تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

آری..

قصه ای که می نویسم ناجوان مردانه تلخ است...

اکنون بغض در گلویم حجله بسته و وحشیانه می درد پرده های نفسم را.....

داستان مردی را می نویسم که برایم مقدس بود و....... شبیه پدرم...... شبیه پدری که چقدر دلتنگش هستم...

حالا.. اکنون... بیشتر از همیشه...

قصه من.. قصه سرزمینم...

قصه سال 88 ... قصه دانشجوی پیام نوری... که ست..اره دار می شود... ترم شاگرد اول شده اش را مشروط می کنند..... ممن.وع الو.رود می شود.. از دانشگاه انصراف می دهد برای کنکوری دوباره و فرار از آن زندان محترمانه.. اما نامش از کنکور هم خط می خورد...

قصه دختری کوچک اندام که با مردانی درشت.. دست به یقه می شود.... جای با تو.م ها وکش.یده ها بر تنم تیر می کشند....

یاد آنچه در ذهنم می گذشت..... یاد سپهری که دیگر نیست...

راستی سپهر.. خوب شد که دیگر نیستی.... اینجا عجیب سرد است..... مرگ نجیب ترین مهمان این سرزمین بود و هست....

پر از دردم و جراحت... پر از حسهای وحشی... پر از .... وای... راحیل.. اینجا کجاست؟؟؟

دلم دوباره برای پدر تنگ شده.....................

برای روزهای گذشته....

راستی بابا... من قول دادم که هرگز در زندگی ام اشتباه نکنم... نکردم .. اما چرا اینقدر این روزها درد می کشم؟؟؟ چرا .......

چرا برادرم که عمیقا تنی بود کافه ام را پر.نو خطاب کرد؟؟؟؟

چرا برادرم که صادقانه نگرانش بودم مرا به رهایی از بندی که بند نبود (!!) خواند؟؟؟

چرا فعل هایش مالکیت داشت ؟؟

چرا؟؟؟

ستیز با چه چیز بود؟؟

چرا متهم به کاری می شوم که هرگز نکردم؟؟؟

من چه کسی را فروختم؟؟

به کی؟؟؟  بنی هرزه؟؟؟ ....

درد می کشم از این اتهام......

اتهامی که خودی می زند.... تلخ است..................................... آن که دیگر خودی نیست.....

من...

همیشه راحیل بودم.... هرگز با نامی مستعار برای هیچ کس ننوشتم... هرگز پشت دیوار از کسی نگفتم....

من هرگز نگفتم..........

قصه ام دردناک است و واژه ها وحشی شده اند.....

کجا بودم؟؟

مردی که روزی برادرم بود... برادری فروردینی..........

شبیه رامین... شبیه پدرم....................................

خانه ای که روزی ستایشم می کرد و امروز مرا در مقابلش به صلیب آویخته اند.... صاحبخانه ای که ناگهان غریبه می شود...

با فریاد برایم می نویسد... با فریاد همه چیز را برایم می شکند... تمام باورها و ایمانم را... شک با هیبتی ترسناک بر سینه ام می نشیند.....

وقتی از حرفهایش می خواندم... بغض کردم و در تن یحیا رها شدم.....

گریه کردم... با فریاد.... با فریاد به حال خودم گریه کردم.......

به حال ایران....

به حال سرزمینی که دیگر به آن امید ندارم.......

اینجا عین غربت است.......

چه روزهایی گذراندم..... با چه خیالهای قشنگی... چقدر با هم بودیم.... و حالا................

هیچ...

اینجا تنها ترین مردمان دنیا را دارد.......

یحیا......

می خواهم از اینجا... از این خانه...

از این سرزمین بروم.....

یحیا...

من این همه سال بیهوده می جنگیدم.....؟؟؟ بیهوده؟؟؟

برای چه کسی؟؟؟ چه کسانی؟؟؟

کنار چه کسی؟؟؟ چه کسانی؟؟؟

به صورتم چنگ می اندازم...... نکند نقابی بر چهره من هم باشد و خودم ندانم... اما پدر که به من چیز دیگری آموخته بود......

من که همیشه شاگرد خوبی بودم........

تلخ می خندم و یاد سکه هایی می افتم که گفتند گرفتی و فروختی..... و نمی دانستند که راحیل فروختن نمی داند....

رفتن چرا.. سکوت..آری..  اما فروختن.. هرگز.....

یاد صفحه ی سفید بزرگی افتادم که روزی با همه دوستانم روی آن را امضا کردیم و یک آرزو زیر ناممان نوشتیم.. برای ایران.. برای سرزمینمان.... اما پس از برباد رفتن آرزوهایمان یک ناخودی از میان خودمان آن صفحه را به خریدارانی که خون می خوردند و وحشیانه مست می شدند.. فروخت...

او نه یک نفر.. بلکه همه مارا حراج کرد....... آن روز ما نترسیدیم بلکه شکستیم....

و لابه لای تکه های روحمان ماندن و نفروختن را آموختیم.......

از میان همه اتهام ها در پیامهای پنهانی .. از میان همه حرفهای تلخ و رکیک.... از میان همه بد و بیراه ها... از میان همه  آنها فقط یک چیز را می پذیرم و آن هم نشناختن خداست.....

راست گفتید....

من سالهاست به دنبالش می گردم....

سالهاست....

که خدا را جست و جو می کنم................

راحیل....

 

موضوع مطلب : من و گنجیشك های خونه,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 20:40 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30