... فصل دلنشین رنگها..







- این کاریکاتورهای مفهومی رو دوست عزیزم حمید به میلم فرستاده بود.. دوست داشتم با هم ببینیم..









راحیل


موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 05:22 | نظرت شما ()