تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

صدای گاه و بی‌گاه ترقه‌ها یادم میاره كه چهاشنبه سوری.... چقدر این آتش گرم رو دوست دارم و روزهای قبل از عید رو... 

 ماه اسفند برای من عالمی دارد....

دستفروشانی كه نوروز، حراج كرده‌اند...

ماهیان سرخ در تنگ‌های بلور و بسته‌های آماده از سین‌های هفت سین...... سبزه....

با یحیا از لابه‌لای جمعیت می‌گذریم .. دیدن دستهای خالی و دست‌های پُر... بچه‌های نو و كودكان كهنه!... و دختركی كه دو جوجه‌ی رنگی را در نایلون گذاشته و چند لحظه یكبار با بغض به مادرش می‌گه: گرسنشونِ.......

مادر دست دخترك رو می‌كشه و با كلافگی هربار جواب می‌ده: اگه گریه كنی همینجا می‌دَم گربه بخورشون....!

و نگاهم لابه‌لای جمعیت گُم می‌شه......

چقدر خیابان شلوغ است.... كاش همه بتوانند نوروز را آنطور كه باید لمس كنند.... نو بپوشند و خانه‌هایشان پُر از نور باشد....

به نیایش احمقانه‌ام پوزخند می‌زنم...... و سعی می‌كنم این بار احساسم را لابه‌لای جمعیت گُم كنم......

به خانه می‌رسیم....

با یحیا از مردم و خیابان‌های شلوغ حرف می‌زنم كه دوباره چشم هردوئه ما به در خانه همسایه می‌افتد..... درِ راه راه صورتی كه كسی روی آن رنگ سیاه پاشیده....

مادر تعریف كرده بود...:

صبح كوچه خیلی شلوغ بود... وقتی می‌رفتم بیرون دیدم همه اقلیت‌های كوچه جلوی در خونه همسایه جمع شدن... یه نامه دستشون بود .... وقتی جلو رفتم و پرسیدم كه چی شده زن همسایه با بغض در خونه رو نشون داد.... پرسیدم كی اینكارو كرده؟ و مرد همسایه نامه رو دستم داد... نامه‌ای كه با دست‌خطی وحشی نوشته شده بود....

((این جا رو ترك كنید.. اینجا مال شما نیست... شما كافرید.....از كشور اسلامی ما برید بیرون... و......))

و یك سری حرفهای ركیك و بی‌پروا....خجالت زده بودم و شرمنده.... نمی‌دونستم چی‌بگم..... سكوت كردم..........

...

و حالا دوباره حرفهای مامان در ذهن هردوئه ما مرور می‌شد.... و من فقط به تعلق فكر می‌كنم... به كسانی كه اینجا را برای خودشان مرزبندی كرده‌اند.. به جمله‌ی خاكستری ((اینجا مال ماست)) به ترس... ترسی كه در دل كودكان همسایه امروز نشست... و آن كسی كه حالا امرش را به معروف كرده (!) و سر آسوده بر زمین می‌گذارد...

بی‌زارم می‌شوم از... از..... اَه.... هنوز شجاع نیستم...  چراغ‌ها را روشن كنید.. من از تاریكی می‌ترسم..........................

عید نویس:

-    از صمیم قلب برای همه دوستانم در كافه سال خوبی رو آرزو دارم.. برای همه ایرانیان امید، آرزو می‌كنم.. (یاد فیلم رستگاری در شائوشنگ افتادم.... كاش من هم با یه چكش 30 سانتی به رستگاری می‌رسیدم..)

-    بعد از چند هفته تمرین، مجوز اجرای گروه كُر فریاد برای عید باطل شد و ما فقط سكوت كردیم... البته این ابطال را می‌پذیریم چون ما خیلی مبتذل (!!) بودیم.. آهنگهای مبتذل (جان مریم. ایران كورش یغمائی. دو آهنگ فولكلور بختیاری. یك آهنگ فولكلور شیرازی ، ایران سالار عقیلی و... راستی لباس گروه هم طرح نیمانی بود و این یعنی عمق ابتذال!!)

 -        دیشب شیشه‌ها را شكستید... در آپارتمان‌ها ریختید... تیر هوایی هم كه ....  یعنی یك چهارشنبه سوری و این همه ترس؟؟؟؟؟؟

 -        و دیگر هیچ.........

راحیل / زمستان 90

 

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 16:38 | نظرت شما ()
نمایش نظرات 1 تا 30