تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

درود...

پس از نوشتن متن آخرم در کافه .. پس از خواندن حرفهای شما و غریبه های مجازی.. به خلسه ای بس عمیق فرو رفتم..

خوابگردی در این دنیا را تجربه کردم و اعتراف کنم که کمی از خودم خجالت کشیدم...

انگار شاگردی کوچک و ترسو شده بودم...

بی دست و پا..

تنها.. گوشه ی کلاس و پر از دلهره از خط کش چوبی بی رحم در دستان معلم بد...!

نه .. اینبار نه درس شجاعت می دادم و نه درس ایستادن.. و به یکباره شاگرد رفوزه (!) آخر کلاس بودم...

راست گفتید که نادر اینبار خودش سیمین شده و تصمیم به فرار دارد...

اگر قصدم ساختن است.. اگر تفکرم تغییر است.. اگر باورم آگاهیست باید بمانم و بمانم....

شرافتمندانه است که با دست اجبار کوچ کنم و نه اختیاری یخ زده و ترسو...

در این مدت حرفهایم همه خلسه وار بودند.. شبیه منشوری که هربار نور را از یک زاویه می تاباند.. و هرگز ازدهام نورهایش متمرکز نمی شود...

اما حالا کمی متمرکزم...

تصمیم به خودسوزی ندارم که هرگز شرافتمندانه نبود و نبود...

تصمیم به رفتنی اختیاری هم ندارم...

راست گفتید...

من راه را از میانه اشتباه آمدم.. و خانه ام را خودم کم کم بر باد دادم... اما خواهم ساخت.. نرودایم را دوباره خواهم ساخت...

و تا آمدن دست اجبار (!) ساکن همین خانه خواهم بود...

سرزمینمان را که هنوز نتوانستیم بسازیم .. می خواهم حداقل طعم ساختن را در این دنیا تجربه کنم....

سپاس از همه شما بزرگوارانی که مرا هرگز تنها نگذاشتید و همیشه به من می آموزید....

سپاس...

راحیل

 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:30 | نظرت شما ()