تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

درود...

باز آمدم تا قصه ای دیگر را روایت کنم.. قصه ای دورتر از همیشه..

قصه من.. دنیای جدید و خانه های رنگی..

وقتی تصمیم گرفتم در فضای مجازی بنویسم از همه خط خوردن های اطرافم.. از همه خط قرمز ها و نبایدها.. چشم بستن و ندیدن .. از همه چیز خسته بودم.. دوست داشتم در دنیای قدم بزارم که به خاطر تفکرم از من تعهد نگیرند.. همیشه سایه تلخی بر سرم نباشد.. جایی که می شد حرف زد و سیلی نخورد..

خانه اولم نامش کافه نادری بود.. سال 87..

تصویر یک فنجان سیاه و حرفهایی تازه وارد..

خیلی طول نکشید تا اینکه دوستان زیادی پیدا کردم .. دوستانی همرنگ.. پر شور..

اعتراض های خودمانی .. دغدغه های روزمره.. نقد فیلم و..و..

اما به یکباره کافه بسته شد.. نه با دستان من بلکه با دستانی غریبه...

و کوچ اجباری اول من آغاز..

خانه بعدی نامش کافه خیابون بود..

اواخر سال 87..

اما خانه دوم را هم.....

خانه سوم دوباره کافه نادری بود..

نقدی بر فیلم ثریا م نوشتم.. تفکر و باورهای شخصی من از این فیلم و اسلام.. اما بعد از دو روز با 156 کامنت در خانه محکم تر از همیشه بسته شد...

اما قبل از ویرانی این خانه در لابه لای همان کامنت هاچیزهای جدیدی دیدم..

فحش  و ناسزا از دوستانی قدیمی! تخریب های بی نام و نشان.. قهر رو رفتن... حذف نام من از بین دوستانشان...

و من فقط در فکر این بودم که آیا دموکراسی چیزی جز پذیرفتن همه عقاید است؟؟

پس چرا عقیده ام را چنین بر چهار میخ کشیدند؟؟؟؟!!! خوب آنها هم نظرشان را می نوشتند اما گویا باید مرا با لگد امر به معروف می کردند...!

خانه جدیدی ساختم...

همچنان خط کافه نادری ادامه داشت .. اما با شروع قصه ای تلخ و تازه...

سال 88 بود.. خرداد 88..

دوستان تازه.. و حرفهای عمیق تر.. اما اینبار کوچ من هر هفته بود و خانه بدوش دنیای مجازی شده بودم ..

در این بین در لابه لای اعتراض های جدی تر و پیمانهای محکم تر چیزهای تازه تر هم دیدم...!

چیزهایی که آنروزها کم به چشم می خورد و امروز وحشیانه اپیدمی شده است...

زمان گذشت و من همچنان خانه بدوش....

تا روز قدس...

روز..

اینبار خودم کافه را حذف کردم...

درگیری های بعد از آن روز مرا چنان خفتگیر  کرده بود که فرصت نوشتن نداشتم... اما بعد از مدتی دوباره آمدم.. اینبار با کافه نرودا.. نام شاعر مورد علاقه من.. پابلو نرودا...

تصمیم داشتم دیگر مثل گذشته ننویسم.. می خواستم روایتگر احساسم باشم.. روایت گر چیزهای کوچک و روزمره..

اما انگار نمی شد.. این دل پر بود و گرفته..  بی اراده حرفم اعتراض می شد و اجتماع..

اما اینبار کمی چیزها تغییر کرده بود.. انگار از خوابی طولانی بیدار شده بودم و غریبه بودم با خیلی ها..!

گرچه دوستانی نجیب و صادق پیدا کردم .. دوستانی همراه و همکلام..

اما..

در این مدت لابه لای کامنت های خصوصی دوستانی که دم از همراهی و افکار مشترک می زدند گاه با کلامی غریب می نوشتند...

از پیشنهادات بی شرمانه تا تفکرات مصموم پشت پرده ... شماره تلفن های بی حیا تا...

و اما دردناک تر از همه دوست قدیمی بود که.. بگذریم...

کم کم خانه پر شد از غریبه...

من مجبور شدم برای حرفهایم چهار چوب بزارم..  آزادی رو به میخ کشیدم...

مجبور به خودسانسوری شدم..

واژهایی که گویای تفکر من بود به دلیل بی پروا بودن خط می خوردند...

گاهی تصویری انتخاب می کردم برای کلامم.. اما همان دوستانی که دم از آزادی اندیشه و دموکراسی می زدند به سرعت در پیام خصوصی می نوشتن که: راحیل تصویر رو حذف کن.. با این عکس تفکر بچه ها نسبت به تو عوض می شه !!!

و من مجبور به حذف بودم..

چرا که تفکری نسبت به من تغییر نکنه.. چرا که متهم به بی بند و باری اندیشه نشوم..  چرا که کسی از من منزجر نشه !!!

حماقت بود...

من برای آزادی به این سرزمین امدم.. برای آزادی  نوشتم.. برای فصل تازگی اما خودم کم کم و بی صدا دیواری بلند در حوالی نرودا ساخته بودم..

شاید برای این است که من هرگز طعم آزادی رو نچشیده بودم و بلد نبودن این بازی سپید را...

و همین طور همراهان من...

همراهانی که گاه نا رفیق شدند و ...

این مدت که هربار امدم و بنویسم یاد نرودایی افتادم که اسیر است.. و هرگز آزادی گذشته را ندارد.. از خودم ترسیدم...

من زندان ساخته بودم.. نه خانه ای آزاد...

من بی آنکه حواسم باشد سانسور کردم.. خط زدم.. قانون بودن و نبودن گذاشتم...

چرا که نیمی از از اطرافیانم نمی توانستندبخوانند.. ببینند.. بشنوند...

و این قصه دردناک همچنان در شریان من جریان دارد..

اما اینبار تصمیم جدیدی دارم..

یک خودسوزی شرافتمندانه است..

می خواهم سرزمین نرودا را به آتش بکشم.. و بی نام و نشان از اینجا بروم...........

می خواهم همه خاطراتم را بسوزانم که شاید در چهاردیواری جدیدم بتوانم روایتگر آزادی باشم... چهار دیواری که هرگز دیوار ندارد....

بتوانم اینبار آزادی بنویسم و بسازم...

با واژگانی از من .. تصویر هایی از تفکر من... که هیچکس با انها مرا متهم به بی حیایی نکند.. که هیچ کس با دیدنشان فکر نکند می تواند  به یک زن لبخندی بی شرمانه بزند...

رفتن را می روم..

اما هی از خودم می پرسم هست جایی این چنین .. هست؟؟؟

چرا که اینبار تن دست نا نجیب خانه ام را نبسته و این نیش خندهای خودی است که مرا به رفتن...... اجبار می کند....

 

آخرین راحیل......................................

موضوع مطلب : كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 08:05 | نظرت شما ()