كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
درود...
شعر جدیدی نوشتم.. باز وحشی و طولانی.. کاغذ دریدم و خون نوشتم.. درد کشیدم.. انگار پوستم را مجروع می کردم و واژ ها را از درونم بیرون می کشیدم.. اما...
اینبار چنان وحشی است که هرگز در این خانه قابل نوشتن نیست.. چنان تند است که هنوز دستهای خودم سوخته است و با درد بر دکمه های کیبورد می کوبم.. باز قصه گفتم.. قصه سرزمینم..
قصه ما..
راستی چرا هر روز قصه می گوییم اما نه خوابمان می برد و نه بیدار می شویم؟
اما در بین این راهروهای تلخ و تاریک و تنگ.. عشق تنها نوریست که درونم همواره روشن مانده...

راستی از همه شما سپاس گزارم...



راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 03:42 | نظرت شما ()
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic