تبلیغات
كافه نرودا
كافه نرودا
هیس.... اینجا كسی خواب نیست!

این روزها زندگی سگی را در پیكره‌ی سازمانی وقیح و سیاه‌پوش تجربه می‌كنم...

دیروز در ذهنم فرار بود و یك نامه...

نامه پایان كار...

و حالا در ذهنم چیز دیگریست....

چیزی مبهم.. دستهای خیسم را بر پیكره‌ی رقصان تفكر رُسی‌ام می‌كشم.... سعی می‌كنم آنچه هست را بسازم....

می‌توانم؟

گاهی از دستهایم بیزار می‌شوم....

سر انگشتانم فریاد می‌كشم: این چیست كه تایپ می‌كنی؟؟؟

گاهی از خودم خسته می‌شوم: بكش.. دست بكش... كافیست.... كافیست...

در خیالم آغازی تازه است و پایانی خوشایند....

می‌خواهم چیزی را فرو بریزم و آبادی بسازم...

در گوشم صدای مردان و زنانیست كه آرام پشت دیوار شیشه‌ای با مردی دارای لقب دكترای افتخاری (!) پچ پچ می‌كنند و تنم از شنیدن حرفهایشان می‌لرزد....

اما در خودم فریاد می‌زنم:

من می‌توانم...............................

جنگنده عاشق مرگ است. نه مرگ در بستر بیماری بلکه مرگی که در میدان نبرد سر می رسد

مرگ هر زمانی خجسته و مبارک است ولی برای جنگنده ای که برای آرمان خود -حقیقت- می میرد خجستگی آن دو چندان است.

ماهاتما گاندی

راحیل

 

موضوع مطلب : زیر پوست شهر,كاكتوس قلم,خط خطی,
ارسال شده توسط راحیل در ساعت 17:18 | نظرت شما ()