تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!
ساعت نزدیک 2:25 دقیقه بود.. یواشکی لیوان آب رو از توی کشو میز درآوردم و کمی نوشیدم..
بازی فکری روی صفحه کامپیوتر باز بود.. کتاب نیمه تمام جلوی دستم و باد سرد کولر.. ناگهان صدای گریه زنی که کم کم شدت می گرفت در فضای اداره پیچید...
بی تفاوت به بازی ام ادامه دادم اما تبدیل شدن گریه به ضجه مرا از جا کند... صدای همکارم بود.. بیتا...



از جایم بلند شدم و با سرعت به سمت اتاقش رفتم.. دیدم روی زمین نشسته و گریه می کنه.. دو تا دیگه از خانم ها هم دورش بودند...
- چی شده؟؟ چی شده سارا؟؟ بیتا چرا گریه می کنه؟؟
سارا که هول شده بود سری تکون داد و گفت:
- شاید دروغ گفتن... شاید اشتباه شنیدی.....
و خانم سوم آرام توی گوشم زمزمه کرد:
- زنگ زدن گفتن برادرش فوت کرده................

ضربان قلبم شدت گرفت.. گوشی رو برداشتم و شروع کردم به گشتن لابه لای شماره های گوشی بیتا برای گرفتن تماس... آبجی.. داداش رضا.. داداش محسن.. اما هیچ کدوم جواب نمی دادن تا اینکه بالاخره تلفن عمو بیپن جواب داد:
- الو.. الو.. (صدای شیون و فریادی جایی برای پرسیدن باقی نمی گذاشت اما به سختی حرف آمدم..)
- بله..
- الان با بیتا تماس گرفتن و و یه خبر بد... خواستم بدونم حقیقت داره؟؟؟؟
- بله.. بله خانم... بگین زود بیاد خونه...
تلفن رو قطع کرد.. بیتا با همان نگاه خیس به چشمهام خیره شد.. منتظر بود که بگم همه چیز دروغ بوده.. اما من سکوت کردم و ضجه های بیتا بلند تر شد...



بیتا رفت خونه و تمام روز من بی اختیار با این صحنه های تلخ گذشت.. قرار شد که فردا با همکارم به مراسم خاکسپاری برادرش بریم..
با خودم کلنجار می رفتم... برای رفتن یا نرفتن.. گیج بودم.. می خواستم کنار بیتا باشم اما چقدر قدمهایم سنگین و ناتوان بود...

صبح ساعت 10 همکرام صدایم زد.. که ماشین جلوی در اداره منتظر.. مردد از جایم بلند شدم..
در تمام طول مسیر قلبم سنگین می تپید.. انگار که قرار باشد در آن مراسم مرا خاک کنند! جلوی قبرستان رسیدیم.. ازدحام قبرهای سرد زیر آفتاب داغ تابستانی جنوب..
از دور جمعیت سیاه پوش پیدا بودند.. وقتی نزدیک شدیم تصویر جوانی بیست و چند ساله لابه لای دسته های گل به همه لبخند می زد و گویی خوشامد می گفت....
روبه روی غصال خانه سیل جمعیت به نماز ایستاده بودند.. و جسمی بی جان و حوله پیچ شده در سینی بزرگ فلزی روی زمین بود.. با دیدن آن صحنه و شنیدن شیون های درناک زنان داغدار پایم به زمین میخ شد...
- بچه ها من بر می گردم.. نمی تونم بیام...
- بیا به بیتا تسلیت بگو.. بعد برو...
چند قدم عقب افتاده بودم.. سنگین و تلخ گام بر می داشتم.. نفس کشیدن سخت بود.. مردان گریان به نماز ایستاده بودند و احساس می کردم از زیر آن پتو چهره جوان را می دیدم.......
هوا داغ بود و خورشید بی رحم.. عینک آفتابی روی چشمهایم بود و نه برای آفتاب بلکه برای پنهان کردن اشک های گاه و بی گاهم...



