تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

درود...

درود بر خانه ای که همیشه دلتنگش هستم و ... آه.. کافه.. کافه نرودا... خانه من..

چقدر آرام و بی صدا شدی..

و من هم در تو اما خاموش..

 شبیه سرزمینمان شده ایم.. خاموش و دردناک..

پر از خاطرات تلخ و اتهام..پر ازانسانهای بزرگ و فراموش شده.. دستان کوچک اما قوی.. چقدر آرام شدی...

شبیه شهر..

و من همچنان نطاره گر عشیره ای هستم که جراحتهای تنش را نگاه می کند و سکوت می بلعد.. گرسنه تر می شود و وحشی تر.. اما توحشی که تن خودش را می درد نه پرده سیاه آسمانش را..

نظاره گر حاکمان بی حکم و عدل...

چقدر بوی خون می دهد هوا.. اما نه خونی که تازه است . گرم.. بوی تعفنی کهنه و خون های لخته....

چند سال شد؟؟

چند روز؟؟

چند ساعت؟؟؟

هی...  آبان... می شد شب آزادی باشد... می شد... نه؟؟؟ می شد......

اما...

و حالا ما و خاطرات.. خاطراتی که سرد و منجمد گوشه قلبهای متلاشی شده ما نفس می کشند...

هنوز نفس می کشند..

اما یادش همیشه برایم عزیز است که شب آزادی .. شب عشق ما شد..

سالگرد آزادی که هرگز آزاد نشد و سالگرد عشق ما که آن شب سر از سینه برون کرد

گرامی باد...

 

حرف نویس:

-       نبودم و نیستم..

-       دلم همیشه با نرودا و دوستانیست که دستخطشان بر دیوار نرودا تا ابد جا مانده...

-       می نویسم.. اما سرد و منجمد... در این کافه زین پس لباس گرم بپوشید و بیایید که همه قهوه ها سرد است......

راحیل... و شاید راحیل...

موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 01:09 | نظرت شما ()