بیتا را از دور دیدم.. روی نیمکتی بی حال.. در آغوش زنی دیگر... در سکوت و مبهوت.. انگار که چشمهایش نمی دید...
نزدیک شدیم.. یکی از همکاران بغلش کرد و به محض دیدن ما اشک در پی اشک باریدن گرفت.. با صدای هق هق دردناک بیتا همه همصدا شدیم.. صدای گرفته اش دیگر شبیه گریه نبود.. ناله شیون.. زجر.. نمی دانم.. نمی دانم... آن زن هرگز شبیه بیتا نبود....
نمی توانستم به چشمهایش نگاه کنم.. نمی توانستم مثل بقیه بغلش کنم..من کنار ایستاده بودم و لبانم از شدت درد و اشک می لرزید..
با صدای الله اکبر مردا جنازه را بلند کردند تا به سمت حفره ترسناکی که آنسوتر بود ببرند.. حفره ای که برای همیشه او را می بلعید.. از زمین و خاک متنفر شده بودم..
جمعیت مرا هول می داد و جلو می برد.. می خواستم دور بشم اما نمی شد.. بی اختیار تا بالای حفره رفتم.. و جسم بی جانی را دیدم که کنار حفره بر زمین گذاشتند..
و مراسم سنتی بختیاری برای جوان از دست رفته شروع شد...
زنان کل می کشیدند و با اشک می رقصیدند... صورت های سرخ و رد کبود ناخن بر پوستهای آفتاب سوخته.. هلهله ای دردناک بود... صدای کل کشیدن و ساز دهل سینه ام را می لرزاند..
بیتا غرق در خاک کنار جسم برادر دراز کشیده بود.. آرام .. انگار که خوابیده باشد...  تنم و روحم می لرزید.. تلخ بود و سیاه...
مرگ .. قصه دلتنگی ابدی...
از جمعیت درو شدم.. تاب نداشتم.. باید می رفتم.. کافی بود.. دیگر کافی بود...
اما هر لحظه چشمهای بیتا و لبخند برادر در عکس.. کناری نشستم و سرم را بر زانو گذاشتم...
زنی در کنارم بود و پچ پچ زنانه اش در گوشم زنگ می زد:
- آره.. می گن سکته کرده... عجب دوره زمونه ای شده.. دو روز هم تو خونه بوده و بو گرفته اما هیچکس بالا سرش نرفته.. 24 سالش بیشتر نبود.. مادر هم نداشت...
- حاجیه خانم می گفت شب قبلش با همه خداحافظی کرده..
- آره.. می گن مرده می فهمه که می خوان ببرنش!!!

صدای زنها در گوشم بود که ناگهان صدای فریاد و جیغ شدت گرفت.. داشتند جوان را در خاک می گذاشتند و خواهرانش اجازه نمی دادند.. گویا یکی از آنها می خواست با برادر خاک شود... اما بیتا هنوز بی جان در آغوش زنی همه را نگاه می کرد.. بی صدا..



بالاخره زمین بی رحم جسم برادر را بلعیدو سنگهای سیمانی بزرگ بر تنش چیدند و خاک در پی خاک.. وقتی کم کم همه آرام شده بودند بیتا شروع کرد به ناله کردن.. با صدایی گرفته...
زنی فریاد زد:
- خاک برادر بر سرش بریزید.. سرد می شود...!!
و زنی مشت مشت خاک بر سر زهرا می ریخت.....
دیگر نمی توانستم نگاه کنم.. حتی نفس بکشم... پشت سرم هیاهو بود و من تند تند قدم برمی داشتم...
و زیر لب می گفتم: کاش نیامده بودم....



تلخ نویس:

- برادر بیتا پیوند کلیه انجام داده و متاسفانه با پس زدن پیوند این اتفاق رخ داده بود.. شب قبل با هیچکس خداحافظی نکرده و لحظه مرگ تنها نبوده..!!
 - گاهی اعتقادات و رسوم غلط پذیرفتن مرگ رو برای ما سخت تر می کنه...
- تاسف بار ترین صحنه دیدن بچه های قد و نیم قدی بود که لابه لای قبر ها می دویدند و بازی می کردند! همه اونها با کنجکاوی صحنه به خاک سپرده شدن جسم بی جان رو دیدند.. یکی از اونها با هیجان گفت: با عمو رضا دارن خاک بازی می کنن!!! و همین کودک اگر فردا از مرگ بپرسد و مادرش با اطمینان بگوید (کسی که می میره میره پیش خدا) کودک قطعا در ذهنش خواهد گذشت که خدا زیر خاک زندگی می کند و او هرگز دلش نمی خواهد پیش خدا برود .. از کودکی با ترس و تناقض رشد خواهند کرد و دغدغه اش در 4 یا پنج سالگی مردن خواهد بود....
- و مرگ.. این قصه تلخ همچنان ادامه دارد...



راحیل
موضوع مطلب : خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 04:17 | نظرت شما ()